بخش ۱۱۵ – حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

مولوی

بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

مثنوی معنویدفتر ششمشمارهٔ 115
1

امرء القیس از ممالک خشک‌لب

2

هم کشیدش عشق از خطهٔ عرب

3

تا بیامد خشت می‌زد در تبوک

4

با ملک گفتند شاهی از ملوک

5

امرء القیس آمدست این‌جا به کد

6

در شکار عشق و خشتی می‌زند

7

آن ملک برخاست شب شد پیش او

8

گفته او را ای ملیک خوب‌رو

9

یوسف وقتی دو ملکت شد کمال

10

مر ترا رام از بلاد و از جمال

11

گشته مردان بندگان از تیغ تو

12

وان زنان ملک مه بی‌میغ تو

13

پیش ما باشی تو بخت ما بود

14

جان ما از وصل تو صد جان شود

15

هم من و هم ملک من مملوک تو

16

ای به همت ملک‌ها متروک تو

17

فلسفه گفتش بسی و او خموش

18

ناگهان وا کرد از سر روی‌پوش

19

تا چه گفتش او به گوش از عشق و درد

20

هم‌چو خود در حال سرگردانش کرد

21

دست او بگرفت و با او یار شد

22

او هم از تخت و کمر بیزار شد

23

تا بلاد دور رفتند این دو شه

24

عشق یک کرت نکردست این گنه

25

بر بزرگان شهد و بر طفلانست شیر

26

او بهر کشتی بود من الاخیر

27

غیر این دو بس ملوک بی‌شمار

28

عشقشان از ملک بربود و تبار

29

جان این سه شه‌بچه هم گرد چین

30

هم‌چو مرغان گشته هر سو دانه‌چین

31

زهره نی تا لب گشایند از ضمیر

32

زانک رازی با خطر بود و خطیر

33

صد هزاران سر بپولی آن زمان

34

عشق خشم آلوده زه کرده کمان

35

عشق خود بی‌خشم در وقت خوشی

36

خوی دارد دم به دم خیره‌کشی

37

این بود آن لحظه کو خشنود شد

38

من چه گویم چونک خشم‌آلود شد

39

لیک مرج جان فدای شیر او

40

کش کشد این عشق و این شمشیر او

41

کشتنی به از هزاران زندگی

42

سلطنت‌ها مردهٔ این بندگی

43

با کنایت رازها با هم‌دگر

44

پست گفتندی به صد خوف و حذر

45

راز را غیر خدا محرم نبود

46

آه را جز آسمان هم‌دم نبود

47

اصطلاحاتی میان هم‌دگر

48

داشتندی بهر ایراد خبر

49

زین لسان الطیر عام آموختند

50

طمطراق و سروری اندوختند

51

صورت آواز مرغست آن کلام

52

غافلست از حال مرغان مرد خام

53

کو سلیمانی که داند لحن طیر

54

دیو گرچه ملک گیرد هست غیر

55

دیو بر شبه سلیمان کرد ایست

56

علم مکرش هست و علمناش نیست

57

چون سلیمان از خدا بشاش بود

58

منطق الطیری ز علمناش بود

59

تو از آن مرغ هوایی فهم کن

60

که ندیدستی طیور من لدن

61

جای سیمرغان بود آن سوی قاف

62

هر خیالی را نباشد دست‌باف

63

جز خیالی را که دید آن اتفاق

64

آنگهش بعدالعیان افتد فراق

65

نه فراق قطع بهر مصلحت

66

که آمنست از هر فراق آن منقبت

67

بهر استبقاء آن روحی جسد

68

آفتاب از برف یک‌دم درکشد

69

بهر جان خویش جو زیشان صلاح

70

هین مدزد از حرف ایشان اصطلاح

71

آن زلیخا از سپندان تا به عود

72

نام جمله چیز یوسف کرده بود

73

نام او در نامها مکتوم کرد

74

محرمان را سر آن معلوم کرد

75

چون بگفتی موم ز آتش نرم شد

76

این بدی کان یار با ما گرم شد

77

ور بگفتی مه برآمد بنگرید

78

ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید

79

ور بگفتی برگها خوش می‌طپند

80

ور بگفتی خوش همی‌سوزد سپند

81

ور بگفتی گل به بلبل راز گفت

82

ور بگفتی شه سر شهناز گفت

83

ور بگفتی چه همایونست بخت

84

ور بگفتی که بر افشانید رخت

85

ور بگفتی که سقا آورد آب

86

ور بگفتی که بر آمد آفتاب

87

ور بگفتی دوش دیگی پخته‌اند

88

یا حوایج از پزش یک لخته‌اند

89

ور بگفتی هست نانها بی‌نمک

90

ور بگفتی عکس می‌گردد فلک

91

ور بگفتی که به درد آمد سرم

92

ور بگفتی درد سر شد خوشترم

93

گر ستودی اعتناق او بدی

94

ور نکوهیدی فراق او بدی

95

صد هزاران نام گر بر هم زدی

96

قصد او و خواه او یوسف بدی

97

گرسنه بودی چو گفتی نام او

98

می‌شدی او سیر و مست جام او

99

تشنگیش از نام او ساکن شدی

100

نام یوسف شربت باطن شدی

101

ور بدی دردیش زان نام بلند

102

درد او در حال گشتی سودمند

103

وقت سرما بودی او را پوستین

104

این کند در عشق نام دوست این

105

عام می‌خوانند هر دم نام پاک

106

این عمل نکند چو نبود عشقناک

107

آنچ عیسی کرده بود از نام هو

108

می‌شدی پیدا ورا از نام او

109

چونک با حق متصل گردید جان

110

ذکر آن اینست و ذکر اینست آن

111

خالی از خود بود و پر از عشق دوست

112

پس ز کوزه آن تلابد که دروست

113

خنده بوی زعفران وصل داد

114

گریه بوهای پیاز آن بعاد

115

هر یکی را هست در دل صد مراد

116

این نباشد مذهب عشق و وداد

117

یار آمد عشق را روز آفتاب

118

آفتاب آن روی را هم‌چون نقاب

119

آنک نشناسد نقاب از روی یار

120

عابد الشمس است دست از وی بدار

121

روز او و روزی عاشق هم او

122

دل همو دلسوزی عاشق هم او

123

ماهیان را نقد شد از عین آب

124

نان و آب و جامه و دارو و خواب

125

هم‌چو طفلست او ز پستان شیرگیر

126

او نداند در دو عالم غیر شیر

127

طفل داند هم نداند شیر را

128

راه نبود این طرف تدبیر را

129

گیج کرد این گردنامه روح را

130

تا بیابد فاتح و مفتوح را

131

گیج نبود در روش بلک اندرو

132

حاملش دریا بود نه سیل و جو

133

چون بیابد او که یابد گم شود

134

هم‌چو سیلی غرقهٔ قلزم شود

135

دانه گم شد آنگهی او تین بود

136

تا نمردی زر ندادم این بود