بخش ۱۲۵ – مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره

مولوی

بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره

مثنوی معنویدفتر ششمشمارهٔ 125
1

آن دو گفتندش که اندر جان ما

2

هست پاسخ‌ها چو نجم اندر سما

3

گر نگوییم آن نیاید راست نرد

4

ور بگوییم آن دلت آید به درد

5

هم‌چو چغزیم اندر آب از گفت الم

6

وز خموشی اختناقست و سقم

7

گر نگوییم آتشی را نور نیست

8

ور بگوییم آن سخن دستور نیست

9

در زمان برجست کای خویشان وداع

10

انما الدنیا و ما فیها متاع

11

پس برون جست او چو تیری از کمان

12

که مجال گفت کم بود آن زمان

13

اندر آمد مست پیش شاه چین

14

زود مستانه ببوسید او زمین

15

شاه را مکشوف یک یک حالشان

16

اول و آخر غم و زلزالشان

17

میش مشغولست در مرعای خویش

18

لیک چوپان واقفست از حال میش

19

کلکم راع بداند از رمه

20

کی علف‌خوارست و کی در ملحمه

21

گرچه در صورت از آن صف دور بود

22

لیک چون دف در میان سور بود

23

واقف از سوز و لهیب آن وفود

24

مصلحت آن بد که خشک آورده بود

25

در میان جانشان بود آن سمی

26

لک قاصد کرده خود را اعجمی

27

صورت آتش بود پایان دیگ

28

معنی آتش بود در جان دیگ

29

صورتش بیرون و معنیش اندرون

30

معنی معشوق جان در رگ چو خون

31

شاه‌زاده پیش شه زانو زده

32

ده معرف شارح حالش شده

33

گرچه شه عارف بد از کل پیش پیش

34

لیک می‌کردی معرف کار خویش

35

در درون یک ذره نور عارفی

36

به بود از صد معرف ای صفی

37

گوش را رهن معرف داشتن

38

آیت محجوبیست و حزر و ظن

39

آنک او را چشم دل شد دیدبان

40

دید خواهد چشم او عین العیان

41

با تواتر نیست قانع جان او

42

بل ز چشم دل رسد ایقان او

43

پس معرف پیش شاه منتجب

44

در بیان حال او بگشود لب

45

گفت شاها صید احسان توست

46

پادشاهی کن که بی بیرون شوست

47

دست در فتراک این دولت زدست

48

بر سر سرمست او بر مال دست

49

گفت شه هر منصبی و ملکتی

50

که التماسش هست یابد این فتی

51

بیست چندان ملک کو شد زان بری

52

بخشمش اینجا و ما خود بر سری

53

گفت تا شاهیت در وی عشق کاشت

54

جز هوای تو هوایی کی گذاشت

55

بندگی تش چنان درخورد شد

56

که شهی اندر دل او سرد شد

57

شاهی و شه‌زادگی در باختست

58

از پی تو در غریبی ساختست

59

صوفیست انداخت خرقه وجد در

60

کی رود او بر سر خرقه دگر

61

میل سوی خرقهٔ داده و ندم

62

آنچنان باشد که من مغبون شدم

63

باز ده آن خرقه این سو ای قرین

64

که نمی‌ارزید آن یعنی بدین

65

دور از عاشق که این فکر آیدش

66

ور بیاید خاک بر سر بایدش

67

عشق ارزد صد چو خرقه کالبد

68

که حیاتی دارد و حس و خرد

69

خاصه خرقهٔ ملک دنیا کابترست

70

پنج دانگ مستیش درد سرست

71

ملک دنیا تن‌پرستان را حلال

72

ما غلام ملک عشق بی‌زوال

73

عامل عشقست معزولش مکن

74

جز به عشق خویش مشغولش مکن

75

منصبی کانم ز رؤیت محجبست

76

عین معزولیست و نامش منصبست

77

موجب تاخیر اینجا آمدن

78

فقد استعداد بود و ضعف فن

79

بی ز استعداد در کانی روی

80

بر یکی حبه نگردی محتوی

81

هم‌چو عنینی که بکری را خرد

82

گرچه سیمین‌بر بود کی بر خورد

83

چون چراغی بی ز زیت و بی فتیل

84

نه کثیرستش ز شمع و نه قلیل

85

در گلستان اندر آید اخشمی

86

کی شود مغزش ز ریحان خرمی

87

هم‌چو خوبی دلبری مهمان غر

88

بانگ چنگ و بربطی در پیش کر

89

هم‌چو مرغ خاک که آید در بحار

90

زان چه یابد جز هلاک و جز خسار

91

هم‌چو بی‌گندم شده در آسیا

92

جز سپیدی ریش و مو نبود عطا

93

آسیای چرخ بر بی‌گندمان

94

موسپیدی بخشد و ضعف میان

95

لیک با باگندمان این آسیا

96

ملک‌بخش آمد دهد کار و کیا

97

اول استعداد جنت بایدت

98

تا ز جنت زندگانی زایدت

99

طفل نو را از شراب و از کباب

100

چه حلاوت وز قصور و از قباب

101

حد ندارد این مثل کم جو سخن

102

تو برو تحصیل استعداد کن

103

بهر استعداد تا اکنون نشست

104

شوق از حد رفت و آن نامد به دست

105

گفت استعداد هم از شه رسد

106

بی ز جان کی مستعد گردد جسد

107

لطف‌های شه غمش را در نوشت

108

شد که صید شه کند او صید گشت

109

هر که در اشکار چون تو صید شد

110

صید را ناکرده قید او قید شد

111

هرکه جویای امیری شد یقین

112

پیش از آن او در اسیری شد رهین

113

عکس می‌دان نقش دیباجهٔ جهان

114

نام هر بندهٔ جهان خواجهٔ جهان

115

ای تن کژ فکرت معکوس‌رو

116

صد هزار آزاد را کرده گرو

117

مدتی بگذار این حیلت پزی

118

چند دم پیش از اجل آزاد زی

119

ور در آزادیت چون خر راه نیست

120

هم‌چو دلوت سیر جز در چاه نیست

121

مدتی رو ترک جان من بگو

122

رو حریف دیگری جز من بجو

123

نوبت من شد مرا آزاد کن

124

دیگری را غیر من داماد کن

125

ای تن صدکاره ترک من بگو

126

عمر من بردی کسی دیگر بجو