بخش ۱۳۴ – باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

مولوی

بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

مثنوی معنویدفتر چهارمشمارهٔ 134
1

که آمدش پیغام از وحی مهم

2

که کژی بگذار اکنون فاستقم

3

این درخت تن عصای موسیست

4

که امرش آمد که بیندازش ز دست

5

تا ببینی خیر او و شر او

6

بعد از آن بر گیر او را ز امر هو

7

پیش از افکندن نبود او غیر چوب

8

چون به امرش بر گرفتی گشت خوب

9

اول او بد برگ‌افشان بره را

10

گشت معجز آن گروه غره را

11

گشت حاکم بر سر فرعونیان

12

آبشان خون کرد و کف بر سر زنان

13

از مزارعشان برآمد قحط و مرگ

14

از ملخهایی که می‌خوردند برگ

15

تا بر آمد بی‌خود از موسی دعا

16

چون نظر افتادش اندر منتها

17

کین همه اعجاز و کوشیدن چراست

18

چون نخواهند این جماعت گشت راست

19

امر آمد که اتباع نوح کن

20

ترک پایان‌بینی مشروح کن

21

زان تغافل کن چو داعی رهی

22

امر بلغ هست نبود آن تهی

23

کمترین حکمت کزین الحاح تو

24

جلوه گردد آن لجاج و آن عتو

25

تا که ره بنمودن و اضلال حق

26

فاش گردد بر همه اهل و فرق

27

چونک مقصود از وجود اظهار بود

28

بایدش از پند و اغوا آزمود

29

دیو الحاح غوایت می‌کند

30

شیخ‌الحاح هدایت می‌کند

31

چون پیاپی گشت آن امر شجون

32

نیل می‌آمد سراسر جمله خون

33

تا بنفس خویش فرعون آمدش

34

لابه می‌کردش دو تا گشته قدش

35

کانچ ما کردیم ای سلطان مکن

36

نیست ما را روی ایراد سخن

37

پاره پاره گردمت فرمان‌پذیر

38

من بعزت خوگرم سختم مگیر

39

هین بجنبان لب به رحمت ای امین

40

تا ببندد این دهانهٔ آتشین

41

گفت یا رب می‌فریبد او مرا

42

می‌فریبد او فریبندهٔ ترا

43

بشنوم یا من دهم هم خدعه‌اش

44

تا بداند اصل را آن فرع‌کش

45

که اصل هر مکری و حیلت پیش ماست

46

هر چه بر خاکست اصلش از سماست

47

گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن

48

پیش سگ انداز از دور استخوان

49

هین بجنبان آن عصا تا خاکها

50

وا دهد هرچه ملخ کردش فنا

51

وان ملخها در زمان گردد سیاه

52

تا ببیند خلق تبدیل اله

53

که سببها نیست حاجت مر مرا

54

آن سبب بهر حجابست و غطا

55

تا طبیعی خویش بر دارو زند

56

تا منجم رو با ستاره کند

57

تا منافق از حریصی بامداد

58

سوی بازار آید از بیم کساد

59

بندگی ناکرده و ناشسته روی

60

لقمهٔ دوزخ بگشته لقمه‌جوی

61

آکل و ماکول آمد جان عام

62

هم‌چو آن برهٔ چرنده از حطام

63

می‌چرد آن بره و قصاب شاد

64

کو برای ما چرد برگ مراد

65

کار دوزخ می‌کنی در خوردنی

66

بهر او خود را تو فربه می‌کنی

67

کار خود کن روزی حکمت بچر

68

تا شود فربه دل با کر و فر

69

خوردن تن مانع این خوردنست

70

جان چو بازرگان و تن چون ره‌زنست

71

شمع تاجر آنگهست افروخته

72

که بود ره‌زن چو هیزم سوخته

73

که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش

74

خویشتن را گم مکن یاوه مکوش

75

دانک هر شهوت چو خمرست و چو بنگ

76

پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ

77

خمر تنها نیست سرمستی هوش

78

هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش

79

آن بلیس از خمر خوردن دور بود

80

مست بود او از تکبر وز جحود

81

مست آن باشد که آن بیند که نیست

82

زر نماید آنچ مس و آهنیست

83

این سخن پایان ندارد موسیا

84

لب بجنبان تا برون روژد گیا

85

هم‌چنان کرد و هم اندر دم زمین

86

سبز گشت از سنبل و حب ثمین

87

اندر افتادند در لوت آن نفر

88

قحط دیده مرده از جوع البقر

89

چند روزی سیر خوردند از عطا

90

آن دمی و آدمی و چارپا

91

چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند

92

وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند

93

نفس فرعونیست هان سیرش مکن

94

تا نیارد یاد از آن کفر کهن

95

بی تف آتش نگردد نفس خوب

96

تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب

97

بی‌مجاعت نیست تن جنبش‌کنان

98

آهن سردیست می‌کوبی بدان

99

گر بگرید ور بنالد زار زار

100

او نخواهد شد مسلمان هوش دار

101

او چو فرعونست در قحط آنچنان

102

پیش موسی سر نهد لابه‌کنان

103

چونک مستغنی شد او طاغی شود

104

خر چو بار انداخت اسکیزه زند

105

پس فراموشش شود چون رفت پیش

106

کار او زان آه و زاریهای خویش

107

سالها مردی که در شهری بود

108

یک زمان که چشم در خوابی رود

109

شهر دیگر بیند او پر نیک و بد

110

هیچ در یادش نیاید شهر خود

111

که من آنجا بوده‌ام این شهر نو

112

نیست آن من درینجاام گرو

113

بل چنان داند که خود پیوسته او

114

هم درین شهرش به دست ابداع و خو

115

چه عجب گر روح موطنهای خویش

116

که بدستش مسکن و میلاد پیش

117

می‌نیارد یاد کین دنیا چو خواب

118

می‌فرو پوشد چو اختر را سحاب

119

خاصه چندین شهرها را کوفته

120

گردها از درک او ناروفته

121

اجتهاد گرم ناکرده که تا

122

دل شود صاف و ببیند ماجرا

123

سر برون آرد دلش از بخش راز

124

اول و آخر ببیند چشم باز