بخش ۱ – تمامت کتاب الموطد الکریم

مولوی

بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم

مثنوی معنویدفتر ششمشمارهٔ 1
1

ای حیات دل حسام‌الدین بسی

2

میل می‌جوشد به قسم سادسی

3

گشت از جذب چو تو علامه‌ای

4

در جهان گردان حسامی نامه‌ای

5

پیش‌کش می‌آرمت ای معنوی

6

قسم سادس در تمام مثنوی

7

شش جهت را نور ده زین شش صحف

8

کی یطوف حوله من لم یطف

9

عشق را با پنج و با شش کار نیست

10

مقصد او جز که جذب یار نیست

11

بوک فیما بعد دستوری رسد

12

رازهای گفتنی گفته شود

13

یا بیانی که بود نزدیکتر

14

زین کنایات دقیق مستتر

15

راز جز با رازدان انباز نیست

16

راز اندر گوش منکر راز نیست

17

لیک دعوت واردست از کردگار

18

با قبول و ناقبول او را چه کار

19

نوح نهصد سال دعوت می‌نمود

20

دم به دم انکار قومش می‌فزود

21

هیچ از گفتن عنان واپس کشید

22

هیچ اندر غار خاموشی خزید

23

گفت از بانگ و علالای سگان

24

هیچ واگردد ز راهی کاروان

25

یا شب مهتاب از غوغای سگ

26

سست گردد بدر را در سیر تگ

27

مه فشاند نور و سگ عو عو کند

28

هر کسی بر خلقت خود می‌تند

29

هر کسی را خدمتی داده قضا

30

در خور آن گوهرش در ابتلا

31

چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم

32

من مهم سیران خود را چون هلم

33

چونک سرکه سرکگی افزون کند

34

پس شکر را واجب افزونی بود

35

قهر سرکه لطف هم‌چون انگبین

36

کین دو باشد رکن هر اسکنجبین

37

انگبین گر پای کم آرد ز خل

38

آیند آن اسکنجبین اندر خلل

39

قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند

40

نوح را دریا فزون می‌ریخت قند

41

قند او را بد مدد از بحر جود

42

پس ز سرکهٔ اهل عالم می‌فزود

43

واحد کالالف کی بود آن ولی

44

بلک صد قرنست آن عبدالعلی

45

خم که از دریا درو راهی شود

46

پیش او جیحونها زانو زند

47

خاصه این دریا که دریاها همه

48

چون شنیدند این مثال و دمدمه

49

شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل

50

که قرین شد نام اعظم با اقل

51

در قران این جهان با آن جهان

52

این جهان از شرم می‌گردد جهان

53

این عبارت تنگ و قاصر رتبتست

54

ورنه خس را با اخص چه نسبتست

55

زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند

56

بلبل از آواز خوش کی کم کند

57

پس خریدارست هر یک را جدا

58

اندرین بازار یفعل ما یشا

59

نقل خارستان غذای آتش است

60

بوی گل قوت دماغ سرخوش است

61

گر پلیدی پیش ما رسوا بود

62

خوک و سگ را شکر و حلوا بود

63

گر پلیدان این پلیدیها کنند

64

آبها بر پاک کردن می‌تنند

65

گرچه ماران زهرافشان می‌کنند

66

ورچه تلخان‌مان پریشان می‌کنند

67

نحلها بر کو و کندو و شجر

68

می‌نهند از شهد انبار شکر

69

زهرها هرچند زهری می‌کنند

70

زود تریاقاتشان بر می‌کنند

71

این جهان جنگست کل چون بنگری

72

ذره با ذره چو دین با کافری

73

آن یکی ذره همی پرد به چپ

74

وآن دگر سوی یمین اندر طلب

75

ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون

76

جنگ فعلیشان ببین اندر رکون

77

جنگ فعلی هست از جنگ نهان

78

زین تخالف آن تخالف را بدان

79

ذره‌ای کان محو شد در آفتاب

80

جنگ او بیرون شد از وصف و حساب

81

چون ز ذره محو شد نفس و نفس

82

جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس

83

رفت از وی جنبش طبع و سکون

84

از چه از انا الیه راجعون

85

ما به بحر تو ز خود راجع شدیم

86

وز رضاع اصل مسترضع شدیم

87

در فروغ راه ای مانده ز غول

88

لاف کم زن از اصول ای بی‌اصول

89

جنگ ما و صلح ما در نور عین

90

نیست از ما هست بین اصبعین

91

جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول

92

در میان جزوها حربیست هول

93

این جهان زن جنگ قایم می‌بود

94

در عناصر در نگر تا حل شود

95

چار عنصر چار استون قویست

96

که بدیشان سقف دنیا مستویست

97

هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر

98

استن آب اشکنندهٔ آن شرر

99

پس بنای خلق بر اضداد بود

100

لاجرم ما جنگییم از ضر و سود

101

هست احوالم خلاف همدگر

102

هر یکی با هم مخالف در اثر

103

چونک هر دم راه خود را می‌زنم

104

با دگر کس سازگاری چون کنم

105

موج لشکرهای احوالم ببین

106

هر یکی با دیگری در جنگ و کین

107

می‌نگر در خود چنین جنگ گران

108

پس چه مشغولی به جنگ دیگران

109

یا مگر زین جنگ حقت وا خرد

110

در جهان صلح یک رنگت برد

111

آن جهان جز باقی و آباد نیست

112

زانک آن ترکیب از اضداد نیست

113

این تفانی از ضد آید ضد را

114

چون نباشد ضد نبود جز بقا

115

نفی ضد کرد از بهشت آن بی‌نظیر

116

که نباشد شمس و ضدش زمهریر

117

هست بی‌رنگی اصول رنگها

118

صلحها باشد اصول جنگها

119

آن جهانست اصل این پرغم وثاق

120

وصل باشد اصل هر هجر و فراق

121

این مخالف از چه‌ایم ای خواجه ما

122

واز چه زاید وحدت این اعداد را

123

زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل

124

خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل

125

گوهر جان چون ورای فصلهاست

126

خوی او این نیست خوی کبریاست

127

جنگها بین کان اصول صلحهاست

128

چون نبی که جنگ او بهر خداست

129

غالبست و چیر در هر دو جهان

130

شرح این غالب نگنجد در دهان

131

آب جیحون را اگر نتوان کشید

132

هم ز قدر تشنگی نتوان برید

133

گر شدی عطشان بحر معنوی

134

فرجه‌ای کن در جزیرهٔ مثنوی

135

فرجه کن چندانک اندر هر نفس

136

مثنوی را معنوی بینی و بس

137

باد که را ز آب جو چون وا کند

138

آب یک‌رنگی خود پیدا کند

139

شاخهای تازهٔ مرجان ببین

140

میوه‌های رسته ز آب جان ببین

141

چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود

142

آن همه بگذارد و دریا شود

143

حرف‌گو و حرف‌نوش و حرفها

144

هر سه جان گردند اندر انتها

145

نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاک

146

ساده گردند از صور گردند خاک

147

لیک معنیشان بود در سه مقام

148

در مراتب هم ممیز هم مدام

149

خاک شد صورت ولی معنی نشد

150

هر که گوید شد تو گویش نه نشد

151

در جهان روح هر سه منتظر

152

گه ز صورت هارب و گه مستقر

153

امر آید در صور رو در رود

154

باز هم از امرش مجرد می‌شود

155

پس له الخلق و له الامرش بدان

156

خلق صورت امر جان راکب بر آن

157

راکب و مرکوب در فرمان شاه

158

جسم بر درگاه وجان در بارگاه

159

چونک خواهد که آب آید در سبو

160

شاه گوید جیش جان را که ارکبوا

161

باز جانها را چو خواند در علو

162

بانگ آید از نقیبان که انزلوا

163

بعد ازین باریک خواهد شد سخن

164

کم کن آتش هیزمش افزون مکن

165

تا نجوشد دیگهای خرد زود

166

دیگ ادراکات خردست و فرود

167

پاک سبحانی که سیبستان کند

168

در غمام حرفشان پنهان کنند

169

زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی

170

پرده‌ای کز سیب ناید غیر بوی

171

باری افزون کش تو این بو را به هوش

172

تا سوی اصلت برد بگرفته گوش

173

بو نگه‌دار و بپرهیز از زکام

174

تن بپوش از باد و بود سرد عام

175

تا نینداید مشامت را ز اثر

176

ای هواشان از زمستان سردتر

177

چون جمادند و فسرده و تن‌شگرف

178

می‌جهد انفاسشان از تل برف

179

چون زمین زین برف در پوشد کفن

180

تیغ خورشید حسام‌الدین بزن

181

هین بر آر از شرق سیف‌الله را

182

گرم کن زان شرق این درگاه را

183

برف را خنجر زند آن آفتاب

184

سیلها ریزد ز کهها بر تراب

185

زانک لا شرقیست و لا غربیست او

186

با منجم روز و شب حربیست او

187

که چرا جز من نجوم بی‌هدی

188

قبله کردی از لئیمی و عمی

189

تا خوشت ناید مقال آن امین

190

در نبی که لا احب الا فلین

191

از قزح در پیش مه بستی کمر

192

زان همی رنجی ز وانشق القمر

193

منکری این را که شمس کورت

194

شمس پیش تست اعلی‌مرتبت

195

از ستاره دیده تصریف هوا

196

ناخوشت آید اذا النجم هوی

197

خود مؤثرتر نباشد مه ز نان

198

ای بسا نان که ببرد عرق جان

199

خود مؤثرتر نباشد زهره زآب

200

ای بسا آبا که کرد او تن خراب

201

مهر آن در جان تست و پند دوست

202

می‌زند بر گوش تو بیرون پوست

203

پند ما در تو نگیرد ای فلان

204

پند تو در ما نگیرد هم بدان

205

جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست

206

که مقالید السموات آن اوست

207

این سخن هم‌چون ستاره‌ست و قمر

208

لیک بی‌فرمان حق ندهد اثر

209

این ستارهٔ بی‌جهت تاثیر او

210

می‌زند بر گوشهای وحی‌جو

211

کی بیایید از جهت تا بی‌جهات

212

تا ندراند شما را گرگ مات

213

آنچنان که لمعهٔ درپاش اوست

214

شمس دنیا در صفت خفاش اوست

215

هفت چرخ ازرقی در رق اوست

216

پیک ماه اندر تب و در دق اوست

217

زهره چنگ مسئله در وی زده

218

مشتری با نقد جان پیش آمده

219

در هوای دستبوس او زحل

220

لیک خود را می‌نبیند از محل

221

دست و پا مریخ چندین خست ازو

222

وآن عطارد صد قلم بشکست ازو

223

با منجم این همه انجم به جنگ

224

کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ

225

جان ویست و ما همه رنگ و رقوم

226

کوکب هر فکر او جان نجوم

227

فکر کو آنجا همه نورست پاک

228

بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک

229

هر ستاره خانه دارد در علا

230

هیچ خانه در نگنجد نجم ما

231

جای سوز اندر مکان کی در رود

232

نور نامحدود را حد کی بود

233

لیک تمثیلی و تصویری کنند

234

تا که در یابد ضعیفی عشقمند

235

مثل نبود لیک باشد آن مثال

236

تا کند عقل مجمد را گسیل

237

عقل سر تیزست لیکن پای سست

238

زانک دل ویران شدست و تن درست

239

عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ

240

فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ

241

صدرشان در وقت دعوی هم‌چو شرق

242

صبرشان در وقت تقوی هم‌چو برق

243

عالمی اندر هنرها خودنما

244

هم‌چو عالم بی‌وفا وقت وفا

245

وقت خودبینی نگنجد در جهان

246

در گلو و معده گم گشته چو نان

247

این همه اوصافشان نیکو شود

248

بد نماند چونک نیکوجو شود

249

گر منی گنده بود هم‌چون منی

250

چون به جان پیوست یابد روشنی

251

هر جمادی که کند رو در نبات

252

از درخت بخت او روید حیات

253

هر نباتی کان به جان رو آورد

254

خضروار از چشمهٔ حیوان خورد

255

باز جان چون رو سوی جانان نهد

256

رخت را در عمر بی‌پایان نهد