بخش ۲۴ – حسد کردن حشم بر غلام خاص

مولوی

بخش ۲۴ - حسد کردن حشم بر غلام خاص

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 24
1

پادشاهی بنده‌ای را از کرم

2

بر گزیده بود بر جملهٔ حشم

16

حیله‌ها و مکرها بادست باد

15

آنچ آبستست شب جز آن نزاد

14

چشم او آنجاست روز و شب گرو

13

آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو

12

چشم او بر کشتهای اولست

11

کار عارف‌راست کو نه احولست

10

بگذر از اینها که نو حادث شدست

9

کار آن دارد که پیش از تن بدست

8

پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش

7

روح او با روح شه در اصل خویش

6

او ایازی بود و شه محمود وقت

5

از کمال طالع و اقبال و بخت

4

ده یک قدرش ندیدی صد وزیر

3

جامگی او وظیفهٔ چل امیر

21

گر بروید ور بریزد صد گیاه

20

جان تو نی آن جهد نی این جهد

19

او درون دام و دامی می‌نهد

18

آنک بیند حیلهٔ حق بر سرش

17

کی کند دل خوش به حیلتهای گش

31

هرچه کاری از برای او بکار

30

آخر آن روید که اول کاشتست

29

کار آن دارد که حق افراشتست

28

گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

27

افکن این تدبیر خود را پیش دوست

26

تخم ثانی فاسد و پوسیده است

25

تخم اول کامل و بگزیده است

24

این دوم فانیست و آن اول درست

23

کشت نو کارند بر کشت نخست

22

عاقبت بر روید آن کشتهٔ اله

38

مانده روز داوری بر گردنش

37

رخت دزدیده بتدبیر و فنش

36

نزد مالک دزد شب رسوا شود

35

پیش از آنک روز دین پیدا شود

34

هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ

33

گرد نفس دزد و کار او مپیچ

32

چون اسیر دوستی ای دوستدار

46

چه شنویم این را عبث بی عایده

45

گر ندارد این سؤالت فایده

44

در سؤالت فایده هست ای عنود

43

گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود

42

کی نماید قوتی با باد خس

41

دام خود را سخت‌تر یابند و بس

40

تا بغیر دام او دامی نهند

39

صد هزاران عقل با هم بر جهند

56

لیک بر محروم بانگ چوب بود

55

لحن داوودی چنان محبوب بود

54

گرچه بر اخوان عبث بد زایده

53

حسن یوسف عالمی را فایده

52

مر ترا چون فایده‌ست از وی مه‌ایست

51

فایدهٔ تو گر مرا فایده نیست

50

از جهتهای دگر پر عایده‌ست

49

ور جهان از یک جهت بی فایده‌ست

48

پس جهان بی فایده آخر چراست

47

ور سالت را بسی فایده‌هاست

62

که نه محرومند از وی امتی

61

چیست در عالم بگو یک نعمتی

60

بر منافق مردنست و ژندگی

59

هست بر مؤمن شهیدی زندگی

58

لیک بر محروم و منکر بود خون

57

آب نیل از آب حیوان بد فزون

75

لیک از علت درین افتاد دل

74

قوت حیوانی مرورا ناسزاست

73

قوت اصلی بشر نور خداست

72

قوت علت را چو چربش کرده است

71

نوش را بگذاشته سم خورده است

70

روی در قوت مرض آورده است

69

قوت اصلی را فرامش کرده است

68

گرچه پندارد که آن خود قوت اوست

67

چون کسی کو از مرض گل داشت دوست

66

پس نصیحت کردن او را رایضیست

65

لیک گر آن قوت بر وی عارضیست

64

هست هر جان را یکی قوتی دگر

63

گاو و خر را فایده چه در شکر

77

روی زرد و پای سست و دل سبک

76

که خورد او روز و شب زین آب و گل

92

لایق هر دو اثر زاید یقین

91

چون ستاره با ستاره شد قرین

90

وز قران هر قرین چیزی بری

89

از لقای هر کسی چیزی خوری

88

چشم از معنی او حساسه ایست

87

صورت هر آدمی چون کاسه ایست

86

دل ز هر علمی صفایی می‌برد

85

دل ز هر یاری غذایی می‌خورد

84

آن غذا را نی دهان بد نی طبق

83

در شهیدان یرزقون فرمود حق

82

مر حسود و دیو را از دود فرش

81

شد غذای آفتاب از نور عرش

80

خوردن آن بی گلو و آلتست

79

آن غذای خاصگان دولتست

78

کو غذای والسما ذات الحبک

94

وز قران سنگ و آهن شد شرر

93

چون قران مرد و زن زاید بشر

107

هر زمینی کان قرین شد با زحل

106

وان ز خورشیدست و از وی می‌رسد

105

بهترین رنگها سرخی بود

104

خون ز خورشید خوش گلگون بود

103

سرخ رویی از قران خون بود

102

چون بر آید از تفرج کام ما

101

قابل خوردن شود اجسام ما

100

می‌بزاید خوبی و احسان ما

99

وز قران خرمی با جان ما

98

دلخوشی و بی‌غمی و خرمی

97

وز قران سبزه‌ها با آدمی

96

میوه‌ها و سبزه و ریحانها

95

وز قران خاک با بارانها

111

این معانی راست از چرخ نهم

110

چون قران دیو با اهل نفاق

109

قوت اندر فعل آید ز اتفاق

108

شوره گشت و کشت را نبود محل

123

مشرق او نسبت ذرات او

122

آفتاب ما ز مشرقها برون

121

مشرق خورشید برج قیرگون

120

کاندرین عز آفتاب روشنم

119

چون نمی‌آیند اینجا که منم

118

گردن خود کرده‌اند از غم چو دوک

117

بر امید عز ده‌روزهٔ خدوک

116

بر امید عز در خواری خوشند

115

از پی طاق و طرم خواری کشند

114

امر را طاق و طرم ماهیتست

112

بی همه طاق و طرم طاق و طرم

113

خلق را طاق و طرم عاریتست

131

صد هزاران بار ببریدم امید

130

هم ازو حبل سببها منقطع

129

شمس باشد بر سببها مطلع

128

هم ز فر شمس باشد این سبب

127

باز گرد شمس می‌گردم عجب

126

در دو عالم آفتاب بی فییم

125

ما که واپس ماند ذرات وییم

124

نه بر آمد نه فرو شد ذات او

140

گر براق و تازیان ور خود خرند

139

جمله هستیها ازین روضه چرند

138

هیچ هست از غیر هستی چون چرد

137

عین صنع از نفس صانع چون برد

136

عین صنع آفتابست ای حسن

135

ور شوم نومید نومیدی من

134

صبر دارم من و یا ماهی ز آب

132

از کی از شمس این شما باور کنید

133

تو مرا باور مکن کز آفتاب

152

ورنه ما آن کور را بینا کنیم

151

ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم

150

راست می‌گردی گهی گاهی دوتو

149

نیزه‌گردانیست ای نیزه که تو

148

کو بداند نیک و بد را کز کجاست

147

هست دست راست اینجا ظن راست

146

ز آب من ای کور تا یابی بصر

145

بحر می‌گوید به دست راست خور

144

تا که آب شور او را کور کرد

143

او ز بحر عذب آب شور خورد

142

هر دم آرد رو به محرابی جدید

141

وانک گردشها از آن دریا ندید

156

داروی ظلمت‌کش استیزفعل

155

توتیای کبریای تیزفعل

153

هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود

154

داروش کن کوری چشم حسود

172

باز در ویران بر جغدان فتاد

171

راه را گم کرد و در ویران فتاد

170

باز کورست آنک شد گم‌کرده راه

169

باز آن باشد که باز آید به شاه

168

کی برآید این مراد او بگو

167

نفی خورشید ازل بایست او

166

اینت افتاده ابد در قعر چاه

165

اینت درد بی‌دوا کوراست آه

164

وانک می‌رنجد ز بود آفتاب

163

آنک او باشد حسود آفتاب

162

جان مده تا همچنین جان می‌کنم

161

مر حسودت را اگر چه آن منم

160

کز حسودی بر تو می‌آرد جحود

159

جمله کوران را دواکن جز حسود

158

ظلمت صد ساله را زو بر کند

157

آنک گر بر چشم اعمی بر زند

176

در میان جغد و ویرانش سپرد

175

خاک در چشمش زد و از راه برد

174

لیک کورش کرد سرهنگ قضا

173

او همه نورست از نور رضا

188

نه مقیمم می‌روم سوی وطن

187

خویشتن مکشید ای جغدان که من

186

سوی شاهنشاه راجع می‌شوم

185

من نخواهم بود اینجا می‌روم

184

صد چنین ویران فدا کردم به جغد

183

باز گوید من چه در خوردم به جغد

182

اندر افتادند در دلق غریب

181

چون سگان کوی پر خشم و مهیب

180

باز آمد تا بگیرد جای ما

179

ولوله افتاد در جغدان که ها

178

پر و بال نازنینش می‌کنند

177

بر سری جغدانش بر سر می‌زنند

191

جغد گفتا باز حیلت می‌کند

190

ورنه ما را ساعد شه ناز جاست

189

این خراب آباد در چشم شماست

205

آنچ می‌گوید ز مکر و فعل و فن

204

هیچ باشد لایق گوزینه سیر

203

جنس شاهست او و یا جنس وزیر

202

مشنوش گر عقل داری اندکی

201

خود چه جنس شاه باشد مرغکی

200

تا برد او ما سلیمان را ز ره

199

لاف از شه می‌زند وز دست شه

198

دنبه مسپارید ای یاران به خرس

197

او خورد از حرص طین را همچو دبس

196

والله از جمله حریصان بترست

195

می‌نماید سیری این حیلت‌پرست

194

برکند ما را به سالوسی ز وکر

192

تا ز خان و مان شما را بر کند

193

خانه‌های ما بگیرد او بمکر

211

کمترین جغد ار زند بر مغز او

210

مرغک لاغر چه درخورد شهیست

209

هر که این باور کند از ابلهیست

208

اینت لاف خام و دام گول‌گیر

207

اینت مالیخولیای ناپذیر

206

هست سلطان با حشم جویای من

220

هر کجا که من روم شه در پیست

219

پاسبان من عنایات ویست

218

صد هزاران خرمن از سرهای باز

217

شه کند توده به هر شیب و فراز

216

دل برنجاند کند با من جفا

215

جغد چه بود خود اگر بازی مرا

214

بیخ جغدستان شهنشه بر کند

213

گفت باز ار یک پر من بشکند

212

مر ورا یاری‌گری از شاه کو

233

یک دمم با جغدها دمساز کرد

232

صد هزاران بسته را آزاد کرد

231

شه برای من ز زندان یاد کرد

230

جغد کی بود تا بداند سر ما

229

بازم و حیران شود در من هما

228

انفطار آسمان از فطرتم

227

روشنی عقلها از فکرتم

226

پرده‌های آسمانها می‌درم

225

همچو ماه و آفتابی می‌پرم

224

می‌پرم بر اوج دل چون پرتوش

223

چون بپراند مرا شه در روش

222

بی خیال من دل سلطان سقیم

221

در دل سلطان خیال من مقیم

237

در من آویزید تا نازان شوید

236

فهم کرد از نیکبختی راز من

234

از دم من جغدها را باز کرد

235

ای خنک جغدی که در پرواز من

254

مای ما شد بهر مای او فنا

253

جنس ما چون نیست جنس شاه ما

252

طبع را جنس آمدست آخر مدام

251

باد جنس آتش آمد در قوام

250

آب جنس خاک آمد در نبات

249

نیست جنسیت ز روی شکل و ذات

248

لیک دارم در تجلی نور ازو

247

من نیم جنس شهنشه دور ازو

246

حق گواه من به رغم مدعی

245

طبل باز من ندای ارجعی

244

طبل بازم می‌زند شه از کنار

243

مالک ملک نیم من طبل‌خوار

242

گر چو نی نالد نباشد بی نوا

241

هر که باشد شاه دردش را دوا

240

هر کجا افتد چرا باشد غریب

238

گرچه جغدانید شهبازان شوید

239

آنک باشد با چنان شاهی حبیب

261

تا که نفریبد شما را شکل من

260

تا شوی تاج سر گردن‌کشان

259

خاک پایش شو برای این نشان

258

هست بر خاکش نشان پای او

257

خاک شد جان و نشانیهای او

256

پیش پای اسپ او گردم چو گرد

255

چون فنا شد مای ما او ماند فرد

270

عقل چون شمعی درون مغز سر

269

شادی اندر گرده و غم در جگر

268

نور دل در قطرهٔ خونی نهفت

267

تاب نور چشم با پیهست جفت

266

هیچ این جان با بدن مانند هست

265

آخر این جان با بدن پیوسته است

264

قصد صورت کرد و بر الله زد

262

نقل من نوشید پیش از نقل من

263

ای بسا کس را که صورت راه زد

275

همچو مریم جان از آن آسیب جیب

274

جان ازو دری ستد در جیب کرد

273

جان کل با جان جزو آسیب کرد

271

این تعلقها نه بی کیفست و چون

272

عقلها در دانش چونی زبون

283

تا قیامت گر بگویم بشمرم

282

این حشر را وا نماید محشری

281

پس جهان زاید جهانی دیگری

280

از چنین جانی شود حامل جهان

279

پس ز جان جان چو حامل گشت جان

278

آن مسیحی کز مساحت برترست

276

حامله شد از مسیح دلفریب

277

آن مسیحی نه که بر خشک و ترست

286

حرفها دام دم شیرین‌لبیست

284

من ز شرح این قیامت قاصرم

285

این سخنها خود بمعنی یا ربیست

290

لیک سر تا پای بتوانی چشید

289

هست لبیکی که نتوانی شنید

287

چون کند تقصیر پس چون تن زند

288

چونک لبیکش به یارب می‌رسد

1

پادشاهی بنده‌ای را از کرم

2

بر گزیده بود بر جملهٔ حشم

3

جامگی او وظیفهٔ چل امیر

4

ده یک قدرش ندیدی صد وزیر

5

از کمال طالع و اقبال و بخت

6

او ایازی بود و شه محمود وقت

7

روح او با روح شه در اصل خویش

8

پیش ازین تن بوده هم پیوند و خویش

9

کار آن دارد که پیش از تن بدست

10

بگذر از اینها که نو حادث شدست

11

کار عارف‌راست کو نه احولست

12

چشم او بر کشتهای اولست

13

آنچ گندم کاشتندش و آنچ جو

14

چشم او آنجاست روز و شب گرو

15

آنچ آبستست شب جز آن نزاد

16

حیله‌ها و مکرها بادست باد

17

کی کند دل خوش به حیلتهای گش

18

آنک بیند حیلهٔ حق بر سرش

19

او درون دام و دامی می‌نهد

20

جان تو نی آن جهد نی این جهد

21

گر بروید ور بریزد صد گیاه

22

عاقبت بر روید آن کشتهٔ اله

23

کشت نو کارند بر کشت نخست

24

این دوم فانیست و آن اول درست

25

تخم اول کامل و بگزیده است

26

تخم ثانی فاسد و پوسیده است

27

افکن این تدبیر خود را پیش دوست

28

گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

29

کار آن دارد که حق افراشتست

30

آخر آن روید که اول کاشتست

31

هرچه کاری از برای او بکار

32

چون اسیر دوستی ای دوستدار

33

گرد نفس دزد و کار او مپیچ

34

هرچه آن نه کار حق هیچست هیچ

35

پیش از آنک روز دین پیدا شود

36

نزد مالک دزد شب رسوا شود

37

رخت دزدیده بتدبیر و فنش

38

مانده روز داوری بر گردنش

39

صد هزاران عقل با هم بر جهند

40

تا بغیر دام او دامی نهند

41

دام خود را سخت‌تر یابند و بس

42

کی نماید قوتی با باد خس

43

گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود

44

در سؤالت فایده هست ای عنود

45

گر ندارد این سؤالت فایده

46

چه شنویم این را عبث بی عایده

47

ور سالت را بسی فایده‌هاست

48

پس جهان بی فایده آخر چراست

49

ور جهان از یک جهت بی فایده‌ست

50

از جهتهای دگر پر عایده‌ست

51

فایدهٔ تو گر مرا فایده نیست

52

مر ترا چون فایده‌ست از وی مه‌ایست

53

حسن یوسف عالمی را فایده

54

گرچه بر اخوان عبث بد زایده

55

لحن داوودی چنان محبوب بود

56

لیک بر محروم بانگ چوب بود

57

آب نیل از آب حیوان بد فزون

58

لیک بر محروم و منکر بود خون

59

هست بر مؤمن شهیدی زندگی

60

بر منافق مردنست و ژندگی

61

چیست در عالم بگو یک نعمتی

62

که نه محرومند از وی امتی

63

گاو و خر را فایده چه در شکر

64

هست هر جان را یکی قوتی دگر

65

لیک گر آن قوت بر وی عارضیست

66

پس نصیحت کردن او را رایضیست

67

چون کسی کو از مرض گل داشت دوست

68

گرچه پندارد که آن خود قوت اوست

69

قوت اصلی را فرامش کرده است

70

روی در قوت مرض آورده است

71

نوش را بگذاشته سم خورده است

72

قوت علت را چو چربش کرده است

73

قوت اصلی بشر نور خداست

74

قوت حیوانی مرورا ناسزاست

75

لیک از علت درین افتاد دل

76

که خورد او روز و شب زین آب و گل

77

روی زرد و پای سست و دل سبک

78

کو غذای والسما ذات الحبک

79

آن غذای خاصگان دولتست

80

خوردن آن بی گلو و آلتست

81

شد غذای آفتاب از نور عرش

82

مر حسود و دیو را از دود فرش

83

در شهیدان یرزقون فرمود حق

84

آن غذا را نی دهان بد نی طبق

85

دل ز هر یاری غذایی می‌خورد

86

دل ز هر علمی صفایی می‌برد

87

صورت هر آدمی چون کاسه ایست

88

چشم از معنی او حساسه ایست

89

از لقای هر کسی چیزی خوری

90

وز قران هر قرین چیزی بری

91

چون ستاره با ستاره شد قرین

92

لایق هر دو اثر زاید یقین

93

چون قران مرد و زن زاید بشر

94

وز قران سنگ و آهن شد شرر

95

وز قران خاک با بارانها

96

میوه‌ها و سبزه و ریحانها

97

وز قران سبزه‌ها با آدمی

98

دلخوشی و بی‌غمی و خرمی

99

وز قران خرمی با جان ما

100

می‌بزاید خوبی و احسان ما

101

قابل خوردن شود اجسام ما

102

چون بر آید از تفرج کام ما

103

سرخ رویی از قران خون بود

104

خون ز خورشید خوش گلگون بود

105

بهترین رنگها سرخی بود

106

وان ز خورشیدست و از وی می‌رسد

107

هر زمینی کان قرین شد با زحل

108

شوره گشت و کشت را نبود محل

109

قوت اندر فعل آید ز اتفاق

110

چون قران دیو با اهل نفاق

111

این معانی راست از چرخ نهم

112

بی همه طاق و طرم طاق و طرم

113

خلق را طاق و طرم عاریتست

114

امر را طاق و طرم ماهیتست

115

از پی طاق و طرم خواری کشند

116

بر امید عز در خواری خوشند

117

بر امید عز ده‌روزهٔ خدوک

118

گردن خود کرده‌اند از غم چو دوک

119

چون نمی‌آیند اینجا که منم

120

کاندرین عز آفتاب روشنم

121

مشرق خورشید برج قیرگون

122

آفتاب ما ز مشرقها برون

123

مشرق او نسبت ذرات او

124

نه بر آمد نه فرو شد ذات او

125

ما که واپس ماند ذرات وییم

126

در دو عالم آفتاب بی فییم

127

باز گرد شمس می‌گردم عجب

128

هم ز فر شمس باشد این سبب

129

شمس باشد بر سببها مطلع

130

هم ازو حبل سببها منقطع

131

صد هزاران بار ببریدم امید

132

از کی از شمس این شما باور کنید

133

تو مرا باور مکن کز آفتاب

134

صبر دارم من و یا ماهی ز آب

135

ور شوم نومید نومیدی من

136

عین صنع آفتابست ای حسن

137

عین صنع از نفس صانع چون برد

138

هیچ هست از غیر هستی چون چرد

139

جمله هستیها ازین روضه چرند

140

گر براق و تازیان ور خود خرند

141

وانک گردشها از آن دریا ندید

142

هر دم آرد رو به محرابی جدید

143

او ز بحر عذب آب شور خورد

144

تا که آب شور او را کور کرد

145

بحر می‌گوید به دست راست خور

146

ز آب من ای کور تا یابی بصر

147

هست دست راست اینجا ظن راست

148

کو بداند نیک و بد را کز کجاست

149

نیزه‌گردانیست ای نیزه که تو

150

راست می‌گردی گهی گاهی دوتو

151

ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم

152

ورنه ما آن کور را بینا کنیم

153

هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود

154

داروش کن کوری چشم حسود

155

توتیای کبریای تیزفعل

156

داروی ظلمت‌کش استیزفعل

157

آنک گر بر چشم اعمی بر زند

158

ظلمت صد ساله را زو بر کند

159

جمله کوران را دواکن جز حسود

160

کز حسودی بر تو می‌آرد جحود

161

مر حسودت را اگر چه آن منم

162

جان مده تا همچنین جان می‌کنم

163

آنک او باشد حسود آفتاب

164

وانک می‌رنجد ز بود آفتاب

165

اینت درد بی‌دوا کوراست آه

166

اینت افتاده ابد در قعر چاه

167

نفی خورشید ازل بایست او

168

کی برآید این مراد او بگو

169

باز آن باشد که باز آید به شاه

170

باز کورست آنک شد گم‌کرده راه

171

راه را گم کرد و در ویران فتاد

172

باز در ویران بر جغدان فتاد

173

او همه نورست از نور رضا

174

لیک کورش کرد سرهنگ قضا

175

خاک در چشمش زد و از راه برد

176

در میان جغد و ویرانش سپرد

177

بر سری جغدانش بر سر می‌زنند

178

پر و بال نازنینش می‌کنند

179

ولوله افتاد در جغدان که ها

180

باز آمد تا بگیرد جای ما

181

چون سگان کوی پر خشم و مهیب

182

اندر افتادند در دلق غریب

183

باز گوید من چه در خوردم به جغد

184

صد چنین ویران فدا کردم به جغد

185

من نخواهم بود اینجا می‌روم

186

سوی شاهنشاه راجع می‌شوم

187

خویشتن مکشید ای جغدان که من

188

نه مقیمم می‌روم سوی وطن

189

این خراب آباد در چشم شماست

190

ورنه ما را ساعد شه ناز جاست

191

جغد گفتا باز حیلت می‌کند

192

تا ز خان و مان شما را بر کند

193

خانه‌های ما بگیرد او بمکر

194

برکند ما را به سالوسی ز وکر

195

می‌نماید سیری این حیلت‌پرست

196

والله از جمله حریصان بترست

197

او خورد از حرص طین را همچو دبس

198

دنبه مسپارید ای یاران به خرس

199

لاف از شه می‌زند وز دست شه

200

تا برد او ما سلیمان را ز ره

201

خود چه جنس شاه باشد مرغکی

202

مشنوش گر عقل داری اندکی

203

جنس شاهست او و یا جنس وزیر

204

هیچ باشد لایق گوزینه سیر

205

آنچ می‌گوید ز مکر و فعل و فن

206

هست سلطان با حشم جویای من

207

اینت مالیخولیای ناپذیر

208

اینت لاف خام و دام گول‌گیر

209

هر که این باور کند از ابلهیست

210

مرغک لاغر چه درخورد شهیست

211

کمترین جغد ار زند بر مغز او

212

مر ورا یاری‌گری از شاه کو

213

گفت باز ار یک پر من بشکند

214

بیخ جغدستان شهنشه بر کند

215

جغد چه بود خود اگر بازی مرا

216

دل برنجاند کند با من جفا

217

شه کند توده به هر شیب و فراز

218

صد هزاران خرمن از سرهای باز

219

پاسبان من عنایات ویست

220

هر کجا که من روم شه در پیست

221

در دل سلطان خیال من مقیم

222

بی خیال من دل سلطان سقیم

223

چون بپراند مرا شه در روش

224

می‌پرم بر اوج دل چون پرتوش

225

همچو ماه و آفتابی می‌پرم

226

پرده‌های آسمانها می‌درم

227

روشنی عقلها از فکرتم

228

انفطار آسمان از فطرتم

229

بازم و حیران شود در من هما

230

جغد کی بود تا بداند سر ما

231

شه برای من ز زندان یاد کرد

232

صد هزاران بسته را آزاد کرد

233

یک دمم با جغدها دمساز کرد

234

از دم من جغدها را باز کرد

235

ای خنک جغدی که در پرواز من

236

فهم کرد از نیکبختی راز من

237

در من آویزید تا نازان شوید

238

گرچه جغدانید شهبازان شوید

239

آنک باشد با چنان شاهی حبیب

240

هر کجا افتد چرا باشد غریب

241

هر که باشد شاه دردش را دوا

242

گر چو نی نالد نباشد بی نوا

243

مالک ملک نیم من طبل‌خوار

244

طبل بازم می‌زند شه از کنار

245

طبل باز من ندای ارجعی

246

حق گواه من به رغم مدعی

247

من نیم جنس شهنشه دور ازو

248

لیک دارم در تجلی نور ازو

249

نیست جنسیت ز روی شکل و ذات

250

آب جنس خاک آمد در نبات

251

باد جنس آتش آمد در قوام

252

طبع را جنس آمدست آخر مدام

253

جنس ما چون نیست جنس شاه ما

254

مای ما شد بهر مای او فنا

255

چون فنا شد مای ما او ماند فرد

256

پیش پای اسپ او گردم چو گرد

257

خاک شد جان و نشانیهای او

258

هست بر خاکش نشان پای او

259

خاک پایش شو برای این نشان

260

تا شوی تاج سر گردن‌کشان

261

تا که نفریبد شما را شکل من

262

نقل من نوشید پیش از نقل من

263

ای بسا کس را که صورت راه زد

264

قصد صورت کرد و بر الله زد

265

آخر این جان با بدن پیوسته است

266

هیچ این جان با بدن مانند هست

267

تاب نور چشم با پیهست جفت

268

نور دل در قطرهٔ خونی نهفت

269

شادی اندر گرده و غم در جگر

270

عقل چون شمعی درون مغز سر

271

این تعلقها نه بی کیفست و چون

272

عقلها در دانش چونی زبون

273

جان کل با جان جزو آسیب کرد

274

جان ازو دری ستد در جیب کرد

275

همچو مریم جان از آن آسیب جیب

276

حامله شد از مسیح دلفریب

277

آن مسیحی نه که بر خشک و ترست

278

آن مسیحی کز مساحت برترست

279

پس ز جان جان چو حامل گشت جان

280

از چنین جانی شود حامل جهان

281

پس جهان زاید جهانی دیگری

282

این حشر را وا نماید محشری

283

تا قیامت گر بگویم بشمرم

284

من ز شرح این قیامت قاصرم

285

این سخنها خود بمعنی یا ربیست

286

حرفها دام دم شیرین‌لبیست

287

چون کند تقصیر پس چون تن زند

288

چونک لبیکش به یارب می‌رسد

289

هست لبیکی که نتوانی شنید

290

لیک سر تا پای بتوانی چشید