بخش ۷۹ – اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند

مولوی

بخش ۷۹ - اندیشیدن یکی از صحابه بانکار کی رسول چرا ستاری نمی‌کند

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 79
4

می‌کندشان این پیمبر شرمسار

3

که چنین پیران با شیب و وقار

2

در دلش انکار آمد زان نکول

1

تا یکی یاری ز یاران رسول

9

شومی یاری اصحاب نفاق

8

تا نگردد ز اعتراض او روی‌زرد

7

باز در دل زود استغفار کرد

6

صد هزاران عیب پوشند انبیا

5

کو کرم کو سترپوشی کو حیا

12

مر مرا مگذار بر کفران مصر

11

باز می‌زارید کای علام سر

10

کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق

16

مسجد ایشانش پر سرگین نمود

15

اندرین اندیشه خوابش در ربود

14

ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم

13

دل به دستم نیست همچون دید چشم

21

در زمان در رو فتاد و می‌گریست

20

از نهیب دود تلخ از خواب جست

19

دود در حلقش شد و حلقش بخست

18

می‌دمید از سنگها دود سیاه

17

سنگهاش اندر حدث جای تباه

25

گر بکاوی کوشش اهل مجاز

24

که کند از نور ایمانم جدا

23

خلم بهتر از چنین حلم ای خدا

22

کای خدا اینها نشان منکریست

30

بهر هدم مسجد اهل قبا

29

صد کمر آن قوم بسته بر قبا

28

صادقان را یک ز دیگر نغزتر

27

هر یکی از یکدگر بی مغزتر

26

تو بتو گنده بود همچون پیاز

33

قصد کعبه ساختند از انتقام

32

کعبه‌ای کردند حق آتش زدش

31

همچو آن اصحاب فیل اندر حبش

40

پس یقین گردد صفا بر اهل شک

39

واقعات ار باز گویم یک بیک

38

واقعه تا شد یقینشان سر آن

37

هر صحابی دید زان مسجد عیان

36

نیست الا حیلت و مکر و ستیز

35

مر سیه‌رویان دین را خود جهاز

34

حالشان چون شد فرو خوان از کلام

41

لیک می‌ترسم ز کشف رازشان

42

نازنینانند و زیبد نازشان

43

شرع بی تقلید می‌پذرفته‌اند

46

هر کسی در ضالهٔ خود موقنست

45

حکمت قرآن چو ضالهٔمؤمنست

44

بی محک آن نقد را بگرفته‌اند

1

تا یکی یاری ز یاران رسول

2

در دلش انکار آمد زان نکول

3

که چنین پیران با شیب و وقار

4

می‌کندشان این پیمبر شرمسار

5

کو کرم کو سترپوشی کو حیا

6

صد هزاران عیب پوشند انبیا

7

باز در دل زود استغفار کرد

8

تا نگردد ز اعتراض او روی‌زرد

9

شومی یاری اصحاب نفاق

10

کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق

11

باز می‌زارید کای علام سر

12

مر مرا مگذار بر کفران مصر

13

دل به دستم نیست همچون دید چشم

14

ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم

15

اندرین اندیشه خوابش در ربود

16

مسجد ایشانش پر سرگین نمود

17

سنگهاش اندر حدث جای تباه

18

می‌دمید از سنگها دود سیاه

19

دود در حلقش شد و حلقش بخست

20

از نهیب دود تلخ از خواب جست

21

در زمان در رو فتاد و می‌گریست

22

کای خدا اینها نشان منکریست

23

خلم بهتر از چنین حلم ای خدا

24

که کند از نور ایمانم جدا

25

گر بکاوی کوشش اهل مجاز

26

تو بتو گنده بود همچون پیاز

27

هر یکی از یکدگر بی مغزتر

28

صادقان را یک ز دیگر نغزتر

29

صد کمر آن قوم بسته بر قبا

30

بهر هدم مسجد اهل قبا

31

همچو آن اصحاب فیل اندر حبش

32

کعبه‌ای کردند حق آتش زدش

33

قصد کعبه ساختند از انتقام

34

حالشان چون شد فرو خوان از کلام

35

مر سیه‌رویان دین را خود جهاز

36

نیست الا حیلت و مکر و ستیز

37

هر صحابی دید زان مسجد عیان

38

واقعه تا شد یقینشان سر آن

39

واقعات ار باز گویم یک بیک

40

پس یقین گردد صفا بر اهل شک

41

لیک می‌ترسم ز کشف رازشان

42

نازنینانند و زیبد نازشان

43

شرع بی تقلید می‌پذرفته‌اند

44

بی محک آن نقد را بگرفته‌اند

45

حکمت قرآن چو ضالهٔمؤمنست

46

هر کسی در ضالهٔ خود موقنست