غزل شمارهٔ ۱۲۶

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۶

دیوان شمسغزلیات
1

پیشتر زآن که مهی جلوه در این محفل داشت

2

مهرهٔ مهر تو در حقهٔ دل منزل داشت

3

من همین از نظر افتاده چشمت بودم

4

ور نه صد مساله با مردم صاحب دل داشت

5

دوش با سرو حدیث غم خود می‌گفتم

6

کاو هم از قد تو خون در دل و پا در گل داشت

7

خون بهای دلم از چشم تو نتوانم خواست

8

که به یک غمزهٔ دو صد غرقه به خون بسمل داشت

9

هر تنی در طلبت لایق جان دادن نیست

10

نیک بخت آن که تن پاک و دل قابل داشت

11

خال هندوی تو بر آتش عارض شب و روز

12

پی احضار دل سوختگان فلفل داشت

13

در ره عشق مرا حسرت مقتولی کشت

14

که نگاهی گه کشتن به رخ قاتل داشت

15

ساخت فارغ ز غم رفته و آینده مرا

16

وه که ساقی خبر از ماضی و مستقبل داشت

17

با همه ناخوشی عشق فروغی خوش بود

18

شادکام آن که غم روی ترا حاصل داشت