غزل شمارهٔ ۱۹۴۰

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۹۴۰

دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 1,940
1

ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان

2

می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان

3

نقل هر مجلس شده‌ست این عشق ما و حسن تو

4

شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان

5

ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر

6

وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان

7

صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق

8

صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان

9

روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن

10

ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان

11

خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست

12

سبزه‌ها از عکس روی چون گل تو گلستان

13

ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد

14

همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان

15

هجر سرد چون زمستان راه‌ها را بسته بود

16

در زمین محبوس بود اشکوفه‌های بوستان

17

چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند

18

سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان

19

خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند

20

خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران

21

از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند

22

آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان

23

برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند

24

از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان

25

آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد

26

چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان

27

خوان‌ها بر سر نسیم و کاس‌ها بر کف صبا

28

با طبق پوشی که پوشیده‌ست جز از اهل خوان

29

می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق

30

با زبان حال می گویند با پرسندگان

31

هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست

32

قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان

33

ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر

34

بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان

35

نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی

36

گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان

37

هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت

38

او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان

39

عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است

40

از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان

41

چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است

42

اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان

43

اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده‌ست

44

رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان

45

تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن

46

شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان

47

عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن

48

بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان

49

چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش

50

گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان

51

زاده از اندیشه‌های خوب تو ولدان و حور

52

زاده از اندیشه‌های زشت تو دیو کلان

53

سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا

54

سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان

55

واقفی از سر خود از سر سر واقف نه‌ای

56

سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان

57

گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش

58

باش ناایمن که ناایمن همی‌یابد امان

59

سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب

60

میوه‌های گرم رو سر دم سرد خزان

61

برگ‌ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است

62

دام‌ها در دانه‌های خوش بود ای باغبان

63

ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده‌ایم

64

در کمین غیب بس تیر است پران از کمان

65

لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته

66

سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران

67

آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد

68

رنگ‌ها آمیخت اما نیستش بویی از آن

69

خوشه‌ها از سست پایی رو نهاده بر زمین

70

غوره‌اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان

71

نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ

72

گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان

73

سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون

74

یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان

75

گفت بی‌گفتن زبان ما بیان حال ماست

76

گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران

77

گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته‌ای

78

گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان

79

رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش

80

زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان

81

پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود

82

بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان

83

گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی

84

که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان

85

ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است

86

چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان

87

گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی

88

فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان

89

نار آبی را همی‌گفت این رخ زردت ز چیست

90

گفت زان دردانه‌ها کاندر درون داری نهان

91

گفت چون دانسته‌ای از سر من گفتا بدانک

92

می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان

93

نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی

94

وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان

95

لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر

96

ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان

97

خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر

98

آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان

99

آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش

100

زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی‌کران

101

این خیار و خربزه در راه دور و پای سست

102

چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان

103

بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود

104

بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان

105

چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف

106

خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان

107

در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت

108

از کی دید آن زو که دادش آن رسن‌های رسان

109

این چمن‌ها وین سمن وین میوه‌ها خود رزق ماست

110

آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن

111

آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است

112

نفرت و بی‌میلی ما هست آن را پاسبان

113

صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار

114

هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان

115

هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی

116

چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان

117

بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر

118

پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان

119

جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر

120

اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان

121

باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور

122

باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان

123

جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد

124

همچنانک جذبه جان را برکشد بی‌نردبان

125

غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت

126

بادها چون گشن تازی شاخه‌ها چون مادیان

127

می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر

128

همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان

129

صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر

130

کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان

131

از سلیمان نامه‌ها آورده‌اند این هدهدان

132

کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان

133

عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست

134

ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان

135

وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل

136

آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان

137

همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو

138

چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان

139

بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست

140

زانک کشتی مجاهد کی رود بی‌بادبان

141

بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی

142

بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان

143

این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است

144

یک قراضه‌ست این همه عالم و باطن هست کان

145

لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست

146

نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان

147

عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس

148

عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان

149

آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل

150

آفتابی بی‌نظیر بی‌قرین خوش قران

151

آنک لاشرقیه بوده‌ست و لاغربیه

152

زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان

153

آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را

154

مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان

155

چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد

156

از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان

157

این زمین و این زمان بیضه‌ست و مرغی کاندر او است

158

مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان

159

کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را

160

واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان

161

بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم

162

کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان

163

شمس تبریزی دو عالم بود بی‌رویت عقیم

164

هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان