غزل شمارهٔ ۳۱۰۱

مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۰۱

دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 3,101
1

کسی که باده خورد بامداد زین ساقی

2

خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی

3

به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب

4

چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی

5

بیا حیات همه ساقیان بپیما زود

6

شراب لعل خدایی خاص رواقی

7

هزار جام پر از زهر داده بود فراق

8

رسید معدن تریاق و کرد تریاقی

9

بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان

10

بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی

11

چگونه خنده بپوشم انار خندانم

12

نبات و قند نتاند نمود سماقی

13

تویی که جفت کنی هر یتیم را به مراد

14

که هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی

15

جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد

16

ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی

17

به گرد خانه دل مرا غم همی‌گردد

18

بکند دیده ماران زمرد راقی

19

برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دور

20

که زنگ قیصر روم و عدو احداقی

21

نماید آینه‌ام عکس روی و قانع نیست

22

صور نماید و بخشد مزید براقی

23

از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است

24

خراب و مست دریدیم دلق زراقی

25

بریز بر سر و ریشش سبوی می امروز

26

هر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی

27

چراغ قصر جهان قیصر منست امروز

28

به برق عارض رومی و چشم قفچاقی

29

به باد باده پراکنده گشت ابر سخن

30

فرست باده بی‌ابر را که رزاقی