مولوی
غزل شمارهٔ ۸۳۱
دیوان شمسغزلیاتشمارهٔ 831
1
هر زمان لطفت همی در پی رسد
2
ور نه کس را این تقاضا کی رسد
3
مست عشقم دار دایم بیخمار
4
من نخواهم مستیی کز میرسد
5
ما نیستانیم و عشقش آتشیست
6
منتظر کان آتش اندر نی رسد
7
این نیستان آب ز آتش میخورد
8
تازه گردد ز آتشی کز وی رسد
9
تا ابد از دوست سبز و تازهایم
10
او بهاری نیست کو را دی رسد
11
لا شویم از کل شیی هالک
12
چون هلاک و آفت اندر شیء رسد
13
هر کی او ناچیز شد او چیز شد
14
هر کی مرد از کبر او در حی رسد