بخش ۱۳ – دانش آموختن اسکندر از نقوماجس حکیم پدر ارسطو

نظامی

بخش ۱۳ - دانش آموختن اسکندر از نقوماجس حکیم پدر ارسطو

خمسهشرف نامهشمارهٔ 13
1

بیا ساقی آن راح ریحان سرشت

2

به من ده که بر یادم آمد بهشت

3

مگر ز آن می آباد کشتی شوم

4

وگر غرقه گردم بهشتی شوم

5

خوشا روزگارا که دارد کسی

6

که بازار حرصش نباشد بسی

7

به قدر بسندش یساری بود

8

کند کاری ار مرد کاری بود

9

جهان می‌گذارد به خوشخوارگی

10

به اندازه دارد تک بارگی

11

نه بذلی که طوفان برآرد ز مال

12

نه صرفی که سختی درآرد به حال

13

همه سختی از بستگی لازمست

14

چو در بشکنی خانه پر هیزم است

15

چنان زی کزان زیستن سالیان

16

تو را سود و کس را نباشد زیان

17

گزارنده درج دهقان نورد

18

گزارندگان را چنین یاد کرد

19

که چون شاه یونان ملک فیلقوس

20

برآراست ملک جهان چون عروس

21

به فرزانه فرزند شد سر بلند

22

که فرخ بود گوهر ارجمند

23

چو فرزند خود را خردمند یافت

24

شد ایمن که شایسته فرزند یافت

25

ندارد پدر هیچ بایسته‌تر

26

ز فرزند شایسته شایسته‌تر

27

نشاندش به دانش در آموختن

28

که گوهر شود سنگ از افروختن

29

نقوماجس آنکو خردمند بود

30

ارسطوی داناش فرزند بود

31

به آموزگاری برو رنج برد

32

بیاموختش آنچه نتوان شمرد

33

ادبهای شاهی هنرهای نغز

34

که نیروی دل باشد و نور مغز

35

ز هر دانشی کو بود در قیاس

36

وزو گردد اندیشه معنی شناس

37

برآراست آن گوهر پاک را

38

چو انجم که آراید افلاک را

39

خبر دادش از هر چه در پرده بود

40

کسی کم چنان طفل پرورده بود

41

همه ساله شهزاده تیزهوش

42

به جز علم را ره ندادی به گوش

43

به باریک بینی چو بشتافتی

44

سخن‌های باریک دریافتی

45

ارسطو که هم‌درس شهزاده بود

46

به خدمتگری دل به دو داده بود

47

هر آنچ از پدر مایه اندوختی

48

گزارش کنان دروی آموختی

49

چو استاد دانا به فرهنگ ورای

50

ملک زاده را دید بر گنج پای

51

به تعلیم او بیشتر برد رنج

52

که خوش‌دل کند مرد را پاس گنج

53

چو منشور اقبال او خواند پیش

54

درو بست عنوان فرزند خویش

55

به روزی که طالع پذیرنده بود

56

نگین سخن مهر گیرنده بود

57

به شهزاده بسپرد فرزند را

58

به پیمان در افزود سوگند را

59

که چون سر براری به چرخ بلند

60

ز مکتب به میدان جهانی سمند

61

سر دشمنان بر زمین آوری

62

جهان زیر مهر نگین آوری

63

همایون کنی تخت را زیر تاج

64

فرستندت از هفت کشور خراج

65

بر آفاق کشور خدائی کنی

66

جهان در جهان پادشائی کنی

67

به یاد آری این درس و تعلیم را

68

پرستش نسازی زر و سیم را

69

نظر بر نداری ز فرزند من

70

به جای آوری حق پیوند من

71

به دستوری او شوی شغل سنج

72

که دستور دانا به از تیغ و گنج

73

تو را دولت او را هنر یاور است

74

هنرمند با دولتی در خور است

75

هنر هر کجا یافت قدری تمام

76

به دولت خدائی برآورد نام

77

همان دولتی کارجمندی گرفت

78

ز رای بلندان بلندی گرفت

79

چو خواهی که بر مه رسانی سریر

80

ازین نردبان باشدت ناگزیر

81

ملک زاده با او بهم داد دست

82

به پذرفتگاری بر آن عهد بست

83

که شاهی چو بر من کند شغل راست

84

وزیر او بود بر من ایزد گواست

85

نتابم سر از رأی و پیمان او

86

نبندم کمر جز به فرمان او

87

سرانجام کاقبال یاری نمود

88

برآن عهد شاه استواری نمود

89

چو استاد دانست کان طفل خرد

90

بخواهد ز گردنکشان گوی برد

91

از آن هندسی حرف شکلی کشید

92

که مغلوب و غالب درو شد پدید

93

بدو داد کین حرف را وقت کار

94

به نام خود و خصم خود برشمار

95

اگر غالب از دایره نام توست

96

شمار ظفر در سرانجام توست

97

وگر ز آنکه ناغالبی در قیاس

98

ز غالب‌تر از خویشتن در هراس

99

شه آن حرف بستد ز دانای پیر

100

شد آن داوری پیش او دلپذیر

101

چو هر وقت کان حرف بنگاشتی

102

ز پیروزی خود خبر داشتی

103

بر اینگونه می‌زیست بارای و هوش

104

ز هر دانش آورده دیگی به جوش

105

هم او همتی زیرک اندیش داشت

106

هم اندیشه زیرکان بیش داشت

107

به فرمان کار آگهان کار کرد

108

بدین آگهی بخت را یار کرد

109

هنر پیشه فرزند استاد او

110

که هم‌درس او بود و هم‌زاد او

111

عجب مهربان بود بر مرزبان

112

دل مرزبان هم بدو مهربان

113

نکردی یکی مرغ بر بابزن

114

کارسطو نبودی بر آن رای زن

115

نجستی ز تدبیر او دوریی

116

بهر کار ازو خواست دستوریی

117

چو پرگار چرخ از بر کوه و دشت

118

برین دایره مدتی چند گشت

119

ملک فیلقوس از جهان رخت برد

120

جهان را به شاهنشه نو سپرد

121

جهان چیست بگذر ز نیرنگ او

122

رهائی به چنگ آور از چنگ او

123

درختی است شش پهلو و چاربیخ

124

تنی چند را بسته بر چار میخ

125

یکایک ورقهای ما زین درخت

126

به زیر اوفتد چون وزد باد سخت

127

مقیمی نبینی درین باغ کس

128

تماشا کند هر یکی یک نفس

129

در او هر دمی نوبری می‌رسد

130

یکی می‌رود دیگری می‌رسد

131

جهان کام و ناکام خواهی سپرد

132

به خود کامگی پی چه خواهی فشرد

133

درین چارسو هیچ هنگامه نیست

134

که کیسه بر مرد خودکامه نیست

135

به دام جهان هستی از وام او

136

بده وام او رستی از دام او

137

شبی نعلبندی و پالانگری

138

حق خویشتن خواستند از خری

139

خر از پای رنجیده و پشت ریش

140

بیفکندشان نعل و پالان به پیش

141

چو از وام‌داری خر آزاد گشت

142

بر آسود و از خویشتن شاد گشت

143

تو نیز ای به خاکی شده گردناگ

144

بده وام و بیرون چه از گرد و خاک