بخش ۱۵ – تظلم مصریان از زنگیان پیش اسکندر

نظامی

بخش ۱۵ - تظلم مصریان از زنگیان پیش اسکندر

خمسهشرف نامهشمارهٔ 15
1

بیا ساقی آن شربت جانفزای

2

به من ده که دارم غمی جانگزای

3

مگر چون بدان شربت آرم نشاط

4

غمی چند را در نوردم بساط

5

چو صبح از دم گرگ برزد زبان

6

به خفتن درآمد سگ پاسبان

7

خروس غنوده فرو کوفت بال

8

دهل زن بزد بر تبیره دوال

9

من از خواب آسوده برخاستم

10

به جوهر کشی خاطر آراستم

11

طلبکار گوهر که کانی کند

12

به پندار امید جانی کند

13

به خوناب لعلی که آرد به چنگ

14

ستیزه کند با دل خاره سنگ

15

چه پنداری ای مرد آسان نیوش

16

که آسان پر از در توانکرد گوش

17

گر انجیر خور مرغ بودی فراخ

18

نبودی یک انجیر بر هیچ شاخ

19

گزارنده پیکر این پرند

20

گزارش چنین کرد با نقشبند

21

که چون بامدادان چراغ سپهر

22

جمال جهان را برافروخت چهر

23

به جلوه برآورد خورشید دست

24

عروسانه بر کرسی زر نشست

25

سکندر به آیین شاهان پیش

26

بر آراست بزمی در ایوان خویش

27

غلامان گل‌چهره دلربای

28

کمر بر کمر گرد تختش به پای

29

گهی باده می‌خورد بر یاد کی

30

گهی گنج می‌ریخت بر باد می

31

نشسته چنین چون یکی چشمه نور

32

که آواز داد آمد از راه دور

33

خبر برد صاحب خبر نزد شاه

34

که مشتی ستمدیدهٔ دادخواه

35

تظلم زنانند بر شاه روم

36

که بر مصریان تنگ شد مرز و بوم

37

رسیدند چندان سیاهان زنگ

38

که شد در بیابان گذرگاه تنگ

39

سواد جهان را چنان در نبشت

40

که سودا در آند در آن کوه و دشت

41

بیابانیانی چو قطران سیاه

42

از آن بیش کاندر بیابان گیاه

43

چو کوسه همه پیر کودک سرشت

44

به خوبی روند ار چه هستند زشت

45

نه روئی که پیدا کند شرمشان

46

نه بر هیچکس مهر و آزرمشان

47

همه آدمی خوار و مردم گزای

48

ندارد در این داوری مصر پای

49

گر آید به یارگیری شهریار

50

وگر نی به تاراج رفت آن دیار

51

نه مصر و نه افرنجه ماند نه روم

52

گدازند از آن کوه آتش چو موم

53

ز جمعی چنین دل پراکنده‌ایم

54

دگر حکم شه راست ما بنده‌ایم

55

شه دادگر داور دین پناه

56

چو دانست کاورد زنگی سپاه

57

هراسان شد از لشگر بی قیاس

58

نباید که دانا بود بی هزاس

59

ارسطوی بیدار دل را بخواند

60

وزین در بسی قصه با او براند

61

وزیر خردمند پیروز رای

62

به پیروزی شاه شد رهنمای

63

که برخیز و بخت آزمائی بکن

64

هلاک چنان اژدهائی بکن

65

برآید مگر کاری از دست شاه

66

که شه را قوی‌تر کند پایگاه

67

شود مصر و آن ناحیت رام او

68

برآید به مردانگی نام او

69

دگر دشمنان را درآرد به خاک

70

شود دوست پیروز و دشمن هلاک

71

سکندر به دستوری رهنمون

72

ز مقدونیه برد رایت برون

73

یکی لشگر انگیخت کز ترک و تیغ

74

فروزنده برقش برآمد به میغ

75

ز دریا سوی خشگی آورد رای

76

دلیلش سوی مصر شد رهنمای

77

همه مصریان شهری و لشگری

78

پذیره شدندش به نیک اختری

79

بفرمود شه کز لب رود نیل

80

کند لشگرش سوی صحرا رحیل

81

به پرخاش زنگی شتابان شدند

82

دو اسبه به سوی بیابان شدند

83

دلیران به صحرا کشیدند رخت

84

به کین خواه زنگی کمر کرده سخت

85

چو زنگی خبر یافت کامد سپاه

86

جهان گشت بر چشم زنگی سیاه

87

دو لشگر برابر شد آراسته

88

شد آزرمها پاک برخاسته

89

ز نعل سمندان پولاد میخ

90

زمین را ز جنبش برافتاد بیخ

91

ز بس نعره کامد برون از کمین

92

فرود اوفتاد آسمان بر زمین

93

ز گرز گران سنگ چالش گران

94

شده ماهی و گاو را سر گران

95

ز شوریدن بانگ چون رستخیر

96

به وحش بیابان درآمد گریز

97

چو بر جنگ شد ساخته سازشان

98

گریزنده شد دیو از آوازشان

99

به جایی گرفتند جای نبرد

100

که گرما ز مردم بر آورد گرد

101

زمینی ز گوگرد بی آب تر

102

هوائی ز دوزخ جگر تاب‌تر

103

ز تنین به غور آمده غارها

104

در او فتنه را روز بازارها

105

در آن جای غولان وطن ساختند

106

چو غولان به هر گوشه می‌تاختند

107

چو گوهر فرو برد گاو زمین

108

برون جست شیر سیاه از کمین

109

برآفاق شد گاو گردون دلیر

110

برآمد ستاره چو دندان شیر

111

شب از ناف خود عطرسائی گشاد

112

جهان زیور روشنائی نهاد

113

برون شد یزک دار دشمن شناس

114

یتاقی کمر بست بر جای پاس

115

ستاره درآمد به تابندگی

116

برآسود خلق از شتابندگی

117

به یک جای هم روم و هم زنگبار

118

فرومانده زنگی و رومی ز کار