بخش ۲۷ – نشستن اسکندر بر جای دارا

نظامی

بخش ۲۷ - نشستن اسکندر بر جای دارا

خمسهشرف نامهشمارهٔ 27
1

بیا ساقی آن خون رنگین رز

2

درافکن به مغزم چو آتش بخز

3

میی کز خودم پای لغزی دهد

4

چو صبحم دماغ دو مغزی دهد

5

کجا بودی ای دولت نیک عهد

6

به درگاه مهدی فرود آر مهد

7

چو آیی به درگاه مهدی فرود

8

به مهد من آور ز مهدی درود

9

ترا دولت از بهر آن خواند بخت

10

که آرایش تاجی و زیب تخت

11

بتست آدمی را رخ افروخته

12

جهان جامه‌ای چون تو نادوخته

13

بنام ایزد آراسته پیکری

14

ز هر گوهر آراسته گوهری

15

بدست تو شاید عنان را سپرد

16

ز تو پایمردی ز ما دستبرد

17

نشان ده مرا کوی و بازار تو

18

که تا دانم آمد طلبکار تو

19

چنانم نماید که از هر دیار

20

نداری دری جز در شهریار

21

بهرجا که هستی کمر بسته‌ام

22

به خدمتگری با تو پیوسته‌ام

23

ازین جام گفت آن خداوند هوش

24

زهی دولت مرد گوهر فروش

25

بلی کاین چنین گوهر سنگ بست

26

به دولت توان آوریدن بدست

27

سکندر که با رای و تدبیر بود

28

به نیروی دولت جهانگیر بود

29

اگر دولتش نامدی رهنمای

30

نسودی سر خصم را زیر پای

31

گزارنده دانای دولت پرست

32

به پرگار دولت چنین نقش بست

33

که چون شد سر تاج دارا نهان

34

به اسکندر افتاد ملک جهان

35

همه گنج دارا ز نو تا کهن

36

که آنرا نه سر بود پیدا نه بن

37

به گنجینهٔ شاه پرداختند

38

ز دریا به دریا در انداختند

39

سریر و سراپرده و تاج و تخت

40

نه چندانکه آنرا توانند سخت

41

جواهر نه چندانکه آنرا دبیر

42

بیارد در انگشت یا در ضمیر

43

طبقهای بلور و خوانهای لعل

44

طرایف کشان را بفرسود نعل

45

همان تازی اسبان با زین زر

46

خطائی غلامان زرین کمر

47

نورد ملوکانه بیش از شمار

48

شتر بار زرینه بیش از هزار

49

سلاح و سلب را قیاسی نبود

50

پذیرنده را زو سپاسی نبود

51

دگر چیزهائی که باشد غریب

52

وز او مخزن خاص یابد نصیب

53

چنان گنجی از سیم و زر خلاص

54

به مهر جهاندار کردند خاص

55

جهاندار از آن گنج اندوخته

56

چو گنجی شد از گوهر افروخته

57

به گوهر فروزد دل تیره فام

58

مگر شب‌چراغش ازینست نام

59

چو تاریک شاید شدن سوی گنج

60

که گنج آید از روشنائی به رنج

61

چرا روی آنکس که شد گنج یاب

62

ز شادی برافروخت چون آفتاب

63

تو خاکی گرت گنج باید رواست

64

که بی‌خواسته خاک را کس نخواست

65

فروزندهٔ مرد شد خواسته

66

کزو کارها گردد آراسته

67

زر آن میوه زعفران ریز شد

68

که چون زعفران شادی‌انگیز شد

69

سیاهان مغرب که زنگی فشند

70

به صفرای آن زعفران دلخوشند

71

سکندر چو دید آن همه کان گنج

72

که در دستش افتاد بی دسترنج

73

پرستندگان در خویش را

74

همان محتشم را و درویش را

75

از آن گنج آراسته داد بهر

76

بداد و دهش گشت سالار دهر

77

به گردان ایران فرستاد کس

78

کزین در نگردد کسی باز پس

79

به درگاه ما یکسره سر نهید

80

هلاک سر خویش بر در نهید

81

بجای شما هر یکی بی سپاس

82

نوازش گری‌ها رود بی قیاس

83

بزرگان ایران فراهم شدند

84

وز این داوری سخت خرم شدند

85

خبر داشتند از دل شهریار

86

که هست او به سوگند و عهد استوار

87

همه هم‌گروهه به راه آمدند

88

سوی انجمنگاه شاه آمدند

89

بدان آمدن شادمان گشت شاه

90

از آن پهلوانان لشکر پناه

91

جداگانه با هر یکی عهد بست

92

که در پایهٔ کس نیارد شکست

93

در گنج بگشاد بر هر کسی

94

خزینه بسی داد و گوهر بسی

95

همان کار هر کس پدیدار کرد

96

بدان خفتگان بخت بیدار کرد

97

بداد آنچه در پیشتر بودشان

98

دو چندان دگر در افزودشان

99

چو ایرانیان ان دهش یافتند

100

سر از چنبر سرکشی تافتند

101

نهادند سر بر زمین یک زمان

102

کله گوشه بردند بر آسمان

103

گرفتند بر شهریار آفرین

104

که یار تو بادا سپهر برین

105

سر تخت جمشید جای تو باد

106

سریر سران خاک پای تو باد

107

کهن رفت و شاه نو ما توئی

108

نه خسرو که کیخسرو ما توئی

109

نپیچد کسی گردن از رای تو

110

سر ما و پائینگه پای تو

111

چو شه دید کز را ه فرخندگی

112

بر ایرانیان فرض شد بندگی

113

در آن انجمنگاه انجم شکوه

114

که جمع آمد از هفت کشور گروه

115

بفرمود تا تیغ و لخت آورند

116

دو خونریز را پیش تخت آورند

117

دو سرهنگ گردن برافراخته

118

حمایل به گردن در انداخته

119

به سرهنگی از خونشان گل کنند

120

رسن حلقشان را حمایل کنند

121

نخست آنچه از گنج زر گفته بود

122

رسانید چندانکه پذرفته بود

123

چو نقد پذیرفته آورد پیش

124

برون آمد از عهده عهد خویش

125

بفرمود تا خوار کردندشان

126

رسن کرده بر دار کردندشان

127

منادی برآمد به گرد سیاه

128

که این است پاداش خونریز شاه

129

کسی کین ستم خیزد از نام او

130

بدین روز باشد سرانجام او

131

نبخشود هرگز خداوند هش

132

بر آن بنده کوشد خداوند کش

133

نظاره کنان شهری و لشگری

134

بر انصاف و آزرم اسکندری

135

بر آن رسم و راه آفرین خوان شدند

136

جهان‌جوی را بنده فرمان شدند

137

نشسته جهان‌جوی با بخردان

138

از آن دایره دور چشم بدان

139

دو رویه سماطین آراسته

140

نشینندگان جمله برخاسته

141

کمر بستگان با کمرهای چست

142

کمر در کمر گفتی از حلقه رست

143

سیاست گره بسته بر دست و پای

144

ز هر پیکری مانده نقشی بجای

145

چو دیواری از صورت آراسته

146

جسد مانده و روح برخاسته

147

سکندر جهاندار دارا شکن

148

برافروخت چون شمع از آن انجمن

149

پس آنگاه با هر گرانمایه‌ای

150

سخن گفت بر قدر هر پایه‌ای

151

نوا زادهٔ زنگه را باز جست

152

طلب کرد و زنگار از آیینه شست

153

بپرسید کای پیر سال آزمای

154

فکنده سرت سایه بر پشت پای

155

بسی سال‌ها در جهان زیستی

156

ز کار جهان بی‌خبر نیستی

157

چو دیدی که دارا جفاپیشه گشت

158

گناهی نه با من بد اندیشه گشت

159

از آن‌جا که راز جهان داشتی

160

نصیحت چرا زو نهان داشتی

161

چو آرد کسی را جوانی به جوش

162

گنه پیر دارد که ماند خموش

163

نیوشنده از گرمی شاه روم

164

به روغن زبانی برافروخت موم

165

کمانی برآراست از پشت گوژ

166

پی و استخوان گشته هم‌رنگ توز

167

سلاح سخن بست و ترکش گشاد

168

ز جعبه کمان تیر آرش گشاد

169

نخستین ثنای جهاندار گفت

170

که بادا جهاندار با کام جفت

171

انوشه منش باد دارای دهر

172

ز نوشین جهان باد بسیار بهر

173

سرسبزش از شادی افراخته

174

سر خصم در پایش انداخته

175

بسی پند گفت این جهان‌دیده پیر

176

نشد در دل کینه‌ور جای گیر

177

بسی شمع روشن که دودی نداشت

178

نمودم به دارا و سودی نداشت

179

چو بخش سکندر بود تخت و جام

180

ز دارا چه آید به جز کار خام

181

چو گردون کند گردنی را بلند

182

به گردن فرازان در آرد کمند

183

به هندوستان پیری از خر فتاد

184

پدر مرده‌ای را به چین گاو زاد

185

کجا گردد از سیل جوئی خراب

186

بجوی دگر کس در افزاید آب

187

ترا پای دولت فرو شد به گنج

188

ز بی دولتیهای دشمن مرنج

189

جوانی و شاهی و آزاده‌ای

190

همان به که با رود و با باده‌ای

191

به کام از جوانی توانی رسید

192

چو پیری رسد گوشه باید گزید

193

به پیرایه سر گنبد لاجورد

194

به ضحاک و جمشید بین تا چه کرد

195

جهان پادشا چون شود دیر سال

196

پرستنده را زو بگیرد ملال

197

دگر کاگهی دارد از مغز و پوست

198

شناسد بد از نیک و دشمن ز دوست

199

ازو در دل هر کس آید هراس

200

چو بینند کو هست مردم شناس

201

به افکندش چاره‌سازی کنند

202

وزو دعوی بی‌نیازی کنند

203

نویرا به شاهی برآرند کوس

204

که بر وی توانند کردن فسوس

205

از این روی کیخسرو و کیقباد

206

به پیری ز شاهی نکردن یاد

207

جهان بر دگر شاه بگذاشتند

208

ره کوه البرز برداشتند

209

به پوشیدن و خوردن نیک بهر

210

شدند ایمن از خوردن تیغ و زهر

211

چو شه دید کان یادگار کیان

212

خبر دارد از کار سود و زیان

213

به نیک و بد کارزارش رهست

214

نبرد آزمایست و کار آگهست

215

بپرسید کان چیست در کارزار

216

که از بهر پیروزی آید به کار

217

سپه را چه تدبیر دارد بجای

218

چه سختی کند مرد را سست پای

219

نبردآزمای جهان‌دیده گفت

220

که پیروزی آن پهلوان راست جفت

221

که در لشکر چون تو شاهی بود

222

بفر تو یک تن سپاهی بود

223

چو فرمان چنین است کین خاک سست

224

ز بهر تو سدی برآرد درست

225

شنیدم ز جنگ آزمایان پیش

226

که از زور تن زهرهٔ مرد بیش

227

دلیریست هنجار لشگر کشی

228

سرافکندگی نیست در سرکشی

229

به هنگام لشکر بر آراستن

230

ز لشگر نباید مدد خواستن

231

صبوری ز خودخواه و فتح از خدای

232

که لشگر بدین هر دو ماند بجای

233

چو پیروز باشی مشو در ستیز

234

مکن بسته بر خصم راه گریز

235

گه ناامیدی بجان باز کوش

236

که مردانه را کس نمالید گوش

237

ز فالی که بر فتح یابی نخست

238

دلی باید از ترس دشمن درست

239

چنین گفت رستم فرامرز را

240

که مشکن دل و بشکن البرز را

241

همین گفت با بهمن اسفندیار

242

که گر نشکنی بشکنی کارزار

243

شکستی کزو خون به خارا رسید

244

هم از دل شکستن به دارا رسید

245

شکسته دل آمد به میدان فراز

246

ولی کبک بشکست با جره باز

247

چو در دولتش دل فروزی نبود

248

ز کار تو جز خاک روزی نبود

249

دگر باره کردش سکندر سؤال

250

که‌ای مهربان پیر دیرینه سال

251

شنیدم که رستم سوار دلیر

252

به تنها تکاپوی کردی چو شیر

253

کجا او به تنها زدی بر سپاه

254

گریز اوفتادی دران رزمگاه

255

غریب آیدم کز یکی تیغ تیز

256

چگونه رسد لشگری را گریز

257

به پاسخ چنین گفت پیر کهن

258

که گردنده باشد زبان در سخن

259

چنان بود پرخاش رستم درست

260

که لشگر کشان را فکندی نخست

261

چو لشگر کش افتاده گشتی به تیغ

262

گرفتندی از بیم لشگر گریغ

263

کسی کو به تنها سپاهی شکست

264

بدین چاره شد بر عدو چیره‌دست

265

وگرنه نگنجد که در کارزار

266

گریزد یکی لشگر از یک سوار

267

دگر باره گفتش به من گوی راز

268

که بازوی بهمن چرا شد دراز

269

چرا کشت بهمن فرامرز را

270

به خون غرقه کرد آن بر و برز را

271

چرا موبدانش ندادند پند

272

کزان خاندان دور دارد گزند

273

چنین داد پاسخ جهان‌دیده مرد

274

که بهمن بدان اژدهائی که کرد

275

سرانجام کاشفته شد راه او

276

دم اژدها شد وطنگاه او

277

چو زد دهره بر پهلوانی درخت

278

شد از خانهٔ دولتش تاج و تخت

279

که دیدی که او پای در خون فشرد

280

کزان خون سرانجام کیفر نبرد

281

سکندر بلرزید ازان یاد کرد

282

چو برگ خزان لرزد از باد سرد

283

ز خون‌خوار دارا هراسنده گشت

284

که آسان نشاید برین پل گذشت

285

دگر باره درخواست کان هوشمند

286

در درج گوهر گشاید ز بند

287

فرو گوید از گردش روزگار

288

جهان‌جوی را آنچه آید بکار

289

پس از آفرین پیر بیدار بخت

290

چنین گفت با صاحب تاج و تخت

291

که ملک جهان گرچه فرخ بتست

292

مزن دست سخت اندرین شاخ سست

293

ز تاریخ نو تا به عهد کهن

294

که ماند که با ما بگوید سخن

295

کجا رستم و زال و سیمرغ و سام

296

فریدون فرهنگ و جمشید جام

297

زمین خورد و تا خوردشان دیر نیست

298

هنوزش ز خوردن شکم سیر نیست

299

گذشتند و ما نیز هم بگذریم

300

که چون مهره هم عقد یکدیگریم

301

مزن پنج نوبت درین چار طاق

302

که بی ششدره نیست این نه رواق

303

جهان چون تو داری جهاندار باش

304

چو خفتند خصمان تو بیدار باش

305

سر از عالم ترسگاری برار

306

بترس از کسی کونشد ترسگار

307

رها کن رهی کان زیان آورد

308

ره بد خلل در گمان آورد

309

کرا باشگونه بود پیرهن

310

به حاجت بود بازگشتن به تن

311

تو زان ره که شد باژگونه نورد

312

بخواه از خدا حاجت و باز گرد

313

چه بندی دل خود در آن ملک و مال

314

که هستش کمی رنج و بیشی و بال

315

به دانش ترا رهنمون کرده‌اند

316

که مال ترا حکم خون کرده‌اند

317

برنجد گلوئی که بی خون بود

318

خفه گردد از خونش افزون بود

319

هران مال کاید درین دستگاه

320

بران خفته دان تند ماری سیاه

321

ستودان این طاق آراسته

322

ستونی تهی دارد از خواسته

323

چو در طاق این صفه خواهیم خفت

324

چه باید شدن با سیه مار جفت

325

دل از بند بیهوده آزاد کن

326

ستمگر نه‌ای داد کن داد کن

327

ز بیداد دارا به ار بگذری

328

گر او بود دارا تو اسکندری

329

ببین تا چه دید او ز کشت جهان

330

تو نیز آن مکن تا نه بینی همان

331

چه کردی ببین تا جهان یافتی

332

از آن کن که اقبال ازان یافتی

333

شه از پاسخ پیر فرتوت سال

334

گرفت آن سخن را مبارک به فال

335

ز خدمت کشی کرد و بنواختش

336

بسی گنج زر پیشکش ساختش

337

بزرگان ایران ز فرهنگ او

338

ترازو نهادند با سنگ او

339

شتابندگان از در بارگاه

340

ستایش گرفتند بر بزم شاه

341

کزین بارگه گر چراغی نشست

342

فروزنده خورشیدی آمد به دست

343

ز ما گر شبی رفت روزی رسید

344

گلی رفت و گلشن فروزی رسید

345

جوی زر ز جوینده‌ای روی تافت

346

فرو دید و زر جست و گنجینه یافت

347

ز دریا دلی شاه دریا شکوه

348

نوازش بسی کرد با آن گروه

349

چو دیدند شه را رعیت نواز

350

ز بیداد دارا گشایند راز

351

که تا دور او بود در گرم و سرد

352

کس از پیشه خویشتن برنخورد

353

ز خلق آن چنان برد پیوند را

354

که سگ وا نیابد خداوند را

355

به نیکان درآویخته بدسگال

356

کسی را امانت نه بر خون و مال

357

تظلم کنان رفته زین مرز و بوم

358

مروت به یونان و مردی به روم

359

کسی را که نزدیک او سنگ بود

360

ز چندین سپاه آن دو سرهنگ بود

361

چو بد گوهران را قوی کرد دست

362

جهان بین که چون گوهرش را شکست

363

سریر بزرگان به خردان سپرد

364

ببین تا سرانجام چون گشت خرد

365

نه بس داوری باشد آن سست رای

366

که سختی رساند به خلق خدای

367

گرانمایگان را درآرد شکست

368

فرومایگان را کند چیره دست

369

نه خسرو شد آن کس که خس پرورست

370

خسی دیگر و خسروی دیگرست

371

نمانده درین ملک بخشایشی

372

نه در شهر و در شهری آسایشی

373

خراشیده از کینه‌ها سینه‌ها

374

شده عصمت از قفل گنجینه‌ها

375

خرابی درآمد بهر پیشه‌ای

376

بتر زین کجا باشد اندیشه‌ای

377

که پیشه‌ور از پیشه بگریختست

378

به کار دگر کس درآویختست

379

بیابانیان پهلوانی کنند

380

ملک‌زادگان دشتبانی کنند

381

کشاورز شغل سپه ساز کرد

382

سپاهی کشاورزی آغاز کرد

383

جهان را نماند عمارت بسی

384

چو از شغل خود بگذرد هر کسی

385

اگر پیش ازین دادگر خفته بود

386

همان اختر گیتی آشفته بود

387

کنون دادگر هست فیروزمند

388

ازینگونه بیداد تا چند چند

389

هراسنده شد زین سخن شهریار

390

منادی برانگیختن در هر دیار

391

که هر پیشه‌ور پیشه خود کند

392

جز این گرچه نیکی کند بد کند

393

کشاورز بر گاو بندد لباد

394

ز گاو آهن و گاو جوید مراد

395

سپاهی به آیین خود ره برد

396

همان شهری از شغل خود نگذرد

397

نگیرد کسی جز پی کار خویش

398

همان پیشه اصلی آرد به پیش

399

ز پیشه گریزنده را باز جست

400

بدان پیشه دادش که بود از نخست

401

عملهای هر کس پدیدار کرد

402

همه کار عالم سزاوار کرد

403

جهان را ز ویرانی عهد پیش

404

به آبادی آورد در عهد خویش

405

جهان داشت بر دولت خویش راست

406

جهان داشتن زیرکان را سزاست