بخش ۳۲ – خردنامه سقراط

نظامی

بخش ۳۲ - خردنامه سقراط

خمسهخردنامهشمارهٔ 32
1

سوم روز کین طاق بازیچه رنگ

2

برآورد بازیچه روم و زنگ

3

به سقراط فرمود دانای روم

4

که مهری ز خاتم درآرد به موم

5

نویسد خردنامهٔ ارجمند

6

ز هر نوع دانش ز هر گونه پند

7

خردمند روی از پذیرش نتافت

8

به غواصی در به دریا شتافت

9

چنین راند بر کاغذ سیم سای

10

سواد سخن را به فرهنگ و رای

11

که فهرست هر نقش را نقشبند

12

بنام خدا سربرآرد بلند

13

جهان آفرین ایزد کارساز

14

که دارد بدو آفرینش نیاز

15

پس از نام یزدان گیتی پناه

16

طراز سخن بست بر نام شاه

17

که شاها درین چاه تمثال پوش

18

مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش

19

ترا کز بسی گوهر آمیختند

20

نه از بهر بازی برانگیختند

21

پلنگست در ره نهان گفتمت

22

دلیری مکن هان وهان گفتمت

23

به هر جا که باشی ز پیکار و سور

24

مباش از رفیقی سزاوار دور

25

چو در بزم شادی نشست آوری

26

به ار یار خندان به دست آوری

27

مکن در رخ هیچ غمگین نگاه

28

که تا بر تو شادی نگردد تباه

29

چو روز سیاست دهی بار عام

30

میفکن نظر بر حریفان خام

31

نباید کزان لهو گستاخ کن

32

رود با تو گستاخیی در سخن

33

چو دریا مکن خو به تنها خوری

34

که تلخست هرچ آن چو دریا خوری

35

به هر کس بده بهره چون آب جوی

36

که تا پیش میرت شود هر سبوی

37

طعامی که در خانه داری به بند

38

به هفتاد خانه رسد بوی گند

39

چو از خانه بیرون فرستی به کوی

40

در و درگهت را کند مشگ‌بوی

41

بنفشه چو در گل بود ناشکفت

42

عفونت بود بوی او در نهفت

43

سر زلف را چون درآرد به گوش

44

کند خاک را باد عنبر فروش

45

حریصی مکن کاین سرای تو نیست

46

وزو جز یکی نان برای تو نیست

47

به یک قرصه قانع شو از خاک و آب

48

نئی بهتر آخر تو از آفتاب

49

خدائیست روی از خورش تافتن

50

که در گاو و خر شاید این یافتن

51

کسی کو شکم بنده شد چون ستور

52

ستوری برون آید از ناف گور

53

چو آید قیامت ترازو به دست

54

ز گاوی به خر بایدش بر نشست

55

زکم خوارگی کم شود رنج مرد

56

نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد

57

همیشه لب مرد بسیار خوار

58

در آروغ بد باشد از ناگوار

59

چو شیران به اندک خوری خوی گیر

60

که بد دل بود گاو بسیار شیر

61

خر کاهلان را که دم میکشند

62

از آنست کابی به خم میکشند

63

به قطره ستان آب دریا چو میغ

64

به هنگام دادن بده بیدریغ

65

همان مشک سقا که پر میشود

66

از افشاندن آب پر میشود

67

چنان خورتر و خشک این خورد گاه

68

که اندازهٔ طبع داری نگاه

69

ببخش و بخور بازمان اندکی

70

که بر جای خویشست ازین هر یکی

71

چو دادی و خوردی و ماندی بجای

72

جهان را توئی بهترین کدخدای

73

زهر طعمه‌ای خوشگواریش بین

74

حلاوت مبین سازگاریش بین

75

چو با سرکه سازی مشو شیر خوار

76

که با شیر سرکه بود ناگوار

77

مده تن به آسانی و لهو و ناز

78

سفر بین و اسباب رفتن بساز

79

به کار اندر آی این چه پژمردگیست

80

که پایان بیکاری افسردگیست

81

به دست کسان کان گوهر مکن

82

اگر زنده‌ای دست و پائی بزن

83

ترا دست و پای آن پرستشگرند

84

که تا نگذری از تو در نگذرند

85

پرستندگان گر چه داری هزار

86

پرستشگران را میفکن ز کار

87

چو تو خدمت پای و نیروی دست

88

حوالت کنی سوی پائین پرست

89

چو پائین پرستت نماند بجای

90

نه آنگه بمانی تو بیدست وپای

91

چو یابی پرستنده‌ای نغز گوی

92

ازوبیش از آن مهربانی مجوی

93

پرستار بد مهر شیرین زبان

94

به از بدخوئی کو بود مهربان

95

به گفتار خوش مهر شاید نمود

96

زبان ناخوش و مهربانی چه سود

97

سخن تا توانی به آزرم گوی

98

که تا مستمع گردد آزرم جوی

99

سخن گفتن نرم فرزانگیست

100

درشتی نمودن زدیوانگیست

101

سخن را که گوینده بد گو بود

102

نه نیکو بود گر چه نیکو بود

103

ز گفتار بد به بود فرمشی

104

پشیمان نگردد کس از خامشی

105

ز شغلی کزو شرمساری رسد

106

به صاحب عمل رنج و خواری رسد

107

ز هرچ آن نیابی شکیبنده باش

108

به امید خود را فریبنده باش

109

امید خورش بهترست از خورش

110

به وعده بود زیره را پرورش

111

نبینی که در گرمی آفتاب

112

حرامست برزیره جز زیره آب

113

چو زیره به آب دهن میشکیب

114

به آب دهم زیره را میفریب

115

گلی کز نم ابر خوابش برد

116

چو باران به سیل آید آبش برد

117

ستمکارگان را مکن یاوری

118

که پرسند روزیت ازین داوری

119

به خون ریختن کمتر آور بسیج

120

در اندیش ازین کندهٔ پای پیچ

121

چه خواهی ز چندین سرانداختن

122

بدین گوی تا کی گرو باختن

123

بسا آب دیده که در میغ تست

124

بسا خون که در گردن تیغ تست

125

نترسی که شمشیر گردن زنت

126

بگیرد به خون کسی گردنت؟

127

کژاوه چنان ران که تا یکدومیل

128

نیندازدت ناقه در پای پیل

129

ببین تا چه خون در جهان ریختی

130

چه سرها به گردن در آویختی

131

بسا مملکت را که کردی خراب

132

چو پرسند چون دادخواهی جواب

133

بدین راست ناید کزین سبز باغ

134

گلی چند را سردرآری به داغ

135

منه دل بر این سبز خنگ شموس

136

که هست اژدهائی به رخ چون عروس

137

دلی دارد از مهربانی تهی

138

چه دل کز تنش نیست نیز آگهی

139

چو خاک از سکونت کمر بسته باش

140

شتابان فلک شد تو آهسته باش

141

تو شاهی چو شاهین مشو تیز پر

142

به آهستگی کوش چون شیر نر

143

عنانکش دوان اسب اندیشه را

144

که در ره خسکهاست این بیشه را

145

به کاری که غم را دهی بستگی

146

شتابندگی کن نه آهستگی

147

چو با بیگنه رای جنگ آوری

148

به ار در میانه درنگ آوری

149

بجز خونی و دزد آلوده دست

150

ببخشای بر هر گناهی که هست

151

ز دونان نگهدار پرخاش را

152

دلیری مده بر خود او باش را

153

چو شه با رعیت به داور شود

154

رعیت به شه بر دلاور شود

155

مشو نرم گفتار با زیر دست

156

که الماس از ارزیز گیرد شکست

157

گلیم کسان را مبر سر به زیر

158

گلیم خود از پشم خود کن چو شیر

159

کفن حله شد کرم بادامه را

160

که ابریشم از جان تند جامه را

161

ز پوشیدگان راز پوشیده دار

162

وزیشان سخن نانیوشنده دار

163

میاور به افسوس عمری بسر

164

که افسوس باشد پرافسوسگر

165

سخن زین نمط گر چه دارم بسی

166

نگویم که به زین نگوید کسی

167

ترا کایت آسمانی بود

168

ازین بیش گفتن زیانی بود

169

گرم تیز شد تیغ برمن مگیر

170

ز تیزی بود تیغ را ناگزیر

171

به تیغی چنین تیز بازوی شاه

172

قوی باد هر جا که راند سپاه

173

چو پرداخت زین درج درخامه را

174

پذیرفت شاه آن خرد نامه را