بخش ۴۵ – وفات مجنون بر روضه لیلی

نظامی

بخش ۴۵ - وفات مجنون بر روضه لیلی

خمسهلیلی و مجنونشمارهٔ 45
1

انگشت کش سخن سرایان

2

این قصه چنین برد به پایان

3

کان سوخته خرمن زمانه

4

شد خرمنی از سرشک دانه

5

دستاس فلک شکست خردش

6

چون خرد شکست باز بردش

7

زانحال که بود زارتر گشت

8

بی‌زورتر و نزارتر گشت

9

جانی ز قدم رسیده تا لب

10

روزی به ستم رسیده تا شب

11

نالنده ز روی دردناکی

12

آمد سوی آن عروس خاکی

13

در حلقه آن حظیره افتاد

14

کشتیش در آب تیره افتاد

15

غلطید چو مور خسته کرده

16

پیچید چو مار زخم خورده

17

بیتی دو سه زارزار برخواند

18

اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند

19

برداشت بسوی آسمان دست

20

انگشت گشاد و دیده بربست

21

کای خالق هرچه آفرید است

22

سوگند به هرچه برگزیداست

23

کز محنت خویش وارهانم

24

در حضرت یار خود رسانم

25

آزاد کنم ز سخت جانی

26

واباد کنم به سخت رانی

27

این گفت و نهاد بر زمین سر

28

وان تربت را گرفت در بر

29

چون تربت دوست در برآورد

30

ای دوست بگفت و جان برآورد

31

او نیز گذشت از این گذرگاه

32

وان کیست که نگذرد بر اینراه

33

راهیست عدم که هر چه هستند

34

از آفت قطع او نرستند

35

ریشی نه که غورگاه غم نیست

36

خاریده ناخن ستم نیست

37

ای چون خر آسیا کهن لنگ

38

کهتاب نو روی کهربا رنگ

39

دوری کن از این خراس گردان

40

کو دور شد از خلاص مردان

41

در خانه سیل ریز منشین

42

سیل آمد، سیل، خیز، منشین

43

تا پل نشکست بر تو گردون

44

زین پل به جهان جمازه بیرون

45

در خاک مپیچ کو غباریست

46

با طبع مساز کو شراریست

47

بر تارک قدر خویش نه پای

48

تا بر سر آسمان کنی جای

49

دایم به تو بر جهان نماند

50

آنرا مپرست کان نماند

51

مجنون ز جهان چو رخت بر بست

52

از سرزنش جهانیان رست

53

بر مهد عروس خوابنیده

54

خوابش بربود و بست دیده

55

ناسود درین سرای پر دود

56

چون خفت مع‌الغرامه آسود

57

افتاده بماند هم بر آن حال

58

یک ماه و شنیده‌ام که یک سال

59

وان یاوگیان رایگان گرد

60

پیرامن او گرفته ناورد

61

او خفته چو شاه در عماری

62

وایشان همه در یتاق داری

63

بر گرد حظیره خانه گردند

64

زان گور گه آشیانه گردند

65

از بیم درندگان چپ و راست

66

آمد شد خلق جمله برخاست

67

نظارگیی که دیدی از دور

68

شوریدن آن ددان چو زنبور

69

پنداشتی آن غریب خسته

70

آنجاست به رسم خود نشسته

71

وان تیغ زنان به قهرمانی

72

بر شاه کنند پاسبانی

73

آگاه نه زانکه شاه مرد است

74

بادش کمر و کلاه برداست

75

وان جیفه خون به خرج کرده

76

دری به غبار درج کرده

77

از زلزلهای دور افلاک

78

شد ریخته و فشانده بر خاک

79

در هیئت او ز هر نشانی

80

نامانده به جا جز استخوانی

81

زان گرگ سگان استخوانخوار

82

کسرا نه به استخوان او کار

83

چندان که ددان بدند بر جای

84

ننهاد در آن حرم کسی پای

85

مردم ز حفاظ با نصیب است

86

این مردمی از ددان غریب است

87

شد سال گذشته وان دد و دام

88

آواره شدند کام و ناکام

89

دوران چو طلسم گنج بربود

90

وان قفل خزینه بند فرسود

91

گستاخ روان آن گذرگاه

92

کردند درون آن حرم راه

93

دیدند فتاده مهربانی

94

مغزی شده مانده استخوانی

95

چون محرم دیده ساختندش

96

از راه وفا شناختندش

97

آوازه روانه شد به هر بوم

98

شد در عرب این فسانه معلوم

99

خویشان و گزیدگان و پاکان

100

جمع آمده جمله دردناکان

101

رفتند و در او نظاره کردند

102

تن خسته و جامه پاره کردند

103

وان کالبد گهر فشانده

104

همچون صدف سپید مانده

105

گرد صدفش چو در زدودند

106

بازش چو صدف عبیر سودند

107

او خود چو غبار مشگوش داشت

108

از نافه عشق بوی خوش داشت

109

در گریه شدند سوکواران

110

کردند بر او سرشک باران

111

شستند به آب دیده پاکش

112

دادند ز خاک هم به خاکش

113

پهلوگه دخمه را گشادند

114

در پهلوی لیلیش نهادند

115

خفتند به ناز تا قیامت

116

برخاست ز راهشان ملامت

117

بودند در این جهان به یک عهد

118

خفتند در آن جهان به یک مهد

119

کردند چنانکه داشت راهی

120

بر تربت هردو روضه گاهی

121

آن روضه که رشک بوستان بود

122

حاجتگه جمله دوستان بود

123

هرکه آمدی از غریب و رنجور

124

در حال شدی ز رنج و غم دور

125

زان روضه کسی جدا نگشتی

126

تا حاجت او روا نگشتی