بخش ۲۸ – فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است

مولوی

بخش ۲۸ - فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 28
3

کین مگر قاصد کند یا حکمتیست

2

سوی زندان و در آن رایی زدند

1

دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند

5

دور دور از عقل چون دریای او

4

او درین دین قبله‌ای و آیتیست

13

که ببندیدم قوی وز ساز گاو

12

قاصدا رفتست و دیوانه شدست

11

او ز عار عقل کند تن‌پرست

10

او ز ننگ عاقلان دیوانه شد

9

او ز شر عامه اندر خانه شد

6

تا جنون باشد سفه‌فرمای او

7

حاش لله از کمال جاه او

8

کابر بیماری بپوشد ماه او

22

وا نمود آن زمرهٔ خون‌خوار را

21

کشته بر جست و بگفت اسرار را

20

همچو مس از کیمیا شد زر ساو

19

زنده شد کشته ز زخم دم گاو

18

همچو کشته و گاو موسی گش شوم

17

تا ز زخم لخت گاوی خوش شوم

16

چون قتیل از گاو موسی ای ثقات

15

تا ز زخم لخت یابم من حیات

14

بر سر و پشتم بزن وین را مکاو

23

گفت روشن کین جماعت کشته‌اند

24

کین زمان در خصمیم آشفته‌اند

34

تا شود روح خفی زنده و بهش

33

گاو نفس خویش را زوتر بکش

32

تا شود از زخم دمش جان مفیق

31

گاو کشتن هست از شرط طریق

30

وا نماید دام خدعه و ریو را

29

وا نماید خونیان دیو را

28

باز داند جملهٔ اسرار را

25

چونک کشته گردد این جسم گران

26

زنده گردد هستی اسراردان

27

جان او بیند بهشت و نار را

1

دوستان در قصهٔ ذاالنون شدند

2

سوی زندان و در آن رایی زدند

3

کین مگر قاصد کند یا حکمتیست

4

او درین دین قبله‌ای و آیتیست

5

دور دور از عقل چون دریای او

6

تا جنون باشد سفه‌فرمای او

7

حاش لله از کمال جاه او

8

کابر بیماری بپوشد ماه او

9

او ز شر عامه اندر خانه شد

10

او ز ننگ عاقلان دیوانه شد

11

او ز عار عقل کند تن‌پرست

12

قاصدا رفتست و دیوانه شدست

13

که ببندیدم قوی وز ساز گاو

14

بر سر و پشتم بزن وین را مکاو

15

تا ز زخم لخت یابم من حیات

16

چون قتیل از گاو موسی ای ثقات

17

تا ز زخم لخت گاوی خوش شوم

18

همچو کشته و گاو موسی گش شوم

19

زنده شد کشته ز زخم دم گاو

20

همچو مس از کیمیا شد زر ساو

21

کشته بر جست و بگفت اسرار را

22

وا نمود آن زمرهٔ خون‌خوار را

23

گفت روشن کین جماعت کشته‌اند

24

کین زمان در خصمیم آشفته‌اند

25

چونک کشته گردد این جسم گران

26

زنده گردد هستی اسراردان

27

جان او بیند بهشت و نار را

28

باز داند جملهٔ اسرار را

29

وا نماید خونیان دیو را

30

وا نماید دام خدعه و ریو را

31

گاو کشتن هست از شرط طریق

32

تا شود از زخم دمش جان مفیق

33

گاو نفس خویش را زوتر بکش

34

تا شود روح خفی زنده و بهش