بخش ۴۳ – گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست

مولوی

بخش ۴۳ - گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را کی آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 43
8

طعن بر پیغامبری‌ام می‌زدی

7

از خیال و وسوسه تنگ آمدی

6

صد خیالت می‌فزود و شک و ظن

5

صد هزاران معجزه دیدی ز من

4

با چنین برهان و این خلق کریم

3

صد گمانت بود در پیغامبریم

2

کای بداندیش از شقاوت وز ضلال

1

گفت موسی با یکی مست خیال

15

بانگ زد گوساله‌ای از جادوی

14

از تو ای سرد آن توهم کم نکرد

13

این و صد چندین و چندین گرم و سرد

12

وز دعاام جوی از سنگی دوید

9

گرد از دریا بر آوردم عیان

10

تا رهیدیت از شر فرعونیان

11

ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید

24

که خدایی بر تراشد در جهان

23

سامریی خود که باشد ای سگان

22

وز فساد سحر احمق‌گیر او

21

چون خیالت نامد از تزویر او

20

چون نهادی سر چنان ای زشت‌خو

19

چون نبودی بد گمان در حق او

18

زیرکی باردت را خواب برد

17

آن توهمهات را سیلاب برد

16

سجده کردی که خدای من توی

30

گشت عقلت صید سحر سامری

29

پیش گاوی سجده کردی از خری

28

در رسولی‌ام تو چون کردی خلاف

27

گاو می‌شاید خدایی را بلاف

25

چون درین تزویر او یک‌دل شدی

26

وز همه اشکالها عاطل شدی

40

عاطلان را چه خوش آید عاطلی

39

باطلان را چه رباید باطلی

38

لیک حق را کی پذیرد هر خسی

37

زان عجب‌تر دیده‌ایت از من بسی

36

کاحمقان را این همه رغبت شکفت

35

گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت

34

چون تو کان جهل را کشتن سزاست

33

شه بر آن عقل و گزینش که تراست

32

اینت جهل وافر و عین ضلال

31

چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال

45

چون ز گرگی وا رهد محرم شود

44

جز مگر از مکر تا او را خورد

43

گرگ بر یوسف کجا عشق آورد

41

زانک هر جنسی رباید جنس خود

42

گاو سوی شیر نر کی رو نهد

56

وا شناسی صورت زشت از نکو

55

آینهٔ دل صاف باید تا درو

54

چند بنمودند و او آن را ندید

53

وانک او جاهل بد از دردش بعید

52

زو نهان کردیم حق پنهان نگشت

51

دردمندی کش ز بام افتاد طشت

50

دید صد شق قمر باور نکرد

49

چون نبد بوجهل از اصحاب درد

48

گفت هذا لیس وجه کاذب

47

چون ابوبکر از محمد برد بو

46

چون سگ کهف از بنی آدم شود

1

گفت موسی با یکی مست خیال

2

کای بداندیش از شقاوت وز ضلال

3

صد گمانت بود در پیغامبریم

4

با چنین برهان و این خلق کریم

5

صد هزاران معجزه دیدی ز من

6

صد خیالت می‌فزود و شک و ظن

7

از خیال و وسوسه تنگ آمدی

8

طعن بر پیغامبری‌ام می‌زدی

9

گرد از دریا بر آوردم عیان

10

تا رهیدیت از شر فرعونیان

11

ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید

12

وز دعاام جوی از سنگی دوید

13

این و صد چندین و چندین گرم و سرد

14

از تو ای سرد آن توهم کم نکرد

15

بانگ زد گوساله‌ای از جادوی

16

سجده کردی که خدای من توی

17

آن توهمهات را سیلاب برد

18

زیرکی باردت را خواب برد

19

چون نبودی بد گمان در حق او

20

چون نهادی سر چنان ای زشت‌خو

21

چون خیالت نامد از تزویر او

22

وز فساد سحر احمق‌گیر او

23

سامریی خود که باشد ای سگان

24

که خدایی بر تراشد در جهان

25

چون درین تزویر او یک‌دل شدی

26

وز همه اشکالها عاطل شدی

27

گاو می‌شاید خدایی را بلاف

28

در رسولی‌ام تو چون کردی خلاف

29

پیش گاوی سجده کردی از خری

30

گشت عقلت صید سحر سامری

31

چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال

32

اینت جهل وافر و عین ضلال

33

شه بر آن عقل و گزینش که تراست

34

چون تو کان جهل را کشتن سزاست

35

گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت

36

کاحمقان را این همه رغبت شکفت

37

زان عجب‌تر دیده‌ایت از من بسی

38

لیک حق را کی پذیرد هر خسی

39

باطلان را چه رباید باطلی

40

عاطلان را چه خوش آید عاطلی

41

زانک هر جنسی رباید جنس خود

42

گاو سوی شیر نر کی رو نهد

43

گرگ بر یوسف کجا عشق آورد

44

جز مگر از مکر تا او را خورد

45

چون ز گرگی وا رهد محرم شود

46

چون سگ کهف از بنی آدم شود

47

چون ابوبکر از محمد برد بو

48

گفت هذا لیس وجه کاذب

49

چون نبد بوجهل از اصحاب درد

50

دید صد شق قمر باور نکرد

51

دردمندی کش ز بام افتاد طشت

52

زو نهان کردیم حق پنهان نگشت

53

وانک او جاهل بد از دردش بعید

54

چند بنمودند و او آن را ندید

55

آینهٔ دل صاف باید تا درو

56

وا شناسی صورت زشت از نکو