بخش ۱۰ – داستان اسکندر با شبان دانا

نظامی

بخش ۱۰ - داستان اسکندر با شبان دانا

خمسهخردنامهشمارهٔ 10
1

مغنی بیا ز اول صبح بام

2

بزن زخمهٔ پخته بر رود خام

3

از آن زخمه کو رود آب آورد

4

ز سودای بیهوده خواب آورد

5

چنین گوید آن نغز گوینده پیر

6

که در فیلسوفان نبودش نظیر

7

که رومی کمر شاه چینی کلاه

8

نشست از برگاه روزی پگاه

9

به طاق دو ابرو برآورده خم

10

گره بسته بر خندهٔ جام جم

11

مهی داشت تابنده چون آفتاب

12

ز بحران تب یافته رنج و تاب

13

شکسته جهان کام در کام او

14

رسیده به نومیدی انجام او

15

دل شه که آیینه‌ای بود پاک

16

از آن دردمندی شده دردناک

17

بفرمود تا کاردانان روم

18

خرامند نزدش ز هر مرز و بوم

19

مگر چارهٔ آن پریوش کنند

20

دل ناخوش شاه را خوش کنند

21

کسانی که در پرده محرم شدند

22

در آن داوریگه فراهم شدند

23

در آن تب بسی چارها ساختند

24

تنش را ز تابش نپرداختند

25

نه آن سرخ سیب از تبش گشت به

26

نه زابروی شه دور گشت آن گره

27

از آنجا که شه دل دراو بسته بود

28

ز تیمار بیمار دل خسته بود

29

فرود آمد از تخت و برشد به بام

30

که شوریده کمتر پذیرد مقام

31

یکی لحظه پیرامن بام گشت

32

نظر کرد از آن بام بر کوه و دشت

33

در آن پستی از بام قصر بلند

34

شبان دید و در پیش او گوسفند

35

همایون یکی پیر بافر و هوش

36

کلاه و سرش هر دو کافور پوش

37

در آن دشت می‌گشت بی مشغله

38

گهش در گیاروی و گه در گله

39

دلش زان شبان اندکی برگشاد

40

که زیبا منش بود و زیرک نهاد

41

فرستاد کارندش از جای پست

42

بر آن خسروی بام عالی نشست

43

رقیبان بفرمان شه تاختند

44

شبان را به خواندن سرافراختند

45

درآمد شبانه به نزدیک شاه

46

سراپرده‌ای دید بر اوج ماه

47

خبر داشت کان سد اسکندریست

48

نمودار فالش بلند اختریست

49

زمین بوسه دادش که پرورده بود

50

دیگر خدمت خسروان کرده بود

51

پس آنگاه شاهش بر خویش خواند

52

به گستاخیش نکته‌ای چند راند

53

بدو گفت کز قصه کوه و دشت

54

فرو خوان به من بر یکی سرگذشت

55

که دلتنگم از گردش روزگار

56

مگر خوش کنم دل به آموزگار

57

شبان گفت کای خسرو تخت گیر

58

به تاج تو عالم عمارت پذیر

59

ز تخت زرت ملک پرنور باد

60

ز تاج سرت چشم بد دور باد

61

نخستم خبر ده که تا شهریار

62

ز بهر چه بر خاطر آرد غبار

63

بدان تا سخن گو بدان ره برد

64

سخن گفتن او بدان در خورد

65

پسندید شاه از شبان این سخن

66

که آن قصه را باز جست اصل و بن

67

نگفت از سر داد و دین پروری

68

سخن چون بیابانیان سرسری

69

بدو حال آن نوش لب باز گفت

70

شبان چون شد آگه ز راز نهفت

71

دگر باره خاک زمین بوسه داد

72

وزان به دعائی دگر کرد یاد

73

چنین گفت کانگه که بودم جوان

74

نکردم به جز خدمت خسروان

75

ازان بزم داران که من داشتم

76

وزایشان سر خود برافراشتم

77

ملک زاده‌ای بود در شهر مرو

78

بهی طلعتی چون خرامنده سرو

79

سهی سرو را کرده بالاش پست

80

دماغ گل از خوب روئیش مست

81

عروسی ز پائین پرستان او

82

کزو بود خرم شبستان او

83

شد از گوشهٔ چشم زخمی نژند

84

تب آمد شد آن نازنین دردمند

85

در آن تب که جز داغ دودی نداشت

86

بسی چاره کردند و سودی نداشت

87

سهی سرو لرزنده چون بید گشت

88

بدان حد کزو خلق نومید گشت

89

ملک زاده چون دیدگان دلستان

90

به کار اجل گشت هم‌داستان

91

از آن پیش کان زهر باید چشید

92

از آن نوش لب خویشتن درکشید

93

ز نومیدی او به یکبارگی

94

گرفت از جهان راه آوارگی

95

در آن ناحیت بود از اندیشه دور

96

بیابانی از کوه و از بیشه دور

97

بسی وادی و غار ویران در او

98

کنام پلنگان و شیران در او

99

در آن رستنی را نه بیخ و نه برگ

100

بنام آن بیابان بیابان مرگ

101

کسی کوشدی ناامیدی از جهان

102

در آن محنت آباد گشتی نهان

103

ندیدند کس را کز آن شوره دشت

104

به مأوا گه خویشتن بازگشت

105

ملک زاده زاندوه آن رنج سخت

106

سوی آن بیابان گرائید رخت

107

رفیقی وفادار دیرینه داشت

108

که مهر ملک زاده در سنیه داشت

109

خبر داشت کان شاه اندوهناک

110

در آن ره کند خویشتن را هلاک

111

چو دزدان ره روی را بازبست

112

سوی او خرامید تیغی به دست

113

بنشناخت بانگی بر او زد بلند

114

بر او حمله‌ای برد و او را فکند

115

چو افکنده بودش چو سرو روان

116

فرو هشت برقع بروی جوان

117

سوی خانه خود به یک ترکتاز

118

به چشم فرو بستش آورد باز

119

نهانخانه‌ای داشت در زیر خاک

120

نشاندش در آن خانهٔ اندوهناک

121

یکی ز استواران بر او برگماشت

122

کزو راز پوشیده پوشیده داشت

123

به آبی و نانی قناعت نمود

124

وزین بیش چیزیش رخصت نبود

125

ملک زاده زندانی و مستمند

126

دل ودیده و دست هر سه به بند

127

فروماند سرگشته در کار خویش

128

که نارفته چون آمد آن راه پیش

129

جوانمرد کو بود غمخوار او

130

کمر بست در چارهٔ کار او

131

عروس تبش دیده را چاره ساخت

132

دلش را به صد گونه شربت نواخت

133

طبیبی طلب کرد علت شناس

134

گرانمایه را داشت یک چند پاس

135

پری رخ ز درمان آن چیره دست

136

از آن تاب و آن تب به یکباره رست

137

همان آب و رنگش درآمد که بود

138

تماشا طلب کرد و شادی نمود

139

چو گشت از دوا یافتن تندرست

140

دوای دل خویش را بازجست

141

جوانمرد چون دیدگان خوب‌چهر

142

ملک زاده را جوید از بهر مهر

143

شبی خانه از عود پرطیب کرد

144

یکی بزم شاهانه ترتیب کرد

145

چو آراست آن بزم چون نوبهار

146

نشاند آن گل سرخ را بر کنار

147

شد آورد شاه نظر بسته را

148

مهی از دم اژدها رسته را

149

ز رخ بند برقع برانداختش

150

در آن بزمگه بر دو بنواختش

151

ملک زاده چون یک زمان بنگرید

152

می و مجلس و نقل و معشوقه دید

153

از آن دوزخ تنگ تاریک زشت

154

همش حور حاصل شده هم بهشت

155

چه گویم که چون بود ازین خرمی

156

بود شرح از این بیش نامحرمی

157

شهنشه چو گفت شبان کرد گوش

158

به مغز رمیده برآورد هوش

159

برآسود از آن رنج و آرام یافت

160

کزان پیر پخته می خام یافت

161

درین بود خسرو که از بزم خاص

162

برون آمد آوازه‌ای بر خلاص

163

که آن مهربان ماه خسرو پرست

164

به اقبال شه عطسه‌ای داد و رست

165

شبان چون به شه نیکخواهی رساند

166

مدارای شاهش به شاهی رساند

167

کسی را که پاکی بود در سرشت

168

چنین قصه‌ها زو توان درنوشت

169

هنر تابد از مردم گوهری

170

چو نور از مه و تابش از مشتری

171

شناسنده گر نیست شوریده مغز

172

نه بهره شناسد ز دینار نغز

173

کسی کو سخن با تو نغز آورد

174

به دل بشنوش کان ز مغز آورد

175

زبانی که دارد سخن ناصواب

176

به خاموشیش داد باید جواب