بخش ۱۰ – فرو گفتن داستان به طریق ایجاز

نظامی

بخش ۱۰ - فرو گفتن داستان به طریق ایجاز

خمسهشرف نامهشمارهٔ 10
1

بیا ساقی آن راحت‌انگیز روح

2

بده تا صبوحی کنم در صبوح

3

صبوحی که بر آب کوثر کنم

4

حلالست اگر تا به محشر کنم

5

جهان در بدو نیک پروردنست

6

بسی نیک و بدهاش در گردنست

7

شب و روز از این پرده نیلگون

8

بسی بازی چابک آرد برون

9

گر آید ز من بازیی دلپذیر

10

هم از بازی چرخ گردنده گیر

11

ز نیرنگ این پرده دیر سال

12

خیالی شدم چون نبازم خیال

13

برآنم که این پرده خالی کنم

14

درین پرده جادو خیالی کنم

15

خیالی برانگیزم از پیکری

16

که نارد چنان هیچ بازیگری

17

نخست آنچنان کردم آغاز او

18

که سوز آورد نغمه ساز او

19

چنان گفتم از هر چه دیدم شگفت

20

که دل راه باور شدش برگرفت

21

حسابی که بود از خرد دوردست

22

سخن را نکردم بر او پای بست

23

پراکنده از هر دری دانه‌ای

24

برآراستم چون صنم خانه‌ای

25

بنا به اساسی نهادم نخست

26

که دیوار ان خانه باشد درست

27

به تقدیم و تأخیر بر من مگیر

28

که نبود گزارنده را زان گزیر

29

در ارتنگ این نقش چینی پرند

30

قلم نیست برمانی نقشبند

31

چو می‌کردم این داستان را بسیچ

32

سخن راست رو بود و ره پیچ پیچ

33

اثرهای آن شاه آفاق گرد

34

ندیدم نگاریده در یک نورد

35

سخنها که چون گنج آگنده بود

36

به هر نسختی در پراکنده بود

37

ز هر نسخه برداشتم مایه‌ها

38

برو بستم از نظم پیرایه‌ها

39

زیادت ز تاریخهای نوی

40

یهودی و نصرانی و پهلوی

41

گزیدم ز هر نامه‌ای نغز او

42

ز هر پوست پرداختم مغز او

43

زبان در زبان گنج پرداختم

44

از آن جمله سر جمله‌ای ساختم

45

ز هر یک زبان هر که آگه بود

46

زبانش ز بیغاره کوته بود

47

در آن پرده کز راستی یافتم

48

سخن را سر زلف بر تافتم

49

وگر راست خواهی سخنهای راست

50

نشاید در آرایش نظم خواست

51

گر آرایش نظم از او کم کنم

52

به کم مایه بیتش فراهم کنم

53

همه کردهٔ شاه گیتی خرام

54

درین یک ورق کاغذ آرم تمام

55

سکندر که شاه جهان گرد بود

56

به کار سفر توشه پرورد بود

57

جهان را همه چارحد گشت و دید

58

که بی چار حد ملک نتوان خرید

59

به هر تختگاهی که بنهاد پی

60

نگهداشت آیین شاهان کی

61

به جز رسم زردشت آتش پرست

62

نداد آن دگر رسمها را ز دست

63

نخستین کس او شد که زیور نهاد

64

بروم اندرون سکه بر زر نهاد

65

به فرمان او زرگر چیره دست

66

طلی‌های زر بر سر نقره بست

67

خرد نامه‌ها را ز لفظ دری

68

به یونان زبان کرد کسوت گری

69

همان نوبت پاس در صبح و شام

70

ز نوبتگه او برآورد نام

71

به آیینه شد خلق را رهنمون

72

ز تاریکی آورد جوهر برون

73

ز دود از جهان شورش زنگ را

74

ز دارا ستد تاج و اورنگ را

75

ز سودای هندو ز صفرای روس

76

فروشست عالم چو بیت العروس

77

شد آیینهٔ چینیان رای او

78

سر تخت کیخسروی جای او

79

چو عمرش ورق راند بر بیست سال

80

به شاهنشهی بر دهل زد دوال

81

دویم ره که بر بیست افزود هفت

82

به پیغمبری رخت بر بست و رفت

83

از آن روز کوشد به پیغمبری

84

نبشتند تاریخ اسکندری

85

چو بر دین حق دانش‌آموز گشت

86

چو دولت بر آفاق پیروز گشت

87

بسی حجت انگیخت بر دین پاک

88

عمارت بسی کرد بر روی خاک

89

به هر گردشی گرد پرگار دهر

90

بنا کرد چندین گرانمایه شهر

91

ز هندوستان تا به اقصای روم

92

برانگیخت شهری به هر مرز و بوم

93

هم او داد زیور سمرقند را

94

سمرقند نی کان چنان چند را

95

بنا کرد شهری چو شهر هری

96

کز آنان کند شهر کردن کری

97

در و بند اول که در بند یافت

98

به شرط خرد زان خردمند یافت

99

ز بلغار بگذر که از کار اوست

100

به ناگاه اصلش بن غار اوست

101

همان سد یاجوج ازو شد بلند

102

که بست آنچنان کوه تا کوه بند

103

جز این نیز بسیار بنیاد کرد

104

کزین بیش نتوان از او یاد کرد

105

چو عزم آمد آن پیکر پاک را

106

که بخشش کند پیکر خاک را

107

صلیبی خطی در جهان برکشید

108

از آن پیش کاید صلیبی پدید

109

بدان چارگوشه خط اطلسی

110

برانگیخت اندازهٔ هندسی

111

یکی نوبتی چارحد بر فراخت

112

که بر نه فلک پنج نوبت نواخت

113

به قطب شمالی یکی میخ اوی

114

به عرض جنوبی دگر بیخ اوی

115

طنابی ازین سوی مشرق کشید

116

طنابی دگر زو به مغرب رسید

117

بدین طول و عرض اندرین کارگاه

118

که را بود دیگر چنان بارگاه

119

چو عزم جهان گشتن آغاز کرد

120

به رشته زدن رشتها ساز کرد

121

ز فرسنگ و از میل و از مرحله

122

به دستی زمین را نکردی یله

123

مساحت گران داشت اندازه گیر

124

بران شغل بگماشته صد دبیر

125

رسن بسته اندازه پیدا شده

126

مقادیر منزل هویدا شده

127

ز خشکی به هر جا که زد بارگاه

128

ز منزل به منزل بپیمود راه

129

وگر راه بر روی دریاش بود

130

طریق مساحت مهیاش بود

131

دو کشتی بهم باز پیوسته داشت

132

میان دو کشتی رسن بسته داشت

133

یکی را به لنگرگه خویش ماند

134

یکی را به قدر رسن پیش راند

135

دگر باره این بسته را پای داد

136

شتابنده را در سکون جای داد

137

گه آن را گه این را رسن تاختی

138

خطر بین کزین سان رسن باختی

139

بدین گونه مساح منزل شناس

140

ز ساحل به ساحل گرفتی قیاس

141

جهان را که از غم به راحت کشید

142

بدین هندسه در مساحت کشید

143

زمین را که چندست و ره تا کجاست

144

ترازوی تدبیر او کرد راست

145

همان ربع مسکون ازو شد پدید

146

بدان مسکن از ما که داند رسید

147

به هر مرز و هر بوم کو راند رخش

148

از آبادی آن بوم را داد بخش

149

همه چاره ای کرد در کوه و دشت

150

چو مرگ آمد از مرگ بیچاره گشت

151

ز تاریخ آن خسرو تاجدار

152

به کار آمد اینست که آمد به کار

153

جز این هر چه در خارش آرد قلم

154

سبک سنگیی باشد از بیش و کم

155

چو نظم گزارش بود راه گیر

156

غلط کرد ره بود ناگزیر

157

مرا کار با نغز گفتاریست

158

همه کار من خود غلط کاریست

159

بلی هر چه ناباورش یافتم

160

ز تمکین او روی بر تافتم

161

گزارش چنان کردمش در ضمیر

162

که خوانندگان را بود دلپذیر

163

بسی در شگفتی نمودن طواف

164

عنان سخن را کشد در گزاف

165

وگر بی‌شگفتی گزاری سخن

166

ندارد نوی نامه‌های کهن

167

سخن را به اندازه‌ای دار پاس

168

که باور توان کردنش در قیاس

169

سخن گر چو گوهر برآرد فروغ

170

چو ناباور افتد نماید دروغ

171

دروغی که ماننده باشد به راست

172

به از راستی کز درستی جداست

173

نظامی سبکباش یاران شدند

174

تو ماندی و غم غمگساران شدند

175

سکندر شه هفت کشور نماند

176

نماند کسی چون سکندر نماند

177

مخور می به تنها بر این طرف جوی

178

حریفان پیشینه را باز جوی

179

گر آیند حاضر میت نوش باد

180

وگر نی حسابت فراموش باد