بخش ۱۱۹ – اندرز و ختم کتاب

نظامی

بخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 119
1

نظامی هان و هان تا زنده باشی

2

چنان خواهم چنان کافکنده باشی

3

نه بینی در که دریاپرور آمد

4

از افتادن چگونه بر سر آمد

5

چو دانه گر بیفتی بر سر آیی

6

چو خوشه سر مکش کز پا درایی

7

مدارا کن که خوی چرخ تند است

8

به همت رو که پای عمر کند است

9

هوا مسموم شد با گرد می ساز

10

دوا معدوم شد با درد می ساز

11

طبیب روزگار افسون فروش است

12

چو زراقان ازان ده رنگ پوش است

13

گهی نیشی زند کاین نوش اعضاست

14

گه آرد ترشیی کاین دفع صفراست

15

علاج‌الرأس او انجیدن گوش

16

دم‌الاخوین او خون سیاوش

17

بدین مرهم جراحت بست نتوان

18

بدین دارو ز علت رست نتوان

19

چو طفل انگشت خود میمز در این مهد

20

ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد

21

بگیر آیین خرسندی ز انجیر

22

که هم طفلست و هم پستان و هم شیر

23

بر این رقعه که شطرنج زیانست

24

کمینه بازیش بین‌الرخانست

25

دریغ آن شد که در نقش خطرناک

26

مقابل می‌شود رخ با رخ خاک

27

درین خیمه چه گردی بند بر پای

28

گلو را زین طنابی چند بگشای

29

برون کش پای ازین پاچیله تنگ

30

که کفش تنگ دارد پای را لنگ

31

قدم درنه که چون رفتی رسیدی

32

همان پندار کاین ده را ندیدی

33

اگر عیشی است صد تیمار با اوست

34

و گر برگ گلی صد خار با اوست

35

به تلخی و به ترشی شد جوانی

36

به صفرا و به سودا زندگانی

37

به وقت زندگی رنجور حالیم

38

که با گرگان وحشی در جوالیم

39

به وقت مرگ با صد داغ حرمان

40

ز گرگان رفت باید سوی کرمان

41

ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست

42

ز ما تا مرگ موئی نیز هم نیست

43

سری داریم و آن سرهم شکسته

44

به حسرت بر سر زانو نشسته

45

سری کو هیبت جلاد بیند

46

صواب آن شد که بر زانو نشیند

47

ولایت بین که ما را کوچگاهست

48

ولایت نیست این زندان و چاهست

49

ز گرمائی چو آتش تاب گیریم

50

جگر درتری بر فاب گیریم

51

چو موئی برف ریزد پر بریزیم

52

همه در موی دام و دد گریزیم

53

بدین پا تا کجا شاید رسیدن

54

بدین پر تا کجا شاید پریدن

55

ستم کاری کنیم آنگه بهر کار

56

زهی مشتی ضعیفان ستمکار

57

کسی کو بر پر موری ستم کرد

58

هم از ماری قفای آن ستم خورد

59

به چشم خویش دیدم در گذرگاه

60

که زد بر جان موری مرغکی راه

61

هنوز از صید منقارش نپرداخت

62

که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

63

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات

64

که واجب شد طبیعت را مکافات

65

سپهر آیینه عدلست و شاید

66

که هرچ آن از تو بیند وا نماید

67

منادی شد جهان را هر که بد کرد

68

نه با جان کسی با جان خود کرد

69

مگر نشنیدی از فراش این راه

70

که هر کو چاه کند افتاد در چاه

71

سرای آفرینش سرسری نیست

72

زمین و آسمان بی‌داوری نیست

73

هران سنگی که دریائی و کانیست

74

در او دری و یاقوتی نهانیست

75

چو عیسی هر که درد توتیائی

76

ز هر بیخی کند دارو گیائی

77

چو ما را چشم عبرت بین تباهست

78

کجا دانیم کاین گل یا گیاهست

79

گرفتم خود که عطار وجودی

80

تو نیز آخر بسوزی گر چه عودی

81

و گر خود علم جالینوس دانی

82

چو مرگ آمد به جالینوس مانی

83

چو عاجز وار باید عاقبت مرد

84

چه افلاطون یونانی چه آن کرد

85

همان به کاین نصیحت یاد گیریم

86

که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم

87

ز محنت رست هر کو چشم دربست

88

بدین تدبیر طوطی از قفس رست

89

اگر با این کهن گرگ خشن پوست

90

به صد سوگند چون یوسف شوی دوست

91

لبادت را چنان بر گاو بندد

92

که چشمی گرید و چشمیت خندد

93

چه پنداری کز اینسان هفتخوانی

94

بود موقوف خونی و استخوانی

95

بدین قاروره تا چند آبریزی

96

بدین غربال تا کی خاک بیزی

97

نخواهد ماند آخر جاودانه

98

در این نه مطبخ این یک چارخانه

99

چو وقت آید که وقت آید به آخر

100

نهانیها کنند از پرده ظاهر

101

نه بینی گرد ازین دوران که بینی

102

جز آن قالب که در قلبش نشینی

103

ازین جا توشه بر کانجا علف نیست

104

در اینجا جو که آنجا جز صدف نیست

105

درین مشکین صدفهای نهانی

106

بسا درها که بینی ارمغانی

107

نو آیین پرده‌ای بینی دلاویز

108

نوای او نوازشهای نو خیز

109

کهن کاران سخن پاکیزه گفتند

110

سخن بگذار مروارید سفتند

111

سخنهای کهن زالی مطراست

112

و گر زال زر است انگار عنقاست

113

درنگ روزگار و گونه گرد

114

کند رخسار مروارید را زرد

115

نگویم زر پیشین نو نیرزد

116

چو دقیانوس گفتی جو نیرزد

117

گذشت از پانصد و هفتاد شش سال

118

نزد بر خط خوبان کس چنین خال

119

چو دانستم که دارد هر دیاری

120

ز مهر من عروسی در کناری

121

طلسم خویش را از هم گسستم

122

بهر بیتی نشانی باز بستم

123

بدان تا هر که دارد دیدنم دوست

124

ببیند مغز جانم را در این پوست

125

اگر من جان محجوبم تن اینست

126

و گر یوسف شدم پیراهن اینست

127

عروسی را که فروش گل نپوشد

128

اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد

129

همه پوشیده‌ای با ماست ظاهر

130

چو گفتی خضر خضر آنجاست حاضر

131

نظامی نیز کاین منظومه خوانی

132

حضورش در سخن یابی عیانی

133

نهان کی باشد از تو جلوه‌سازی

134

که در هر بیت گوید با تو رازی

135

پس از صد سال اگر گوئی کجا او

136

زهر بیتی ندا خیزد که‌ها او

137

چو کرم قز شدم از کرده خویش

138

به ریشم بخشم ار برگی کنم ریش

139

حرامم باد اگر آبی خورم خام

140

حلالی بر نیارم پخته از کام

141

نخسبم شب که گنجی بر نسنجم

142

دری بی‌قفل دارد کان کنجم

143

زمین اصلیم در بردن رنج

144

که از یک جو پدید آرم بسی گنج

145

ز دانه گر خورم مشتی به آغاز

146

دهم وقت درودن خرمنی باز

147

بران خاکی هزاران آفرین بیش

148

که مشتی جو خورد گنجی کند پیش

149

کسی کو بر نظامی می‌برد رشک

150

نفس بی‌آه بیند دیده بی‌اشک

151

بیا گو شب ببین کان کندنم را

152

نه کان کندن ببین جان کندنم را

153

بهر در کز دهن خواهم برآورد

154

زنم پهلو به پهلو چند ناورد

155

به صد گرمی بسوزانم دماغی

156

به دست آرم به شب‌ها شب چراغی

157

فرستم تا ترازو دار شاهان

158

جوی چندم فرستد عذرخواهان

159

خدایا حرف گیران در کمینند

160

حصاری ده که حرفم را نه بینند

161

سخن بی‌حرف نیک و بد نباشد

162

همه کس نیک خواهد خود نباشد

163

ولی آن کز معانی با نصیبست

164

بداند کاین سخن طرزی غریبست

165

اگر شیری غریبان را میفکن

166

غریبان را سگان باشند دشمن

167

بسا منکر که آمد تیغ در مشت

168

مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت

169

بسا گویا که با من گشت خاموش

170

درازیش از زبان آمد سوی گوش

171

چو عیسی بر دو زانو پیش بنشست

172

خری با چارپا آمد فرادست

173

چه باک از طعنه خاکی و آبی

174

چو دارم درع زرین آفتابی

175

گر از من کوکبی شمعی برافروخت

176

کس از من آفتابی در نیاموخت

177

که گر در راه خود یک ذره دیدم

178

به صد دستش علم بالا کشیدم

179

و گر سنگی دهن در کاس من زد

180

دری شد چون که در الماس من زد

181

تحمل بین که بینم هندوی خویش

182

چو ترکانش جنیبت می‌کشم پیش

183

گه آن بی‌پرده را موزون کنم ساز

184

گه این گنجشک راگویم زهی باز

185

ز هر زاغی به جز چشمی نجویم

186

به هر زیفی جز احسنتی نگویم

187

به گوشی جام تلخیها کنم نوش

188

به دیگر گوش دارم حلقه در گوش

189

نگهدارم به چندین اوستادی

190

چراغی را درین طوفان بادی

191

ز هر کشور که برخیزد چراغی

192

دهندش روغنی از هر ایاغی

193

ور اینجا عنبرین شمعی دهد نور

194

ز باد سردش افشانند کافور

195

بشکر زهر می باید چشیدن

196

پس هر نکته دشنامی شنیدن

197

من ازدامن چو دریا ریخته در

198

گریبانم ز سنگ طعنه‌ها پر

199

کلوخ انداخته چون خشت در آب

200

کلوخ اندازیی ناکرده دریاب

201

دهان خلق شیرین از زبانم

202

چو زهر قاتل از تلخی دهانم

203

چو گاوی در خراس افکنده پویان

204

همه ره دانه ریز و دانه جویان

205

چو برقی کو نماید خنده خوش

206

غریق آب و می‌سوزد در آتش

207

نه گنجی ای دل از ماران چه نالی

208

که از ماران نباشد گنج خالی

209

چو طاوس بهشت آید پدیدار

210

بجای حلقه دربانی کند مار

211

بدین طاوس ماران مهره باشند

212

که طاوسان و ماران خواجه تاشند

213

نگاری اکدشست این نقش دمساز

214

پدر هندو و مادر ترک طناز

215

مسی پوشیده زیر کیمیائی

216

غلط گفتم که گنجی و اژدهائی

217

دری در ژرف دریائی نهاده

218

چراغی بر چلیپائی نهاده

219

تو در بردار و دریا را رها کن

220

چراغ از قبله ترسا جدا کن

221

مبین کاتشگهی را رهنمونست

222

عبارت بین که طلق اندود خونست

223

عروسی بکر بین با تخت و با تاج

224

سرو بن بسته در توحید و معراج