بخش ۱۱ – افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی

نظامی

بخش ۱۱ - افسانهٔ ارشمیدس با کنیزک چینی

خمسهخردنامهشمارهٔ 11
1

مغنی یکی نغمه بنواز زود

2

کز اندیشه در مغزم افتاد دود

3

چنان برکش آن نغمهٔ نغز را

4

که ساکن کنی در سر این نغز را

5

هم از فیلسوفان آن مرز و بوم

6

چنین گفت پیری ز پیران روم

7

که بود از ندیمان خسرو خرام

8

هنر پیشه‌ای ارشمیدس به نام

9

ز یونانیان محتشم زاده‌ای

10

ندیده چو او گیتی آزاده‌ای

11

خزینه بسی داشت خوبی بسی

12

به یونان نبد خوبتر زو کسی

13

خردمند و با رای و فرهنگ و هوش

14

به تعلیم دانا گشاینده گوش

15

ارسطوش فرزند خود نام کرد

16

به تعلیم او خانه بدرام کرد

17

سکندر بدو داد دیوان خاص

18

کزو دید غم‌خوارگان را خلاص

19

کنیزی که خاقان بدو داده بود

20

به روس آن همه رزمش افتاده بود

21

بدان خوبروی هنر پیشه داد

22

هنر پیشه را دل به اندیشه داد

23

چو صیاد را آهو آمد به دست

24

نشد سیر از آن آهوی شیر مست

25

بدان ترک چینی چنان دل سپرد

26

که هندوی غم رختش از خانه برد

27

ز مشغولی او بسی روزگار

28

نیامد به تعلیم آموزگار

29

سراینده استاد را روز درس

30

ز تعلیم او در دل افتاد ترس

31

که گوئی چه ره زد هنر پیشه را

32

چه شورید در مغزش اندیشه را

33

به تعلیم او بود شاگرد صد

34

که آموختندی ازو نیک و بد

35

اگر ارشمیدس نبودی بجای

36

نود نه بدندی بدو رهنمای

37

سراینده را بسته گشتی سخن

38

کزان سکه نو بود نقش کهن

39

و گر بودی او یک تنه یادگیر

40

سخن گوی را بر گشادی ضمیر

41

نیوشنده یک تن که بخرد بود

42

ز نابخردان بهتر از صد بود

43

هنر پیشه را پیش خواند اوستاد

44

که چونست کز ما نیاری تو یاد

45

چه مشغولی از دانشت باز داشت

46

به بی‌دانشی عمر نتوان گذاشت

47

چنین باز داد ارشمیدس جواب

48

که بر تشنهٔ راه زد جوی آب

49

مرا بیشتر زانک بنواخت شاه

50

به من داد چینی کنیزی چو ماه

51

جوانی و زانسان بتی خوب‌چهر

52

بدان مهربان چون نباشم به مهر

53

بدان صید وامانده‌ام زین شکار

54

که یک دل نباشد دلی در دو کار

55

چو دانست استاد کان تیز هوش

56

به شهوت پرستی برآورد جوش

57

بگفت آن پری‌روی را پیش من

58

بباید فرستاد بی انجمن

59

ببینم که تاراج آن ترکتاز

60

تو را از سر علم چون داشت باز

61

شد آن بت پرستندهٔ فرمان پذیر

62

فرستاد بت را به دانای پیر

63

برآمیخت دانا یکی تلخ جام

64

که از تن برون آورد خلط خام

65

نه خلطی که جان را گزایش کند

66

ولی آنکه خون را فزایش کند

67

بپرداخت از شخص او مایه را

68

دوتا کرد سرو سهی سایه را

69

فضولی کز آن مایه آمد به زیر

70

به طشتی در انداخت دانا دلیر

71

چو پر کرد از اخلاط آن مایه طشت

72

بت خوب در دیده ناخوب گشت

73

طراوت شد از روی و رونق ز رنگ

74

شد از نقرهٔ زیبقی آب و سنگ

75

بخواند آن جوان هنرمند را

76

بدو داد معشوق دلبند را

77

که بستان دلارام خود را بناز

78

سرشادمانه سوی خانه باز

79

جوانمرد چون در صنم بنگریست

80

به استاد گفت این زن زشت کیست

81

کجا آنکه من دوستارش بدم

82

همه ساله در بند کارش بدم

83

بفرمود دانا که از جای خویش

84

بیارندش آن طشت پوشیده پیش

85

سرطشت پوشیده را برگرفت

86

دران داوری ماند گیتی شگفت

87

بدو گفت کاین بد دلارام تو!

88

بدین بود مشغولی کام تو!

89

دلیل آنکه تا پیکر این کنیز

90

از این بود پر بود پیشت عزیز

91

چو این مایه در تن نمی‌دانیش

92

به صورت زن زشت می‌خوانیش

93

چه باید ز خون خلط پرداختن

94

بدین خلط و خون عاشقی ساختن

95

مریز آب خود را در این تیره خاک

96

کز این آب شد آدمی تابناک

97

دراین قطره آب ناریخته

98

بسی خرمیهاست آمیخته

99

به چندین کنیزان وحشی نژاد

100

مده خرمن عمر خود را به باد

101

یکی جفت تنها تو را بس بود

102

که بسیار کس مرد بی کس بود

103

از آن مختلف رنگ شد روزگار

104

که دارد پدر هفت و مادر چهار

105

چو یک رنگ خواهی که باشد پسر

106

چو دل باش یک مادر و یک پدر

107

چو دید ارشمیدس که دانای روم

108

چگونه کشید انگبین را ز موم

109

به عذری چنین پای او بوسه داد

110

وزان پس نظر سوی دانش نهاد

111

ولیکن دلش میل آن ماه داشت

112

که الحق فریبندهٔ دلخواه داشت

113

دگر ره چو سبزی درآمد به شاخ

114

سهی سرو را گشت میدان فراخ

115

بنفشه دگر باره شد مشگپوش

116

سر نرگس آمد ز مستی به جوش

117

گل روی آن ترک چینی شکفت

118

شمال آمد و راه میخانه رفت

119

دل ارشمیدس درآمد به کار

120

چو مرغان پرنده بر شاخسار

121

ز تعلیم دانا فروبست گوش

122

در عیش بگشاد بر ناز و نوش

123

پریوار با آن پری چهره زیست

124

چه ایمن کسی کو نهان چون پریست

125

عتاب خود استاد ازاو دور داشت

126

دلش را بدان عشق معذور داشت

127

چو بگذشت ازین داستان یک دو سال

128

غزاله شد از چشم چینی غزال

129

گل سرخ بر دامن خاک ریخت

130

سرایندهٔ بلبل ز بستان گریخت

131

فرو خورد خاک آن پری زاده را

132

چنان چون پری زادگان باده را

133

فلک پیشتر زین که آزاده بود

134

از آن به کنیزی مرا داده بود

135

همان مهر و خدمتگری پیشه داشت

136

همان کاردانی در اندیشه داشت

137

پیاده نهاده رخش ماه را

138

فرس طرح کرده بسی شاه را

139

خجسته گلی خون من خورد او

140

بجز من نه کس در جهان مرد او

141

چو چشم مرا چشمهٔ نور کرد

142

ز چشم منش چشم بد دور کرد

143

ربایندهٔ چرخ آنچنانش ربود

144

که گفتی که نابود هرگز نبود

145

بخشنودیی کان مرا بود از او

146

چگویم خدا باد خشنود از او

147

مرا طالعی طرفه هست از سخن

148

که چون نو کنم داستان کهن

149

در آن عید کان شکر افشان کنم

150

عروسی شکر خنده قربان کنم

151

چو حلوای شیرین همی ساختم

152

ز حلواگری خانه پرداختم

153

چو بر گنج لیلی کشیدم حصار

154

دگر گوهری کردم آنجا نثار

155

کنون نیز چون شد عروسی بسر

156

به رضوان سپردم عروسی دگر

157

ندانم که با داغ چندین عروس

158

چگونه کنم قصه روم و روس

159

به ار نارم اندوه پیشینه پیش

160

بدین داستان خوش کنم وقت خویش