بخش ۱۱ – حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

مولوی

بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

مثنوی معنویدفتر اولشمارهٔ 11
1

بود بقالی و وی را طوطیی

2

خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

3

بر دکان بودی نگهبان دکان

4

نکته گفتی با همه سوداگران

5

در خطاب آدمی ناطق بدی

6

در نوای طوطیان حاذق بدی

7

خواجه روزی سوی خانه رفته بود

8

بر دکان طوطی نگهبانی نمود

9

گربه‌ای برجست ناگه بر دکان

10

بهر موشی طوطیک از بیم جان

11

جست از سوی دکان سویی گریخت

12

شیشه‌های روغن گل را بریخت

13

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش

14

بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

15

دید پر روغن دکان و جامه چرب

16

بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

17

روزکی چندی سخن کوتاه کرد

18

مرد بقال از ندامت آه کرد

19

ریش بر می‌کند و می‌گفت ای دریغ

20

کافتاب نعمتم شد زیر میغ

21

دست من بشکسته بودی آن زمان

22

که زدم من بر سر آن خوش زبان

23

هدیه‌ها می‌داد هر درویش را

24

تا بیابد نطق مرغ خویش را

25

بعد سه روز و سه شب حیران و زار

26

بر دکان بنشسته بد نومیدوار

27

می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت

28

تا که باشد اندر آید او بگفت

29

جولقیی سر برهنه می‌گذشت

30

با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

31

آمد اندر گفت طوطی آن زمان

32

بانگ بر درویش زد چون عاقلان

33

کز چه ای کل با کلان آمیختی

34

تو مگر از شیشه روغن ریختی

35

از قیاسش خنده آمد خلق را

36

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

37

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

38

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

39

جمله عالم زین سبب گمراه شد

40

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

41

همسری با انبیا برداشتند

42

اولیا را همچو خود پنداشتند

43

گفته اینک ما بشر ایشان بشر

44

ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور

45

این ندانستند ایشان از عمی

46

هست فرقی درمیان بی‌منتهی

47

هر دو گون زنبور خوردند از محل

48

لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

49

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب

50

زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

51

هر دو نی خوردند از یک آب‌خور

52

این یکی خالی و آن پر از شکر

53

صد هزاران این چنین اشباه بین

54

فرقشان هفتاد ساله راه بین

55

این خورد گردد پلیدی زو جدا

56

آن خورد گردد همه نور خدا

57

این خورد زاید همه بخل و حسد

58

وآن خورد زاید همه نور احد

59

این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد

60

این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد

61

هر دو صورت گر به هم ماند رواست

62

آب تلخ و آب شیرین را صفاست

63

جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب

64

او شناسد آب خوش از شوره آب

65

سحر را با معجزه کرده قیاس

66

هر دو را بر مکر پندارد اساس

67

ساحران موسی از استیزه را

68

برگرفته چون عصای او عصا

69

زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف

70

زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

71

لعنة الله این عمل را در قفا

72

رحمة الله آن عمل را در وفا

73

کافران اندر مری بوزینه طبع

74

آفتی آمد درون سینه طبع

75

هرچه مردم می‌کند بوزینه هم

76

آن کند کز مرد بیند دم بدم

77

او گمان برده که من کردم چو او

78

فرق را کی داند آن استیزه‌رو

79

این کند از امر و او بهر ستیز

80

بر سر استیزه‌رویان خاک ریز

81

آن منافق با موافق در نماز

82

از پی استیزه آید نه نیاز

83

در نماز و روزه و حج و زکات

84

با منافق مؤمنان در برد و مات

85

مؤمنان را برد باشد عاقبت

86

بر منافق مات اندر آخرت

87

گرچه هر دو بر سر یک بازی‌اند

88

هر دو با هم مروزی و رازی‌اند

89

هر یکی سوی مقام خود رود

90

هر یکی بر وفق نام خود رود

91

مؤمنش خوانند جانش خوش شود

92

ور منافق تیز و پر آتش شود

93

نام او محبوب از ذات وی است

94

نام این مبغوض از آفات وی است

95

میم و واو و میم و نون تشریف نیست

96

لطف مؤمن جز پی تعریف نیست

97

گر منافق خوانیش این نام دون

98

همچو کزدم می‌خلد در اندرون

99

گرنه این نام اشتقاق دوزخست

100

پس چرا در وی مذاق دوزخست

101

زشتی آن نام بد از حرف نیست

102

تلخی آن آب بحر از ظرف نیست

103

حرف ظرف آمد درو معنی چون آب

104

بحر معنی عنده ام الکتاب

105

بحر تلخ و بحر شیرین در جهان

106

در میانشان برزخ لا یبغیان

107

وانگه این هر دو ز یک اصلی روان

108

بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن

109

زر قلب و زر نیکو در عیار

110

بی محک هرگز ندانی ز اعتبار

111

هر که را در جان خدا بنهد محک

112

هر یقین را باز داند او ز شک

113

در دهان زنده خاشاکی جهد

114

آنگه آرامد که بیرونش نهد

115

در هزاران لقمه یک خاشاک خرد

116

چون در آمد حس زنده پی ببرد

117

حس دنیا نردبان این جهان

118

حس دینی نردبان آسمان

119

صحت این حس بجویید از طبیب

120

صحت آن حس بجویید از حبیب

121

صحت این حس ز معموری تن

122

صحت آن حس ز تخریب بدن

123

راه جان مر جسم را ویران کند

124

بعد از آن ویرانی آبادان کند

125

کرد ویران خانه بهر گنج زر

126

وز همان گنجش کند معمورتر

127

آب را ببرید و جو را پاک کرد

128

بعد از آن در جو روان کرد آب خورد

129

پوست را بشکافت و پیکان را کشید

130

پوست تازه بعد از آنش بر دمید

131

قلعه ویران کرد و از کافر ستد

132

بعد از آن بر ساختش صد برج و سد

133

کار بی‌چون را که کیفیت نهد

134

اینک گفتم این ضرورت می‌دهد

135

گه چنین بنماید و گه ضد این

136

جز که حیرانی نباشد کار دین

137

نه چنان حیران که پشتش سوی اوست

138

بل چنان حیران و غرق و مست دوست

139

آن یکی را روی او شد سوی دوست

140

وان یکی را روی او خود روی اوست

141

روی هر یک می‌نگر می‌دار پاس

142

بوک گردی تو ز خدمت روشناس

143

چون بسی ابلیس آدم‌روی هست

144

پس بهر دستی نشاید داد دست

145

زانک صیاد آورد بانگ صفیر

146

تا فریبد مرغ را آن مرغ‌گیر

147

بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش

148

از هوا آید بیاید دام و نیش

149

حرف درویشان بدزدد مرد دون

150

تا بخواند بر سلیمی زان فسون

151

کار مردان روشنی و گرمیست

152

کار دونان حیله و بی‌شرمیست

153

شیر پشمین از برای کد کنند

154

بومسیلم را لقب احمد کنند

155

بومسیلم را لقب کذاب ماند

156

مر محمد را اولوا الالباب ماند

157

آن شراب حق ختامش مشک ناب

158

باده را ختمش بود گند و عذاب