بخش ۱۲ – آغاز داستان و نسب اسکندر

نظامی

بخش ۱۲ - آغاز داستان و نسب اسکندر

خمسهشرف نامهشمارهٔ 12
1

بیا ساقی آن آب حیوان گوار

2

به دولت سرای سکندر سپار

3

که تا دولتش بوسه بر سر دهد

4

به میراث خوار سکندر دهد

5

گزارنده نامه خسروی

6

چنین داد نظم سخن را نوی

7

که از جمله تاجداران روم

8

جوان دولتی بود از آن مرز و بوم

9

شهی نامور نام او فیلقوس

10

پذیرای فرمان او روم و روس

11

به یونان زمین بود مأوای او

12

به مقدونیه خاص‌تر جای او

13

نو آیین‌ترین شاه آفاق بود

14

نوا زادهٔ عیص اسحق بود

15

چنان دادگر بود کز داد خویش

16

دم گرگ را بست بر پای میش

17

گلوی ستم را بدان سان فشرد

18

که دارا بدان داوری رشک برد

19

سبق جست بر وی به شمشیر و تاج

20

فرستاد کس تا فرستد خراج

21

شه روم را بود رایی درست

22

رضا جست و با او خصومت نجست

23

کسی را که دولت کند یاوری

24

که یارد که با او کند داوری

25

فرستاد چندان بدو گنج و مال

26

کزو دور شد مالش بد سگال

27

بدان خرج خشنود شد شاه روم

28

ز سوزنده آتش نگهداشت موم

29

چو فتح سکندر در آمد به کار

30

دگرگونه شد گردش روزگار

31

نه دولت نه دنیا به دارا گذاشت

32

سنان را سر از سنگ خارا گذاشت

33

در این داستان داوریها بسیست

34

مرا گوش بر گفتهٔ هر کسیست

35

چنین آمد از هوشیاران روم

36

که زاهد زنی بود از آن مرز و بوم

37

به آبستنی روز بیچاره گشت

38

ز شهر وز شوی خود آواره گشت

39

چو تنگ آمدش وقت بار افکنی

40

برو سخت شد درد آبستنی

41

به ویرانهٔ بار بنهاد و مرد

42

غم طفل می‌خورد و جان می‌سپرد

43

که گوئی که پرورد خواهد تو را

44

کدامین دده خورد خواهد تو را

45

وز این بی خبر بد که پروردگار

46

چگونه ورا پرورد وقت کار

47

چه گنجینه‌ها زیر بارش کشند

48

چه اقبالها در کنارش کشند

49

چو زن مرد و آن طفل بی کس بماند

50

کس بی کسانش به جائی رساند

51

که ملک جهان را ز فرهنگ ورای

52

شد از قاف تا قاف کشور گشای

53

ملک فیلقوس از تماشای دشت

54

شکار افکنان سوی آن زن گذشت

55

زنی دیده مرده بدان رهگذر

56

به بالین او طفلی آورده سر

57

ز بی شیری انگشت خود می‌مزید

58

به مادر بر انگشت خود می‌گزید

59

بفرمود تا چاکران تاختند

60

به کار زن مرده پرداختند

61

ز خاک ره آن طفل را برگرفت

62

فرو ماند از آن روز بازی شگفت

63

ببرد و بپرورد و بنواختش

64

پس از خود ولیعهد خود ساختش

65

دگرگونه دهقان آزر پرست

66

به دارا کند نسل او باز بست

67

ز تاریخها چون گرفتم قیاس

68

هم از نامه مرد ایزد شناس

69

در آن هر دو گفتار چستی نبود

70

گزافه سخن را درستی نبود

71

درست آن شد از گفتهٔ هر دیار

72

که از فیلقوس آمد آن شهریار

73

دگر گفتها چون عیاری نداشت

74

سخنگو بر آن اختیاری نداشت

75

چنین گوید آن پیر دیرینه سال

76

ز تاریخ شاهان پیشینه حال

77

که در بزم خاص ملک فیلقوس

78

بتی بود پاکیزه و نوعروس

79

به دیدن همایون به بالا بلند

80

به ابرو کمانکش به گیسو کمند

81

چو سروی که پیدا کند در چمن

82

ز گیسو بنفشه ز عارض سمن

83

جمالی چو در نیم‌روز آفتاب

84

کرشمه کنان نرگسی نیم خواب

85

سر زلف بیچان چو مشک سیاه

86

وزو مشگبو گشته مشکوی شاه

87

بر آن ماه‌رو شه چنان مهربان

88

که جز یاد او نامدش بر زبان

89

به مهرش شبی شاه در برگرفت

90

ز خرمای شه نخلین برگرفت

91

شد از ابر نیسان صدف باردار

92

پدیدار شد لؤلؤ شاهسوار

93

چو نه مه برآمد بر آبستنی

94

به جنبش درآمد رگ رستنی

95

به وقت ولادت بفرمود شاه

96

که دانا کند سوی اختر نگاه

97

ز راز نهفته نشانش دهد

98

وز آن جنبش آرام جانش دهد

99

شناسندگان برگرفتند ساز

100

ز دور فلک باز جستند راز

101

به سیر سپهر انجمن ساختند

102

ترازوی انجم برافراختند

103

اسد بود طالع خداوند زور

104

کزو دیدهٔ دشمنان گشت کور

105

شرف یافته آفتاب از حمل

106

گراینده از علم سوی عمل

107

عطارد به جوزا برون تاخته

108

مه و زهره در ثور جا ساخته

109

بر آراسته قوس را مشتری

110

زحل در ترازو به بازیگری

111

ششم خانه را کرده بهرام جای

112

چو خدمتگران گشته خدمت نمای

113

چنین طالعی کامد آن نور ازو

114

چه گویم زهی چشم بد دور ازو

115

چو زاد آن گرامی به فالی چنین

116

برافروخت باغ از نهالی چنین

117

در احکام هفت اختر آمد پدید

118

که دنیا بدو داد خواهد کلید

119

از آن فرخی مرد اخترشناس

120

خبر داد تا کرد خسرو سپاس

121

شه از مهر فرزند پیروز بخت

122

در گنج بگشاد و برشد به تخت

123

به شادی گرائید از اندوه رنج

124

به خواهندگان داد بسیار گنج

125

به پیروزی آن می مشگبوی

126

می و مشگ می‌ریخت بر طرف جوی

127

چو شد ناز پرورده آن شاخ سرو

128

خرامنده شد چون خرامان تذرو

129

شد از چنبر مهد میدان گرای

130

ز گهواره در مرکب آورد پای

131

کمان خواست از دایه و چوبه تیر

132

گهی کاغذش برهدف گه حریر

133

چو شد رسته‌تر کار شمشیر کرد

134

ز شیر افکنی جنگ با شیر کرد

135

وز آن پس نشاط سواری گرفت

136

پی شاهی و شهریاری گرفت