بخش ۱۲ – افسانهٔ ماریه قبطیه

نظامی

بخش ۱۲ - افسانهٔ ماریه قبطیه

خمسهخردنامهشمارهٔ 12
1

مغنی ره باستانی بزن

2

مغانه نوای مغانی بزن

3

من بینوا را به آن یک نوا

4

گرامی کن و گرمتر کن هوا

5

گزین فیلسوف جهان آزمای

6

سخن را چنین کرد برقع گشای

7

که قبطی زنی بود در ملک شام

8

زمیری پدر ماریه‌ش کرده نام

9

بسی قلعهٔ نامور داشته

10

ز بیداد بد خواه بگذاشته

11

بدو گشته بدخواه او چیره دست

12

به کارش درآورده گیتی شکست

13

چو کارش ز دشمن به جان آمده

14

به درگاه شاه جهان آمده

15

بدان تا بخواهد ز شه داد خویش

16

شود خرم از ملک آباد خویش

17

به دستور شه برد خود را پناه

18

بدان داوری گشت ازو دادخواه

19

چو دیدش که دستور دانش پژوه

20

دهد درس دانش به چندین گروه

21

از آن دادخواهی هراسان شده

22

بر او دانش‌آموزی آسان شده

23

دل از قصه داد و بیداد شست

24

به تعلیم دانش کمر بست چست

25

به خدمتگری پیش دانای دهر

26

پرستنده‌ای گشت گستاخ بهر

27

ز دیگر کنیزان پائین پرست

28

جز او کس نشد محرم آب دست

29

ز پرهیزگاری که بود استاد

30

نظر بست هر گه که او رخ گشاد

31

ز دستی چنان کاب از او می‌چکید

32

جز آبی که بر دستش آمد ندید

33

چو زن دید کاستاد پرهیزگار

34

ز کافور او گشت کافور خوار

35

ز میلی که باشد زنان را به مرد

36

هوای دلش گشت یکباره سرد

37

منش داد در دانش آموختن

38

به سامان شد از دانش اندوختن

39

ارسطوی دانا بدان دلنواز

40

در دانش خویش بگشاد باز

41

بسی در بران در ناسفته سفت

42

بسی گفتنیهای ناگفته گفت

43

از آن علم کاسان نیاید بدست

44

یکایک خبردادش از هر چه هست

45

زن دانش‌آموز دانش سرشت

46

چو لوحی ز هر دانشی در نبشت

47

سوی کشور خویشتن کرد رای

48

که رسم نیا را بیارد بجای

49

بدان داوری دستگاهی نداشت

50

به آیین خود برگ راهی نداشت

51

چو دستور دانا چنین دید کار

52

که بی گنج نتوان شدن شهریار

53

بران جوهر انداخت اکسیر زر

54

به اکسیر خود کردش اکسیر گر

55

بدان کیمیا ماریه میر گشت

56

لقب نامه علم اکسیر گشت

57

چو از دانش خویش دستور شاه

58

به گنجی چنان دادش آن دستگاه

59

به دستوری شه سوی کشورش

60

فرستاد با گنج و با لشگرش

61

شتابنده چون سوی کشور شتافت

62

به آهستگی مملکت بازیافت

63

چنان گشت مستغنی از ساو و باج

64

که برداشت از کشور خود خراج

65

به اکسیر کاری چنان شد تمام

66

که کردی زر پخته از سیم خام

67

ز بس زر که آن سیم تن ساز کرد

68

در گنج برخاکیان باز کرد

69

چه زر در ترازوی آن کس چه سنگ

70

که آرد زر بی ترازو به چنگ

71

ز لشگر گهش کس نیامد بدست

72

که بر بارگی نعلی از زر نبست

73

به درگاه او هر که سر داشتی

74

اگر خر بدی زین زر داشتی

75

ز بس زر که بر زیور انباشتند

76

سگان را به زنجیر زر داشتند

77

گروهی حکیمان دانش پرست

78

ز اسباب دنیا شده تنگدست

79

از آن گنج پنهان خبر یافتند

80

به دیدار گنجینه بشتافتند

81

نمودند خواهش بدان کان گنج

82

که درویشی آورد ما را به رنج

83

ندانیم چون دیگران پیشه‌ای

84

مگر در جهان کردن اندیشه‌ای

85

ز کسب جهان دامن افشانده‌ایم

86

به قوت یکی روز درمانده‌ایم

87

تواند که بانوی عاجز نواز

88

گشاید به ما بر در گنج باز

89

درآموزد از رای و تدبیر خویش

90

به ما چیزی از علم اکسیر خویش

91

جهان را چنین گنج گوهر بسیست

92

کلید در گنج با هر کسیست

93

مگر قوت را چاره سازی کنیم

94

ز خلق جهان بی نیازی کنیم

95

زن کار پیرای روشن ضمیر

96

بدان خواسته گشت خواهش پذیر

97

یکی منظری بود با آب و رنگ

98

مقرنس برآورده از خاره سنگ

99

عروسانه بر شد بران جلوه‌گاه

100

پرندی سیه بسته بر گرد ماه

101

برآموده چون نرگس و مشک و بید

102

به موی سیه مهره‌های سپید

103

صلیبی دو گیسوی مشگین کمند

104

در آن مهره آورده با پیچ و بند

105

به نظارگان گفت گیسوی من

106

ببینید در طاق ابروی من

107

نمودار اکسیر پنهانیم

108

ببینید در صبح پیشانیم

109

نیوشندگان را در آن داوری

110

غلط شد زبان زان زبان آوری

111

یکی گفت اشارت بدان مهره بود

112

که شفاف و تابنده چون زهره بود

113

یکی راز پوشیده از موی جست

114

که آن مهره با موی دید از نخست

115

گرفتند هر یک پی آن پیشه را

116

خلافی پدید آمد اندیشه را

117

از آن قصه هر یک دمی می‌شمرد

118

به فرهنگ دانا کسی پی نبرد

119

دگر روز خواهش برآراستند

120

در آن باب فصلی دگر خواستند

121

پری‌روی بر طاق منظر نشست

122

نشاند آن تنی چند را زیر دست

123

سخن راند از گنج درخواسته

124

چو سربسته گنجی برآراسته

125

حدیث سر کوه و مردم گیا

126

که سازند از او زیرکان کیمیا

127

همان سنگ اعظم که کان زرست

128

سخن بین که چون کیمیا پرورست

129

به پوشیدگی کرد رمزی پدید

130

در او آهنین قفل زرین کلید

131

به دانا رسید این سخن گنج یافت

132

به نادان رسید انده و رنج یافت

133

گر آن کیمیا را گهر در گیاست

134

گیای قلم گوهر کیمیاست

135

از آن کیمیا با همه چربدست

136

دریغی نه چندانکه خواهند هست

137

کسی را بود کیمیا در نورد

138

که او عشوهٔ کیمیاگر نخورد

139

شنیدم خراسانیی بود چست

140

به بغداد شد چون شدش کار سست

141

دمی چند بر کار کردای شگفت

142

خراسانی آمد دمش در گرفت

143

از آن دم که اهل خراسان کنند

144

به بغدادیان بازی آسان کنند

145

هزارش عدد بود مصری چو موم

146

زری که آنچنان زر نباشد به روم

147

به سوهان یکایک همه خرد سود

148

بر آمیختش با گل سرخ زود

149

وزان سرخ گل مهره‌ای چند ساخت

150

به آن مهره‌ها بین که چون مهره باخت

151

به عطاری آن مهره‌ها بر شمرد

152

به مهر خود آن مهره او را سپرد

153

که این مهره در حقه‌ای نه به راز

154

زهی مهره دزد و زهی مهره باز

155

به دیناری این بر تو بفروختم

156

وزو کیسه سود بردوختم

157

چو وقت آید این را که داری برنج

158

بده بازخرم زهی کان گنج

159

بپرسید عطار کاین را چه نام

160

بگفتا طبریک سخن شد تمام

161

ز دکان عطار چون بازگشت

162

به افسونگری کیمیا ساز گشت

163

به دارالخلافه خبر باز داد

164

که اکسیریی آمدست اوستاد

165

منم واصل کیمیا در نهفت

166

به گوهرشناسی کسم نیست جفت

167

عملهای من چون درآید به کار

168

یکی ده کند ده صد و صد هزار

169

درستی صدم داد باید نخست

170

که گردد هزار از من آن صد درست

171

همان استواران مردم شناس

172

به من برگمارند و دارند پاس

173

گرآید زمن دستکاری شگرف

174

نیارند با من در این کار حرف

175

وگر خواهم از راستی درگذشت

176

ز من خون و سر وز شما تیغ و طشت

177

خلیفه چو اکسیر سازی شنید

178

به عشوه زری داد و زرقی خرید

179

به افسون روباهی آن شیر مرد

180

زر پخته را بر می خام خورد

181

چو ده گانه‌ای ماند ازان زر بجای

182

دران دستکاری بیفشرد پای

183

یکی کوره‌ای ساخت چون زر گران

184

زهر داروئی کرد چیزی دران

185

فرستاد در شهر بالا و پست

186

طبریک طلب کرد و نامد بدست

187

هم آخر رقیبان آن کارگاه

188

به عطار پیشینه بردند راه

189

گل سرخ او را به دینار زرد

190

خریدند و بردند نزدیک مرد

191

خراسانی آن مهره‌ها کرد خرد

192

نمود آشکارا یکی دستبرد

193

به کوره درافکند و آتش دمید

194

بجا ماند زر وان دگرها رمید

195

سبیکه فرو ریخت درنای تنگ

196

برآمد زر سرخ یاقوت رنگ

197

به گوش خلیفه رسید این سخن

198

که نقد نو آمد ز کان کهن

199

زری دید با سود همره شده

200

دران کدخدائی یکی ده شده

201

به امید گنجی چنان گوهری

202

بسی کرد با او نوازش گری

203

از آن مغربی زر مصری عیار

204

فرستاد نزدیک او ده هزار

205

که این را به کار آورای نیک رای

206

که من حق آن با تو آرم بجای

207

کشند استواران ما از تو دست

208

که نزدیک ما استواریت هست

209

دران آزمایش چو چست آمدی

210

به میزان معنی درست آمدی

211

خراسانی آن گنج بستد به ناز

212

چو هندو کمر بست بر ترکتاز

213

گریزان ره خانه را پی گرفت

214

شبی چند با عاملان می گرفت

215

بخفت و به خفتن به خسباندشان

216

چو برخاست بر خاک بنشاندشان

217

ستوران تازی غلامان کار

218

به اندازه بخرید و بر بست بار

219

به راهی که دیده نشانش ندید

220

چنان شد که کس در جهانش ندید

221

خلیفه چو آگاه شد زین فریب

222

که برد آن خراسانی آن زر و زیب

223

حدیث طبریک به یاد آمدش

224

جز آن هر چه بشنید باد آمدش

225

خبر بازجست از طبریک فروش

226

بخندید کان طنزش آمد به گوش

227

طبریک چو تصحیف سازد دبیر

228

بیاموز معنی و معنیش گیر

229

هر افسون کز افسونگری بشنوی

230

نگر تا به افسون او نگروی

231

در این داوری هیچکس دم نزد

232

که در بازی کیمیا کم نزد

233

سکندر به یونان خبردار شد

234

که بر گنج زرماریه مار شد

235

به شه باز گفتند کان ماده شیر

236

به صید افکنی گشت خواهد دلیر

237

زنی کار دانست و سامان شناس

238

نداند کسی سیم او را قیاس

239

ز پوشیده گنجی خبر داشتست

240

به آن گنج گیتی بینباشتست

241

به افسونگری سنگ را زر کند

242

صدف ریزه را لؤلؤ تر کند

243

از آن بیشتر گنج زر ساختست

244

که قارون به خاک اندر انداختست

245

گرش سر نبرد سر تیغ شاه

246

جهان زود گیرد به گنج و سپاه

247

سپاه آورد دشمنان را به رنج

248

سپاهی نگردد مگر گرد گنج

249

به آزار او شه شتابنده گشت

250

ز گرمی چو خورشید تابنده گشت

251

به تدبیر آن شد کزان جان پاک

252

به تدبیر دشمن برآرد هلاک

253

چو از آتش خشم شاهنشهی

254

به دستور دانا رسید آگهی

255

بسی چید بر خدمت شهریار

256

بسی چربی آورد با او به کار

257

که آن زن زنی پارسا گوهرست

258

جهانجوی را کمترین چاکرست

259

کمر بستهٔ توست در ملک شام

260

به گوهر کنیز و به خدمت غلام

261

بسی گشت چون چاکران گرد من

262

به چندین هنر گشت شاگرد من

263

منش دل به دانش برافروختم

264

نهانی در او چیزی آموختم

265

که چندان به دست آرد از برگ و ساز

266

که گردد ز خلق جهانی نیاز

267

بر او طالعی دیدم آراسته

268

خبر داده از گنج و از خواسته

269

جز او هر که این صنعت آرد به کار

270

جوی نارد از گنج او در شمار

271

به هشیاری طالع مال سنج

272

بجز ماریه کس نشد مار گنج

273

کنون کان کفایت به دست آمدش

274

بجای نیاکان نشست آمدش

275

چو شه پوزش رای دستور یافت

276

دل خویش از آن داوری دور یافت

277

چو دستور گرد از دل شه ربود

278

سوی ماریه کس فرستاد زود

279

بفرمود تا عذر شاه آورد

280

همان قاصدی سر به راه آورد

281

زن کاردان چون شنید این سخن

282

گشاد از زر تازه گنج کهن

283

فرستاده‌ای را برآراست کار

284

فرستاد گنجی سوی شهریار

285

که چندین ترازوی گنجینه سنج

286

به یکجای چندان ندیدست گنج

287

چو بر گنج دادن دلش راه برد

288

هلاک از خود و کینه از شاه برد

289

درم دادن آتش کشد کینه را

290

نشاند ز دل خشم دیرینه را