بخش ۱۲ – کشتن بهرام اژدها را و گنج یافتن

نظامی

بخش ۱۲ - کشتن بهرام اژدها را و گنج یافتن

خمسههفت پیکرشمارهٔ 12
1

روزی از روضه بهشتی خویش

2

کرد بر می روانه کشتی خویش

3

باده‌ای چند خورد سردستی

4

سوی صحرا شد از سرمستی

5

به شکار افکنی گشاد کمند

6

از پی گور کند گوری چند

7

از بسی گور کو به زور گرفت

8

همه دشت استخوان گور گرفت

9

آخرالامر مادیان گوری

10

آمد افکند در جهان شوری

11

پیکری چون خیال روحانی

12

تازه‌روئی گشاده پیشانی

13

پشت مالیده‌ای چو شوشه زر

14

شکم اندوده‌ای به شیر و شکر

15

خط مشکین کشیده سر تا دم

16

خال بر خال از سر بن تا سم

17

درکشیده به جای زناری

18

برقعی از پرند گلناری

19

گوی برده زهم تکان طللش

20

برده گوی از همه تنش کفلش

21

آتشی کرده با گیاخویشی

22

گلرخی در پلاس درویشی

23

ساق چون تیر غازیان به قیاس

24

گوش خنجر کشیده چون الماس

25

سینه‌ای فارغ از گریوه‌ای دوش

26

گردنی ایمن از کناره گوش

27

سیرم پشتش از ادیم سیاه

28

مانده زین کوهه را میان دو راه

29

عطف کیمختش از سواد ادیم

30

یافت آنچ از سواد یابد سیم

31

پهلو از پیه و گردن از خون پر

32

این برنج از عقیق و آن از در

33

خز حمری تنیده بر تن او

34

خون او در دوال گردن او

35

رگ آن خون بر او دوال انداز

36

راست چون زنگی دوالک باز

37

کفلی با دمش به دم‌سازی

38

گردنی با سمش به سربازی

39

گور بهرام دید و جست به زور

40

رفت بهرام گور از پی گور

41

گوری الحق دونده بود و جوان

42

گور گیران پسش چو شیر دوان

43

ز اول روز تا به گاه زوال

44

گور می‌رفت و شیر در دنبال

45

شاه از آن گور بر نتافت ستور

46

چون توان تافتن عنان از گور

47

گور از پیش و گورخان از پس

48

گور و بهرام گور و دیگر کس

49

تا به غاری رسید دور از دشت

50

که برو پای آدمی نگذشت

51

چون درآمد شکار زن به شکار

52

اژدها خفته دید بر در غار

53

کوهی از قیر پیچ پیچ شده

54

بر شکار افکنی بسیچ شده

55

آتشی چون سیاه دود به رنگ

56

کاورد سر برون ز دود آهنگ

57

چون درختی در او نه بار و نه برگ

58

مالک دوزخ و میانجی مرگ

59

دهنی چون دهانه غاری

60

جز هلاکش نه در جهان کاری

61

بچه گور خورده سیر شده

62

به شکار افکنی دلیر شده

63

شه چو بر رهگذر بلا را دید

64

اژدها شد که اژدها را دید

65

غم گور از نشاط گورش برد

66

دست برران نهاد و پای فشرد

67

در تعجب که این چه نخجیر است

68

و ایدر آوردنم چه تدبیر است

69

شد یقینش که گور غمدیده

70

هست ازان اژدها ستمدیده

71

خواند شه را که دادگر داند

72

کز ستمگاره داد بستاند

73

گفت اگر گویم اژدهاست نه گور

74

زین خیانت خجل شوم در گور

75

من و انصاف گور و دادن داد

76

باک جان نیست هرچه بادا باد

77

از میان دو شاخهای خدنگ

78

جست مقراضه فراخ آهنگ

79

در کمان سپید توز نهاد

80

بر سیاه اژدها کمین گشاد

81

اژدها دیده باز کرده فراخ

82

کآمد از شست شاه تیر دو شاخ

83

هردو چشمه در آن دو چشم نشست

84

راه بینش برآفرینش بست

85

بدو نوک سنان سفته شاه

86

سفته شد چشم اژدهای سیاه

87

چونکه میدان بر اژدها شد تنگ

88

شه درآمد به اژدها چو نهنگ

89

ناچخی راند بر گلوش دلیر

90

چون بر اندام گور پنجه شیر

91

اژدها را درید کام و گلو

92

ناچخ هشت مشت شش پهلو

93

بانگی از اژدها برآمد سخت

94

در سر افتاد چون ستون درخت

95

شه نترسید از آن شکنج و شکوه

96

ابرکی ترسد از گریوه کوه

97

سر به آهن برید از اهریمن

98

کشته و سر بریده به دشمن

99

از دمش برشکافت تا به دمش

100

بچه گور یافت در شکمش

101

بیگمان شد که گور کین اندیش

102

خواندش از بهر کینه خواهی خویش

103

چنبری کرد پیش یزدان پشت

104

کاژدها کشت و اژدهاش نکشت

105

خواست تا پای بر ستور آرد

106

رخش در صیدگاه گور آرد

107

گور چون شاه را ندید قرار

108

آمد از دور و در خزید به غار

109

شه دگرباره در گرفتن گور

110

شد در آن غار تنگنای به زور

111

چون قدر مایه شد به سختی و رنج

112

یافت گنجی و بر فروخت چو گنج

113

خسروانی نهاده چندین خم

114

چون پری روی بسته از مردم

115

گورخان را چو گور در خم کرد

116

رفت از آن گورخانه پی گم کرد

117

شه چو بر قفل گنج یافت کلید

118

و اژدها را ز گنج خانه برید

119

آمد از تنگنای غار برون

120

گشت جویای راه و راهنمون

121

ساعتی بود و خاصگان سپاه

122

به طلب آمدند از پی شاه

123

چون یکایک به شاه پیوستند

124

گرد بر گرد شاه صف بستند

125

شاه فرمود تا کمر بندان

126

هم دلیران و هم تنومندان

127

راه در گنجدان غار کنند

128

گنج بیرون برند و بار کنند

129

سیصد اشتر ز بختیان جوان

130

شد روانه به زیر گنج روان

131

شه که با خود حساب گور کند

132

و اژدها را اسیر گورکند

133

لاجرم عاقبت به پا رنجش

134

هم سلامت دهند و هم گنجش

135

چون به قصر خورنق آمد باز

136

گنج پرداز شد بنوش و بناز

137

ده شتر بار از آن به حضرت شاه

138

ارمغانی روانه کرد به راه

139

ده دیگر به منذر و پسرش

140

داد با آن طرایف دگرش

141

صرف کرد آن همه به بی خوفی

142

فارغ از مشرفان و مستوفی

143

وین چنین چند گنج خانه گشاد

144

به عزیزی ستد به خواری داد

145

گفت منذر که نقش‌بند آید

146

باز نقشی ز نوبر آراید

147

نقش بند آمد و قلم برداشت

148

صورت شاه و اژدها بنگاشت

149

هرچه کردی بدین صفت بهرام

150

بر خورنق نگاشتی رسام