بخش ۱۳۱ – لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است

مولوی

بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است

مثنوی معنویدفتر چهارمشمارهٔ 131
1

من شنیدم که در آمد قبطیی

2

از عطش اندر وثاق سبطیی

3

گفت هستم یار و خویشاوند تو

4

گشته‌ام امروز حاجتمند تو

5

زانک موسی جادوی کرد و فسون

6

تا که آب نیل ما را کرد خون

7

سبطیان زو آب صافی می‌خورند

8

پیش قبطی خون شد آب از چشم‌بند

9

قبط اینک می‌مرند از تشنگی

10

از پی ادبار خود یا بدرگی

11

بهر خود یک طاس را پر آب کن

12

تا خورد از آبت این یار کهن

13

چون برای خود کنی آن طاس پر

14

خون نباشد آب باشد پاک و حر

15

من طفیل تو بنوشم آب هم

16

که طفیلی در تبع به جهد ز غم

17

گفت ای جان و جهان خدمت کنم

18

پاس دارم ای دو چشم روشنم

19

بر مراد تو روم شادی کنم

20

بندهٔ تو باشم آزادی کنم

21

طاس را از نیل او پر آب کرد

22

بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد

23

طاس را کژ کرد سوی آب‌خواه

24

که بخور تو هم شد آن خون سیاه

25

باز ازین سو کرد کژ خون آب شد

26

قبطی اندر خشم و اندر تاب شد

27

ساعتی بنشست تا خشمش برفت

28

بعد از آن گفتش کای صمصام زفت

29

ای برادر این گره را چاره چیست

30

گفت این را او خورد کو متقیست

31

متقی آنست کو بیزار شد

32

از ره فرعون و موسی‌وار شد

33

قوم موسی شو بخور این آب را

34

صلح کن با مه ببین مهتاب را

35

صدهزاران ظلمتست از خشم تو

36

بر عبادالله اندر چشم تو

37

خشم بنشان چشم بگشا شاد شو

38

عبرت از یاران بگیر استاد شو

39

کی طفیل من شوی در اغتراف

40

چون ترا کفریست هم‌چون کوه قاف

41

کوه در سوراخ سوزن کی رود

42

جز مگر که آن رشتهٔ یکتا شود

43

کوه را که کن به استغفار و خوش

44

جام مغفوران بگیر و خوش بکش

45

تو بدین تزویر چون نوشی از آن

46

چون حرامش کرد حق بر کافران

47

خالق تزویر تزویر ترا

48

کی خرد ای مفتری مفترا

49

آل موسی شو که حیلت سود نیست

50

حیله‌ات باد تهی پیمودنیست

51

زهره دارد آب کز امر صمد

52

گردد او با کافران آبی کند

53

یا تو پنداری که تو نان می‌خوری

54

زهر مار و کاهش جان می‌خوری

55

نان کجا اصلاح آن جانی کند

56

کو دل از فرمان جانان بر کند

57

یا تو پنداری که حرف مثنوی

58

چون بخوانی رایگانش بشنوی

59

یا کلام حکمت و سر نهان

60

اندر آید زغبه در گوش و دهان

61

اندر آید لیک چون افسانه‌ها

62

پوست بنماید نه مغز دانه‌ها

63

در سر و رو در کشیده چادری

64

رو نهان کرده ز چشمت دلبری

65

شاه‌نامه یا کلیله پیش تو

66

هم‌چنان باشد که قرآن از عتو

67

فرق آنگه باشد از حق و مجاز

68

که کند کحل عنایت چشم باز

69

ورنه پشک و مشک پیش اخشمی

70

هر دو یکسانست چون نبود شمی

71

خویشتن مشغول کردن از ملال

72

باشدش قصد از کلام ذوالجلال

73

کاتش وسواس را و غصه را

74

زان سخن بنشاند و سازد دوا

75

بهر این مقدار آتش شاندن

76

آب پاک و بول یکسان شدن به فن

77

آتش وسواس را این بول و آب

78

هر دو بنشانند هم‌چون وقت خواب

79

لیک گر واقف شوی زین آب پاک

80

که کلام ایزدست و روحناک

81

نیست گردد وسوسه کلی ز جان

82

دل بیابد ره به سوی گلستان

83

زانک در باغی و در جویی پرد

84

هر که از سر صحف بویی برد

85

یا تو پنداری که روی اولیا

86

آنچنان که هست می‌بینیم ما

87

در تعجب مانده پیغامبر از آن

88

چون نمی‌بینند رویم مؤمنان

89

چون نمی‌بینند نور روم خلق

90

که سبق بردست بر خورشید شرق

91

ور همی‌بینند این حیرت چراست

92

تا که وحی آمد که آن رو در خفاست

93

سوی تو ماهست و سوی خلق ابر

94

تا نبیند رایگان روی تو گبر

95

سوی تو دانه‌ست و سوی خلق دام

96

تا ننوشد زین شراب خاص عام

97

گفت یزدان که تراهم ینظرون

98

نقش حمامند هم لا یبصرون

99

می‌نماید صورت ای صورت‌پرست

100

که آن دو چشم مردهٔ او ناظرست

101

پیش چشم نقش می‌آری ادب

102

کو چرا پاسم نمی‌دارد عجب

103

از چه پس بی‌پاسخست این نقش نیک

104

که نمی‌گوید سلامم را علیک

105

می‌نجنباند سر و سبلت ز جود

106

پاس آنک کردمش من صد سجود

107

حق اگر چه سر نجنباند برون

108

پاس آن ذوقی دهد در اندرون

109

که دو صد جنبیدن سر ارزد آن

110

سر چنین جنباند آخر عقل و جان

111

عقل را خدمت کنی در اجتهاد

112

پاس عقل آنست که افزاید رشاد

113

حق نجنباند به ظاهر سر ترا

114

لیک سازد بر سران سرور ترا

115

مر ترا چیزی دهد یزدان نهان

116

که سجود تو کنند اهل جهان

117

آنچنان که داد سنگی را هنر

118

تا عزیز خلق شد یعنی که زر

119

قطرهٔ آبی بیابد لطف حق

120

گوهری گردد برد از زر سبق

121

جسم خاکست و چو حق تابیش داد

122

در جهان‌گیری چو مه شد اوستاد

123

هین طلسمست این و نقش مرده است

124

احمقان را چشمش از ره برده است

125

می‌نماید او که چشمی می‌زند

126

ابلهان سازیده‌اند او را سند