بخش ۱۳ – افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

نظامی

بخش ۱۳ - افسانهٔ نانوای بینوا و توانگری وی به طالع پسر

خمسهخردنامهشمارهٔ 13
1

مغنی بیار آن نوای غریب

2

نو آیین‌تر از نالهٔ عندلیب

3

نوائی که در وی نوائی بود

4

نوائی نه کز بینوائی بود

5

خنیده چنین شد در اقصای روم

6

که بی سیمی آمد ز بیگانه بوم

7

به کم مدتی شد چنان سیم سنج

8

که شد خواجه کاروانهای گنج

9

کس اگه نه کان گنج دریا شکوه

10

ز دریا بر او جمع شد یا ز کوه

11

یکی نامش از کان کنی می‌گشاد

12

یکی تهمت ره زنی می‌نهاد

13

سرانجامش آزاد نگذاشتند

14

به شاه جهان قصه برداشتند

15

که آمد تهی دستی از راه دور

16

نه در کیسه رونق نه در کاسه نور

17

به تاریخ یکسال یا بیش و کم

18

بدست آوریدست چندین درم

19

که گر شه گمارد بر آن ده دبیر

20

ز تفصیل آن عاجز آید ضمیر

21

یکی نانوا مرد بد بینوا

22

نه آبی روان و نه نانی روا

23

کنون لعل و گوهر فروشی کند

24

خرد کی در این ره خموشی کند

25

نه پیشه نه بازارگانی نه زرع

26

چنین مایه را چون بود اصل و فرع

27

صواب آنچنان شد که شاه جهان

28

از احوال او باز جوید نهان

29

جهاندار فرمود کان زاد مرد

30

فرو شوید از دامن خویش گرد

31

به خلوت کند شاه را دستبوس

32

ز تشنیع برنارد آوای کوس

33

درم دار مقبل به فرمان شاه

34

به خدمت روان شد سوی بارگاه

35

درون رفت و بوسید شه را زمین

36

زمین بوس چون کرد خواند آفرین

37

چو شاه جهانش جوان دید بخت

38

جوانبخت را خواند نزدیک تخت

39

بسی نیک و بد مرد را کرد یاد

40

سخنها کزو گنج شاید گشاد

41

که مردی عزیزی و آزاد چهر

42

به فرخندگی در تو دیده سپهر

43

شنیدم چو اینجا وطن ساختی

44

به یک روزه روزی نپرداختی

45

کنون رخت و بنگاهت آنجا رسید

46

که نتواندش کاروانها کشید

47

بباید چنین گنج را دسترنج

48

وگرنه من اولی‌تر آیم به گنج

49

اگر راست گفتی که چونست حال

50

زمن ایمنی هم به سر هم به مال

51

وگر بر دروغ افکنی این اساس

52

سر و مال بستانم از ناسپاس

53

نیوشنده چون دید کز خشم شاه

54

بجز راستی نیست او را پناه

55

زمین بوس شه تازه‌تر کرد باز

56

چنین گفت کای شاه عاجز نواز

57

ندیده جهان نقش بیداد تو

58

به نیکی شده در جهان یاد تو

59

رعیت زدادت چنان دلخوشند

60

که گر جان بخواهی به پیشت کشند

61

مرا مال و نعمت زمین زاد توست

62

هم از داده تو هم از داد توست

63

اگر می‌پذیری زمن هر چه هست

64

بگو تا برافشانم از جمله دست

65

به کمتر غلامی دهم شاه را

66

زنم بوسه این خاک درگاه را

67

چو شه گفت کاحوال خود باز گوی

68

بگویم که این آب چون شد به جوی

69

من اول که اینجا رسیدم فراز

70

تهی دست بودم ز هر برگ و ساز

71

دلم را غم بی‌نوائی شکست

72

گرفتم ره نانوائی بدست

73

وزان پیشه نیزم نوائی نبود

74

که در کار و کسبم وفائی نبود

75

به شهری که داور بود پی فراخ

76

شود دخل بر نانوا خشک شاخ

77

ز هر سو سراسیمه می‌تاختم

78

به بی برگی آن برگ می‌ساختم

79

زنی داشتم قانع و سازگار

80

قضا را شد آن زن ز من باردار

81

به سختی همی گشت ز ما سپهر

82

شد از مهر گردنده یک باره مهر

83

زن پاکدامن‌تر از بوی مشک

84

شکیبنده با من به یک نان خشک

85

چو آمد گه زادن او را فراز

86

به کشگینهٔ گرمش آمد نیاز

87

ز چیزی که دارد به خوردن بسیچ

88

نبودم به جز خون در آن خانه هیچ

89

من و زن در آن خانه تنها و بس

90

مرا گفت کی شوی فریاد رس

91

اگر شوربائی به چنگ آوری

92

من مرده را باز رنگ آوری

93

وگرنه چنان دان که رفتم ز دست

94

ستمگاره شد باد و کشتی شکست

95

چو من دیدم آن نازنین را چنان

96

برون رفتم از خانه زاری کنان

97

ز سامان به سامان همه کوی و شهر

98

دویدم مگر یابم از توشه بهر

99

ندیدم دری کان نه در بسته بود

100

که سختی به من سخت پیوسته بود

101

رسیدم به ویرانه‌ای دور دست

102

درو درگهی با زمین گشته پست

103

بسی گرد ویرانه کردم طواف

104

شتابنده چون دیو در هر شکاف

105

سرائی کهن یافتم سالخورد

106

دری در نشسته بر او دود و گرد

107

در او آتشی روشن افروخته

108

بر او هیمه خروارها سوخته

109

سیه زنگیی دیدم آتش پرست

110

سفالین سبوئی پر از می بدست

111

بر آتش نهاده لویدی فراخ

112

نمک سود فربه در او شاخ شاخ

113

چو زنگی مرا دید برجست زود

114

بپیچید برخود به کردار دود

115

به من بانگ برزد که‌ای دیوزاد

116

شبیخون من چونت آمد به یاد

117

تو دزدی و من نیز دزد این رواست؟

118

به دزدی شدن پیش دزدان خطاست

119

من از هول زنگی و تیمار خویش

120

فروماندم آشفته در کار خویش

121

زبان برگشادم به آیین زنگ

122

دعا گفتم آوردم او را به چنگ

123

که از بینوائی و بی‌مایگی

124

گرفتم در این سایه همسایگی

125

جوانمردی چون تو شیرافکنی

126

شنیدم به افسانه از هر تنی

127

نخوانده به مهمان تو تاختم

128

سر خویش در پایت انداختم

129

مگر کز تو کارم به جائی رسد

130

در این بینوائی نوائی رسد

131

چو زنگی زبان مرا چرب دید

132

وزآن گونه گفتار شیرین شنید

133

از آن چرب و شیرین رها کرد حرب

134

که دشمن فریبست شیرین و چرب

135

بگفتا خوری باده دانی سرود؟

136

بگفتم بلی پیشم آورد رود

137

از او بستدم رود عاشق‌نواز

138

ز بی سازیش پرده بستم به ساز

139

سر زخمه بر رود بگماشتم

140

سرودی فریبنده برداشتم

141

درآوردم او را به بانگ و خروش

142

چو دیگی که از گرمی آید به جوش

143

گهی خورد ریحانیی زان سفال

144

گهی کوفت پائی به امید مال

145

زدم زخمه‌ای چند زنگی فریب

146

برون بردم از جان زنگی شکیب

147

حریفانه با من درآمد به کار

148

چو سرمست شد کرد راز آشکار

149

که امشب در این کاخ ویرانه رنگ

150

به امید مالی گرفتم درنگ

151

دگر زنگیی هست همزاد من

152

که می خوردنش نیست بی یاد من

153

یکی گنجدان یافتیم از نهفت

154

که هیچ اژدهائیش بر سر نخفت

155

مگر ما که هستیم چون اژدها

156

ز دل کرده آزرم هر کس رها

157

بود سالی اکنون کزان کان گنج

158

خوریم و نداریم خود را به رنج

159

من اینجا نشستم چنین بیهمال

160

دگر زنگیی رفته جویای مال

161

ز گنجینهٔ آن همه سیم و زر

162

همانا که یک پشته مانده دگر

163

چو امشب رسیدی تو مهمان ما

164

روانست حکم تو بر جان ما

165

به شرطی که چون آید آن ره نورد

166

کشد گوهر سرخ و یاقوت زرد

167

تو در کنج کاشانه پنهان شوی

168

شکیبنده چون شخص بیجان شوی

169

که من در دل آن دارم ای هوشمند

170

که آن اژدها را رسانم گزند

171

هر آن گنج کارد به تنها برم

172

به کنجی نشینم به تنها خورم

173

تو را نیز از آن قسمتی بامداد

174

دهم تا دلت گردد از تاج شاد

175

من و زنگی اندر سخن گرم رای

176

که ناگه به گوش آمد آواز پای

177

ز جا جستم و در خزیدم به کنج

178

گهی خار در خاطرم گه ترنج

179

درآمد سیه چهره‌ای چون زگال

180

به پشت اندر آورده یک پشته مال

181

نهادش به سختی ز گردن به زیر

182

برو گردنی سخت چون تند شیر

183

از آن پیش کان پشته را باز کرد

184

یکی نیمه زان شوربا باز خورد

185

نگه کرد همزاد او خفته بود

186

همان کرد با او که او گفته بود

187

بزد تیغ پولاد بر گردنش

188

سرش را بیفکند در دامنش

189

من از بیم از آنان که افتم ز پای

190

دگر باره خود را گرفتم بجای

191

چو زنگی سر یار خود را برید

192

تنش را به خنجر زهم بردرید

193

یکی نیمه در بست و بر زد به دوش

194

برون رفت و من مانده بی‌عقل و هوش

195

پس از مدتی کان برآمد دراز

196

نگه کردم آمد دگر باره باز

197

دگر نیمه را همچنان کرد خرد

198

به آیین پیشینه در بست و برد

199

چو دیدم که هنجار او دور بود

200

شب از جمله شبهای دیجور بود

201

بدان گنج پویان شدم چون عقاب

202

سوی پشتهٔ مال کردم شتاب

203

به پشت اندر آوردم آن پشته را

204

چو زنگی دگر زنگی کشته را

205

وزان شور با ساغری گرم جوش

206

ربودم سوی خانه رفتم خموش

207

چنان آمدم سوی ایوان خویش

208

که جز دولتم کس نیفتاد پیش

209

چو در خانه رفتم به نیروی بخت

210

نهادم ز دل بارو از پشت رخت

211

به گوش آمد آواز نو زاد من

212

وزان شادتر شد دل شاه من

213

به زن دادم آن شوربا را بخورد

214

پس از صبر کردن بسی شکر کرد

215

ز فرزند فرخنده دادم خبر

216

پسر بود و باشد پسر تاج سر

217

گشادم گرهٔ رخت سربسته را

218

به مرهم رساندم دل خسته را

219

چه دیدم یکی گنج کانی در او

220

ز یاقوت و زر هر چه دانی دراو

221

به گنجی چنان کان گوهر شدم

222

وزان شب چو دریا با توانگر شدم

223

به فرزند فرخ دلم شاد گشت

224

که با گوهر و گنج همزاد گشت

225

همه مال من زان شب آمد پدید

226

که شب با گهر بد گهر با کلید

227

چنین بود گوینده را سرگذشت

228

سخن کامد آنجا ورق در نوشت

229

شه از وقت مولود فرزند او

230

خبر جست و از حال پیوند او

231

شد آن گوهری مرد و از جای خویش

232

نمودار آن طالع آورد پیش

233

شه آن نسخه را هم بدانسان که بود

234

به والیس دانا فرستاد زود

235

که احوال این طالع از هر چه هست

236

چنان کن که ز اختر آری به دست

237

بدو نیک او را نهانی بجوی

238

چویابی نهان آشکارا بگوی

239

چو آمد به والیس فرمان شاه

240

سوی اختران کرد نیکو نگاه

241

نظر کردن هر یکی بازجست

242

شد احوال پوشیده به روی درست

243

نبشت و فرستاد از آنجاکه دید

244

نه ز آنجا که از کس حکایت شنید

245

چو شه نامه حکم والیس خواند

246

در آن حکم نامه شگفتی بماند

247

نمودار طالع چنان کرده بود

248

از آن نقش‌ها کز پس پرده بود

249

که این بانوا نانوا زاده‌ایست

250

که از نور دولت نواداده‌ایست

251

به بی برگی از مادر انداخته

252

چو زاده فلک برگ او ساخته

253

پدر گشته فرخ ز پرواز او

254

توانگر ز پیروزی راز او

255

همانا که چون زاده باشد بجای

256

نهاده بود بر سر گنج پای

257

ز غیرت شه آمد چو دریا به جوش

258

لطف کرد با مرد گوهر فروش

259

پس آنگاه بسیار بنواختش

260

یکی از ندیمان خود ساختش