بخش ۱۴ – برتری سخن منظوم از منثور

نظامی

بخش ۱۴ - برتری سخن منظوم از منثور

خمسهمخزن الاسرارشمارهٔ 14
1

چونکه نسخته سخن سرسری

2

هست بر گوهریان گوهری

3

نکته نگهدار ببین چون بود

4

نکته که سنجیده و موزون بود

5

قافیه سنجان که سخن برکشند

6

گنج دو عالم به سخن درکشند

7

خاصه کلیدی که در گنج راست

8

زیر زبان مرد سخن سنج راست

9

آنکه ترازوی سخن سخته کرد

10

بختورانرا به سخن بخته کرد

11

بلبل عرشند سخن پروران

12

باز چه مانند به آن دیگران

13

زاتش فکرت چو پریشان شوند

14

با ملک از جمله خویشان شوند

15

پرده رازی که سخن پروریست

16

سایه‌ای از پرده پیغمبریست

17

پیش و پسی بست صفت کبریا

18

پس شعرا آمد و پیش انبیا

19

این دو نظر محرم یکدوستند

20

این دو چه مغز آنهمه چون پوستند

21

هر رطبی کز سر این خوان بود

22

آن نه سخن پاره‌ای از جان بود

23

جان تراشیده به منقار گل

24

فکرت خائیده به دندان دل

25

چشمه حکمت که سخن دانیست

26

آب شده زین دو سه یک نانیست

27

آنکه درین پرده نوائیش هست

28

خوشتر ازین حجره سرائیش هست

29

با سر زانوی ولایت ستان

30

سر ننهد بر سر هر آستان

31

چون سر زانو قدم دل کند

32

در دو جهان دست حمایل کند

33

آید فرقش به سلام قدم

34

حلقه صفت پای و سر آرد بهم

35

در خم آن حلقه که چستش کند

36

جان شکند باز درستش کند

37

گاهی از آن حلقه زانو قرار

38

حلقه نهد گوش فلک را هزار

39

گاه بدین حقه فیروزه رنگ

40

مهره یکی ده بدر آرد ز چنگ

41

چون به سخن گرم شود مرکبش

42

جان به لب آید که ببوسد لبش

43

از پی لعلی که برآرد ز کان

44

رخنه کند بیضه هفت آسمان

45

نسبت فرزندی ابیات چست

46

بر پدر طبع بدارد درست

47

خدمتش آرد فلک چنبری

48

باز رهد ز آفت خدمتگری

49

هم نفسش راحت جانها شود

50

هم سخنش مهر زبانها شود

51

هر که نگارنده این پیکر اوست

52

بر سخنش زن که سخن‌پرور اوست

53

مشتری سحر سخن خوانمش

54

زهره هاروت شکن دانمش

55

این بنه کاهنگ سواران گرفت

56

پایه خوار از سر خواران گرفت

57

رای مرا این سخن از جای برد

58

کاب سخن را سخن آرای برد

59

میوه دلرا که به جانی دهند

60

کی بود آبی چو به نانی دهند

61

ای فلک از دست تو چون رسته‌اند

62

این گره‌هائی که کمر بسته‌اند

63

کار شد از دست به انگشت پای

64

این گره از کار سخن واگشای

65

سیم کشانی که به زر مرده‌اند

66

سکه این سیم به زر برده‌اند

67

هر که به زر سکه چون روز داد

68

سنگ ستد در شب افروز داد

69

لاجرم این قوم که داناترند

70

زیرترند ارچه به بالاترند

71

آنکه سرش زرکش سلطان کشید

72

باز پسین لقمه ز آهن چشید

73

وانکه چو سیماب غم زر نخورد

74

نقره شد و آهن سنجر نخورد

75

چون سخنت شهد شد ارزان مکن

76

شهد سخن را مگس افشان مکن

77

تا ندهندت مستان گر وفاست

78

تا ننیوشند مگو گر دعاست

79

تا نکند شرع تو را نامدار

80

نامزد شعر مشو زینهار

81

شعر تو را سدره نشانی دهد

82

سلطنت ملک معانی دهد

83

شعر تو از شرع بدانجا رسد

84

کز کمرت سایه به جوزا رسد

85

شعر برآرد بامیریت نام

86

کالشعراء امراء الکلام

87

چون فلک از پای نشاید نشست

88

تا سخنی چون فلک آری به دست

89

بر صفت شمع سرافکنده باش

90

روز فرو مرده و شب زنده باش

91

چون تک اندیشه به گرمی رسید

92

تند رو چرخ به نرمی رسید

93

به که سخن دیر پسند آوری

94

تا سخن از دست بلند آوری

95

هر چه در این پرده نشانت دهند

96

گر نپسندی به از آنت دهند

97

سینه مکن گر گهر آری به دست

98

بهتر از آن جوی که در سینه هست

99

هر که علم بر سر این راه برد

100

گوی ز خورشید و تک از ماه برد

101

گر نفسش گرم روی هم نکرد

102

یک نفس از گرم روی کم نکرد

103

در تک فکرت که روش گرم داشت

104

برد فلک را ولی آزرم داشت

105

بارگی از شهپر جبریل ساخت

106

باد زن از بال سرافیل ساخت

107

پی سپر کس مکن این کشته را

108

باز مده سر بکس این رشته را

109

سفره انجیر شدی صفر وار

110

گر همه مرغی بدی انجیر خوار

111

منکه درین شیوه مصیب آمدم

112

دیدنی ارزم که غریب آمدم

113

شعر به من صومعه بنیاد شد

114

شاعری از مصطبه آزاد شد

115

زاهد و راهب سوی من تاختند

116

خرقه و زنار در انداختند

117

سرخ گلی غنچه مثالم هنوز

118

منتظر باد شمالم هنوز

119

گر بنمایم سخن تازه را

120

صور قیامت کنم آوازه را

121

هر چه وجود است ز نو تا کهن

122

فتنه شود بر من جادو سخن

123

صنعت من برده ز جادو شکیب

124

سحر من افسون ملایک فریب

125

بابل من گنجه هاروت سوز

126

زهره من خاطر انجم فروز

127

زهره این منطقه میزانیست

128

لاجرمش منطق روحانیست

129

سحر حلالم سحری قوت شد

130

نسخ کن نسخه هاروت شد

131

شکل نظامی که خیال منست

132

جانور از سحر حلال منست