مولوی
بخش ۱۴ - خاریدن روستایی در تاریکی شیر را بظن آنک گاو اوست
حق همیگوید که ای مغرور کور
کو درین شب گاو میپنداردم
این چنین گستاخ زان میخاردم
زهرهاش بدریدی و دل خون شدی
گفت شیر از روشنی افزون شدی
پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
دست میمالید بر اعضای شیر
گاو را میجست شب آن کنجکاو
روستایی شد در آخر سوی گاو
شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی گاو در آخر ببست
تا بدانی آفت تقلید را
بشنو این قصه پی تهدید را
بی نشان از لطف چون هاتف شوی
گر تو بیتقلید ازین واقف شوی
لاجرم غافل درین پیچیدهای
از پدر وز مادر این بشنیدهای
پاره گشتی و دلش پر خون شدی
از من ار کوه احد واقف بدی
لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل
که لو انزلنا کتابا للجبل
نه ز نامم پاره پاره گشت طور
روستایی گاو در آخر ببست
شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخر سوی گاو
گاو را میجست شب آن کنجکاو
دست میمالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
گفت شیر از روشنی افزون شدی
زهرهاش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان میخاردم
کو درین شب گاو میپنداردم
حق همیگوید که ای مغرور کور
نه ز نامم پاره پاره گشت طور
که لو انزلنا کتابا للجبل
لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل
از من ار کوه احد واقف بدی
پاره گشتی و دلش پر خون شدی
از پدر وز مادر این بشنیدهای
لاجرم غافل درین پیچیدهای
گر تو بیتقلید ازین واقف شوی
بی نشان از لطف چون هاتف شوی
بشنو این قصه پی تهدید را
تا بدانی آفت تقلید را