بخش ۱۵ – در توصیف شب و شناختن دل

نظامی

بخش ۱۵ - در توصیف شب و شناختن دل

خمسهمخزن الاسرارشمارهٔ 15
1

چون سپر انداختن آفتاب

2

گشت زمین را سپر افکن بر آب

3

گشت جهان از نفسش تنگ‌تر

4

وز سپر او سپرک رنگ‌تر

5

با سپر افکندن او لشگرش

6

تیغ کشیدند به قصد سرش

7

گاو که خرمهره بدو در کشند

8

چونکه بیفتد همه خنجر کشند

9

طفل شب آهیخت چو در دایه دست

10

زنگله روز فراپاش بست

11

از پی سودای شب اندیشه ناک

12

ساخته معجون مفرح ز خاک

13

خاک شده باد مسیحای او

14

آب زده آتش سودای او

15

شربت و رنجور به هم ساخته

16

خانه سودا شده پرداخته

17

ریخته رنجور یکی طاس خون

18

گشته ز سر تا قدم انقاس گون

19

رنگ درونی شده بیرون نشین

20

گفته قضا کان من الکافرین

21

هر نفسی از سر طنازیئی

22

بازی شب ساخته شب بازیئی

23

گه قصب ماه گل آمیز کرد

24

گاه دف زهره درم ریر کرد

25

من به چنین شب که چراغی نداشت

26

بلبل آن روضه که باغی نداشت

27

خون جگر با سخن آمیختم

28

آتش از آب جگر انگیختم

29

با سخنم چون سخنی چند رفت

30

بی کسم اندیشه درین پند رفت

31

هاتف خلوت به من آواز داد

32

وام چنان کن که توان باز داد

33

آب درین آتش پاکت چراست

34

باد جنیبت کش خاکت چراست

35

خاک تب آرنده به تابوت بخش

36

آتش تابنده به یاقوت بخش

37

تیر میفکن که هدف رای تست

38

مقرعه کم زن که فرس پای تست

39

غافل از این بیش نشاید نشست

40

بر در دل ریزگر آبیت هست

41

در خم این خم که کبودی خوشست

42

قصه دل گو که سرودی خوشست

43

دور شو از راهزنان حواس

44

راه تو دل داند دل را شناس

45

عرش روانی که ز تن رسته‌اند

46

شهپر جبریل به دل بسته‌اند

47

وانکه عنان از دو جهان تافتست

48

قوت ز دیواره دل یافتست

49

دل اگر این مهره آب و گلست

50

خر هم از اقبال تو صاحبدلست

51

زنده به جان خود همه حیوان بود

52

زنده به دل باش که عمر آن بود

53

دیده و گوش از غرض افزونیند

54

کارگر پرده بیرونیند

55

پنبه درآکنده چو گل گوش تو

56

نرگس چشم آبله هوش تو

57

نرگس و گل را چه پرستی به باغ

58

ای ز تو هم نرگس و هم گل به داغ

59

دیده که آیینه هر ناکسست

60

آتش او آب جوانی بسست

61

طبع که باعقل بدلالگیست

62

منتظر نقد چهل سالگیست

63

تا به چهل سال که بالغ شود

64

خرج سفرهاش مبالغ شود

65

یار کنون بایدت افسون مخوان

66

درس چهل سالگی اکنون مخوان

67

دست برآور ز میان چاره جوی

68

این غم دل را دل غمخواره جوی

69

غم مخور البته که غمخوار هست

70

گردن غم بشکن اگر یار هست

71

بی نفسی را که زبون غمست

72

یاری یاران مددی محکمست

73

چون نفسی گرم شود با دو کس

74

نیست شود صد غم از آن یک نفس

75

صبح نخستین چو نفس برزند

76

صبح دوم بانگ بر اختر زند

77

پیشترین صبح به خواری رسد

78

گرنه پسین صبح بیاری رسد

79

از تو نیاید بتوی هیچکار

80

یار طلب کن که برآید ز یار

81

گرچه همه مملکتی خوار نیست

82

یار طلب کن که به از یار نیست

83

هست ز یاری همه را ناگزیر

84

خاصه ز یاری که بود دستگیر

85

این دو سه یاری که تو داری ترند

86

خشک‌تر از حلقه در بر درند

87

دست درآویز به فتراک دل

88

آب تو باشد که شوی خاک دل

89

چون ملک‌العرش جهان آفرید

90

مملکت صورت و جان آفرید

91

داد به ترتیب ادب ریزشی

92

صورت و جان را به هم آمیزشی

93

زین دو هم آگوش دل آمد پدید

94

آن خلفی کو به خلافت رسید

95

دل که بر او خطبه سلطانیست

96

اکدش جسمانی و روحانیست

97

نور ادیمت ز سهیل دلست

98

صورت و جان هر دو طفیل دلست

99

چون سخن دل به دماغم رسید

100

روغن مغزم به چراغم رسید

101

گوش در این حلقه زبان ساختم

102

جان هدف هاتف جان ساختم

103

چرب زبان گشتم از آن فربهی

104

طبع ز شادی پر و از غم تهی

105

ریختم از چشمه چشم آب سرد

106

کاتش دل آب مرا گرم کرد

107

دست برآوردم از آن دست بند

108

راه زنان عاجز و من زورمند

109

در تک آنراه دو منزل شدم

110

تا به یکی تک به در دل شدم

111

من سوی دل رفته و جان سوی لب

112

نیمه عمرم شده تا نیمشب

113

بر در مقصوره روحانیم

114

گوی شده قامت چوگانیم

115

گوی به دست آمده چوگان من

116

دامن من گشته گریبان من

117

پای ز سر ساخته و سر ز پای

118

گوی صفت گشته و چوگان نمای

119

کار من از دست و من از خود شده

120

صد ز یکی دیده یکی صد شده

121

همسفران جاهل و من نو سفر

122

غربتم از بیکسیم تلخ‌تر

123

ره نه کز آن در بتوانم گذشت

124

پای درون نی و سر باز گشت

125

چونکه در آن نقب زبانم گرفت

126

عشق نقیبانه عنانم گرفت

127

حلقه زدم گفت بدینوقت کیست

128

گفتم اگر بار دهی آدمیست

129

پیشروان پرده برانداختند

130

پرده ترکیب در انداختند

131

لاجرم از خاص‌ترین سرای

132

بانگ در آمد که نظامی درآی

133

خاص‌ترین محرم آن در شدم

134

گفت درون آی درون‌تر شدم

135

بارگهی یافتم افروخته

136

چشم بد از دیدن او دوخته

137

هفت خلیفه به یکی خانه در

138

هفت حکایت به یک افسانه در

139

ملک ازان بیش که افلاک راست

140

دولتیا خاک که آن خاک راست

141

در نفس آباد دم نیم سوز

142

صدرنشین گشته شه نیمروز

143

سرخ سواری به ادب پیش او

144

لعل قبائی ظفر اندیش او

145

تلخ جوانی یزکی در شکار

146

زیرتر از وی سیهی دردخوار

147

قصد کمین کرده کمند افکنی

148

سیم زره ساخته روئین تنی

149

این همه پروانه و دل شمع بود

150

جمله پراکنده و دل جمع بود

151

من به قناعت شده مهمان دل

152

جان به نوا داده به سلطان دل

153

چون علم لشگر دل یافتم

154

روی خود از عالمیان تافتم

155

دل به زبان گفت که ای بی زبان

156

مرغ طلب بگذر از این آشیان

157

آتش من محرم این دود نیست

158

کان نمک این پاره نمک سود نیست

159

سایم از این سرو تواناترست

160

پایم از این پایه به بالا ترست

161

گنجم و در کیسه قارون نیم

162

با تو نیم وز تو به بیرون نیم

163

مرغ لبم با نفس گرم او

164

پر زبان ریخته از شرم او

165

ساختم از شرم سرافکندگی

166

گوش ادب حلقه کش بندگی

167

خواجه دل عهد مرا تازه کرد

168

نام نظامی فلک آوازه کرد

169

چونکه ندیدم ز ریاضت گزیر

170

گشتم از آن خواجه ریاضت پذیر