بخش ۱۵ – فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع

مولوی

بخش ۱۵ - فروختن صوفیان بهیمهٔ مسافر را جهت سماع

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 15
1

صوفیی در خانقاه از ره رسید

8

کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر

7

صوفیان تقصیر بودند و فقیر

6

چون قضا آید چه سودست احتیاط

5

احتیاطش کرد از سهو و خباط

4

نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش

3

آبکش داد و علف از دست خویش

2

مرکب خود برد و در آخر کشید

18

کامشبان لوت و سماعست و وله

17

ولوله افتاد اندر خانقه

16

لوت آوردند و شمع افروختند

15

هم در آن دم آن خرک بفروختند

14

بس فسادی کز ضرورت شد صلاح

13

کز ضرورت هست مرداری مباح

12

خرفروشی در گرفتند آن همه

11

از سر تقصیر آن صوفی رمه

10

بر کژی آن فقیر دردمند

9

ای توانگر که تو سیری هین مخند

25

وان مسافر نیز از راه دراز

24

کانک آن جان نیست جان پنداشتند

23

تخم باطل را از آن می‌کاشتند

19

چند ازین صبر و ازین سه روزه چند

20

چند ازین زنبیل و این دریوزه چند

21

ما هم از خلقیم و جان داریم ما

22

دولت امشب میهمان داریم ما

37

دیر یابد صوفی آز از روزگار

36

گه به سجده صفه را می‌روفتند

35

گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند

34

ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن

33

دود مطبخ گرد آن پا کوفتن

32

خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

31

لوت خوردند و سماع آغاز کرد

30

گر طرب امشب نخواهم کرد کی

29

گفت چون می‌دید میلانش بوی

26

خسته بود و دید آن اقبال و ناز

27

صوفیانش یک بیک بنواختند

28

نرد خدمتهای خوش می‌باختند

56

تا بخر بر بندد آن همراه‌جو

55

رخت از حجره برون آورد او

54

گرد از رخت آن مسافر می‌فشاند

53

خانقه خالی شد و صوفی بماند

52

روز گشت و جمله گفتند الوداع

51

چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع

50

خر برفت آغاز کرد اندر حنین

49

از ره تقلید آن صوفی همین

48

کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

47

زین حرارت پای‌کوبان تا سحر

46

زین حرارت جمله را انباز کرد

45

خر برفت و خر برفت آغاز کرد

38

زان سبب صوفی بود بسیارخوار

39

جز مگر آن صوفیی کز نور حق

40

سیر خورد او فارغست از ننگ دق

41

از هزاران اندکی زین صوفیند

42

باقیان در دولت او می‌زیند

43

چون سماع آمد ز اول تا کران

44

مطرب آغازید یک ضرب گران

65

از تو خواهم آنچ من دادم به تو

64

من ترا بر خر موکل کرده‌ام

63

گفت من خر را به تو بسپرده‌ام

62

گفت خادم ریش بین جنگی بخاست

61

خادم آمد گفت صوفی خر کجاست

60

زانک خر دوش آب کمتر خورده است

57

تا رسد در همرهان او می‌شتافت

58

رفت در آخر خر خود را نیافت

59

گفت آن خادم به آبش برده است

73

گفت من مغلوب بودم صوفیان

72

نک من و تو خانهٔ قاضی دین

71

ور نه‌ای از سرکشی راضی بدین

70

بایدش در عاقبت وا پس سپرد

69

گفت پیغمبر که دستت هر چه برد

68

آنچ من بسپردمت وا پس سپار

67

بحث با توجیه کن حجت میار

66

باز ده آنچ فرستادم به تو

80

قاصد خون من مسکین شدند

79

گفت گیرم کز تو ظلما بستدند

78

پیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌ای

77

در میان صد گرسنه گرده‌ای

74

حمله آوردند و بودم بیم جان

75

تو جگربندی میان گربگان

76

اندر اندازی و جویی زان نشان

90

پیش آمد این چنین ظلمی مهیب

89

چون نیایی و نگویی ای غریب

88

این قضا خود از تو آمد بر سرم

87

من که را گیرم که را قاضی برم

86

این زمان هر یک به اقلیمی شدند

85

صد تدارک بود چون حاضر بدند

84

ورنه توزیعی کنند ایشان زرم

83

تا خر از هر که بود من وا خرم

82

که خرت را می‌برند ای بی‌نوا

81

تو نیایی و نگویی مر مرا

102

خشم ابراهیم با بر آفلان

101

خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان

100

که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

99

مر مرا تقلیدشان بر باد داد

98

مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

97

گفت آن را جمله می‌گفتند خوش

96

زین قضا راضیست مردی عارفست

95

باز می‌گشتم که او خود واقفست

91

گفت والله آمدم من بارها

92

تا ترا واقف کنم زین کارها

93

تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر

94

از همه گویندگان با ذوق‌تر

108

چون پیاپی شد شود تحقیق آن

107

عکس کاول زد تو آن تقلید دان

106

که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش

103

عکس ذوق آن جماعت می‌زدی

104

وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی

105

عکس چندان باید از یاران خوش

125

چیست مزد کار من دیدار یار

124

داد حق دلالیم هر دو سری

123

من دلیلم حق شما را مشتری

122

من نخواهم مزد پیغام از شما

121

هر نبیی گفت با قوم از صفا

120

راست کی گفتی ترازو وصف حال

119

گر ترازو را طمع بودی به مال

118

در نفاق آن آینه چون ماستی

117

گر طمع در آینه بر خاستی

116

مانع آمد عقل او را ز اطلاع

115

طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع

114

عقل او بر بست از نور و لمع

113

زانک آن تقلید صوفی از طمع

112

بر دران تو پرده‌های طمع را

109

تا نشد تحقیق از یاران مبر

110

از صدف مگسل نگشت آن قطره در

111

صاف خواهی چشم و عقل و سمع را

133

پیش چشم او خیال جاه و زر

132

با طمع کی چشم و دل روشن شود

131

هر که را باشد طمع الکن شود

130

تا بدانی که طمع شد بند گوش

129

یک حکایت گویمت بشنو بهوش

128

کی بود شبه شبه در عدن

126

گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار

127

چل هزار او نباشد مزد من

138

این جهان در چشم او مردار شد

137

هر که از دیدار برخوردار شد

136

گرچه بدهی گنجها او حر بود

135

جز مگر مستی که از حق پر بود

134

همچنان باشد که موی اندر بصر

139

لیک آن صوفی ز مستی دور بود

140

لاجرم در حرص او شبکور بود

141

صد حکایت بشنود مدهوش حرص

142

در نیاید نکته‌ای در گوش حرص

1

صوفیی در خانقاه از ره رسید

2

مرکب خود برد و در آخر کشید

3

آبکش داد و علف از دست خویش

4

نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش

5

احتیاطش کرد از سهو و خباط

6

چون قضا آید چه سودست احتیاط

7

صوفیان تقصیر بودند و فقیر

8

کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر

9

ای توانگر که تو سیری هین مخند

10

بر کژی آن فقیر دردمند

11

از سر تقصیر آن صوفی رمه

12

خرفروشی در گرفتند آن همه

13

کز ضرورت هست مرداری مباح

14

بس فسادی کز ضرورت شد صلاح

15

هم در آن دم آن خرک بفروختند

16

لوت آوردند و شمع افروختند

17

ولوله افتاد اندر خانقه

18

کامشبان لوت و سماعست و وله

19

چند ازین صبر و ازین سه روزه چند

20

چند ازین زنبیل و این دریوزه چند

21

ما هم از خلقیم و جان داریم ما

22

دولت امشب میهمان داریم ما

23

تخم باطل را از آن می‌کاشتند

24

کانک آن جان نیست جان پنداشتند

25

وان مسافر نیز از راه دراز

26

خسته بود و دید آن اقبال و ناز

27

صوفیانش یک بیک بنواختند

28

نرد خدمتهای خوش می‌باختند

29

گفت چون می‌دید میلانش بوی

30

گر طرب امشب نخواهم کرد کی

31

لوت خوردند و سماع آغاز کرد

32

خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

33

دود مطبخ گرد آن پا کوفتن

34

ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن

35

گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند

36

گه به سجده صفه را می‌روفتند

37

دیر یابد صوفی آز از روزگار

38

زان سبب صوفی بود بسیارخوار

39

جز مگر آن صوفیی کز نور حق

40

سیر خورد او فارغست از ننگ دق

41

از هزاران اندکی زین صوفیند

42

باقیان در دولت او می‌زیند

43

چون سماع آمد ز اول تا کران

44

مطرب آغازید یک ضرب گران

45

خر برفت و خر برفت آغاز کرد

46

زین حرارت جمله را انباز کرد

47

زین حرارت پای‌کوبان تا سحر

48

کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

49

از ره تقلید آن صوفی همین

50

خر برفت آغاز کرد اندر حنین

51

چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع

52

روز گشت و جمله گفتند الوداع

53

خانقه خالی شد و صوفی بماند

54

گرد از رخت آن مسافر می‌فشاند

55

رخت از حجره برون آورد او

56

تا بخر بر بندد آن همراه‌جو

57

تا رسد در همرهان او می‌شتافت

58

رفت در آخر خر خود را نیافت

59

گفت آن خادم به آبش برده است

60

زانک خر دوش آب کمتر خورده است

61

خادم آمد گفت صوفی خر کجاست

62

گفت خادم ریش بین جنگی بخاست

63

گفت من خر را به تو بسپرده‌ام

64

من ترا بر خر موکل کرده‌ام

65

از تو خواهم آنچ من دادم به تو

66

باز ده آنچ فرستادم به تو

67

بحث با توجیه کن حجت میار

68

آنچ من بسپردمت وا پس سپار

69

گفت پیغمبر که دستت هر چه برد

70

بایدش در عاقبت وا پس سپرد

71

ور نه‌ای از سرکشی راضی بدین

72

نک من و تو خانهٔ قاضی دین

73

گفت من مغلوب بودم صوفیان

74

حمله آوردند و بودم بیم جان

75

تو جگربندی میان گربگان

76

اندر اندازی و جویی زان نشان

77

در میان صد گرسنه گرده‌ای

78

پیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌ای

79

گفت گیرم کز تو ظلما بستدند

80

قاصد خون من مسکین شدند

81

تو نیایی و نگویی مر مرا

82

که خرت را می‌برند ای بی‌نوا

83

تا خر از هر که بود من وا خرم

84

ورنه توزیعی کنند ایشان زرم

85

صد تدارک بود چون حاضر بدند

86

این زمان هر یک به اقلیمی شدند

87

من که را گیرم که را قاضی برم

88

این قضا خود از تو آمد بر سرم

89

چون نیایی و نگویی ای غریب

90

پیش آمد این چنین ظلمی مهیب

91

گفت والله آمدم من بارها

92

تا ترا واقف کنم زین کارها

93

تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر

94

از همه گویندگان با ذوق‌تر

95

باز می‌گشتم که او خود واقفست

96

زین قضا راضیست مردی عارفست

97

گفت آن را جمله می‌گفتند خوش

98

مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

99

مر مرا تقلیدشان بر باد داد

100

که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

101

خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان

102

خشم ابراهیم با بر آفلان

103

عکس ذوق آن جماعت می‌زدی

104

وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی

105

عکس چندان باید از یاران خوش

106

که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش

107

عکس کاول زد تو آن تقلید دان

108

چون پیاپی شد شود تحقیق آن

109

تا نشد تحقیق از یاران مبر

110

از صدف مگسل نگشت آن قطره در

111

صاف خواهی چشم و عقل و سمع را

112

بر دران تو پرده‌های طمع را

113

زانک آن تقلید صوفی از طمع

114

عقل او بر بست از نور و لمع

115

طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع

116

مانع آمد عقل او را ز اطلاع

117

گر طمع در آینه بر خاستی

118

در نفاق آن آینه چون ماستی

119

گر ترازو را طمع بودی به مال

120

راست کی گفتی ترازو وصف حال

121

هر نبیی گفت با قوم از صفا

122

من نخواهم مزد پیغام از شما

123

من دلیلم حق شما را مشتری

124

داد حق دلالیم هر دو سری

125

چیست مزد کار من دیدار یار

126

گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار

127

چل هزار او نباشد مزد من

128

کی بود شبه شبه در عدن

129

یک حکایت گویمت بشنو بهوش

130

تا بدانی که طمع شد بند گوش

131

هر که را باشد طمع الکن شود

132

با طمع کی چشم و دل روشن شود

133

پیش چشم او خیال جاه و زر

134

همچنان باشد که موی اندر بصر

135

جز مگر مستی که از حق پر بود

136

گرچه بدهی گنجها او حر بود

137

هر که از دیدار برخوردار شد

138

این جهان در چشم او مردار شد

139

لیک آن صوفی ز مستی دور بود

140

لاجرم در حرص او شبکور بود

141

صد حکایت بشنود مدهوش حرص

142

در نیاید نکته‌ای در گوش حرص