بخش ۱۶۶ – جواب حمزه مر خلق را

مولوی

بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را

مثنوی معنویدفتر سومشمارهٔ 166
1

گفت حمزه چونک بودم من جوان

2

مرگ می‌دیدم وداع این جهان

3

سوی مردن کس برغبت کی رود

4

پیش اژدرها برهنه کی شود

5

لیک از نور محمد من کنون

6

نیستم این شهر فانی را زبون

7

از برون حس لشکرگاه شاه

8

پر همی‌بینم ز نور حق سپاه

9

خیمه در خیمه طناب اندر طناب

10

شکر آنک کرد بیدارم ز خواب

11

آنک مردن پیش چشمش تهلکه‌ست

12

امر لا تلقوا بگیرد او به دست

13

و آنک مردن پیش او شد فتح باب

14

سارعوا آید مرورا در خطاب

15

الحذر ای مرگ‌بینان بارعوا

16

العجل ای حشربینان سارعوا

17

الصلا ای لطف‌بینان افرحوا

18

البلا ای قهربینان اترحوا

19

هر که یوسف دید جان کردش فدی

20

هر که گرگش دید برگشت از هدی

21

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست

22

پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست

23

پیش ترک آیینه را خوش رنگیست

24

پیش زنگی آینه هم زنگیست

25

آنک می‌ترسی ز مرگ اندر فرار

26

آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

27

روی زشت تست نه رخسار مرگ

28

جان تو همچون درخت و مرگ برگ

29

از تو رستست ار نکویست ار بدست

30

ناخوش و خوش هر ضمیرت از خودست

31

گر بخاری خسته‌ای خود کشته‌ای

32

ور حریر و قزدری خود رشته‌ای

33

دانک نبود فعل همرنگ جزا

34

هیچ خدمت نیست همرنگ عطا

35

مزد مزدوران نمی‌ماند بکار

36

کان عرض وین جوهرست و پایدار

37

آن همه سختی و زورست و عرق

38

وین همه سیمست و زرست و طبق

39

گر ترا آید ز جایی تهمتی

40

کرد مظلومت دعا در محنتی

41

تو همی‌گویی که من آزاده‌ام

42

بر کسی من تهمتی ننهاده‌ام

43

تو گناهی کرده‌ای شکل دگر

44

دانه کشتی دانه کی ماند به بر

45

او زنا کرد و جزا صد چوب بود

46

گوید او من کی زدم کس را بعود

47

نه جزای آن زنا بود این بلا

48

چوب کی ماند زنا را در خلا

49

مار کی ماند عصا را ای کلیم

50

درد کی ماند دوا را ای حکیم

51

تو به جای آن عصا آب منی

52

چون بیفکندی شد آن شخص سنی

53

یار شد یا مار شد آن آب تو

54

زان عصا چونست این اعجاب تو

55

هیچ ماند آب آن فرزند را

56

هیچ ماند نیشکر مر قند را

57

چون سجودی یا رکوعی مرد کشت

58

شد در آن عالم سجود او بهشت

59

چونک پرید از دهانش حمد حق

60

مرغ جنت ساختش رب الفلق

61

حمد و تسبیحت نماند مرغ را

62

گرچه نطفهٔ مرغ بادست و هوا

63

چون ز دستت رست ایثار و زکات

64

گشت این دست آن طرف نخل و نبات

65

آب صبرت جوی آب خلد شد

66

جوی شیر خلد مهر تست و ود

67

ذوق طاعت گشت جوی انگبین

68

مستی و شوق تو جوی خمر بین

69

این سببها آن اثرها را نماند

70

کس نداند چونش جای آن نشاند

71

این سببها چون به فرمان تو بود

72

چار جو هم مر ترا فرمان نمود

73

هر طرف خواهی روانش می‌کنی

74

آن صفت چون بد چنانش می‌کنی

75

چون منی تو که در فرمان تست

76

نسل آن در امر تو آیند چست

77

می‌دود بر امر تو فرزند نو

78

که منم جزوت که کردی‌اش گرو

79

آن صفت در امر تو بود این جهان

80

هم در امر تست آن جوها روان

81

آن درختان مر ترا فرمان‌برند

82

کان درختان از صفاتت با برند

83

چون به امر تست اینجا این صفات

84

پس در امر تست آنجا آن جزات

85

چون ز دستت زخم بر مظلوم رست

86

آن درختی گشت ازو زقوم رست

87

چون ز خشم آتش تو در دلها زدی

88

مایهٔ نار جهنم آمدی

89

آتشت اینجا چو آدم سوز بود

90

آنچ از وی زاد مرد افروز بود

91

آتش تو قصد مردم می‌کند

92

نار کز وی زاد بر مردم زند

93

آن سخنهای چو مار و کزدمت

94

مار و کزدم گشت و می‌گیرد دمت

95

اولیا را داشتی در انتظار

96

انتظار رستخیزت گشت یار

97

وعدهٔ فردا و پس‌فردای تو

98

انتظار حشرت آمد وای تو

99

منتظر مانی در آن روز دراز

100

در حساب و آفتاب جان‌گداز

101

کآسمان را منتظر می‌داشتی

102

تخم فردا ره روم می‌کاشتی

103

خشم تو تخم سعیر دوزخست

104

هین بکش این دوزخت را کین فخست

105

کشتن این نار نبود جز به نور

106

نورک اطفا نارنا نحن الشکور

107

گر تو بی نوری کنی حلمی بدست

108

آتشت زنده‌ست و در خاکسترست

109

آن تکلف باشد و روپوش هین

110

نار را نکشد به غیر نور دین

111

تا نبینی نور دین آمن مباش

112

کاتش پنهان شود یک روز فاش

113

نور آبی دان و هم در آب چفس

114

چونک داری آب از آتش مترس

115

آب آتش را کشد کآتش به خو

116

می‌بسوزد نسل و فرزندان او

117

سوی آن مرغابیان رو روز چند

118

تا ترا در آب حیوانی کشند

119

مرغ خاکی مرغ آبی هم‌تنند

120

لیک ضدانند آب و روغنند

121

هر یکی مر اصل خود را بنده‌اند

122

احتیاطی کن بهم ماننده‌اند

123

همچنانک وسوسه و وحی الست

124

هر دو معقولند لیکن فرق هست

125

هر دو دلالان بازار ضمیر

126

رختها را می‌ستایند ای امیر

127

گر تو صراف دلی فکرت شناس

128

فرق کن سر دو فکر چون نخاس

129

ور ندانی این دو فکرت از گمان

130

لا خلابه گوی و مشتاب و مران