بخش ۱۶ – حکایت انگشتری و شبان

نظامی

بخش ۱۶ - حکایت انگشتری و شبان

خمسهخردنامهشمارهٔ 16
1

مغنی بیا چنگ را ساز کن

2

به گفتن گلو را خوش آواز کن

3

مرا از نوازیدن چنگ خویش

4

نوازشگری کن به آهنگ خویش

5

چو روز دگر صبح گیتی فروز

6

به پیروزی آورد شب را به روز

7

برآمد گل از چشمهٔ آفتاب

8

فرو برد مه سرچو ماهی درآب

9

بر اورنگ زر شد شه تاجور

10

زده بر میان گوهر آگین کمر

11

نشسته همه زیرکان زیر تخت

12

فلاطون به بالا برافکنده رخت

13

شه از نسبتی کو در آن پرده ساخت

14

عجب ماند کان پرده را چون شناخت

15

بپرسید از او کای جهان دیده پیر

16

برآورده مکنون غیب از ضمیر

17

شمائید بر قفل دانش کلید

18

ز رای شما دانش آمد پدید

19

ز دانندگان خوانده‌ای هیچکس؟

20

که بودش فزون از شما دسترس

21

خیالی برانگیخت زین کارگاه

22

که رای شما را بدان نیست راه

23

فلاطون پس از آفرین تمام

24

چنین گفت کاین چرخ فیروزه فام

25

از آن بیشتر ساخت افسونگری

26

که یابد دل ما بدان رهبری

27

گر آن‌ها که پیشینگان ساختند

28

به نیرنگ و افسون برافراختند

29

یکی گویم از صد دراین روزگار

30

نداند کسی راز آموزگار

31

اگر شاه فرمایدم اندکی

32

بگویم نه از ده که از صد یکی

33

اجازت رسید از سر داستان

34

که دانا فرو گوید آن داستان

35

جهاندیدهٔ دانای روشن ضمیر

36

چنین گفت کای شاه دانش پذیر

37

شنیدم بخاری به گرمی شتافت

38

به خسف شکوفه زمین را شکافت

39

برانداخت هامون کلوخ از مغاک

40

طلسمی پدید آمد از زیر خاک

41

ز روی و ز مس قالبی ریخته

42

وزآن صورت اسبی انگیخته

43

گشاده ز پهلوی اسب بلند

44

یکی رخنه چون رخنه آبکند

45

چو خورشید از آن رخنه درتافتی

46

نظر نقش پوشیده دریافتی

47

شبانی بر آن ژرف وادی گذشت

48

مغاکی تهی دید بر ساده دشت

49

طلسمی درفشنده دروی پدید

50

شبانه در آن ژرف وادی رسید

51

ستوری مسین دید در پیکرش

52

یکی رخنه با کالبد در خورش

53

در آن رخنه از نور تابنده هور

54

نگه کرد سر تا سرین ستور

55

بر او خفته‌ای دید دیرینه سال

56

نگشته یکی موی مویش ز حال

57

بدستش در از رنگ انگشتری

58

نگینی فروزنده چون مشتری

59

بر او دست خود را سبک تاز کرد

60

وز انگشتش انگشتری باز کرد

61

چو انگشتری دید در مشت خویش

62

نهادش بزودی در انگشت خویش

63

دگر نقد شاهانه آنجا نیافت

64

ستودان رها کرد و بیرون شتافت

65

گله پیش در کرد و می‌رفت شاد

66

شکیبنده می‌بود تا بامداد

67

چو از رایت شیر پیکر سپهر

68

برآورد منجوق تابنده مهر

69

شبان رفت نزدیک صاحب گله

70

گله کرد بر کوه و صحرا یله

71

بدان تانگین را نهد پیش او

72

بداند بهای کم و بیش او

73

چو صاحب گله دید کامد شبان

74

گشاد از سر چرب گوئی زبان

75

بپرسید از او حال میش و بره

76

نیشنده دادش جوابی سره

77

شبانه به هنگام گفت و شنید

78

زمان تا زمان گشت ازو ناپدید

79

دگرره پدیدار گشت از نهفت

80

گله صاحبش برزد آواز و گفت

81

که هردم چرا گردی از من نهان

82

دیگر باره پیدا شوی ناگهان

83

نگر تا چه افسون درآموختی

84

که بر خود چنین برقعی دوختی

85

شبانه عجب ماند از آن داوری

86

در آن کار جست از خرد یاوری

87

چنان بود کان مرد خاتم پرست

88

به خانم همی کرد بازی بدست

89

نگین دان او را چه زود و چه دیر

90

گه کرد بالا گهی کرد زیر

91

نگین تا به بالا گرفتی قرار

92

شبان پیش بیننده بود آشکار

93

چو سوی کف دست گردان شدی

94

شبانه زبیننده پنهان شدی

95

نهاد نگین را چنان بد حساب

96

که دارنده را داشتی در حجاب

97

شبان چون از این بازی آگاه گشت

98

شد این آزمون کرد بر کوه و دشت

99

درآمد به بازیگری ساختن

100

چو گردون به انگشتری باختن

101

کجا رأی پنهان شدن داشتی

102

نگین را ز کف دور نگذاشتی

103

چو کردی به پیدا شدن رای خویش

104

نگین را زدی نقش بر جای خویش

105

به پیدا و پنهان شدن گرد شهر

106

ز هرچ آرزو داشت برداشت بهر

107

یکی روز برخاست پنهان به راز

108

نگین را به کف درکشید از فراز

109

برهنه یکی تیغ هندی به دست

110

سوی پادشه رفت و پنهان نشست

111

چو خالی شد از خاصگان انجمن

112

برو گرد پیدا تن خویشتن

113

دل پادشا را به خود بیم کرد

114

بدو پادشاه شغل تسلیم کرد

115

به زنهار گفتش که کام تو چیست

116

فرستندهٔ تو بدین جای کیست

117

شبان گفت پیغمبرم زود باش

118

به من بگرو از بخت خوشنود باش

119

چو خواهم نبیند مرا هیچکس

120

بدین دعوتم معجزآنست و بس

121

بدو پادشا بگروید از هراس

122

همان مردم شهر بیش از قیاس

123

شبان آنچنان گردن افراز گشت

124

که آن پادشاهی بدو بازگشت

125

نگین بین که از مهر انگشتری

126

چگونه رساند به پیغمبری

127

حکیمان نگر کان نگین ساختند

128

به حکمت چگونه برانداختند

129

چنان باید انگیخت نیرنگ و ساز

130

که ما درنیابیم ازان پرده راز

131

بسی کردم اندیشه را رهنمون

132

نیاوردم این بستگی را برون

133

ثنا گفت بروی چو شاه این شنید

134

بر آن نیز کان نقشی ازو شد پدید

135

همه پاسداران آن آستان

136

گرفتند عبرت بدین داستان