بخش ۱۶ – پیکار اسکندر با لشگر زنگبار

نظامی

بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار

خمسهشرف نامهشمارهٔ 16
1

بیا ساقی آن می‌که رومی وشست

2

به من ده که طبعم چو زنگی خوشست

3

مگر با من این بی محابا پلنگ

4

چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ

5

فریبنده راهی شد این راه دور

6

که بر چرخ هفتم توان دید نور

7

درین ره فرشته زره می‌رود

8

که آید یکی دیو و ده می‌رود

9

به معیار این چارسو رهروی

10

نسنجد دو جو تا ندزدد جوی

11

قراضه قراضه رباید نخست

12

ربایند ازو چون که گردد درست

13

بجو می‌ستاند ز دهقان پیر

14

به من می‌فرستند به دیوان میر

15

ز من رخت این همرهان دور باد

16

زبانم بر این نکته معذور باد

17

از این آشنایان بیگانه خوی

18

دوروئی نگر یک زبانی مجوی

19

دو سوراخ چون رو به حیله ساز

20

یکی سوی شهوت یکی سوی آز

21

ولیکن چو کژدم به هنگام هوش

22

نه سوراخ دیده نه سوراخ گوش

23

گزارش گر رازهای نهفت

24

ز تاریخ دهقان چنین باز گفت

25

که چون شاه چین زین برابرش نهاد

26

فلک نعل زنگی بر آتش نهاد

27

سپهر از کمین مهر بیرون جهاند

28

ستاره ز کف مهره بیرون فشاند

29

جهان از دلیران لشکر شکن

30

کشیده چو انجم بسی انجمن

31

از آیینه پیل و زنگ شتر

32

صدف را شبه رست بر جای در

33

ز پویه که پی بر زمین می‌فشرد

34

در اندام گاو استخوان گشت خرد

35

شه روم رسم کیان تازه کرد

36

ز نوبت جهان را پرآوازه کرد

37

بر آراست لشگر به آیین روم

38

چو آرایش نقش بر مهر موم

39

ز رومی تنی بود بس مهربان

40

زبان آوری آگه از هر زبان

41

دلیر و سخنگوی و دانش پرست

42

به تیر و به شمشیر گستاخ دست

43

کشیده دمش طوطیان را به دام

44

سخن پروری طوطیا نوش نام

45

به شیرین سخن‌های مردم فریب

46

ربوده نیوشندگان را شکیب

47

ندیم سکندر به بی گاه و گاه

48

محاسب در احکام خورشید و ماه

49

سکندر به حکم پیام آوری

50

بر خویش خواندش به نام آوری

51

بفرمود تا هیچ نارد درنگ

52

شتابان شود سوی سالار زنگ

53

رساند بدو بیم شمشیر شاه

54

مگر بشنود باز گردد ز راه

55

به زنگی زبان رهنمونی کند

56

که آهن در آتش زبونی کند

57

جوانمرد گل‌چهره چون سرو بن

58

ز رومی به زنگی رساند این سخن

59

که دارنده تاج و شمشیر و تخت

60

روان کرد رایت به نیروی بخت

61

جوان دولت و تیز و گردنکشست

62

گه خشم سوزنده چون آتشست

63

چو بر شاه آهو کشد چرم گور

64

بدوزد سر مور بر پای مور

65

چنان به که با او مدارا کنی

66

بنالی و عذر آشکارا کنی

67

نباید که آن آتش آید به تاب

68

که ننشیند آنگه به دریای آب

69

به مهرش روان باید آراستن

70

مبارک نشد کین ازو خواستن

71

جهانش گه صلح و جنگ آزمود

72

ز جنگش زیان دید و از صلح سود

73

شه زنگ چون گوش کرد آن سخن

74

بپیچید بر خود چو مار کهن

75

دماغش ز گرمی برآمد به جوش

76

برآورد چون رعد غران خروش

77

بفرمود تا طوطیا نوش را

78

کشند و برنداز تنش هوش را

79

ربودنش آن دیوساران ز جای

80

چو که برگ را مهرهٔ کهربای

81

بریدند در طشت زرین سرش

82

به خون غرقه شد نازنین پیکرش

83

چو پرخون شد آن طشت زرین چه کرد

84

بخوردش چو آبی و آبی نخورد

85

کسانی که بودند با او به راه

86

شدند آب در دیده نزدیک شاه

87

نمودند کان رومی خوب چهر

88

چه بد دید از آن زنگی سرد مهر

89

شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ

90

چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ

91

به خون ریختن شد دل انگیخته

92

ز خون چنان بی گنه ریخته

93

شد از رومیان رنگ یکبارگی

94

که دیدند از آنگونه خونخوارگی

95

سیاهان ازان کار دندان سفید

96

ز خنده لب رومیان ناامید

97

شب آن به که پوشیده دندان بود

98

که آن لحظه میرد که خندان بود

99

سکندر به آهستگی یک دو روز

100

گذشت از سر خشم اندیشه سوز

101

شباهنگ چون برزد از کوه دود

102

برآهنگ شب مرغ دستان نمود

103

برآویخت هندوی چرخ از کمر

104

به هارونی شب حرسهای زر

105

جلاجل زنان گفت هارون شاه

106

که شه تاجور باد و دشمن تباه

107

طلایه برون شد بره داشتن

108

یتاقی به نوبت نگه داشتن

109

دگر روز کاورد گردون شتاب

110

برون زد سر از کنج کوه آفتاب

111

بغرید کوس از در شهریار

112

جهان شد ز بانگ جرس بی‌قرار

113

تبیره زن از خارش چرم خام

114

لبیشه درافکند شب را به کام

115

در آمد به شورش دم گاو دم

116

به خمبک زدن خام روئینه خم

117

ترازوی پولاد سنجان به میل

118

ز کفه به کفه همی راند سیل

119

سنان سرخشت خفتان شکاف

120

برون رفت از فلکه پشت و ناف

121

ز قاروره و یاسج و بید برگ

122

قواره قواره شده درع و ترک

123

زهرین حمله زهرای تیغ

124

شده آب خون در دل تند میغ

125

چو لشگر به لشگر درآورد روی

126

مبارز برون آمد از هر دو سوی

127

بسی یک به دیگر درآویختند

128

بسی خون بناورد گه ریختند

129

سبق برد بر لشگر روم زنگ

130

چو بر گور پی بر کشیده پلنگ

131

خرابی درآورد زنگی به روم

132

ز هر بوم افغان برآورد بوم

133

که رومی بترسید از آن پیش خورد

134

که با طوطیا نوش زنگی چه کرد

135

درافکند خون دلاور به جام

136

بخورد از سر خامی آن خون خام

137

چو زنگی نمود آنچنان بازیی

138

ز رومی نیامد عنان تازیی

139

بدانست سالار لشگر شناس

140

که در رومی از زنگی آمد هراس

141

چو لشگر هراسان شود در ستیز

142

سگالش نسازد مگر بر گریز

143

وزیر خردمند را خواند پیش

144

خبر دادش از راز پنهان خویش

145

که بددل شدند این سپاه دلیر

146

ز شمشیر ناخورده گشتند سیر

147

به لشگر توان کردن این کارزار

148

به تنها چه برخیزد از یک سوار

149

ز خون خوردن طوطیا نوش گرد

150

همه لشگر از بیم خواهند مرد

151

کند هر یک آیین ترس آشکار

152

نیابد ز ترسندگان هیچ کار

153

چو بد دل شد این لشگر جنگجوی

154

بیار آب و دست از دلیری بشوی

155

همان زنگیان چیره دستی کنند

156

چو پیلان آشفته مستی کنند

157

چه دستان توان آوریدن به دست

158

کزان زنگیان را درآید شکست

159

برانداز رایی که یاری دهد

160

ازین وحشتم رستگاری دهد

161

جهاندیده دستور فریاد رس

162

گشاد از سر کاردانی نفس

163

که شاها خرد رهنمون تو باد

164

ظفر یار و دشمن زبون تو باد

165

جهان داور آفرینش پناه

166

پناه تو باد ای جهانگیر شاه

167

به هر جا که روی آری از کوه و دشت

168

بهی بادت از چرخ پیروز گشت

169

سیاهان که ماران مردم زنند

170

نه مردم همانا که اهریمنند

171

اگر رومی اندیشد از جنگ زنگ

172

عجب نیست کاین ماهیست آن نهنگ

173

ز مردم کشی ترس باشد بسی

174

ز مردم خوری چون نترسد کسی

175

گر آزرم خواهیم از این سگدلان

176

نخوانندمان عاقلان عاقلان

177

وگر جای خالی کنیم از نبرد

178

ز گیتی برآرند یکباره گرد

179

بلی گر زما داشتندی هراس

180

میانجی برایشان نهادی سپاس

181

میانجی که باشد که بس بیهشند

182

وگر راست خواهی میانجی کشند

183

یکی چاره باید برانداختن

184

به تزویر مردم خوری ساختن

185

گرفتن تنی چند زنگی ز راه

186

گرفتار کردن در این بارگاه

187

نشستن تو را خامش و خشمناک

188

درانداختن زنگیان را به خاک

189

یکی را سر از تن بریدن به درد

190

به مطبخ فرستادن از بهر خورد

191

به زنگی زبان گفتن این را بشوی

192

بپز تا خورد خسرو نامجوی

193

بفرمای تا مطبخی در نهفت

194

نهد جفته و آن را کند خاک جفت

195

بجوشد سر گوسپندی سیاه

196

تهی ز استخوان آورد نزد شاه

197

شه آن چرم ناپختهٔ نیم خام

198

بدرد بخاید به حرصی تمام

199

بگوید که مغزش بیارید نیز

200

کزین نغزتر کس نخوردست چیز

201

اگر هیچ دانستمی در نخست

202

که زنگی خوری داردم تندرست

203

اسیران رومی نپروردمی

204

همه زنگی خوش نمک خوردمی

205

چو آن آدمی خواره یابد خبر

206

که هست آدمی‌خواره‌ای زو بتر

207

بدین ترس بگذارد آن کین گرم

208

که آهن به آهن توان کرد نرم

209

گر این چاره سازی به دست آوریم

210

بر آن چیره دستان شکستن آوریم

211

به گرگی ز گرگان توانیم رست

212

که بر جهل جز جهل نارد شکست

213

بفرمود شه تا دلیران روم

214

نمایند چالش در آن مرز و بوم

215

کمین بر گذرگاه زنگ آورند

216

تنی چند زنگی به چنگ آورند

217

شدند آن دلیران فرمان پذیر

218

گرفتند از آن زنگیی چند اسیر

219

به نوبتگه شاه بردند شان

220

به سرهنگ نوبت سپردند شان

221

درآوردشان نوبتی دار شاه

222

قفائی ز خون سرخ و روئی سیاه

223

شه از خشمناکی چو غرنده شیر

224

که آرد گوزن گران را به زیر

225

یکی را بفرمود تا زان گروه

226

ببرند سر چون یکی پاره کوه

227

به مطبخ سپردند کین را بگیر

228

بساز آنچه شه را بود ناگزیر

229

دگرگونه با مطبخی رفته راز

230

که چون ساز می‌باید آن ترکتاز

231

دگر زنگیان پیش خسرو به پای

232

فرومانده عاجز در آن رسم و رای

233

چو فرمود خسرو که خوان آورند

234

بساط خورش در میان آورند

235

بیاورد خوان زیرک هوشمند

236

بر او لفچهای سر گوسپند

237

شه از هم درید آنخورش را به زور

238

چو شیری که او بردرد چرم گور

239

بیایستگی خورد و جنباند سر

240

که خوردی ندیدم بدین سان دگر

241

چو زنگی بخوردن چنین دلکشست

242

کبابی دگر خوردنم ناخوشست

243

همه ساق زنگی خورم در شراب

244

کزان خوش نمک‌تر نیابم کباب

245

به رغم سیاهان شه پیل بند

246

مزور همی خورد از آن گوسفند

247

چو ترسنده اژدها کردشان

248

چو ماران به صحرا رها کردشان

249

شدند آن سیاهان بر شاه زنگ

250

خبر باز دادند از آن روز تنگ

251

که این اژدها خوی مردم خیال

252

نهنگی است کاورده بر ما زوال

253

چنان می‌خورد زنگی خام را

254

که زنگی خورد مغز بادام را

255

سر لفجنان را که آرد ببند

256

خورد چون سرو لفجه گوسفند

257

دل زنگیان را درآمد هراس

258

که از پرنیان سر برون زد پلاس

259

فرو پژمرید آتش انگیزشان

260

ز گرمی نشست آتش تیزشان

261

چو روز دگر مرغ بگشود بال

262

تهی شد دماغ سپهر از خیال

263

به غول سیه بانگ برزد خروس

264

در آمد به غریدن آواز کوس

265

شغبهای شیپور از آهنگ تیز

266

چو صور اسرافیل در رستخیز

267

ز نعره برآوردن گاو دم

268

شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم

269

دهلهای گرگینه چرم از خروش

270

درآورده مغز جهان را به جوش

271

ز شوریدگی تنبک زخم ریز

272

دماغ فلک سفته از زخم تیز

273

دل ترکتازان در آن داروگیر

274

برآورده از نای ترکی نفیر

275

زمین لرزه مقرعه در دماغ

276

زده آتشین مقرعه چون چراغ

277

روارو زنان تیر پولاد سای

278

در اندام شیران پولاد خای

279

پلارک چنان تاف از روی تیغ

280

که در شب ستاره ز تاریک میغ

281

دو لشگر دگر باره برخاستند

282

دگرگونه صفها برآراستند

283

دو ابر از دو سو در خروش آمدند

284

دو دریای آتش به جوش آمدند

285

برآمیخته لشگر روم و زنگ

286

سپید و سیه چون گراز دو رنگ

287

سم باد پایان پولاد نعل

288

به خون دلیران زمین کرده لعل

289

ترنگ کمانهای بازو شکن

290

بسی خلق را برده از خویشتن

291

درفشیدن تیغ آیینه تاب

292

درفشان‌تر از چشمهٔ آفتاب

293

زده لشگر روم رایت بلند

294

زمین در کمان آسمان در کمند

295

به قلب اندر اسکندر فیلقوس

296

جناحی بر آراسته چون عروس

297

ز پیش سپه زنگی قیرگون

298

جناحی برآورده چون بیستون

299

صف زنده پیلان به یک‌جا گروه

300

چو گرد گریوه کمرهای کوه

301

مژه چون سنان چشمها چون عقیق

302

ز خرطوم تا دم در آهن غریق

303

دگرگونه بر هر یکی تخت عاج

304

برو زنگیی بر سر از مشک تاج

305

چو آواز بر پیل سرکش زدی

306

زدی آتش ارخود بر آتش زدی

307

ز پس پیل کامد به چالش برون

308

شد از پای پیلان زمین نیلگون

309

پیاده روان گرد پیل بلند

310

به هر گوشه‌ای کرده صد پیل بند

311

چو آیین پیکار شد ساخته

312

منش‌ها شد از مهر پرداخته

313

ستمگر سیاهی زراجه بنام

314

ز لشگر گه زنگ بگشاد گام

315

در آمد چو پیل استخوانی به دست

316

کزو پیل را استخوان می‌شکست

317

سیه ماری افسون گرگی در او

318

سرآماسی از سر بزرگی در او

319

دهانش فراخ و سیه چون لوید

320

کزو چشم بیننده گشتی سپید

321

خمی از خماهن برانگیخته

322

به خمها سکاهن برو ریخته

323

برو سینه‌ای همچو پولاد ترس

324

حدیث تنومندی آن خود مپرس

325

علم دیده‌ای پرچمی بر سرش؟

326

نمی‌گشت یک موی از آن پیکرش

327

گر آنجا بود طاسکی سرنگون

328

دو دیده برو همچو دو طاس خون

329

بسی خویشتن را به زنگی ستود

330

که سوزان‌تر از آتشم زیر دود

331

زراجه منم پیل پولاد خای

332

که بر پشت پیلان کشم پیل پای

333

چو در پیل پای قدح می‌کنم

334

به یک پیل پا پیل را پی کنم

335

چو در معرکه برکشم تیغ تیز

336

به کوهه کنم کوه را ریزریز

337

گرم شیر پیش آیدو گر هزبر

338

براو سیل بارم چو غرنده ابر

339

فرس بفکند جوش من نیل را

340

رخ من پیاده نهد پیل را

341

سلاح از تنم رسته چو شیر نر

342

ز پولاد دارم سلاحی دگر

343

چو الماس و آهن رگ تن مرا

344

چه حاجت به الماس و آهن مرا

345

چو گردن برآرم به گردن کشی

346

نه زابی هراسم نه از آتشی

347

درم پهلوی پهلوانان به تیغ

348

خورم گرده گردنان بی دریغ

349

به مردم کشی اژدها پیکرم

350

نه مردم کشم بلکه مردم خورم

351

مرا در جهان از کسی شرم نیست

352

ستیزه بسی هست و آزرم نیست

353

ستیزنده را دارد آزرم سست

354

خر از زیر پالان برآید درست

355

چو من زنگی آنگه که خندان بود

356

سیه شیری الماس دندان بود

357

بگفت این و برزد به ابرو شکنج

358

چو ماری که پیچد ز سودای گنج

359

ز رومی سواری توانا و چست

360

بر آن آتش افکند خود را نخست

361

به آتش کشی باز مالید گوش

362

چو پروانه‌ای کایدش خون بجوش

363

درآمد برو زنگی جنگ سود

364

به یک ضربت از تن سرش را ربود

365

دگر کینه خواهی درآمد به جنگ

366

فلک هم درآورد پایش به سنگ

367

چنین تا به مقدار هفتاد مرد

368

به تیغ آمد از رومیان در نبرد

369

دگر هیچکس را نیامد نیاز

370

که با آن زبانی شود رزم ساز

371

دل از جای شد لشگر روم را

372

چو از کورهٔ آتشین موم را

373

چو کرد آن زبانی سپه را زبون

374

نیامد بناورد او کس برون

375

سر گردنان شاه گردون گرای

376

ز پرگار موکب تهی کرد جای

377

بر آراست بر جنگ زنگی بسیچ

378

به زنگی کشی نیزه را داد پیچ

379

زده بر میان گوهر آگین کمر

380

در آورده پولاد هندی به سر

381

به تن بر یکی آسمان گون زره

382

چو مرغول زنگی گره به گره

383

یمانی یکی تیغ زهر آبجوش

384

حمایل فروهشته از طرف دوش

385

کمندی چو ابروی طمغاچیان

386

به خم چون کمان گوشه چاچیان

387

لحیفی برافکنده بر پشت بور

388

درآمد بزین آن تن پیل زور

389

عنان تکاور به دولت سپرد

390

نمود آن قوی دست را دستبرد

391

به کبک دری چون درآید عقاب

392

چگونه جهد بر زمین آفتاب؟

393

از آن تیزتر خسرو پیلتن

394

به تندی درآمد به آن اهرمن

395

بزد بانگ بر وی که‌ای زاغ پیر

396

عقاب جوان آمد آرام گیر

397

اگر بر نتابی عنان را ز راه

398

کنم بر تو عالم چو رویت سیاه

399

سیه روی ازانی که از تیغ تیز

400

درین حربگه کرد خواهی گریز

401

مرو تا به خون سرخ رویت کنم

402

مسلسل‌تر از جعد مویت کنم

403

فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگ

404

من آئینه‌ام کز من افتاد زنگ

405

سپیده برد روی از چشم درد

406

برد تیغ من سرخی از روی زرد

407

چه لافی که من دیو مردم خورم

408

مرا خور که از دیو مردم برم

409

ندانی تو پیگار شمشیر سخت

410

بیاموزمت من به بازوی بخت

411

گر آیی ز جایی نگهدار جای

412

و گرنه سرت بسپرم زیر پای

413

من آن روم سالار تازی هشم

414

که چون دشنه صبح زنگی کشم

415

چو هندی زنم بر سر زنده پیل

416

زند پیلیان جامه در خم نیل

417

چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگ

418

به زنگه رود گوش سالار زنگ

419

چو گفت این سخن در رکاب ایستاد

420

برآورد باز و عنان برگشاد

421

برو حمله‌ای برد چون شیر مست

422

یکی گرزهٔ شیر پیکر به دست

423

ز سختی که زد بر سرش گرز را

424

برافتاد تب لرزه البرز را

425

به یک زخم آن گرز پولاد لخت

426

ستد جان از آن آبنوسی درخت

427

سرو گردن و سینه و پای و دست

428

ز پا تا به خرد درهم شکست

429

چو کار زراجه ز راحت برید

430

یکی محنت دیگر آمد پدید

431

سیاهی به کردار نخل بلند

432

هراسان ازو دیدهٔ نخل بند

433

به خسرو درآمد چو تند اژدها

434

بر او کرد زخمی چو آتش رها

435

نشد کارگر تیغ بر درع شاه

436

بغرید زنگی چو ابر سیاه

437

چو دارای روم آن سیه را بدید

438

نهنگ سیاه از میان برکشید

439

چنان ضربتی زد بر آن نخل بن

440

که شیر جوان بر گوزن کهن

441

سر زنگی نخل بالا فتاد

442

چو زنگی که از نخل خرما فتاد

443

دگر زنگیی رفت سوی مصاف

444

زبان برگشاده به مشتی گزاف

445

که ابری سیاه آمد از کوه زنگ

446

نبارد مگر اژدها و نهنگ

447

سیه کولهٔ گرد بازو منم

448

گران کوه را هم ترازو منم

449

ز تن برکنم گردن پیل را

450

به دم درکشم چشمهٔ نیل را

451

بر آن کس که جانش به آهن گزم

452

بسی جامها در سکاهن رزم

453

جهان جوی چون دید کان یافه گوی

454

ز خون ناف خود را کند نافه بوی

455

سر تیغ بر گردن افراختش

456

در آن یافه گفتن سرانداختنش

457

از آن سهمگن‌تر سیاهی قوی

458

عنان راند بر چالش خسروی

459

چنان زد برو تیغ زنگار خورد

460

که زنگی ز گردش درآمد به گرد

461

سیاهی دگر زین بر ادهم نهاد

462

به زخمی دگر دیده بر هم نهاد

463

دگر تا شب از نامداران زنگ

464

نیامد کسی را تمنای جنگ

465

جهاندار با فتح دمساز گشت

466

شبانگه به آرامگه بازگشت

467

چو گلنارگون کسوت آفتاب

468

کبودی گرفت از خم نیل آب

469

نگهبان این مار پیکر درفش

470

زر اندود بر پرنیان بنفش

471

رقیبان لشگر به آیین پاس

472

نگهبان‌تر از مرد انجم شناس

473

یزکداری از دیده نگذاشتند

474

یتاقی که رسمی است می‌داشتند

475

سحرگه که آمد به نیک اختری

476

گل سرخ بر طاق نیلوفری

477

سکندر برون آمد از خوابگاه

478

برآراست بر حرب دشمن سپاه

479

روان کرد رخش عنانتاب را

480

برانگیخت چون آتش آن آب را

481

به قلب اندرون پای خود را فشرد

482

بهر پهلوی پهلوی را سپرد

483

چپ و راست را بست از آهن حصار

484

فرو برد چون کوه بیخ استوار

485

همان لشگر زنگ و خیل حبش

486

به هر گوشه‌ای گشته شمشیرکش

487

حبش بریمین بربری بریسار

488

به قلب اندرون زنگی دیوسار

489

چو نوبت زن شاه زد کوس جنگ

490

جرس دار زنگی بجنباند زنگ

491

در آمد به غریدن ابر سیاه

492

ز ماهی تف تیغ برشد به ماه

493

چنان آمد از هر دو لشگر غریو

494

کزان هول دیوانه شد مغز دیو

495

گره بر گلوها فروبست گرد

496

ز بی خونی اندامها گشت زرد

497

ز گرز گران سنگ و شمشیر تیز

498

میانجی همی جست راه گریز

499

ز بس شورش رق روئینه طاس

500

به گردون گردان در آمد هراس

501

ز خر مهرهٔ مغز پرداخته

502

زمین مغز کوه از سر انداخته

503

ز روئین دز کوس تندر خروش

504

به دزهای روئین درافتاد جوش

505

ز نای دمیده بر آهنگ دور

506

گمان بود کامد سرافیل و صور

507

ز بس کوفتن بر زمین گرز و تیغ

508

ز هر غار بر شد غباری به میغ

509

ز منقار پولاد پران خدنگ

510

گره بسته خون در دل خاره سنگ

511

کمان کج ابرو به مژگان تیر

512

ز پستان جوشن برآورده شیر

513

کمند گره دادهٔ پیچ پیچ

514

به جز گرد گردن نمی‌گشت هیچ

515

چو هندوی بازیگر گرم خیز

516

معلق زنان هندوی تیغ تیز

517

ز موزونی ضربهای سنان

518

به رقص آمده اسب زیر عنان

519

به زنبورهٔ تیر زنبور نیش

520

شده آهن و سنگ را روی ریش

521

زمین خسته از خون انجیدگان

522

هوا بسته از آه رنجیدگان

523

برآراسته قلب شاه از نبرد

524

چو کوهی که انباشد از لاجورد

525

همان تیغزن زنگی سخت کوش

526

برآورده چون زنگ زنگی خروش

527

کفیده دل و بر لب آورده کف

528

دهن باز کرده چو پشت کشف

529

چو از هر دو سو گشت قلب استوار

530

ز هر دو سپه رفت بیرون سوار

531

نمودند بسیار مردانگی

532

هم از زیرکی هم ز دیوانگی

533

برآورد زنگی ز رومی هلاک

534

که این نازنین بود و آن هولناک

535

شه از نازنین لشگر اندیشه کرد

536

که از نازنینان نیاید نبرد

537

به دل گفت آن به که شیری کنم

538

درین ترسناکان دلیری کنم

539

چو لشگر زبون شد در این تاختن

540

به خود باید این رزم را ساختن

541

برون شد دگر باره چون آفتاب

542

که آرد به خونریزی شب شتاب

543

تنی چند را زان سپاه درشت

544

به یک زخم یک زخم چون سگ بکشت

545

کسی کان چنان دید بنیاد او

546

تهی کرد پهلو ز پولاد او

547

سپهدار رومی چو بی جنگ ماند

548

تکاور سوی لشگر زنگ راند

549

پلنگر که او بود سالار زنگ

550

بدانست کامد ز دریا نهنگ

551

به یاران خود گفت کاین صید خام

552

کجا جان برد چون در آید به دام

553

سلیحی ملک وار ترتیب کرد

554

به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد

555

به پوشید خفتانی از کرگدن

556

مکوکب به زر زاستین تا بدن

557

یکی خود پولاد آیینه فام

558

نهاد از بر فرق چون سیم خام

559

درفشان یکی تیغ چون چشم گور

560

پلارک درو رفته چون پای مور

561

برآهیخت و آمد بر تند شیر

562

نشاید شدن سوی شیران دلیر

563

بغرید کای شیر صید آزمای

564

هماوردت آمد مشو باز جای

565

مرو تا نبرد دلیران کنیم

566

درین رزمگه جنگ شیران کنیم

567

به بینیم کز ما بلندی کراست

568

درین کار فیروزمندی کراست

569

ز جوشیدن زنگی خامکار

570

بجوشید خون در دل شهریار

571

چو بدخواه کین در خروش آورد

572

ستیزنده را خون به جوش آورد

573

سکندر بدو گفت چندین ملاف

574

مران بیهده پیش مردان گزاف

575

ز مردانگی لاف چندین مزن

576

هراسان شو از سایهٔ خویشتن

577

بترس ار چه شیری ز شیرافکنان

578

دلیری مکن با دلیر افکنان

579

تنی را که نتوانی از جای برد

580

به پرخاش او پی چه خواهی فشرد

581

به پهلوی شیر آنگهی دست کش

582

که داری به شیر افکنی دستخوش

583

به تاراج خود ترکتازی کنی

584

که گنجشک باشی و بازی کنی

585

بیا تا بگردیم میدان خوشست

586

ببینیم کز ما که سختی کشست

587

گرفته مزن در حریف افکنی

588

گرفته شوی گر گرفته زنی

589

بر آشفت زندگی ز گفتار شاه

590

به چالش درآمد چو دود سیاه

591

فروهشت بر ترک شه تیغ را

592

ز برق آتشی کی رسد میغ را

593

برآشفته شد شاه از آن زشت روی

594

چو تیغ از تنش سر برآورد موی

595

به تندی یکی تیغ زد بر تنش

596

نشد کارگر زخم بر جوشنش

597

بسی جمله بر یکدیگر ساختند

598

یکی زخم کاری نینداختند

599

بدینگونه تا شب درآمد بسر

600

نشد زخم کس در میان کارگر

601

چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه

602

بدو گفت خورشید شد سوی کوه

603

شب آمد شبیخون رها کردنیست

604

به میعاد فردا وفا کردنیست

605

سیه کار شب چون شود شحنه سود

606

برون آید آتش ز گردنده دود

607

کنم با تو کاری در این کارزار

608

که اندر گریزی به سوراخ مار

609

به شرطی که چون صبح راند سپاه

610

تو را نیز چون صبح بینم پگاه

611

بگفت این و از حربگه بازگشت

612

برین داستان شاه دمساز گشت

613

به مهلت ز شب عذر خواه آمدند

614

ز میدان سوی خوابگاه آمدند

615

چو روز دگر چشمهٔ آفتاب

616

برانگیخت آتش ز دریای آب

617

دو لشگر به هم برکشیدند کوس

618

چو شطرنجی از عاج و از آبنوس

619

تذروان رومی و زاغان زنگ

620

شده سینهٔ باز یعنی دو رنگ

621

سیاهان چو شب رومیان چون چراغ

622

کم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ

623

برآمد یکی ابر زنگار گون

624

فرو ریخت از دیده دریای خون

625

در آن سیل کز پای شد تا به فرق

626

یکی تشنه مانده یکی گشته غرق

627

جهان خسرو آهنگ پیکار کرد

628

به بدخواه بر چشم بد کار کرد

629

برآراست بازار ناورد را

630

برانگیخت ز آب روان گرد را

631

کژ اکندی از گور چشمه حریر

632

بپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر

633

یکی درع رخشندهٔ چشمه دار

634

که در چشم نامد یکی چشمه وار

635

سنان کش یکی نیزهٔ سی ارش

636

به آب جگر یافته پرورش

637

حمایل یکی تیغ هندی چو آب

638

به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب

639

کلاهی ز پولاد چین بر سرش

640

که گوهر به رشک آمد از گوهرش

641

برآویخته ناچخی زهردار

642

به وقت زدن تلخ چون زهر مار

643

نشست از بر بارهٔ کوه فش

644

به دیدن همایون به رفتار خوش

645

روان کرد مرکب به میعادگاه

646

پذیره که دشمن کی آید ز راه

647

نیامد پلنگر که پژمرده بود

648

به اندیشه لنگر فرو برده بود

649

دگر زنگیی را چو عفریت مست

650

فرستاد تا گوهر آرد به دست

651

به یک ناچخ شه که بر وی رسید

652

ز زنگی رگ زندگانی برید

653

دگر دیوی آمد چو یکپاره کوه

654

کزو چشم بینندگان شد ستوه

655

همان خورد کان ناسزای دگر

656

چنین چند را خاک خارید سر

657

سیه روی‌تر زان یی دیو سار

658

به پیچش درآمد چو پیچنده مار

659

بر او نیز شه ناچخی راند زود

660

به زخمی برآورد ازو نیز دود

661

سیاهی دگر زان ستمگاره‌تر

662

به حرب آمد از شیر خونخواره‌تر

663

همان شربت یار پیشینه خورد

664

زمانه همان کار پیشینه کرد

665

نیامد دگر کس به میدان دلیر

666

که ترسیده بودند از آن تند شیر

667

عنان داد خسرو سوی خیل زنگ

668

برون خواست بدخواه خود را به جنگ

669

پلنگر چو دید آن چنان دستبرد

670

شد اندامش از زخم ناخورده خرد

671

اگر خواست ورنه جنیبت جهاند

672

سوی حربگه کام و ناکام راند

673

عنان بر شه افکند چالش کنان

674

به صد خاریش بخت مالش کنان

675

بسی زخمها زد به نیروی سخت

676

نشد کارگر بر خداوند بخت

677

شه شیر زهره بر آن پیل زور

678

بجوشید چون شیر بر صید گور

679

پناهنده را یاد کرد از نخست

680

نیت کرد بر کامگاری درست

681

طریدی بناورد زنگی نمود

682

که بر نقطه پرگار تنگی نمود

683

به چالشگری سوی او راند رخش

684

برابر سیه خنده زد چون درخش

685

چنان زد بر او ناچخ نه گره

686

که هم کالبد سفته شد هم زره

687

به یک باد شد کشتی خصم خرد

688

فرو ماند لنگر پلنگر به مرد

689

بفرمود شاه از سربارگی

690

که لشگر بجنبد به یکبارگی

691

سپاه از دو سو جنبش انگیختند

692

شب و روز را درهم آمیختند

693

ز بیم چکاچک که آمد ز تیر

694

کفن گشت در زیر جوشن حریر

695

ترنگا ترنگ درفشنده تیغ

696

به مه درقها را برآورده میغ

697

تنوره ز تفتیدن آفتاب

698

به سوزندگی چون تنوری بتاب

699

ز جوشیدن سر به سرسام تیز

700

جهان کرده از روشنائی گریز

701

ز بس زنگی کشته بر خاک راه

702

زمین گشته در آسمان رو سیاه

703

عقیق از شبه آتش افروخته

704

شبه گشته در آسمان سیه سوخته

705

سبک شد شبه گشت گوهر گران

706

چنین است خود رسم گوهر گران

707

اسیر سمنبرک شد مشک بید

708

غراب سی صید باز سپیده

709

سراسیمگی در منش تاخته

710

ز رخت خرد خانه پرداخته

711

ز دلدادن چاوشان دلیر

712

دلاور شده گور بر جنگ شیر

713

زگفتن که هوی و دگر باره‌هان

714

برآورده سر های و هوی از جهان

715

ستیز دو لشگر چو از حد گذشت

716

زمانه یکی را ورق در نوشت

717

قوی دست را فتح شد رهنمون

718

به زنهار خواهی درآمد زبون

719

در آن تاختن لشگر رومیان

720

به زنگی کشی بسته هر سو میان

721

سکندر به شمشیر بگشاد دست

722

به بازار زنگی در آمد شکست

723

چو زنگی درآمد به زنگانه رود

724

ز شهرود رومی برآمد سرود

725

سر رایت شاه بر شد به ماه

726

ز غوغای زنگی تهی گشت راه

727

فرو ریخت باران رحمت ز میغ

728

فرو نشست زنگار زنگی ز تیغ

729

ستاده ملک زیر زرین درفش

730

ز سیفور بر تن قبای بنفش

731

ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگ

732

به گردن در افسار یا پالهنگ

733

کسی را که زیر علم تاختند

734

به فرمان خسرو سر انداختند

735

در آن وادی از زنگیان کس نماند

736

وگر ماند جز بخش کرکس نماند

737

گروهی که بر پیل کردند زور

738

فتادند چون پیله در پای مور

739

کری بنده کو بار مردم کشد

740

گهی شم کشد گه بریشم کشد

741

چو خصمان گرفتار خواری شدند

742

حبش در میان زینهاری شدند

743

شه آن وحشیان را که بود از حبش

744

نفرمود کشتن در آن کشمکش

745

ببخشود بر سختی کارشان

746

به شمشیر خود داد زنهارشان

747

بفرمود تا داغشان برکشند

748

حبش زین سبب داغ بر آتشند

749

فروزنده‌شان کرد از آن گرم داغ

750

کز آتش فروزنده گردد چراغ

751

ز بس غارت آورردن از بهر شاه

752

غنیمت نگنجید در عرضگاه

753

چو شاه آن متاع گران سنج دید

754

چو دریا یکی دشت پر گنج دید

755

به جز گوهرین جام و زرین عمود

756

به خروار عنبر به انبار عود

757

هم از زر کانی هم از لعل و در

758

بسی چرم و قنطارها کرده پر

759

ز کافور چون سیم صحرا ستوه

760

ز سیم چو کافور صدر پاره کوه

761

همان زنده پیلان گنجینه کش

762

همان تازی اسبان طاووس وش

763

همان برده بومی و بربری

764

سبق برده بر ماه و بر مشتری

765

ز برگستوانهای گوهر نگار

766

همان چرم زرافهٔ آبدار

767

همه روی صحرا پر از خواسته

768

به گنجینه و گوهر آراسته

769

شه از فتح زنگی و تاراج گنج

770

برآسود ایمن شد از درد و رنج

771

به عبرت در آن کشتگان بنگریست

772

بخندید پیدا و پنهان گریست

773

که چندین خلایق در این داروگیر

774

چرا کشت باید به شمشیر و تیر

775

خطا گر بر ایشان نهم نارواست

776

ور از خود خطا بینم اینهم خطاست

777

فلک را سر انداختن شد سرشت

778

نشاید کشیدن سر از سرنوشت

779

چو دود از پی لاجوردی نقاب

780

سر از گنبد لاجوردی متاب

781

فلکها که چون لاجوردی خزند

782

همه جامه لاجوردی رزند

783

درین پردهٔ کج سرودی مگوی

784

در این خاک شوریده آبی مجوی

785

که داند که این خاک انگیخته

786

به خون چه دلهاست آمیخته

787

همه راه اگر نیست بیننده کور

788

ادیم گوزنست و کیمخت گور