فردوسی
بخش ۱۷
چو از روز رخشنده نیمی برفت
چو شد ساخته کار خود بر نشست
چو کاووس در شهر ایران رسید
چو خورشید تابان برآورد پر
چنان دید گودرز یک شب به خواب
چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت
بدو داد پس شاه بهزاد را
چو از رستم اسفندیار این شنید
دل هر دو جنگی ز کینه بتفت
چو گردی به مردی میان را ببست
ز گرد سپه شد هوا ناپدید
سیه زاغ پران فرو برد سر
که ابری برآمد ز ایران پرآب
که پاسخ چرا ماندی در نهفت
سپه جوشن و خود پولاد را
بخندید و شادان دلش بردمید
به تدبیر یک با دگر ساختند
یکی ترگ رومی به سر بر نهاد
برآمد همی تا به خورشید جوش
تهمتن بپوشید ببر بیان
بران ابر باران خجسته سروش
بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین
پس شاه کشته میان را ببست
بدو گفت ازین رنج و کردار تو
همه رای بیهوده انداختند
یکی باره زیراندرش همچو باد
زن و مرد شد پیش او با خروش
نشست از بر ژنده پیل ژیان
به گودرز گفتی که بگشای گوش
ببودم بر شاه ایران زمین
سیه رنگ بهزاد را برنشست
شنیدم همه درد و تیمار تو
که چون شب شود ما شبیخون کنیم
بیامد گرازان به درگاه سام
همه شهر ایران بیاراستند
کمندی به فتراک بر بست شست
چو خواهی که یابی ز تنگی رها
همه لشکر شاه و آن انجمن
خرامید تا رزمگاه سپاه
کنون کارهایی که من کردهام
همه دشت و هامون پر از خون کنیم
نه آواز داد و نه برگفت نام
می و رود و رامشگران خواستند
یکی تیغ هندی گرفته بدست
وزین نامور ترک نر اژدها
همه آگهند از هنرهای من
نشسته بران خوب رنگ سیاه
ز گردنکشان سر برآوردهام
چو کارآگهان آگهی یافتند
به کار آگهان گفت تا ناگهان
جهان سر به سر نو شد از شاه نو
بیامد بران دشت آوردگاه
به توران یکی نامداری نوست
همان به که من سوی ایشان شوم
به پیش صف دشمنان ایستاد
نخستین کمر بستم از بهر دین
دوان زی منوچهر بشتافتند
بگویند با سرفراز جهان
ز ایران برآمد یکی ماه نو
نهاده به سر بر ز آهن کلاه
کجا نام آن شاه کیخسروست
بگویم همه گفتهها بشنوم
همی برکشید از جگر سرد باد
تهی کردم از بتپرستان زمین
رسیدند پیش منوچهر شاه
که آمد فرستادهای کابلی
چو بر تخت بنشست پیروز و شاد
همه تلخی از بهر بیشی بود
ز پشت سیاوش یکی شهریار
برآرم ازیشان همه کام تو
منم گفت بستور پور زریر
کس از جنگجویان گیتی ندید
بگفتند تا برنشاند سپاه
به نزد سپهبد یل زابلی
در گنجهای کهن برگشاد
مبادا که با آز خویشی بود
هنرمند و از گوهر نامدار
درفشان کنم در جهان نام تو
پذیره نیاید مرا نره شیر
که از کشتگان خاک شد ناپدید
منوچهر بشنید و بگشاد گوش
ز مهراب گرد آوریده پیام
ز هر جای روزیدهان را بخواند
وزان روی سهراب با انجمن
ازین تخمه از گوهر کیقباد
بدو گفت قیصر تو داناتری
کجا باشد آن جادوی بیدرفش
نژاد من از تخم گشتاسپست
سوی چاره شد مرد بسیار هوش
به نزد سپهبد جهانگیر سام
به دیوان دینار دادن نشاند
همی می گسارید با رود زن
ز مادر سوی تور دارد نژاد
برین آرزو بر تواناتری
که بردست آن جمشیدی درفش
که گشتاسپ از تخم لهراسپست
سپه را سراسر به قارن سپرد
بیامد بر سام یل پردهدار
برآمد خروش از در پیلتن
به هومان چنین گفت کاین شیر مرد
چو آید به ایران پی فرخش
چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی
چو پاسخ ندادند آزاد را
که لهراسپ بد پور اورند شاه
کمینگاه بگزید سالار گرد
بگفت و بفرمود تا داد بار
بزرگان لشکر شدند انجمن
که با من همی گردد اندر نبرد
ز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش
نشست از بر بارهٔ راه جوی
برانگیخت شبرنگ بهزاد را
که او را بدی از مهان تاج و گاه
ببرد از سران نامور سیهزار
فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت
همه شادمان نزد شاه آمدند
ز بالای من نیست بالاش کم
میان را ببندد به کین پدر
بیامد به جای نشست زریر
بکشت از تگینان لشکر بسی
هم اورند از گوهر کیپشین
دلیران و گردان خنجرگزار
به پیش سپهبد خرامید تفت
بران نامور پیشگاه آمدند
برزم اندرون دل ندارد دژم
کند کشور تور زیر و زبر
به سر افسر و بادپایی به زیر
پذیره نیامد مر او را کسی
که کردی پدر بر پشین آفرین
کمینگاه را جای شایسته دید
زمین را ببوسید و کرد آفرین
تهمتن بیامد به سر بر کلاه
بر و کتف و یالش همانند من
به دریای قلزم به جوش آرد آب
چو لشکر بدیدند گشتاسپ را
وزان سوی دیگر گو اسفندیار
پشین بود از تخمهٔ کیقباد
سواران جنگی و بایسته دید
ابر شاه و بر پهلوان زمین
نشست از بر تخت نزدیک شاه
تو گویی که داننده بر زد رسن
نخارد سر از کین افراسیاب
سرافرازتر پور لهراسپ را
همی کشتشان بیمر و بیشمار
خردمند شاهی دلش پر ز داد
چو شب تیره شد تور با صدهزار
نثار و پرستنده و اسپ و پیل
سزاوار او شهریار زمین
نشانهای مادر بیابم همی
همه ساله در جوشن کین بود
پیاده همه پیش اوی آمدند
چو سالار چین دید بستور را
همی رو چنین تا فریدون شاه
بیامد کمربستهٔ کارزار
رده بر کشیده ز در تا دو میل
یکی خلعت آراست با آفرین
بدان نیز لختی بتابم همی
شب و روز در جنگ بر زین بود
پر از درد و پر آب روی آمدند
کیان زاده آن پهلوان پور را
که شاه جهان بود و زیبای گاه
شبیخون سگالیده و ساخته
یکایک همه پیش سام آورید
یکی تخت پیروزه و میشسار
گمانی برم من که او رستمست
ز گردان ایران و گردنکشان
همه پاک بردند پیشش نماز
به لشکر بگفت این که شاید بدن
همان مادرم دختر قیصرست
بپیوسته تیر و کمان آخته
سر پهلوان خیره شد کان بدید
یکی خسروی تاج گوهر نگار
که چون او بگیتی نبرده کمست
نیابد جز از گیو ازو کس نشان
که کوتاه شد رنجهای دراز
کزین سان همی نیزه داند زدن
کجا بر سر رومیان افسرست
چو آمد سپه دید بر جای خویش
پر اندیشه بنشست برسان مست
یکی دست زربفت شاهنشهی
نباید که من با پدر جنگ جوی
چنین است فرمان گردان سپهر
همانگه چو آمد به پیشش زریر
بکشت از تگینان من بیشمار
همان قیصر از سلم دارد نژاد
درفش فروزنده بر پای پیش
بکش کرده دست و سرافگنده پست
ابا یاره و طوق و با فرهی
شوم خیره روی اندر آرم بروی
بدو دارد از داد گسترده مهر
پیاده ببود و شد از رزم سیر
مگر گشت زنده زریر سوار
ز تخم فریدون با فر و داد
جز از جنگ و پیکار چاره ندید
که جایی کجا مایه چندین بود
صد از ماهرویان زرین کمر
بدو گفت هومان که در کارزار
چو از خواب گودرز بیدار شد
گرامیش را تنگ در بر گرفت
که نزد من آمد زریر از نخست
همان سلم پور فریدون گرد
خروش از میان سپه بر کشید
فرستادن زن چه آیین بود
صد از مشک مویان با زیب و فر
رسیدست رستم به من اند بار
نیایش کنان پیش دادار شد
چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت
برین سان همی تاخت باره درست
که از خسروان نام شاهی ببرد
ز گرد سواران هوا بست میغ
گراین خواسته زو پذیرم همه
صد از اسپ با زین و زرین ستام
شنیدم که در جنگ مازندران
بمالید بر خاک ریش سپید
نشستند بر تخت با مهتران
کجا رفت آن بیدرفش گزین
بگویم من و کس نگوید که نیست
چو برق درخشنده پولاد تیغ
ز من گردد آزرده شاه رمه
صد استر سیه موی و زرین لگام
چه کرد آن دلاور به گرز گران
ز شاه جهاندار شد پرامید
بزرگان ایران و کنداوران
هماکنون سوی منش خوانید هین
که بیراه بسیار و راه اندکیست
هوا را تو گفتی همی برفروخت
و گر بازگردانم از پیش زال
همه بارشان دیبهٔ خسروی
بدین رخش ماند همی رخش اوی
چو خورشید پیدا شد از پشت زاغ
زریر خجسته به گشتاسپ گفت
بخواندند و آمد دمان بیدرفش
تو آنی که پیش نیاکان من
چو الماس روی زمین را بسوخت
برآرد به کردار سیمرغ بال
ز چینی و رومی و از پهلوی
ولیکن ندارد پی و پخش اوی
برآمد به کردار زرین چراغ
که بادی همه ساله با بخت جفت
گرفته به دست آن درفش بنفش
بزرگان بیدار و پاکان من
به مغز اندرون بانگ پولاد خاست
برآورد سر گفت کاین خواسته
ببردند صد بدره دینار نیز
به شبگیر چون بردمید آفتاب
سپهبد نشست از بر تخت عاج
پدر پیر سر شد تو برنادلی
نشسته بران بارهٔ خسروی
پرستنده بودی همی با نیا
به ابر اندرون آتش و باد خاست
غلامان و پیلان آراسته
ز رنگ و ز بوی و ز هرگونه چیز
سر جنگ جویان برآمد ز خواب
بیاراست ایوان به کرسی ساج
ز دیدار پیران چرا بگسلی
بپوشیده آن جوشن پهلوی
نجویم همی زین سخن کیمیا
برآورد شاه از کمین گاه سر
برید این به گنجور دستان دهید
ز یاقوت جامی پر از مشک ناب
بپوشید سهراب خفتان رزم
پر اندیشه مر گیو را پیش خواند
به پیری ورا بخت خندان شدست
خرامید تا پیش لشکر ز شاه
بزرگی ز شاهان من یافتی
نبد تور را از دو رویه گذر
به نام مه کابلستان دهید
ز پیروزه دیگر یکی پر گلاب
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
وزان خواب چندی سخنها براند
پرستندهٔ پاک یزدان شدست
نگهبان مرز و نگهبان گاه
چو در بندگی تیز بشتافتی
عنان را بپیچید و برگاشت روی
پری روی سیندخت بر پیش سام
نوشته یکی نامهای بر حریر
بیامد خروشان بران دشت جنگ
بدو گفت فرخ پی و روز تو
فرستاد نزدیک تو تاج و گنج
گرفته همان تیغ زهر آبدار
ترا بازگویم همه هرچ هست
برآمد ز لشکر یکی های هوی
زبان کرد گویا و دل شادکام
ز مشک و ز عنبر ز عود و عبیر
به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ
همان اختر گیتی افروز تو
سزد گر نداری کنون دل به رنج
که افگنده بد آن زریر سوار
یکی گر دروغست بنمای دست
دمان از پس ایدر منوچهر شاه
چو آن هدیهها را پذیرفته دید
سپرد این به سالار گیتی فروز
ز رستم بپرسید خندان دو لب
تو تا زادی از مادر به آفرین
چنین گفت کایران سراسر تراست
بگشتند هر دو به ژوپین و تیر
که تا شاه گشتاسپ را داد تخت
رسید اندر آن نامور کینه خواه
رسیده بهی و بدی رفته دید
به نوی همه کشور نیمروز
تو گفتی که با او به هم بود شب
پر از آفرین شد سراسر زمین
سر تخت با تاج کشور تراست
سر جاودان ترک و پور زریر
میان بسته دارم به مردی و بخت
یکی نیزه انداخت بر پشت او
سه بت روی با او به یک جا بدند
چنان کز پس عهد کاووس شاه
که شب چون بدت روز چون خاستی
به فرمان یزدان خجسته سروش
ز گیتی یکی کنج ما را بس است
پس آگاه کردند زان کارزار
هرانکس که رفت از پی دین به چین
نگونسار شد خنجر از مشت او
سمن پیکر و سرو بالا بدند
نباشد بران تخت کس را کلاه
ز پیگار بر دل چه آراستی
مرا روی بنمود در خواب دوش
که تخت مهی را جز از من کس است
پس شاه را فرخ اسفندیار
بکردند زان پس برو آفرین
ز زین برگرفتش بکردار باد
گرفته یکی جام هر یک به دست
مگر نامور رستم زال را
ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین
نشسته بر ابری پر از باد و نم
برارد بیاورد پرمایه تاج
همی تاختش تا بدیشان رسید
ازان پس که ما را به گفت گرزم
بزد بر زمین داد مردی بداد
بفرمود کامد به جای نشست
خداوند شمشیر و گوپال را
بزن جنگ و بیداد را بر زمین
بشستی جهان را سراسر ز غم
همان یاره و طوق و هم تخت عاج
سر جاودان چون مر او را بدید
ببستم پدر دور کردم ز بزم
سرش را هم آنگه ز تن دور کرد
به پیش سپهبد فرو ریختند
ازان پس برو آفرین کرد شاه
نشنیم هر دو پیاده به هم
مرا دید و گفت این همه غم چراست
چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد
برافگند اسپ از میان نبرد
به لهراسپ از بند من بد رسید
دد و دام را از تنش سور کرد
همه یک به دیگر برآمیختند
که بیتو مبیناد کس پیشگاه
به می تازه داریم روی دژم
جهانی پر از کین و بینم چراست
نشست از برش تاج بر سر نهاد
بدانست کش بر سر افتاد مرد
شد از ترک روی زمین ناپدید
بیامد به لشکرگه خویش باز
چو با پهلوان کار بر ساختند
دل تاجداران به تو گرم باد
به پیش جهاندار پیمان کنیم
ازیرا که بیفر و برزست شاه
نبیرهٔ جهانجوی کاوس کی
بینداخت آن زهر خورده به روی
بیاورد جاماسپ آهنگران
به دیدار آن لشکر سرفراز
ز بیگانه خانه بپرداختند
روانت پر از شرم و آزرم باد
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
ندارد همی راه شاهان نگاه
ز گودرزیان هرک بد نیکپی
مگر کس کند زشت رخشنده روی
که ما را گشاید ز بند گران
چنین گفت سیندخت با پهلوان
فرو برد رستم ببوسید تخت
همان تا کسی دیگر آید به رزم
چو کیخسرو آید ز توران زمین
چو بهرام و چون ساوه و ریونیز
نیامد برو تیغ زهر آبدار
همان کار آهنگران دیر بود
که با رای تو پیر گردد جوان
بسیچ گذر کرد و بربست رخت
تو با من بساز و بیارای بزم
سوی دشمنان افگند رنج و کین
کسی کو سرافراز بودند نیز
گرفتش همان تیغ شاه استوار
مرا دل بر آهنگ شمشیر بود
بزرگان ز تو دانش آموختند
خروش تبیره برآمد ز شهر
دل من همی با تو مهر آورد
نبیند کس او را ز گردان نیو
به شاهی برو آفرین خواندند
زدش پهلوانی یکی بر جگر
دلم تنگ شد بانگشان بر زدم
به تو تیرگیها برافروختند
ز شادی به هرکس رسانید بهر
همی آب شرمم به چهر آورد
مگر نامور پور گودرز گیو
ورا شهریار زمین خواندند
چنان کز دگر سو برون کرد سر
تن از دست آهنگران بستدم
به مهر تو شد بسته دست بدی
بشد رستم زال و بنشست شاه
همانا که داری ز گردان نژاد
چنین کرد بخشش سپهر بلند
ببودند بر پای بسته کمر
چو آهو ز باره در افتاد و مرد
برافراختم سر ز جای نشست
به گرزت گشاده ره ایزدی
جهان کرد روشن به آیین و راه
کنی پیش من گوهر خویش یاد
که از تو گشاید غم و رنج بند
هرانکس که بودند پرخاشخو
بدید از کیان زادگان دستبرد
غل و بند بر هم شکستم به دست
گنهکار گر بود مهراب بود
به شادی بر تخت زرین نشست
بدو گفت رستم کهای نامجوی
همی نام جستی میان دو صف
چو گشتاسپ دید آن دلارای کام
فرود آمد از باره اسفندیار
گریزان شد ارجاسپ از پیش من
ز خون دلش دیده سیراب بود
همی جور و بیداد را در ببست
نبودیم هرگز بدین گفتوگوی
کنون نام جاویدت آمد به کف
فرستاد نزدیک قیصر پیام
سلیح زریر آن گزیده سوار
بران سان یکی نامدار انجمن
سر بیگناهان کابل چه کرد
زمین را ببخشید بر مهتران
ز کشتی گرفتن سخن بود دوش
که تا در جهان مردمست و سخن
کز ایران همه کام تو راست گشت
ازان جادوی پیر بیرون کشید
به مردی ببستم کمر بر میان
کجا اندر آورد باید بگرد
چو باز آمد از شهر مازندران
نگیرم فریب تو زین در مکوش
چنین نام هرگز نگردد کهن
سخنها ز اندازه اندر گذشت
سرش را ز نیمهتن اندر برید
همی رفتم از پس چو شیر ژیان
همه شهر زنده برای تواند
به طوس آن زمان داد اسپهبدی
نه من کودکم گر تو هستی جوان
زمین را همان با سپهر بلند
همی چشم دارد زریر و سپاه
نکو رنگ بارهٔ زریر و درفش
شنیدی که در هفتخوان پیش من
پرستنده و خاک پای تواند
بدو گفت از ایران بگردان بدی
به کشتی کمر بستهام بر میان
به دست تو خواهد گشادن ز بند
که آیی خرامان بدین رزمگاه
ببرد و سر بیهنر بیدرفش
چه آمد ز شیران و از اهرمن
ازان ترس کو هوش و زور آفرید
پس آنگه سپاهان به گودرز داد
بکوشیم و فرجام کار آن بود
به رنجست گنج و به نامست رنج
همه سربسر با تو پیمان کنند
سپاه کیان بانگ برداشتند
به چاره به روییندژ اندر شدم
درخشنده ناهید و هور آفرید
ورا کام و فرمان آن مرز داد
که فرمان و رای جهانبان بود
همانا که نامت به آید ز گنج
روان را به مهرت گروگان کنند
همی نعره از ابر بگذاشتند
جهانی بران گونه بر هم زدم
نیاید چنین کارش از تو پسند
وزان پس به شادی و می دست برد
بسی گشتهام در فراز و نشیب
اگر جاودانه نمانی بجای
گرت رنج ناید خرامی به دشت
که پیروز شد شاه و دشمن فگند
بجستم همه کین ایرانیان
میان را به خون ریختن در مبند
جهان را نموده بسی دستبرد
نیم مرد گفتار و بند و فریب
همی نام به زین سپنجی سرای
که کار زمانه به کام تو گشت
بشد بازآورد اسپ سمند
به خون بزرگان ببستم میان
بدو سام یل گفت با من بگوی
بزد گردن غم به شمشیر داد
بدو گفت سهراب کز مرد پیر
جهان را یکی شهریار آوری
فرستاده چون نزد قیصر رسید
شد آن شاهزاده سوار دلیر
به توران و چین آنچ من کردهام
ازان کت بپرسم بهانه مجوی
نیامد همی بر دل از مرگ یاد
نباشد سخن زین نشان دلپذیر
درخت وفا را به بار آوری
به دشت آمد و ساز لشکر بدید
سوی شاه برد آن سمند زریر
همان رنج و سختی که من بردهام
تو مهراب را کهتری گر همال
زمین گشت پر سبزه و آب و نم
مرا آرزو بد که در بسترست
بدو گفت گیو ای پدر بندهام
چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج
سر پیر جادوش بنهاد پیش
همانا ندیدست گور از پلنگ
مر آن دخت او را کجا دید زال
بیاراست گیتی چو باغ ارم
برآید به هنگام هوش از برت
بکوشم به رای تو تا زندهام
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
کشنده بکشت اینت آیین و کیش
نه از شست ملاح کام نهنگ
به روی و به موی و به خوی و خرد
توانگر شد از داد و از ایمنی
کسی کز تو ماند ستودان کند
خریدارم این را گر آید بجای
بیامد ورا تنگ در برگرفت
ز هنگام تور و فریدون گرد
به من گوی تا باکی اندر خورد
ز بد بسته شد دست اهریمنی
بپرد روان تن به زندان کند
به فرخنده نام و پی رهنمای
سخنهای دیرینه اندر گرفت
کس اندر جهان نام این دژ نبرد
ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی
به گیتی خبر شد که کاووس شاه
اگر هوش تو زیر دست منست
به ایوان شد و ساز رفتن گرفت
بدانست قیصر که گشتاسپ اوست
یکی تیره دژ بر سر کوه بود
بران سان که دیدی یکایک بگوی
ز مازندران بستد آن تاج و گاه
به فرمان یزدان بساییم دست
ز خواب پدر مانده اندر شگفت
فروزندهٔ جان لهراسپ اوست
که از برتری دور از انبوه بود
بدو گفت سیندخت کای پهلوان
بماندند یکسر همه زین شگفت
از اسپان جنگی فرود آمدند
چو خورشید رخشنده آمد پدید
فراوانش بستود و بردش نماز
چو رفتم همه بتپرستان بدند
سر پهلوانان و پشت گوان
که کاووس شاه این بزرگی گرفت
هشیوار با گبر و خود آمدند
زمین شد بسان گل شنبلید
وزانجا سوی تخت رفتند باز
سراسیمه برسان مستان بدند
یکی سخت پیمانت خواهم نخست
همه پاک با هدیه و با نثار
ببستند بر سنگ اسپ نبرد
بیامد کمربسته گیو دلیر
ازان کردهٔ خویش پوزش گرفت
به مردی من آن باره را بستدم
که لرزان شود زو بر و بوم و رست
کشیدند صف بر در شهریار
برفتند هر دو روان پر ز گرد
یکی بارکش بادپایی به زیر
بپیچید زان روزگار شگفت
بتان را همه بر زمین بر زدم
که از تو نیاید به جانم گزند
جهان چون بهشتی شد آراسته
بکشتی گرفتن برآویختند
به گودرز گفت ای جهان پهلوان
بپذرفت گفتار او شهریار
برافراختم آتش زردهشت
نه آنکس که بر من بود ارجمند
پر از داد و آگنده از خواسته
ز تن خون و خوی را فرو ریختند
دلیر و سرافراز و روشن روان
سرش را گرفت آنگهی برکنار
که با مجمر آورده بود از بهشت
مرا کاخ و ایوان آباد هست
سر آمد کنون رزم مازندران
بزد دست سهراب چون پیل مست
کمندی و اسپی مرا یار بس
بدو گفت چون تیره گردد هوا
به پیروزی دادگر یک خدای
همان گنج و خویشان و بنیاد هست
به پیش آورم جنگ هاماوران
برآوردش از جای و بنهاد پست
نشاید کشیدن بدان مرز کس
فروزیدن شمع باشد روا
به ایران چنان آمدم باز جای
چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی
به کردار شیری که بر گور نر
چو مردم برم خواستار آیدم
بر ما فرست آنک ما را گزید
که ما را به هر جای دشمن نماند
بگویم بجویم بدین آب روی
زند چنگ و گور اندر آید به سر
ازان پس مگر کارزار آیدم
که او درد و رنج فراوان کشید
به بتخانهها در برهمن نماند
نهفته همه گنج کابلستان
نشست از بر سینهٔ پیلتن
مرا دشت و کوهست یک چند جای
بشد قیصر و رنج و تشویر برد
به تنها تن خویش جستم نبرد
بکوشم رسانم به زابلستان
پر از خاک چنگال و روی و دهن
مگر پیشم آید یکی رهنمای
بس نیز بر خوی بد برشمرد
به پرخاش تیمار من کس نخورد
جزین نیز هر چیز کاندر خورد
یکی خنجری آبگون برکشید
به پیرزو بخت جهان پهلوان
به سوی کتایون فرستاد گنج
سخنها به ما بر کنون شد دراز
بیبد ز من مهتر پر خرد
همی خواست از تن سرش را برید
نیایم جز از شاد و روشن روان
یکی افسر و سرخ یاقوت پنج
اگر تشنهای جام می را فراز
گرفت آن زمان سام دستش به دست
به سهراب گفت ای یل شیرگیر
تو مر بیژن خرد را در کنار
غلام و پرستار رومی هزار
ورا نیک بنواخت و پیمان ببست
کمندافگن و گرد و شمشیرگیر
بپرور نگهدارش از روزگار
یکی طوق پر گوهر شاهوار
چو بشنید سیندخت سوگند او
دگرگونهتر باشد آیین ما
ندانم که دیدار باشد جزین
ز دینار رومی شتروار پنج
همان راست گفتار و پیوند او
جزین باشد آرایش دین ما
که داند چنین جز جهان آفرین
یکی فیلسوفی نگهبان گنج
زمین را ببوسید و بر پای خاست
کسی کاو بکشتی نبرد آورد
تو پدرود باش و مرا یاد دار
سلیح و درم داد لشکرش را
بگفت آنچه اندر نهان بود راست
سر مهتری زیر گرد آورد
روان را ز درد من آزاد دار
همان نامداران کشورش را
که من خویش ضحاکم ای پهلوان
نخستین که پشتش نهد بر زمین
چو شویی ز بهر پرستش رخان
هرانکس که بود او ز تخم بزرگ
زن گرد مهراب روشن روان
نبرد سرش گرچه باشد به کین
به من بر جهان آفرین را بخوان
وگر تیغ زن نامداری سترگ
همان مام رودابهٔ ماه روی
گرش بار دیگر به زیر آورد
مگر باشدم دادگر رهنمای
بیاراست خلعت سزاوارشان
که دستان همی جان فشاند بروی
ز افگندنش نام شیر آورد
به نزدیک آن نامور کدخدای
برافرخت پژمرده بازارشان
همه دودمان پیش یزدان پاک
بدان چاره از چنگ آن اژدها
به فرمان بیاراست و آمد برون
از اسپان تازی و برگستوان
شب تیره تا برکشد روز چاک
همی خواست کاید ز کشتن رها
پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون
ز خفتان وز جامهٔ هندوان
همی بر تو بر خواندیم آفرین
دلیر جوان سر به گفتار پیر
پدر پیر سر بود و برنا دلیر
ز دیبا و دینار و تاج و نگین
همان بر جهاندار شاه زمین
بداد و ببود این سخن دلپذیر
دهن جنگ را باز کرده چو شیر
ز تخت و ز هرگونه دیبای چین
کنون آمدم تا هوای تو چیست
یکی از دلی و دوم از زمان
ندانست کاو باز بیند پسر
فرستاده نزدیک گشتاسپ برد
ز کابل ترا دشمن و دوست کیست
سوم از جوانمردیش بیگمان
ز رفتن دلش بود زیر و زبر
یکایک به گنجور او برشمرد
اگر ما گنهکار و بدگوهریم
رها کرد زو دست و آمد به دشت
ابا این بسی آفرین گسترید
بدین پادشاهی نه اندر خوریم
چو شیری که بر پیش آهو گذشت
بران کو زمان و زمین آفرید
من اینک به پیش توام مستمند
همی کرد نخچیر و یادش نبود
کتایون چو آمد به نزدیک شاه
بکش گر کشی ور ببندی ببند
ازان کس که با او نبرد آزمود
غو کوس برخاست از بارگاه
دل بیگناهان کابل مسوز
همی دیر شد تا که هومان چو گرد
سپه سوی ایران برفتن گرفت
کجا تیره روز اندر آید به روز
بیامد بپرسیدش از هم نبرد
هوا گرد اسپان نهفتن گرفت
سخنها چو بشنید ازو پهلوان
به هومان بگفت آن کجا رفته بود
چو قیصر دو منزل بیامد به راه
زنی دید با رای و روشن روان
سخن هرچه رستم بدو گفته بود
عنان تگاور بپیچید شاه
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
بدو گفت هومان گرد ای جوان
به سوگند ازان مرز برگاشتش
میانش چو غرو و به رفتن تذرو
به سیری رسیدی همانا ز جان
به خواهش سوی روم بگذاشتش
چنین داد پاسخ که پیمان من
دریغ این بر و بازو و یال تو
وزان جایگه شد سوی روم باز
درست است اگر بگسلد جان من
میان یلی چنگ و گوپال تو
چو گشتاسپ شد سوی راه دراز
تو با کابل و هر که پیوند تست
هژبری که آورده بودی بدام
همی راند تا سوی ایران رسید
بمانید شادان دل و تندرست
رها کردی از دام و شد کار خام
به نزد دلیران و شیران رسید
بدین نیز همداستانم که زال
نگه کن کزین بیهده کارکرد
چو بشنید لهراسپ کامد زریر
ز گیتی چو رودابه جوید همال
چه آرد به پیشت به دیگر نبرد
برادرش گشتاسپ آن نره شیر
شما گرچه از گوهر دیگرید
بگفت و دل از جان او برگرفت
پذیره شدش با همه مهتران
همان تاج و اورنگ را در خورید
پرانده همی ماند ازو در شگفت
بزرگان ایران و نامآوران
چنین است گیتی وزین ننگ نیست
به لشکرگه خویش بنهاد روی
چو دید او پسر را به بر درگرفت
ابا کردگار جهان جنگ نیست
به خشم و دل از غم پر از کار اوی
ز جور فلک دست بر سر گرفت
چنان آفریند که آیدش رای
یکی داستان زد برین شهریار
فرود آمد از باره گشتاسپ زود
نمانیم و ماندیم با های های
که دشمن مدار ارچه خردست خوار
بدو آفرین کرد و زاری نمود
یکی بر فراز و یکی در نشیب
چو رستم ز دست وی آزاد شد
ز ره چو به ایوان شاهی شدند
یکی با فزونی یکی با نهیب
بسان یکی تیغ پولاد شد
چو خورشید در برج ماهی شدند
یکی از فزایش دل آراسته
خرامان بشد سوی آب روان
بدو گفت لهراسپ کز من مبین
ز کمی دل دیگری کاسته
چنان چون شده باز یابد روان
چنین بود رای جهان آفرین
یکی نامه با لابهٔ دردمند
بخورد آب و روی و سر و تن بشست
نوشته چنین بد مگر بر سرت
نبشتم به نزدیک شاه بلند
به پیش جهان آفرین شد نخست
که پردخت ماند ز تو کشورت
به نزد منوچهر شد زال زر
همی خواست پیروزی و دستگاه
بدو شادمان گشت لهراسپ شاه
چنان شد که گفتی برآورده پر
نبود آگه از بخشش هور و ماه
مر او را نشاند از بر تخت و گاه
به زین اندر آمد که زین را ندید
که چون رفت خواهد سپهر از برش
ببوسید و تاجش به سر بر نهاد
همان نعل اسپش زمین را ندید
بخواهد ربودن کلاه از سرش
همی آفرین کرد با تاج یاد
بدین زال را شاه پاسخ دهد
وزان آبخور شد به جای نبرد
بدو گفت گشتاسپ کای شهریار
چو خندان شود رای فرخ نهد
پراندیشه بودش دل و روی زرد
ابی تو مبیناد کس روزگار
که پروردهٔ مرغ بیدل شدست
همی تاخت سهراب چون پیل مست
چو مهتر کنی من ترا کهترم
از آب مژه پای در گل شدست
کمندی به بازو کمانی به دست
بکوشم که گرد ترا نسپرم
عروس ار به مهر اندرون همچو اوست
گرازان و بر گور نعرهزنان
همه نیک بادا سرانجام تو
سزد گر برآیند هر دو ز پوست
سمندش جهان و جهان راکنان
مبادا که باشیم بینام تو
یکی روی آن بچهٔ اژدها
همی ماند رستم ازو در شگفت
که گیتی نماند همی بر کسی
مرا نیز بنمای و بستان بها
ز پیگارش اندازهها برگرفت
چو ماند به تن رنج ماند بسی
بدو گفت سیندخت اگر پهلوان
چو سهراب شیراوژن او را بدید
چنین است گیهان ناپایدار
کند بنده را شاد و روشن روان
ز باد جوانی دلش بردمید
برو تخم بد تا توانی مکار
چماند به کاخ من اندر سمند
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر
همی خواهم از دادگر یک خدای
سرم بر شود به آسمان بلند
جدا مانده از زخم شیر دلیر
که چندان بمانم به گیتی به جای
به کابل چنو شهریار آوریم
که این نامهٔ شهریاران پیش
همه پیش او جان نثار آوریم
بپویندم از خوب گفتار خویش
لب سام سیندخت پرخنده دید
ازان پس تن جانور خاک راست
همه بیخ کین از دلش کنده دید
سخن گوی جان معدن پاک راست
نوندی دلاور به کردار باد
برافگند و مهراب را مژده داد
کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ
دلت شاد کن کار مهمان بسیچ
من اینک پس نامه اندر دمان
بیایم نجویم به ره بر زمان
دوم روز چون چشمهٔ آفتاب
بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب
گرانمایه سیندخت بنهاد روی
به درگاه سالار دیهیم جوی
روارو برآمد ز درگاه سام
مه بانوان خواندندش به نام
بیامد بر سام و بردش نماز
سخن گفت بااو زمانی دراز
به دستوری بازگشتن به جای
شدن شادمان سوی کابل خدای
دگر ساختن کار مهمان نو
نمودن به داماد پیمان نو
ورا سام یل گفت برگرد و رو
بگو آنچه دیدی به مهراب گو
سزاوار او خلعت آراستند
ز گنج آنچه پرمایهتر خواستند
بکابل دگر سام را هر چه بود
ز کاخ و زباغ و زکشت و درود
دگر چارپایان دوشیدنی
ز گستردنی هم ز پوشیدنی
به سیندخت بخشید و دستش بدست
گرفت و یک نیز پیمان ببست
پذیرفت مر دخت او را بزال
که باشند هر دو بشادی همال
سرافراز گردی و مردی دویست
بدو داد و گفتش که ایدر مایست
به کابل بباش و به شادی بمان
ازین پس مترس از بد بدگمان
شگفته شد آن روی پژمرده ماه
به نیک اختری برگرفتند راه