بخش ۱۷

فردوسی

بخش ۱۷

شاهنامهداستان رستم و اسفندیار
1

چو از روز رخشنده نیمی برفت

1

چو شد ساخته کار خود بر نشست

1

چو کاووس در شهر ایران رسید

1

چو خورشید تابان برآورد پر

1

چنان دید گودرز یک شب به خواب

1

چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفت

1

بدو داد پس شاه بهزاد را

1

چو از رستم اسفندیار این شنید

2

دل هر دو جنگی ز کینه بتفت

2

چو گردی به مردی میان را ببست

2

ز گرد سپه شد هوا ناپدید

2

سیه زاغ پران فرو برد سر

2

که ابری برآمد ز ایران پرآب

2

که پاسخ چرا ماندی در نهفت

2

سپه جوشن و خود پولاد را

2

بخندید و شادان دلش بردمید

3

به تدبیر یک با دگر ساختند

3

یکی ترگ رومی به سر بر نهاد

3

برآمد همی تا به خورشید جوش

3

تهمتن بپوشید ببر بیان

3

بران ابر باران خجسته سروش

3

بدو گفت گشتاسپ من پیش ازین

3

پس شاه کشته میان را ببست

3

بدو گفت ازین رنج و کردار تو

4

همه رای بیهوده انداختند

4

یکی باره زیراندرش همچو باد

4

زن و مرد شد پیش او با خروش

4

نشست از بر ژنده پیل ژیان

4

به گودرز گفتی که بگشای گوش

4

ببودم بر شاه ایران زمین

4

سیه رنگ بهزاد را برنشست

4

شنیدم همه درد و تیمار تو

5

که چون شب شود ما شبیخون کنیم

5

بیامد گرازان به درگاه سام

5

همه شهر ایران بیاراستند

5

کمندی به فتراک بر بست شست

5

چو خواهی که یابی ز تنگی رها

5

همه لشکر شاه و آن انجمن

5

خرامید تا رزمگاه سپاه

5

کنون کارهایی که من کرده‌ام

6

همه دشت و هامون پر از خون کنیم

6

نه آواز داد و نه برگفت نام

6

می و رود و رامشگران خواستند

6

یکی تیغ هندی گرفته بدست

6

وزین نامور ترک نر اژدها

6

همه آگهند از هنرهای من

6

نشسته بران خوب رنگ سیاه

6

ز گردنکشان سر برآورده‌ام

7

چو کارآگهان آگهی یافتند

7

به کار آگهان گفت تا ناگهان

7

جهان سر به سر نو شد از شاه نو

7

بیامد بران دشت آوردگاه

7

به توران یکی نامداری نوست

7

همان به که من سوی ایشان شوم

7

به پیش صف دشمنان ایستاد

7

نخستین کمر بستم از بهر دین

8

دوان زی منوچهر بشتافتند

8

بگویند با سرفراز جهان

8

ز ایران برآمد یکی ماه نو

8

نهاده به سر بر ز آهن کلاه

8

کجا نام آن شاه کیخسروست

8

بگویم همه گفته‌ها بشنوم

8

همی برکشید از جگر سرد باد

8

تهی کردم از بت‌پرستان زمین

9

رسیدند پیش منوچهر شاه

9

که آمد فرستاده‌ای کابلی

9

چو بر تخت بنشست پیروز و شاد

9

همه تلخی از بهر بیشی بود

9

ز پشت سیاوش یکی شهریار

9

برآرم ازیشان همه کام تو

9

منم گفت بستور پور زریر

9

کس از جنگجویان گیتی ندید

10

بگفتند تا برنشاند سپاه

10

به نزد سپهبد یل زابلی

10

در گنجهای کهن برگشاد

10

مبادا که با آز خویشی بود

10

هنرمند و از گوهر نامدار

10

درفشان کنم در جهان نام تو

10

پذیره نیاید مرا نره شیر

10

که از کشتگان خاک شد ناپدید

11

منوچهر بشنید و بگشاد گوش

11

ز مهراب گرد آوریده پیام

11

ز هر جای روزی‌دهان را بخواند

11

وزان روی سهراب با انجمن

11

ازین تخمه از گوهر کیقباد

11

بدو گفت قیصر تو داناتری

11

کجا باشد آن جادوی بیدرفش

11

نژاد من از تخم گشتاسپست

12

سوی چاره شد مرد بسیار هوش

12

به نزد سپهبد جهانگیر سام

12

به دیوان دینار دادن نشاند

12

همی می گسارید با رود زن

12

ز مادر سوی تور دارد نژاد

12

برین آرزو بر تواناتری

12

که بردست آن جمشیدی درفش

12

که گشتاسپ از تخم لهراسپست

13

سپه را سراسر به قارن سپرد

13

بیامد بر سام یل پرده‌دار

13

برآمد خروش از در پیلتن

13

به هومان چنین گفت کاین شیر مرد

13

چو آید به ایران پی فرخش

13

چو بشنید گشتاسپ گفتار اوی

13

چو پاسخ ندادند آزاد را

13

که لهراسپ بد پور اورند شاه

14

کمین‌گاه بگزید سالار گرد

14

بگفت و بفرمود تا داد بار

14

بزرگان لشکر شدند انجمن

14

که با من همی گردد اندر نبرد

14

ز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش

14

نشست از بر بارهٔ راه جوی

14

برانگیخت شبرنگ بهزاد را

14

که او را بدی از مهان تاج و گاه

15

ببرد از سران نامور سی‌هزار

15

فرود آمد از اسپ سیندخت و رفت

15

همه شادمان نزد شاه آمدند

15

ز بالای من نیست بالاش کم

15

میان را ببندد به کین پدر

15

بیامد به جای نشست زریر

15

بکشت از تگینان لشکر بسی

15

هم اورند از گوهر کی‌پشین

16

دلیران و گردان خنجرگزار

16

به پیش سپهبد خرامید تفت

16

بران نامور پیشگاه آمدند

16

برزم اندرون دل ندارد دژم

16

کند کشور تور زیر و زبر

16

به سر افسر و بادپایی به زیر

16

پذیره نیامد مر او را کسی

16

که کردی پدر بر پشین آفرین

17

کمین‌گاه را جای شایسته دید

17

زمین را ببوسید و کرد آفرین

17

تهمتن بیامد به سر بر کلاه

17

بر و کتف و یالش همانند من

17

به دریای قلزم به جوش آرد آب

17

چو لشکر بدیدند گشتاسپ را

17

وزان سوی دیگر گو اسفندیار

17

پشین بود از تخمهٔ کیقباد

18

سواران جنگی و بایسته دید

18

ابر شاه و بر پهلوان زمین

18

نشست از بر تخت نزدیک شاه

18

تو گویی که داننده بر زد رسن

18

نخارد سر از کین افراسیاب

18

سرافرازتر پور لهراسپ را

18

همی کشتشان بی‌مر و بی‌شمار

18

خردمند شاهی دلش پر ز داد

19

چو شب تیره شد تور با صدهزار

19

نثار و پرستنده و اسپ و پیل

19

سزاوار او شهریار زمین

19

نشانهای مادر بیابم همی

19

همه ساله در جوشن کین بود

19

پیاده همه پیش اوی آمدند

19

چو سالار چین دید بستور را

19

همی رو چنین تا فریدون شاه

20

بیامد کمربستهٔ کارزار

20

رده بر کشیده ز در تا دو میل

20

یکی خلعت آراست با آفرین

20

بدان نیز لختی بتابم همی

20

شب و روز در جنگ بر زین بود

20

پر از درد و پر آب روی آمدند

20

کیان زاده آن پهلوان پور را

20

که شاه جهان بود و زیبای گاه

21

شبیخون سگالیده و ساخته

21

یکایک همه پیش سام آورید

21

یکی تخت پیروزه و میش‌سار

21

گمانی برم من که او رستمست

21

ز گردان ایران و گردنکشان

21

همه پاک بردند پیشش نماز

21

به لشکر بگفت این که شاید بدن

21

همان مادرم دختر قیصرست

22

بپیوسته تیر و کمان آخته

22

سر پهلوان خیره شد کان بدید

22

یکی خسروی تاج گوهر نگار

22

که چون او بگیتی نبرده کمست

22

نیابد جز از گیو ازو کس نشان

22

که کوتاه شد رنجهای دراز

22

کزین سان همی نیزه داند زدن

22

کجا بر سر رومیان افسرست

23

چو آمد سپه دید بر جای خویش

23

پر اندیشه بنشست برسان مست

23

یکی دست زربفت شاهنشهی

23

نباید که من با پدر جنگ جوی

23

چنین است فرمان گردان سپهر

23

همانگه چو آمد به پیشش زریر

23

بکشت از تگینان من بی‌شمار

23

همان قیصر از سلم دارد نژاد

24

درفش فروزنده بر پای پیش

24

بکش کرده دست و سرافگنده پست

24

ابا یاره و طوق و با فرهی

24

شوم خیره روی اندر آرم بروی

24

بدو دارد از داد گسترده مهر

24

پیاده ببود و شد از رزم سیر

24

مگر گشت زنده زریر سوار

24

ز تخم فریدون با فر و داد

25

جز از جنگ و پیکار چاره ندید

25

که جایی کجا مایه چندین بود

25

صد از ماهرویان زرین کمر

25

بدو گفت هومان که در کارزار

25

چو از خواب گودرز بیدار شد

25

گرامیش را تنگ در بر گرفت

25

که نزد من آمد زریر از نخست

25

همان سلم پور فریدون گرد

26

خروش از میان سپه بر کشید

26

فرستادن زن چه آیین بود

26

صد از مشک مویان با زیب و فر

26

رسیدست رستم به من اند بار

26

نیایش کنان پیش دادار شد

26

چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت

26

برین سان همی تاخت باره درست

26

که از خسروان نام شاهی ببرد

27

ز گرد سواران هوا بست میغ

27

گراین خواسته زو پذیرم همه

27

صد از اسپ با زین و زرین ستام

27

شنیدم که در جنگ مازندران

27

بمالید بر خاک ریش سپید

27

نشستند بر تخت با مهتران

27

کجا رفت آن بیدرفش گزین

27

بگویم من و کس نگوید که نیست

28

چو برق درخشنده پولاد تیغ

28

ز من گردد آزرده شاه رمه

28

صد استر سیه موی و زرین لگام

28

چه کرد آن دلاور به گرز گران

28

ز شاه جهاندار شد پرامید

28

بزرگان ایران و کنداوران

28

هم‌اکنون سوی منش خوانید هین

28

که بی‌راه بسیار و راه اندکیست

29

هوا را تو گفتی همی برفروخت

29

و گر بازگردانم از پیش زال

29

همه بارشان دیبهٔ خسروی

29

بدین رخش ماند همی رخش اوی

29

چو خورشید پیدا شد از پشت زاغ

29

زریر خجسته به گشتاسپ گفت

29

بخواندند و آمد دمان بیدرفش

29

تو آنی که پیش نیاکان من

30

چو الماس روی زمین را بسوخت

30

برآرد به کردار سیمرغ بال

30

ز چینی و رومی و از پهلوی

30

ولیکن ندارد پی و پخش اوی

30

برآمد به کردار زرین چراغ

30

که بادی همه ساله با بخت جفت

30

گرفته به دست آن درفش بنفش

30

بزرگان بیدار و پاکان من

31

به مغز اندرون بانگ پولاد خاست

31

برآورد سر گفت کاین خواسته

31

ببردند صد بدره دینار نیز

31

به شبگیر چون بردمید آفتاب

31

سپهبد نشست از بر تخت عاج

31

پدر پیر سر شد تو برنادلی

31

نشسته بران بارهٔ خسروی

31

پرستنده بودی همی با نیا

32

به ابر اندرون آتش و باد خاست

32

غلامان و پیلان آراسته

32

ز رنگ و ز بوی و ز هرگونه چیز

32

سر جنگ جویان برآمد ز خواب

32

بیاراست ایوان به کرسی ساج

32

ز دیدار پیران چرا بگسلی

32

بپوشیده آن جوشن پهلوی

32

نجویم همی زین سخن کیمیا

33

برآورد شاه از کمین گاه سر

33

برید این به گنجور دستان دهید

33

ز یاقوت جامی پر از مشک ناب

33

بپوشید سهراب خفتان رزم

33

پر اندیشه مر گیو را پیش خواند

33

به پیری ورا بخت خندان شدست

33

خرامید تا پیش لشکر ز شاه

33

بزرگی ز شاهان من یافتی

34

نبد تور را از دو رویه گذر

34

به نام مه کابلستان دهید

34

ز پیروزه دیگر یکی پر گلاب

34

سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم

34

وزان خواب چندی سخنها براند

34

پرستندهٔ پاک یزدان شدست

34

نگهبان مرز و نگهبان گاه

34

چو در بندگی تیز بشتافتی

35

عنان را بپیچید و برگاشت روی

35

پری روی سیندخت بر پیش سام

35

نوشته یکی نامه‌ای بر حریر

35

بیامد خروشان بران دشت جنگ

35

بدو گفت فرخ پی و روز تو

35

فرستاد نزدیک تو تاج و گنج

35

گرفته همان تیغ زهر آبدار

35

ترا بازگویم همه هرچ هست

36

برآمد ز لشکر یکی های هوی

36

زبان کرد گویا و دل شادکام

36

ز مشک و ز عنبر ز عود و عبیر

36

به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ

36

همان اختر گیتی افروز تو

36

سزد گر نداری کنون دل به رنج

36

که افگنده بد آن زریر سوار

36

یکی گر دروغست بنمای دست

37

دمان از پس ایدر منوچهر شاه

37

چو آن هدیه‌ها را پذیرفته دید

37

سپرد این به سالار گیتی فروز

37

ز رستم بپرسید خندان دو لب

37

تو تا زادی از مادر به آفرین

37

چنین گفت کایران سراسر تراست

37

بگشتند هر دو به ژوپین و تیر

37

که تا شاه گشتاسپ را داد تخت

38

رسید اندر آن نامور کینه خواه

38

رسیده بهی و بدی رفته دید

38

به نوی همه کشور نیمروز

38

تو گفتی که با او به هم بود شب

38

پر از آفرین شد سراسر زمین

38

سر تخت با تاج کشور تراست

38

سر جاودان ترک و پور زریر

38

میان بسته دارم به مردی و بخت

39

یکی نیزه انداخت بر پشت او

39

سه بت روی با او به یک جا بدند

39

چنان کز پس عهد کاووس شاه

39

که شب چون بدت روز چون خاستی

39

به فرمان یزدان خجسته سروش

39

ز گیتی یکی کنج ما را بس است

39

پس آگاه کردند زان کارزار

39

هرانکس که رفت از پی دین به چین

40

نگونسار شد خنجر از مشت او

40

سمن پیکر و سرو بالا بدند

40

نباشد بران تخت کس را کلاه

40

ز پیگار بر دل چه آراستی

40

مرا روی بنمود در خواب دوش

40

که تخت مهی را جز از من کس است

40

پس شاه را فرخ اسفندیار

40

بکردند زان پس برو آفرین

41

ز زین برگرفتش بکردار باد

41

گرفته یکی جام هر یک به دست

41

مگر نامور رستم زال را

41

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین

41

نشسته بر ابری پر از باد و نم

41

برارد بیاورد پرمایه تاج

41

همی تاختش تا بدیشان رسید

41

ازان پس که ما را به گفت گرزم

42

بزد بر زمین داد مردی بداد

42

بفرمود کامد به جای نشست

42

خداوند شمشیر و گوپال را

42

بزن جنگ و بیداد را بر زمین

42

بشستی جهان را سراسر ز غم

42

همان یاره و طوق و هم تخت عاج

42

سر جاودان چون مر او را بدید

42

ببستم پدر دور کردم ز بزم

43

سرش را هم آنگه ز تن دور کرد

43

به پیش سپهبد فرو ریختند

43

ازان پس برو آفرین کرد شاه

43

نشنیم هر دو پیاده به هم

43

مرا دید و گفت این همه غم چراست

43

چو گشتاسپ تخت پدر دید شاد

43

برافگند اسپ از میان نبرد

43

به لهراسپ از بند من بد رسید

44

دد و دام را از تنش سور کرد

44

همه یک به دیگر برآمیختند

44

که بی‌تو مبیناد کس پیشگاه

44

به می تازه داریم روی دژم

44

جهانی پر از کین و بی‌نم چراست

44

نشست از برش تاج بر سر نهاد

44

بدانست کش بر سر افتاد مرد

44

شد از ترک روی زمین ناپدید

45

بیامد به لشکرگه خویش باز

45

چو با پهلوان کار بر ساختند

45

دل تاجداران به تو گرم باد

45

به پیش جهاندار پیمان کنیم

45

ازیرا که بی‌فر و برزست شاه

45

نبیرهٔ جهانجوی کاوس کی

45

بینداخت آن زهر خورده به روی

45

بیاورد جاماسپ آهنگران

46

به دیدار آن لشکر سرفراز

46

ز بیگانه خانه بپرداختند

46

روانت پر از شرم و آزرم باد

46

دل از جنگ جستن پشیمان کنیم

46

ندارد همی راه شاهان نگاه

46

ز گودرزیان هرک بد نیک‌پی

46

مگر کس کند زشت رخشنده روی

46

که ما را گشاید ز بند گران

47

چنین گفت سیندخت با پهلوان

47

فرو برد رستم ببوسید تخت

47

همان تا کسی دیگر آید به رزم

47

چو کیخسرو آید ز توران زمین

47

چو بهرام و چون ساوه و ریونیز

47

نیامد برو تیغ زهر آبدار

47

همان کار آهنگران دیر بود

48

که با رای تو پیر گردد جوان

48

بسیچ گذر کرد و بربست رخت

48

تو با من بساز و بیارای بزم

48

سوی دشمنان افگند رنج و کین

48

کسی کو سرافراز بودند نیز

48

گرفتش همان تیغ شاه استوار

48

مرا دل بر آهنگ شمشیر بود

49

بزرگان ز تو دانش آموختند

49

خروش تبیره برآمد ز شهر

49

دل من همی با تو مهر آورد

49

نبیند کس او را ز گردان نیو

49

به شاهی برو آفرین خواندند

49

زدش پهلوانی یکی بر جگر

49

دلم تنگ شد بانگشان بر زدم

50

به تو تیرگیها برافروختند

50

ز شادی به هرکس رسانید بهر

50

همی آب شرمم به چهر آورد

50

مگر نامور پور گودرز گیو

50

ورا شهریار زمین خواندند

50

چنان کز دگر سو برون کرد سر

50

تن از دست آهنگران بستدم

51

به مهر تو شد بسته دست بدی

51

بشد رستم زال و بنشست شاه

51

همانا که داری ز گردان نژاد

51

چنین کرد بخشش سپهر بلند

51

ببودند بر پای بسته کمر

51

چو آهو ز باره در افتاد و مرد

51

برافراختم سر ز جای نشست

52

به گرزت گشاده ره ایزدی

52

جهان کرد روشن به آیین و راه

52

کنی پیش من گوهر خویش یاد

52

که از تو گشاید غم و رنج بند

52

هرانکس که بودند پرخاشخو

52

بدید از کیان زادگان دستبرد

52

غل و بند بر هم شکستم به دست

53

گنهکار گر بود مهراب بود

53

به شادی بر تخت زرین نشست

53

بدو گفت رستم که‌ای نامجوی

53

همی نام جستی میان دو صف

53

چو گشتاسپ دید آن دلارای کام

53

فرود آمد از باره اسفندیار

53

گریزان شد ارجاسپ از پیش من

54

ز خون دلش دیده سیراب بود

54

همی جور و بیداد را در ببست

54

نبودیم هرگز بدین گفت‌وگوی

54

کنون نام جاویدت آمد به کف

54

فرستاد نزدیک قیصر پیام

54

سلیح زریر آن گزیده سوار

54

بران سان یکی نامدار انجمن

55

سر بیگناهان کابل چه کرد

55

زمین را ببخشید بر مهتران

55

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش

55

که تا در جهان مردمست و سخن

55

کز ایران همه کام تو راست گشت

55

ازان جادوی پیر بیرون کشید

55

به مردی ببستم کمر بر میان

56

کجا اندر آورد باید بگرد

56

چو باز آمد از شهر مازندران

56

نگیرم فریب تو زین در مکوش

56

چنین نام هرگز نگردد کهن

56

سخنها ز اندازه اندر گذشت

56

سرش را ز نیمه‌تن اندر برید

56

همی رفتم از پس چو شیر ژیان

57

همه شهر زنده برای تواند

57

به طوس آن زمان داد اسپهبدی

57

نه من کودکم گر تو هستی جوان

57

زمین را همان با سپهر بلند

57

همی چشم دارد زریر و سپاه

57

نکو رنگ بارهٔ زریر و درفش

57

شنیدی که در هفتخوان پیش من

58

پرستنده و خاک پای تواند

58

بدو گفت از ایران بگردان بدی

58

به کشتی کمر بسته‌ام بر میان

58

به دست تو خواهد گشادن ز بند

58

که آیی خرامان بدین رزمگاه

58

ببرد و سر بی‌هنر بیدرفش

58

چه آمد ز شیران و از اهرمن

59

ازان ترس کو هوش و زور آفرید

59

پس آنگه سپاهان به گودرز داد

59

بکوشیم و فرجام کار آن بود

59

به رنجست گنج و به نامست رنج

59

همه سربسر با تو پیمان کنند

59

سپاه کیان بانگ برداشتند

59

به چاره به رویین‌دژ اندر شدم

60

درخشنده ناهید و هور آفرید

60

ورا کام و فرمان آن مرز داد

60

که فرمان و رای جهانبان بود

60

همانا که نامت به آید ز گنج

60

روان را به مهرت گروگان کنند

60

همی نعره از ابر بگذاشتند

60

جهانی بران گونه بر هم زدم

61

نیاید چنین کارش از تو پسند

61

وزان پس به شادی و می دست برد

61

بسی گشته‌ام در فراز و نشیب

61

اگر جاودانه نمانی بجای

61

گرت رنج ناید خرامی به دشت

61

که پیروز شد شاه و دشمن فگند

61

بجستم همه کین ایرانیان

62

میان را به خون ریختن در مبند

62

جهان را نموده بسی دستبرد

62

نیم مرد گفتار و بند و فریب

62

همی نام به زین سپنجی سرای

62

که کار زمانه به کام تو گشت

62

بشد بازآورد اسپ سمند

62

به خون بزرگان ببستم میان

63

بدو سام یل گفت با من بگوی

63

بزد گردن غم به شمشیر داد

63

بدو گفت سهراب کز مرد پیر

63

جهان را یکی شهریار آوری

63

فرستاده چون نزد قیصر رسید

63

شد آن شاهزاده سوار دلیر

63

به توران و چین آنچ من کرده‌ام

64

ازان کت بپرسم بهانه مجوی

64

نیامد همی بر دل از مرگ یاد

64

نباشد سخن زین نشان دلپذیر

64

درخت وفا را به بار آوری

64

به دشت آمد و ساز لشکر بدید

64

سوی شاه برد آن سمند زریر

64

همان رنج و سختی که من برده‌ام

65

تو مهراب را کهتری گر همال

65

زمین گشت پر سبزه و آب و نم

65

مرا آرزو بد که در بسترست

65

بدو گفت گیو ای پدر بنده‌ام

65

چو گشتاسپ را دید بر تخت عاج

65

سر پیر جادوش بنهاد پیش

65

همانا ندیدست گور از پلنگ

66

مر آن دخت او را کجا دید زال

66

بیاراست گیتی چو باغ ارم

66

برآید به هنگام هوش از برت

66

بکوشم به رای تو تا زنده‌ام

66

نهاده به سر بر ز پیروزه تاج

66

کشنده بکشت اینت آیین و کیش

66

نه از شست ملاح کام نهنگ

67

به روی و به موی و به خوی و خرد

67

توانگر شد از داد و از ایمنی

67

کسی کز تو ماند ستودان کند

67

خریدارم این را گر آید بجای

67

بیامد ورا تنگ در برگرفت

67

ز هنگام تور و فریدون گرد

68

به من گوی تا باکی اندر خورد

68

ز بد بسته شد دست اهریمنی

68

بپرد روان تن به زندان کند

68

به فرخنده نام و پی رهنمای

68

سخنهای دیرینه اندر گرفت

68

کس اندر جهان نام این دژ نبرد

69

ز بالا و دیدار و فرهنگ اوی

69

به گیتی خبر شد که کاووس شاه

69

اگر هوش تو زیر دست منست

69

به ایوان شد و ساز رفتن گرفت

69

بدانست قیصر که گشتاسپ اوست

69

یکی تیره دژ بر سر کوه بود

70

بران سان که دیدی یکایک بگوی

70

ز مازندران بستد آن تاج و گاه

70

به فرمان یزدان بساییم دست

70

ز خواب پدر مانده اندر شگفت

70

فروزندهٔ جان لهراسپ اوست

70

که از برتری دور از انبوه بود

71

بدو گفت سیندخت کای پهلوان

71

بماندند یکسر همه زین شگفت

71

از اسپان جنگی فرود آمدند

71

چو خورشید رخشنده آمد پدید

71

فراوانش بستود و بردش نماز

71

چو رفتم همه بت‌پرستان بدند

72

سر پهلوانان و پشت گوان

72

که کاووس شاه این بزرگی گرفت

72

هشیوار با گبر و خود آمدند

72

زمین شد بسان گل شنبلید

72

وزانجا سوی تخت رفتند باز

72

سراسیمه برسان مستان بدند

73

یکی سخت پیمانت خواهم نخست

73

همه پاک با هدیه و با نثار

73

ببستند بر سنگ اسپ نبرد

73

بیامد کمربسته گیو دلیر

73

ازان کردهٔ خویش پوزش گرفت

73

به مردی من آن باره را بستدم

74

که لرزان شود زو بر و بوم و رست

74

کشیدند صف بر در شهریار

74

برفتند هر دو روان پر ز گرد

74

یکی بارکش بادپایی به زیر

74

بپیچید زان روزگار شگفت

74

بتان را همه بر زمین بر زدم

75

که از تو نیاید به جانم گزند

75

جهان چون بهشتی شد آراسته

75

بکشتی گرفتن برآویختند

75

به گودرز گفت ای جهان پهلوان

75

بپذرفت گفتار او شهریار

75

برافراختم آتش زردهشت

76

نه آنکس که بر من بود ارجمند

76

پر از داد و آگنده از خواسته

76

ز تن خون و خوی را فرو ریختند

76

دلیر و سرافراز و روشن روان

76

سرش را گرفت آنگهی برکنار

76

که با مجمر آورده بود از بهشت

77

مرا کاخ و ایوان آباد هست

77

سر آمد کنون رزم مازندران

77

بزد دست سهراب چون پیل مست

77

کمندی و اسپی مرا یار بس

77

بدو گفت چون تیره گردد هوا

77

به پیروزی دادگر یک خدای

78

همان گنج و خویشان و بنیاد هست

78

به پیش آورم جنگ هاماوران

78

برآوردش از جای و بنهاد پست

78

نشاید کشیدن بدان مرز کس

78

فروزیدن شمع باشد روا

78

به ایران چنان آمدم باز جای

79

چو ایمن شوم هر چه گویی بگوی

79

به کردار شیری که بر گور نر

79

چو مردم برم خواستار آیدم

79

بر ما فرست آنک ما را گزید

79

که ما را به هر جای دشمن نماند

80

بگویم بجویم بدین آب روی

80

زند چنگ و گور اندر آید به سر

80

ازان پس مگر کارزار آیدم

80

که او درد و رنج فراوان کشید

80

به بتخانه‌ها در برهمن نماند

81

نهفته همه گنج کابلستان

81

نشست از بر سینهٔ پیلتن

81

مرا دشت و کوهست یک چند جای

81

بشد قیصر و رنج و تشویر برد

81

به تنها تن خویش جستم نبرد

82

بکوشم رسانم به زابلستان

82

پر از خاک چنگال و روی و دهن

82

مگر پیشم آید یکی رهنمای

82

بس نیز بر خوی بد برشمرد

82

به پرخاش تیمار من کس نخورد

83

جزین نیز هر چیز کاندر خورد

83

یکی خنجری آبگون برکشید

83

به پیرزو بخت جهان پهلوان

83

به سوی کتایون فرستاد گنج

83

سخنها به ما بر کنون شد دراز

84

بیبد ز من مهتر پر خرد

84

همی خواست از تن سرش را برید

84

نیایم جز از شاد و روشن روان

84

یکی افسر و سرخ یاقوت پنج

84

اگر تشنه‌ای جام می را فراز

85

گرفت آن زمان سام دستش به دست

85

به سهراب گفت ای یل شیرگیر

85

تو مر بیژن خرد را در کنار

85

غلام و پرستار رومی هزار

86

ورا نیک بنواخت و پیمان ببست

86

کمندافگن و گرد و شمشیرگیر

86

بپرور نگهدارش از روزگار

86

یکی طوق پر گوهر شاهوار

87

چو بشنید سیندخت سوگند او

87

دگرگونه‌تر باشد آیین ما

87

ندانم که دیدار باشد جزین

87

ز دینار رومی شتروار پنج

88

همان راست گفتار و پیوند او

88

جزین باشد آرایش دین ما

88

که داند چنین جز جهان آفرین

88

یکی فیلسوفی نگهبان گنج

89

زمین را ببوسید و بر پای خاست

89

کسی کاو بکشتی نبرد آورد

89

تو پدرود باش و مرا یاد دار

89

سلیح و درم داد لشکرش را

90

بگفت آنچه اندر نهان بود راست

90

سر مهتری زیر گرد آورد

90

روان را ز درد من آزاد دار

90

همان نامداران کشورش را

91

که من خویش ضحاکم ای پهلوان

91

نخستین که پشتش نهد بر زمین

91

چو شویی ز بهر پرستش رخان

91

هرانکس که بود او ز تخم بزرگ

92

زن گرد مهراب روشن روان

92

نبرد سرش گرچه باشد به کین

92

به من بر جهان آفرین را بخوان

92

وگر تیغ زن نامداری سترگ

93

همان مام رودابهٔ ماه روی

93

گرش بار دیگر به زیر آورد

93

مگر باشدم دادگر رهنمای

93

بیاراست خلعت سزاوارشان

94

که دستان همی جان فشاند بروی

94

ز افگندنش نام شیر آورد

94

به نزدیک آن نامور کدخدای

94

برافرخت پژمرده بازارشان

95

همه دودمان پیش یزدان پاک

95

بدان چاره از چنگ آن اژدها

95

به فرمان بیاراست و آمد برون

95

از اسپان تازی و برگستوان

96

شب تیره تا برکشد روز چاک

96

همی خواست کاید ز کشتن رها

96

پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون

96

ز خفتان وز جامهٔ هندوان

97

همی بر تو بر خواندیم آفرین

97

دلیر جوان سر به گفتار پیر

97

پدر پیر سر بود و برنا دلیر

97

ز دیبا و دینار و تاج و نگین

98

همان بر جهاندار شاه زمین

98

بداد و ببود این سخن دلپذیر

98

دهن جنگ را باز کرده چو شیر

98

ز تخت و ز هرگونه دیبای چین

99

کنون آمدم تا هوای تو چیست

99

یکی از دلی و دوم از زمان

99

ندانست کاو باز بیند پسر

99

فرستاده نزدیک گشتاسپ برد

100

ز کابل ترا دشمن و دوست کیست

100

سوم از جوانمردیش بی‌گمان

100

ز رفتن دلش بود زیر و زبر

100

یکایک به گنجور او برشمرد

101

اگر ما گنهکار و بدگوهریم

101

رها کرد زو دست و آمد به دشت

101

ابا این بسی آفرین گسترید

102

بدین پادشاهی نه اندر خوریم

102

چو شیری که بر پیش آهو گذشت

102

بران کو زمان و زمین آفرید

103

من اینک به پیش توام مستمند

103

همی کرد نخچیر و یادش نبود

103

کتایون چو آمد به نزدیک شاه

104

بکش گر کشی ور ببندی ببند

104

ازان کس که با او نبرد آزمود

104

غو کوس برخاست از بارگاه

105

دل بیگناهان کابل مسوز

105

همی دیر شد تا که هومان چو گرد

105

سپه سوی ایران برفتن گرفت

106

کجا تیره روز اندر آید به روز

106

بیامد بپرسیدش از هم نبرد

106

هوا گرد اسپان نهفتن گرفت

107

سخنها چو بشنید ازو پهلوان

107

به هومان بگفت آن کجا رفته بود

107

چو قیصر دو منزل بیامد به راه

108

زنی دید با رای و روشن روان

108

سخن هرچه رستم بدو گفته بود

108

عنان تگاور بپیچید شاه

109

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

109

بدو گفت هومان گرد ای جوان

109

به سوگند ازان مرز برگاشتش

110

میانش چو غرو و به رفتن تذرو

110

به سیری رسیدی همانا ز جان

110

به خواهش سوی روم بگذاشتش

111

چنین داد پاسخ که پیمان من

111

دریغ این بر و بازو و یال تو

111

وزان جایگه شد سوی روم باز

112

درست است اگر بگسلد جان من

112

میان یلی چنگ و گوپال تو

112

چو گشتاسپ شد سوی راه دراز

113

تو با کابل و هر که پیوند تست

113

هژبری که آورده بودی بدام

113

همی راند تا سوی ایران رسید

114

بمانید شادان دل و تن‌درست

114

رها کردی از دام و شد کار خام

114

به نزد دلیران و شیران رسید

115

بدین نیز همداستانم که زال

115

نگه کن کزین بیهده کارکرد

115

چو بشنید لهراسپ کامد زریر

116

ز گیتی چو رودابه جوید همال

116

چه آرد به پیشت به دیگر نبرد

116

برادرش گشتاسپ آن نره شیر

117

شما گرچه از گوهر دیگرید

117

بگفت و دل از جان او برگرفت

117

پذیره شدش با همه مهتران

118

همان تاج و اورنگ را در خورید

118

پرانده همی ماند ازو در شگفت

118

بزرگان ایران و نام‌آوران

119

چنین است گیتی وزین ننگ نیست

119

به لشکرگه خویش بنهاد روی

119

چو دید او پسر را به بر درگرفت

120

ابا کردگار جهان جنگ نیست

120

به خشم و دل از غم پر از کار اوی

120

ز جور فلک دست بر سر گرفت

121

چنان آفریند که آیدش رای

121

یکی داستان زد برین شهریار

121

فرود آمد از باره گشتاسپ زود

122

نمانیم و ماندیم با های های

122

که دشمن مدار ارچه خردست خوار

122

بدو آفرین کرد و زاری نمود

123

یکی بر فراز و یکی در نشیب

123

چو رستم ز دست وی آزاد شد

123

ز ره چو به ایوان شاهی شدند

124

یکی با فزونی یکی با نهیب

124

بسان یکی تیغ پولاد شد

124

چو خورشید در برج ماهی شدند

125

یکی از فزایش دل آراسته

125

خرامان بشد سوی آب روان

125

بدو گفت لهراسپ کز من مبین

126

ز کمی دل دیگری کاسته

126

چنان چون شده باز یابد روان

126

چنین بود رای جهان آفرین

127

یکی نامه با لابهٔ دردمند

127

بخورد آب و روی و سر و تن بشست

127

نوشته چنین بد مگر بر سرت

128

نبشتم به نزدیک شاه بلند

128

به پیش جهان آفرین شد نخست

128

که پردخت ماند ز تو کشورت

129

به نزد منوچهر شد زال زر

129

همی خواست پیروزی و دستگاه

129

بدو شادمان گشت لهراسپ شاه

130

چنان شد که گفتی برآورده پر

130

نبود آگه از بخشش هور و ماه

130

مر او را نشاند از بر تخت و گاه

131

به زین اندر آمد که زین را ندید

131

که چون رفت خواهد سپهر از برش

131

ببوسید و تاجش به سر بر نهاد

132

همان نعل اسپش زمین را ندید

132

بخواهد ربودن کلاه از سرش

132

همی آفرین کرد با تاج یاد

133

بدین زال را شاه پاسخ دهد

133

وزان آبخور شد به جای نبرد

133

بدو گفت گشتاسپ کای شهریار

134

چو خندان شود رای فرخ نهد

134

پراندیشه بودش دل و روی زرد

134

ابی تو مبیناد کس روزگار

135

که پروردهٔ مرغ بی‌دل شدست

135

همی تاخت سهراب چون پیل مست

135

چو مهتر کنی من ترا کهترم

136

از آب مژه پای در گل شدست

136

کمندی به بازو کمانی به دست

136

بکوشم که گرد ترا نسپرم

137

عروس ار به مهر اندرون همچو اوست

137

گرازان و بر گور نعره‌زنان

137

همه نیک بادا سرانجام تو

138

سزد گر برآیند هر دو ز پوست

138

سمندش جهان و جهان راکنان

138

مبادا که باشیم بی‌نام تو

139

یکی روی آن بچهٔ اژدها

139

همی ماند رستم ازو در شگفت

139

که گیتی نماند همی بر کسی

140

مرا نیز بنمای و بستان بها

140

ز پیگارش اندازه‌ها برگرفت

140

چو ماند به تن رنج ماند بسی

141

بدو گفت سیندخت اگر پهلوان

141

چو سهراب شیراوژن او را بدید

141

چنین است گیهان ناپایدار

142

کند بنده را شاد و روشن روان

142

ز باد جوانی دلش بردمید

142

برو تخم بد تا توانی مکار

143

چماند به کاخ من اندر سمند

143

چنین گفت کای رسته از چنگ شیر

143

همی خواهم از دادگر یک خدای

144

سرم بر شود به آسمان بلند

144

جدا مانده از زخم شیر دلیر

144

که چندان بمانم به گیتی به جای

145

به کابل چنو شهریار آوریم

145

که این نامهٔ شهریاران پیش

146

همه پیش او جان نثار آوریم

146

بپویندم از خوب گفتار خویش

147

لب سام سیندخت پرخنده دید

147

ازان پس تن جانور خاک راست

148

همه بیخ کین از دلش کنده دید

148

سخن گوی جان معدن پاک راست

149

نوندی دلاور به کردار باد

150

برافگند و مهراب را مژده داد

151

کز اندیشهٔ بد مکن یاد هیچ

152

دلت شاد کن کار مهمان بسیچ

153

من اینک پس نامه اندر دمان

154

بیایم نجویم به ره بر زمان

155

دوم روز چون چشمهٔ آفتاب

156

بجنیبد و بیدار شد سر ز خواب

157

گرانمایه سیندخت بنهاد روی

158

به درگاه سالار دیهیم جوی

159

روارو برآمد ز درگاه سام

160

مه بانوان خواندندش به نام

161

بیامد بر سام و بردش نماز

162

سخن گفت بااو زمانی دراز

163

به دستوری بازگشتن به جای

164

شدن شادمان سوی کابل خدای

165

دگر ساختن کار مهمان نو

166

نمودن به داماد پیمان نو

167

ورا سام یل گفت برگرد و رو

168

بگو آنچه دیدی به مهراب گو

169

سزاوار او خلعت آراستند

170

ز گنج آنچه پرمایه‌تر خواستند

171

بکابل دگر سام را هر چه بود

172

ز کاخ و زباغ و زکشت و درود

173

دگر چارپایان دوشیدنی

174

ز گستردنی هم ز پوشیدنی

175

به سیندخت بخشید و دستش بدست

176

گرفت و یک نیز پیمان ببست

177

پذیرفت مر دخت او را بزال

178

که باشند هر دو بشادی همال

179

سرافراز گردی و مردی دویست

180

بدو داد و گفتش که ایدر مایست

181

به کابل بباش و به شادی بمان

182

ازین پس مترس از بد بدگمان

183

شگفته شد آن روی پژمرده ماه

184

به نیک اختری برگرفتند راه