بخش ۱۷ – پاسخ دادن بهرام ایرانیان را

نظامی

بخش ۱۷ - پاسخ دادن بهرام ایرانیان را

خمسههفت پیکرشمارهٔ 17
1

چونکه خواننده خواند نامه تمام

2

جوش آتش برآمد از بهرام

3

باز خود را به صد توانائی

4

داد چون زیرکان شکیبائی

5

با چنان گرمیی نکرد شتاب

6

بعد از اندیشه باز داد جواب

7

کانچه در نامه کاتبان راندند

8

گوش کردم چو نامه بر خواندند

9

گرچه کاتب نبوده چابک دست

10

پند گوینده را عیاری هست

11

آنچه بر گفته شد ز رای بلند

12

می‌پسندم که هست جای پسند

13

من که در پیش من چه خاک و چه سیم

14

سر فرو ناورم به هفت اقلیم

15

لیک ملکی که ماندم از پدران

16

عیب باشد که هست با دگران

17

گر پدر دعوی خدائی کرد

18

من خدا دوستم خرد پرورد

19

هست بسیار فرق در رگ و پوست

20

از خدا دوست تا خدائی دوست

21

من به جرم نکرده معذورم

22

کز بزهکاری پدر دورم

23

پدرم دیگر است و من دگرم

24

کان اگر سنگ بود من گهرم

25

صبح روشن ز شب پدید آید

26

لعل صافی ز سنگ می‌زاید

27

نتوان بر پدر گوائی داد

28

که خداتان از او رهائی داد

29

گر بدی کرد چون به نیکی خفت

30

از پس مرده بد نباید گفت

31

هرکجا عقل پیش رو باشد

32

بد بد گو ز بد شنو باشد

33

هرکه او در سرشت بد گهرست

34

گفتنش بد شنیدنش بترست

35

بگذرید از جنایت پدرم

36

بگذارید از آنچه بی‌خبرم

37

من اگر چشم بدنگیرد راه

38

عذر خواهم از آنچ رفت گناه

39

پیش از این گر چو غافلان خفتم

40

اینک اینک به ترک آن گفتم

41

مقبلی را که بخت یار بود

42

خفتنش تا به وقت کار بود

43

به که با خواب دیده نستیزد

44

خسبد اما به وقت برخیزد

45

خواب من گرچه بود خوابی سخت

46

از سرم هم نبود خالی بخت

47

کرد بیدار بختیم یاری

48

دادم از خواب سخت بیداری

49

بعد ازین روی در بهی دارم

50

دل ز هر غفلتی تهی دارم

51

نکنم بی‌خودی و خودکامی

52

چون شدم پخته کی کنم خامی

53

مصلحان را نظر نواز شوم

54

مصلحت را به پیش باز شوم

55

در خطای کسی نظر نکنم

56

طمع مال و قصد سر نکنم

57

از گناه گذشته نارم یاد

58

با نمودار وقت باشم شاد

59

باشما آن کنم که باید کرد

60

وز شما آن خورم که شاید خورد

61

ناورم رخنه در خزینه کس

62

دل دشمن کنم هزینه و بس

63

نیک رای از درم نباشد دور

64

بد و بد رای را کنم مهجور

65

جز به نیکان نظر نیفروزم

66

از بدآموز بدنیاموزم

67

دور دارم ز داوری آزرم

68

آن کنم کز خدای دارم شرم

69

زن و فرزند و ملک و مال همه

70

بر من ایمن‌تر از شبان و رمه

71

نان کس را به زور نگشایم

72

بلکه نانش به نان‌بر افزایم

73

نبرد دیو آرزوم از راه

74

آرزو را گرو کنم به گناه

75

ننمایم به چشم بیننده

76

آنچه نپسندد آفریننده

77

چون شه این گفت ورایها شد راست

78

پیرتر موبد از میان برخاست

79

گفت ما را تو از خداوندی

80

هم خرد بخش و هم خردمندی

81

هرچه گفتی ز رای خوب سرشت

82

خردش بر نگین دل بنوشت

83

سر تو زیبی که سروری همه را

84

سر شبان هم تو شایی این رمه را

85

تاجداری سزای گوهر تست

86

تاج با ماست لیک بر سر تست

87

زند گشتاسبی به جز تو که خواند

88

زنده‌دار کیان به جز تو که ماند

89

زند گشتاسبی به جز تو که خواند

90

زنده‌دارکیان به جز تو که ماند

91

تخمه بهمنی و دارائی

92

ازتو می‌پاید آشکارائی

93

میوه نو توئی سیامک را

94

یادگار اردشیر بابک را

95

تا کیومرث از سریر و کلاه

96

می‌رود نسبت تو شاه به شاه

97

ملک با تو به اختیاری نیست

98

در جهان جز تو تاجداری نیست

99

موبدان گر نوند و گر کهنند

100

همه از یک زبان در این سخنند

101

لیک ما بندگان در این بندیم

102

که گرفتار عهد و سوگندیم

103

با نشیننده‌ای که دارد تخت

104

دست عهدی شدست ما را سخت

105

که نخواهیم تاج بی‌سر او

106

بر نتابیم چهره از در او

107

حجتی باید استوار کنون

108

کارد آن عهد را ز عهده برون

109

تا در آیین خود خجل نشویم

110

نشکند عهد و تنگدل نشویم

111

شاه بهرام کاین جواب شنید

112

پاسخی دادشان چنانکه سزید

113

گفت عذر از شما روا نبود

114

عاقل آن به که بی وفا نبود

115

این مخالف که تخت گیر شماست

116

طفل من شد اگرچه پیر شماست

117

تاجش از سر چنان به زیر آرم

118

که یکی موی ازو نیازارم

119

گرچه موقوف نیست شاهی من

120

بر مدارا و عذر خواهی من

121

شاهم و شاهزاده تا جمشید

122

ملک میراث من سیاه و سپید

123

تاج و تخت آلتست و شاهی نه

124

آلتی خواه باش و خواهی نه

125

هرکه شد تاجدار و تخت‌نشین

126

تاج او آسمان و تخت زمین

127

تخت جمشید و تاج افریدون

128

هردو دایم نماند تا اکنون

129

هرکرا مایه بود سر به فراخت

130

از پی خویش تاج و تختی ساخت

131

من که بر تاج و تخت ره دانم

132

تیغ دارم به تیغ بستانم

133

جای من گر گرفت غداری

134

عنکبوتی تنید بر غاری

135

اژدهائی رسید بر در غار

136

وآنگه از عنکبوت خواهد بار؟

137

مور کی جنس جبرئیل بود

138

پشه کی مرد پای پیل بود

139

گور چندان زند ترانه دلیر

140

که ننالند سپید مهره شیر

141

نزد خورشید خاصه برج حمل

142

این چنین صد چراغ را چه محل

143

خر که با بالغان زبون گردد

144

چون به طفلان رسد حرون گردد

145

من به سختی به خانه دگران

146

خانه من به دست خانه بران

147

خورش خصم شهد یا شکر است

148

خورد من یا دلست یا جگر است

149

تیغ و دشنه به از جگر خوردن

150

دشنه بر ناف و تیغ برگردن

151

همه ملک عجم خزانه من

152

در عرب مانده خیلخانه من

153

گاه منذر فرستدم خوانی

154

گاه نعمان فدا کند جانی

155

نان دهانم بدین کله‌داری

156

نان خورانم بدان گنه کاری

157

من چو شیر جوان ولایت گیر

158

جای من کی رسد به روبه پیر

159

کی منم کی برد مخالف تاج

160

جز به کی‌زاده کی دهند خراج

161

هست جای کیان سزای کیان

162

جز کیان را مباد جای کیان

163

شاه مائیم و دیگران رهیند

164

ما پریم آن دیگر کسان تهیند

165

شاه باید که لشگر انگیزد

166

از سواری چه گرد برخیزد

167

می که پیر مغان ز دست نهاد

168

جز به پور مغان نشاید داد

169

نیک دانید کان چه می‌گویم

170

راست کاری و راستی جویم

171

لیک از راه نیک پیمانی

172

نز سر سرکشی و سلطانی

173

آن کنم من که وفق رای شماست

174

رای من جستن رضای شماست

175

وانکه گفتید حجتی باید

176

که بدو عهد بسته بگشاید

177

حجت آنست کز میان دو شیر

178

بهره آنرا بود که هست دلیر

179

بامدادان دو شیر غرنده

180

خورشی در شکم نیاکنده

181

وحشی تیز چنگ خشم‌آلود

182

کز دم آتشین برآرد دود

183

شیر دار آورد به میدانگاه

184

گرد بر گرد صف کشند سپاه

185

تاج شاهان ز سر به زیر نهند

186

در میان دو شرزه شیر نهند

187

هرکه تاج از دو شیر بستاند

188

خلقش آنروز تاجور داند

189

چون سخن گفته شد به رفق و به راز

190

سخن دلفریب طبع نواز

191

نامه را مهر خود نهاد بر او

192

شرح و بسطی تمام داد بر او

193

به پرستندگان خویش سپرد

194

تا برندش چنانکه باید برد

195

شه‌پرستان که مهر شه دیدند

196

وان سخنهای نغز بشنیدند

197

بازگشتند سوی خانه خویش

198

صورت شاه نو نهاده به پیش

199

گشته هریک ز مهربانی او

200

عاشق فر خسروانی او

201

همه گفتند شاه بهرامست

202

که ملک گوهر و ملک نامست

203

نتوان برخلاف او بودن

204

آفتابی به گل بر اندودن

205

تند شیریست آن نبرده سوار

206

کاژدها را کند به تیر شکار

207

چون شود تند شیر پنجه گشای

208

هیچکس پیش او ندارد پای

209

بستاند سریر و تاج به زور

210

سروران را برد به پای ستور

211

به که گرمی در او نیاموزیم

212

آتش کشته بر نیفروزیم

213

قصه شیر و برگرفتن تاج

214

به چنین شرط نیست او محتاج

215

لیکن این شیر حجتی است بزرگ

216

کاگهی ماندهد ز روبه و گرگ

217

سوی درگه شدند جمله ز راه

218

باز گفتند شرط شاه به شاه

219

نامه خواندند و حال بنمودند

220

یک سخن بر شنوده نفزودند

221

پیر تخت آزمای تاج‌پرست

222

تاج بنهاد و زیر تخت نشست

223

گفت ازان تاج و تخت بی‌زارم

224

که ازو جان به شیر بسپارم

225

به که زنده شوم ز تخت به زیر

226

تا شوم کشته در میان دو شیر

227

مرد زیرک کجا دلیر خورد

228

طعمه‌ای کز دهان شیر خورد

229

وارث مملکت به تیغ و به جام

230

هیچکس نیست جز ملک بهرام

231

وارث ملک را دهید سریر

232

صاحب افسر جوان بهست که پیر

233

من ازین شغل درکشیدم دست

234

نیستم شاه لیک شاه‌پرست

235

پاسخ آراستند ناموران

236

کای سر خسروان و تاج‌سران

237

شرط ما با تو در خداوندی

238

نیست الا بدین خردمندی

239

چون به فرمان ما شدی بر تخت

240

هم به فرمان ما رها کن رخت

241

نیست بازی ز شیر بردن تاج

242

تا چه شب بازی آورد شب داج

243

شرط او را به جای خویش آریم

244

شیر بندیم و تاج پیش آریم

245

گر بترسد سریر عاج تراست

246

ور شود کشته نیز تاج تراست

247

گر شود چیر و تاج بردارد

248

وز ولایت خراج بردارد

249

در خور تخت و آفرین باشد

250

لیک هیهات اگر چنین باشد

251

ختم قصه بر این شد آخر کار

252

کانچه شرطست نگذرد ز قرار

253

روز فردا چو در شمار آید

254

شاه با شیر در شکار آید