بخش ۱۸

فردوسی

بخش ۱۸

شاهنامهداستان رستم و اسفندیار
1

به شاه آفریدون یکی نامه کرد

1

پس آگاهی آمد سوی شهریار

1

دگر باره اسپان ببستند سخت

1

بسا رنجها کز جهان دیده‌اند

1

چو بازآورید آن گرانمایه کین

1

چنین گفت رستم به اسفندیار

2

ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد

2

که آمد ز ره زال سام سوار

2

به سر بر همی گشت بدخواه بخت

2

ز بهر بزرگی پسندیده‌اند

2

بر اسپ زریری برافگند زین

2

که کردار ماند ز ما یادگار

3

نخست از جهان آفرین کرد یاد

3

پذیره شدندش همه سرکشان

3

به کشتی گرفتن نهادند سر

3

سرانجام بستر جز از خاک نیست

3

خرامید تازان به آوردگاه

3

کنون داده باش و بشنو سخن

4

خداوند خوبی و پاکی و داد

4

که بودند در پادشاهی نشان

4

گرفتند هر دو دوال کمر

4

ازو بهره زهرست و تریاک نیست

4

به سه بهره کرد آن کیانی سپاه

4

ازین نامبردار مرد کهن

5

سپاس از جهاندار فریادرس

5

چو آمد به نزدیکی بارگاه

5

هرآنگه که خشم آورد بخت شوم

5

چو دانی که ایدر نمانی دراز

5

ازان سه یکی را به بستور داد

5

اگر من نرفتی به مازندران

6

نگیرد به سختی جز او دست کس

6

سبک نزد شاهش گشادند راه

6

کند سنگ خارا به کردار موم

6

به تارک چرا بر نهی تاج آز

6

دگر آن سپهدار فرخ‌نژاد

6

به گردن برآورده گرز گران

7

دگر آفرین بر فریدون برز

7

چو نزدیک شاه اندر آمد زمین

7

سرافراز سهراب با زور دست

7

همان آز را زیر خاک آوری

7

دگر بهره را بر برادر سپرد

7

کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس

8

خداوند تاج و خداوند گرز

8

ببوسید و بر شاه کرد آفرین

8

تو گفتی سپهر بلندش ببست

8

سرش را سر اندر مغاک آوری

8

بزرگان ایران و مردان گرد

8

شده گوش کر یکسر از بانگ کوس

9

همش داد و هم دین و هم فرهی

9

زمانی همی داشت بر خاک روی

9

غمی بود رستم ببازید چنگ

9

ترا زین جهان شادمانی بس است

9

سیم بهره را سوی خود بازداشت

9

که کندی دل و مغز دیو سپید

10

همش تاج و هم تخت شاهنشهی

10

بدو داد دل شاه آزرمجوی

10

گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

10

کجا رنج تو بهر دیگر کس است

10

که چون ابر غرنده آواز داشت

10

که دارد به بازوی خویش این امید

11

همه راستی راست از بخت اوست

11

بفرمود تا رویش از خاک خشک

11

خم آورد پشت دلیر جوان

11

تو رنجی و آسان دگر کس خورد

11

چو بستور فرخنده و پاک تن

11

سر جادوان را بکندم ز تن

12

همه فر و زیبایی از تخت اوست

12

ستردند و بر وی پراگند مشک

12

زمانه بیامد نبودش توان

12

سوی گور و تابوت تو ننگرد

12

دگر فرش آورد شمشیر زن

12

ستودان ندیدند و گور و کفن

13

رسیدم به خوبی بتوران زمین

13

بیامد بر تخت شاه ارجمند

13

زدش بر زمین بر به کردار شیر

13

برو نیز شادی سرآید همی

13

بهم ایستادند از پیش اوی

13

ز بند گران بردمش سوی تخت

14

سپه برکشیدیم و جستیم کین

14

بپرسید ازو شهریار بلند

14

بدانست کاو هم نماند به زیر

14

سرش زیر گرد اندر آید همی

14

که لشکر شکستن بدی کیش اوی

14

شد ایران بدو شاد و او نیکبخت

15

سه جنگ گران کرده شد در سه روز

15

که چون بودی ای پهلو راد مرد

15

سبک تیغ تیز از میان برکشید

15

ز روز گذر کردن اندیشه کن

15

همیدون ببستند پیمان برین

15

مرا یار در هفتخوان رخش بود

16

چه در شب چه در هور گیتی فروز

16

بدین راه دشوار با باد و گرد

16

بر شیر بیدار دل بردرید

16

پرستیدن دادگر پیشه کن

16

که گر تیغ دشمن بدرد زمین

16

که شمشیر تیزم جهان‌بخش بود

17

از ایشان شبیخون و از ماکمین

17

به فر تو گفتا همه بهتریست

17

بپیچید زانپس یکی آه کرد

17

بترس از خدا و میازار کس

17

نگردیم یک تن ازین جنگ باز

17

وزان پس که شد سوی هاماوران

18

کشیدیم و جستیم هر گونه کین

18

ابا تو همه رنج رامشگریست

18

ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

18

ره رستگاری همین است و بس

18

نداریم زین بدکنان چنگ باز

18

ببستند پایش به بند گران

19

شنیدم که ساز شبیخون گرفت

19

ازو بستد آن نامهٔ پهلوان

19

بدو گفت کاین بر من از من رسید

19

کنون ای خردمند بیدار دل

19

بر اسپان بکردند تنگ استوار

19

ببردم ز ایرانیان لشکری

20

ز بیچارگی بند افسون گرفت

20

بخندید و شد شاد و روشن روان

20

زمانه به دست تو دادم کلید

20

مشو در گمان پای درکش ز گل

20

برفتند یکدل سوی کارزار

20

به جایی که بد مهتری گر سری

21

کمین ساختم از پس پشت اوی

21

چو بر خواند پاسخ چنین داد باز

21

تو زین بیگناهی که این کوژپشت

21

ترا کردگارست پروردگار

21

چو ایشان فگندند اسپ از میان

21

بکشتم به جنگ اندرون شاهشان

22

نماندم به جز باد در مشت اوی

22

که رنجی فزودی به دل بر دراز

22

مرابرکشید و به زودی بکشت

22

توی بنده و کردهٔ کردگار

22

گوان و جوانان ایرانیان

22

تهی کردم آن نامور گاهشان

23

یکایک چو از جنگ برگاشت روی

23

ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر

23

به بازی بکویند همسال من

23

چو گردن به اندیشه زیر آوری

23

همه یکسر از جای برخاستند

23

جهاندار کاوس کی بسته بود

24

پی اندر گرفتم رسیدم بدوی

24

که بنوشت با درد دل سام پیر

24

به خاک اندر آمد چنین یال من

24

ز هستی مکن پرسش و داوری

24

جهان را به جوشن بیاراستند

24

ز رنج و ز تیمار دل خسته بود

25

بخفتانش بر نیزه بگذاشتم

25

اگر چه مرا هست ازین دل دژم

25

نشان داد مادر مرا از پدر

25

نشاید خور و خواب با آن نشست

25

ازیشان بکشتند چندان سپاه

25

بیاوردم از بند کاوس را

26

به نیرو ازان زینش برداشتم

26

برانم که نندیشم از بیش و کم

26

ز مهر اندر آمد روانم بسر

26

که خستو نباشد بیزدان که هست

26

کزان تنگ شد جای آوردگاه

26

همان گیو و گودرز و هم طوس را

27

بینداختم چون یکی اژدها

27

بسازم برآرم همه کام تو

27

هرآنگه که تشنه شدستی به خون

27

دلش کور باشد سرش بی‌خرد

27

چنان خون همی رفت بر کوه و دشت

27

به ایران بد افراسیاب آن زمان

28

بریدم سرش از تن بی‌بها

28

گر اینست فرجام آرام تو

28

بیالودی آن خنجر آبگون

28

خردمندش از مردمان نشمرد

28

کزان آسیاها به خون بربگشت

28

جهان پر ز درد از بد بدگمان

29

فرستادم اینک به نزد نیا

29

تو یک چند اندر به شادی به پای

29

زمانه به خون تو تشنه شود

29

ز هستی نشانست بر آب و خاک

29

چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش

29

به ایران کشیدم ز هاماوران

30

بسازم کنون سلم را کیمیا

30

که تا من به کارت زنم نیک رای

30

براندام تو موی دشنه شود

30

ز دانش منش را مکن در مغاک

30

ابا نامداران و مردان خویش

30

خود و شاه با لشکری بی‌کران

31

چنان چون سر ایرج شهریار

31

ببردند خوالیگران خوان زر

31

کنون گر تو در آب ماهی شوی

31

توانا و دانا و دارنده اوست

31

گو گردکش نیزه اندر نهاد

31

شب تیره تنها برفتم ز پیش

32

به تابوت زر اندر افگند خوار

32

شهنشاه بنشست با زال زر

32

و گر چون شب اندر سیاهی شوی

32

خرد را و جان را نگارنده اوست

32

بران گردگیران یبغو نژاد

32

همه نام جستم نه آرام خویش

33

به نامه درون این سخن کرد یاد

33

بفرمود تا نامداران همه

33

وگر چون ستاره شوی بر سپهر

33

جهان آفرید و مکان و زمان

33

همی دوختشان سینه‌ها باز پشت

33

چو دید آن درفشان درفش مرا

34

هیونی برافگند برسان باد

34

نشستند بر خوان شاه رمه

34

ببری ز روی زمین پاک مهر

34

پی پشهٔ خرد و پیل گران

34

چنان تا همه سرکشان را بکشت

34

به گوش آمدش بانگ رخش مرا

35

فرستاده آمد رخی پر ز شرم

35

چو از خوان خسرو بپرداختند

35

بخواهد هم از تو پدر کین من

35

چو سالار ترکان به دل گفت من

35

چو دانست خاقان که ماندند بس

35

بپردخت ایران و شد سوی چین

36

دو چشم از فریدون پر از آب گرم

36

به تخت دگر جای می‌ساختند

36

چو بیند که خاکست بالین من

36

به بیشی برآرم سر از انجمن

36

نیارد شدن پیش او هیچ‌کس

36

جهان شد پر از داد و پر آفرین

37

که چون برد خواهد سر شاه چین

37

چو می خورده شد نامور پور سام

37

ازین نامداران گردنکشان

37

چنان شاهزاده جوان را بکشت

37

سپه جنب جنبان شد و کار گشت

37

گر از یال کاوس خون آمدی

38

بریده بر شاه ایران زمین

38

نشست از بر اسپ زرین ستام

38

کسی هم برد سوی رستم نشان

38

ندانست جز گنج و شمشیر پشت

38

همی بود تا روز اندر گدشت

38

ز پشتش سیاوش چون آمدی

39

که فرزند گر سر بپیچید ز دین

39

برفت و بپیمود بالای شب

39

که سهراب کشتست و افگنده خوار

39

هم از پشت او روشن کردگار

39

همانگاه اندر گریغ اوفتاد

39

وزو شاه کیخسرو پاک و راد

40

پدر را بدو مهر افزون ز کین

40

پر اندیشه دل پر ز گفتار لب

40

ترا خواست کردن همی خواستار

40

درختی برآورد یازان به بار

40

بشد رویش اندر بیابان نهاد

40

که لهراسپ را تاج بر سر نهاد

41

گنه بس گران بود و پوزش نبرد

41

بیامد به شبگیر بسته کمر

41

چو بشنید رستم سرش خیره گشت

41

که با او بگفت آنک جز تو کس است

41

پس اندر نهادند ایرانیان

41

پدرم آن دلیر گرانمایه مرد

42

و دیگر که کین خواه او بود گرد

42

به پیش منوچهر پیروزگر

42

جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

42

که اندر جهان کردگار او بس است

42

بدان بی‌مره لشکر چینیان

42

ز ننگ اندران انجمن خاک خورد

43

بیامد فرستادهٔ شوخ روی

43

برو آفرین کرد شاه جهان

43

بپرسید زان پس که آمد به هوش

43

خداوند خورشید و کیوان و ماه

43

بکشتند زیشان به هر سو بسی

43

که لهراسپ را شاه بایست خواند

44

سر تور بنهاد در پیش اوی

44

چو برگشت بستودش اندر نهان

44

بدو گفت با ناله و با خروش

44

کزویست پیروزی و دستگاه

44

نبخشودشان ای شگفتی کسی

44

ازو در جهان نام چندین نماند

45

فریدون همی بر منوچهر بر

45

که اکنون چه داری ز رستم نشان

45

خداوند هستی و هم راستی

45

چه نازی بدین تاج گشتاسپی

46

یکی آفرین خواست از دادگر

46

که کم باد نامش ز گردنکشان

46

نخواهد ز تو کژی و کاستی

46

بدین تازه آیین لهراسپی

47

بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی

47

جز از رای و فرمان او راه نیست

47

که گوید برو دست رستم ببند

48

بکشتی مرا خیره از بدخویی

48

خور و ماه ازین دانش آگاه نیست

48

نبندد مرا دست چرخ بلند

49

ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای

49

پسر را بفرمود گودرز پیر

49

که گر چرخ گوید مراکاین نیوش

50

نجنبید یک ذره مهرت ز جای

50

به توران شدن کار را ناگریز

50

به گرز گرانش بمالم دو گوش

51

چو برخاست آواز کوس از درم

51

به فرمان او گیو بسته میان

51

من از کودکی تا شدستم کهن

52

بیامد پر از خون دو رخ مادرم

52

بیامد به کردار شیر ژیان

52

بدین گونه از کس نبردم سخن

53

همی جانش از رفتن من بخست

53

همی تاخت تا مرز توران رسید

53

مرا خواری از پوزش و خواهش است

54

یکی مهره بر بازوی من ببست

54

هر آنکس که در راه تنها بدید

54

وزین نرم گفتن مرا کاهش است

55

مرا گفت کاین از پدر یادگار

55

زبان را به ترکی بیاراستی

55

ز تیزیش خندان شد اسفندیار

56

بدار و ببین تا کی آید به کار

56

ز کیخسرو از وی نشان خواستی

56

بیازید و دستش گرفت استوار

57

کنون کارگر شد که بیکار گشت

57

چو گفتی ندارم ز شاه آگهی

57

بدو گفت کای رستم پیلتن

58

پسر پیش چشم پدر خوار گشت

58

تنش را ز جان زود کردی تهی

58

چنانی که بشنیدم از انجمن

59

همان نیز مادر به روشن روان

59

به خم کمندش بیاویختی

59

ستبرست بازوت چون ران شیر

60

فرستاد با من یکی پهلوان

60

سبک از برش خاک بربیختی

60

برو یال چون اژدهای دلیر

61

بدان تا پدر را نماید به من

61

بدان تا نداند کسی راز او

61

میان تنگ و باریک همچون پلنگ

62

سخن برگشاید به هر انجمن

62

همان نشنود نام و آواز او

62

به ویژه کجا گرز گیرد به چنگ

63

چو آن نامور پهلوان کشته شد

63

یکی را همی برد با خویشتن

63

بیفشارد چنگش میان سخن

64

مرا نیز هم روز برگشته شد

64

ورا رهنمون بود زان انجمن

64

ز برنا بخندید مرد کهن

65

کنون بند بگشای از جوشنم

65

همی رفت بیدار با او به راه

65

ز ناخن فرو ریختش آب زرد

66

برهنه نگه کن تن روشنم

66

برو راز نگشاد تا چندگاه

66

همانا نجنبید زان‌درد مرد

67

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید

67

بدو گفت روزی که اندر جهان

67

گرفت آن زمان دست مهتر به دست

68

همه جامه بر خویشتن بردرید

68

سخن پرسم از تو یکی در نهان

68

چنین گفت کای شاه یزدان‌پرست

69

همی گفت کای کشته بر دست من

69

گر ایدونک یابم ز تو راستی

69

خنک شاه گشتاسپ آن نامدار

70

دلیر و ستوده به هر انجمن

70

بشویی به دانش دل از کاستی

70

کجا پور دارد چو اسفندیار

71

همی ریخت خون و همی کند موی

71

ببخشم ترا هرچ خواهی ز من

71

خنک آنک چون تو پسر زاید او

72

سرش پر ز خاک و پر از آب روی

72

ندارم دریغ از تو پرمایه تن

72

همی فر گیتی بیفزاید او

73

بدو گفت سهراب کین بدتریست

73

چنین داد پاسخ که دانش بسست

73

همی گفت و چنگش به چنگ اندرون

74

به آب دو دیده نباید گریست

74

ولیکن پراگنده با هر کسست

74

همی داشت تا چهر او شد چو خون

75

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود

75

اگر زانک پرسیم هست آگهی

75

همان ناخنش پر ز خوناب کرد

76

چنین رفت و این بودنی کار بود

76

ز پاسخ زبان را نیابی تهی

76

سپهبد بروها پر از تاب کرد

77

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

77

بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست

77

بخندید ازو فرخ اسفندیار

78

تهمتن نیامد به لشکر ز دشت

78

بباید به من برگشادنت راست

78

چنین گفت کای رستم نامدار

79

ز لشکر بیامد هشیوار بیست

79

چنین داد پاسخ که نشنیده‌ام

79

تو امروز می خور که فردا به رزم

80

که تا اندر آوردگه کار چیست

80

چنین نام هرگز نپرسیده‌ام

80

بپیچی و یادت نیاید ز بزم

81

دو اسپ اندر آن دشت برپای بود

81

چو پاسخ چنین یافت از رهنمون

81

چو من زین زرین نهم بر سپاه

82

پر از گرد رستم دگر جای بود

82

بزد تیغ و انداختش سرنگون

82

به سر بر نهم خسروانی کلاه

83

گو پیلتن را چو بر پشت زین

83

به توران همی رفت چون بیهشان

83

به نیزه ز اسپت نهم بر زمین

84

ندیدند گردان بران دشت کین

84

مگر یابد از شاه جایی نشان

84

ازان پس نه پرخاش جویی نه کین

85

گمانشان چنان بد که او کشته شد

85

چنین تا برآمد برین هفت سال

85

دو دستت ببندم برم نزد شاه

86

سرنامداران همه گشته شد

86

میان سوده از تیغ و بند دوال

86

بگویم که من زو ندیدم گناه

87

به کاووس کی تاختند آگهی

87

خورش گور و پوشش هم از چرم گور

87

بباشیم پیشش به خواهشگری

88

که تخت مهی شد ز رستم تهی

88

گیا خوردن باره و آب شور

88

بسازیم هرگونه‌ای داوری

89

ز لشکر برآمد سراسر خروش

89

همی گشت گرد بیابان و کوه

89

رهانم ترا از غم و درد و رنج

90

زمانه یکایک برآمد به جوش

90

به رنج و به سختی و دور از گروه

90

بیابی پس از رنج خوبی و گنج

91

بفرمود کاووس تا بوق و کوس

91

چنان بد که روزی پراندیشه بود

91

بخندید رستم ز اسفندیار

92

دمیدند و آمد سپهدار طوس

92

به پیشش یکی بارور بیشه بود

92

بدو گفت سیر آیی از کارزار

93

ازان پس بدو گفت کاووس شاه

93

بدان مرغزار اندر آمد دژم

93

کجا دیده‌ای رزم جنگاوران

94

کز ایدر هیونی سوی رزمگاه

94

جهان خرم و مرد را دل به غم

94

کجا یافتی باد گرز گران

95

بتازید تا کار سهراب چیست

95

زمین سبز و چشمه پر از آب دید

95

اگر بر جزین روی گردد سپهر

96

که بر شهر ایران بباید گریست

96

همی جای آرامش و خواب دید

96

بپوشید میان دو تن روی مهر

97

اگر کشته شد رستم جنگجوی

97

فرود آمد و اسپ را برگذاشت

97

به جای می سرخ کین آوریم

98

از ایران که یارد شدن پیش اوی

98

بخفت و همی بر دل اندیشه داشت

98

کمند نبرد و کمین آوریم

99

به انبوه زخمی بباید زدن

99

همی گفت مانا که دیو پلید

99

غو کوس خواهیم از آوای رود

100

برین رزمگه بر نشاید بدن

100

بر پهلوان بد که آن خواب دید

100

به تیغ و به گوپال باشد درود

101

چو آشوب برخاست از انجمن

101

ز کیخسرو ایدر نبینم نشان

101

ببینی تو ای فرخ اسفندیار

102

چنین گفت سهراب با پیلتن

102

چه دارم همی خویشتن را کشان

102

گراییدن و گردش کارزار

103

که اکنون که روز من اندر گذشت

103

کنون گر به رزم‌اند یاران من

103

چو فردا بیایی به دشت نبرد

104

همه کار ترکان دگرگونه گشت

104

به بزم اندرون غمگساران من

104

به آورد مرد اندر آید به مرد

105

همه مهربانی بران کن که شاه

105

یکی نامجوی و یکی شادروز

105

ز باره به آغوش بردارمت

106

سوی جنگ ترکان نراند سپاه

106

مرا بخت بر گنبد افشاند گوز

106

ز میدان به نزدیک زال آرمت

107

که ایشان ز بهر مرا جنگجوی

107

همی برفشانم به خیره روان

107

نشانمت بر نامور تخت عاج

108

سوی مرز ایران نهادند روی

108

خمیدست پشتم چو خم کمان

108

نهم بر سرت بر دل‌افروز تاج

109

بسی روز را داده بودم نوید

109

همانا که خسرو ز مادر نزاد

109

کجا یافتستم من از کیقباد

110

بسی کرده بودم ز هر در امید

110

وگر زاد دادش زمانه به باد

110

به مینو همی جان او باد شاد

111

نباید که بینند رنجی به راه

111

ز جستن مرا رنج و سختیست بهر

111

گشایم در گنج و هر خواسته

112

مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

112

انوشه کسی کاو بمیرد به زهر

112

نهم پیش تو یکسر آراسته

113

نشست از بر رخش رستم چو گرد

113

سرش پر ز غم گرد آن مرغزار

113

دهم بی‌نیازی سپاه ترا

114

پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

114

همی گشت شه را کنان خواستار

114

به چرخ اندر آرم کلاه ترا

115

بیامد به پیش سپه با خروش

115

یکی چشمه‌ای دید تابان ز دور

115

ازان پس بیابم به نزدیک شاه

116

دل از کردهٔ خویش با درد و جوش

116

یکی سرو بالا دل آرام پور

116

گرازان و خندان و خرم به راه

117

چو دیدند ایرانیان روی اوی

117

یکی جام پر می گرفته به چنگ

117

به مردی ترا تاج بر سر نهم

118

همه برنهادند بر خاک روی

118

به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ

118

سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم

119

ستایش گرفتند بر کردگار

119

ز بالای او فرهٔ ایزدی

119

ازان پس ببندم کمر بر میان

120

که او زنده باز آمد از کارزار

120

پدید آمد و رایت بخردی

120

چنانچون ببستم به پیش کیان

121

چو زان گونه دیدند بر خاک سر

121

تو گفتی منوچهر بر تخت عاج

121

همه روی پالیز بی خو کنم

122

دریده برو جامه و خسته بر

122

نشستست بر سر ز پیروزه تاج

122

ز شادی تن خویش را نو کنم

123

به پرسش گرفتند کاین کار چیست

123

همی بوی مهر آمد از روی او

123

چو تو شاه باشی و من پهلوان

124

ترادل برین گونه از بهر کیست

124

همی زیب تاج آمد از موی او

124

کسی را به تن در نباشد روان

125

بگفت آن شگفتی که خود کرده بود

125

به دل گفت گیو این به جز شاه نیست

126

گرامی‌تر خود بیازرده بود

126

چنین چهره جز در خور گاه نیست

127

همه برگرفتند با او خروش

127

پیاده بدو تیز بنهاد روی

128

زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

128

چو تنگ اندر آمد گو شاه‌جوی

129

چنین گفت با سرفرازان که من

129

گره سست شد بر در رنج او

130

نه دل دارم امروز گویی نه تن

130

پدید آمد آن نامور گنج او

131

شما جنگ ترکان مجویید کس

131

چو کیخسرو از چشمه او را بدید

132

همین بد که من کردم امروز بس

132

بخندید و شادان دلش بردمید

133

چو برگشت ازان جایگه پهلوان

133

به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست

134

بیامد بر پور خسته روان

134

بدین مرز خود زین نشان نیونیست

135

بزرگان برفتند با او بهم

135

مرا کرد خواهد همی خواستار

136

چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

136

به ایران برد تا کند شهریار

137

همه لشکر از بهر آن ارجمند

137

چو آمد برش گیو بردش نماز

138

زبان برگشادند یکسر ز بند

138

بدو گفت کای نامور سرافراز

139

که درمان این کار یزدان کند

139

برانم که پور سیاوش توی

140

مگر کاین سخن بر تو آسان کند

140

ز تخم کیانی و کیخسروی

141

یکی دشنه بگرفت رستم به دست

141

چنین داد پاسخ ورا شهریار

142

که از تن ببرد سر خویش پست

142

که تو گیو گودرزی ای نامدار

143

بزرگان بدو اندر آویختند

143

بدو گفت گیو ای سر راستان

144

ز مژگان همی خون فرو ریختند

144

ز گودرز با تو که زد داستان

145

بدو گفت گودرز کاکنون چه سود

145

ز کشواد و گیوت که داد آگهی

146

که از روی گیتی برآری تو دود

146

که با خرمی بادی و فرهی

147

تو بر خویشتن گر کنی صدگزند

147

بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد

148

چه آسانی آید بدان ارجمند

148

مرا مادر این از پدر یاد کرد

149

اگر ماند او را به گیتی زمان

149

که از فر یزدان گشادی سخن

150

بماند تو بی‌رنج با او بمان

150

بدانگه که اندرزش آمد به بن

151

وگر زین جهان این جوان رفتنیست

151

همی گفت با نامور مادرم

152

به گیتی نگه کن که جاوید کیست

152

کز ایدر چه آید ز بد بر سرم

153

شکاریم یکسر همه پیش مرگ

153

سرانجام کیخسرو آید پدید

154

سری زیر تاج و سری زیر ترگ

154

بجا آورد بندها را کلید

155

بدانگه که گردد جهاندار نیو

156

ز ایران بیاید سرافراز گیو

157

مر او را سوی تخت ایران برد

158

بر نامداران و شیران برد

159

جهان را به مردی به پای آورد

160

همان کین ما را بجای آورد

161

بدو گفت گیو ای سر سرکشان

162

ز فر بزرگی چه داری نشان

163

نشان سیاوش پدیدار بود

164

چو بر گلستان نقطهٔ قار بود

165

تو بگشای و بنمای بازو به من

166

نشان تو پیداست بر انجمن

167

برهنه تن خویش بنمود شاه

168

نگه کرد گیو آن نشان سیاه

169

که میراث بود از گه کیقباد

170

درستی بدان بد کیان را نژاد

171

چو گیو آن نشان دید بردش نماز

172

همی ریخت آب و همی گفت راز

173

گرفتش به بر شهریار زمین

174

ز شادی برو بر گرفت آفرین

175

از ایران بپرسید و ز تخت و گاه

176

ز گودرز وز رستم نیک‌خواه

177

بدو گفت گیو ای جهاندار کی

178

سرافراز و بیدار و فرخنده پی

179

جهاندار دارندهٔ خوب و زشت

180

مراگر نمودی سراسر بهشت

181

همان هفت کشور به شاهنشهی

182

نهاد بزرگی و تاج مهی

183

نبودی دل من بدین خرمی

184

که روی تو دیدم به توران ز می

185

که داند به گیتی که من زنده‌ام

186

به خاکم و گر بتش افگنده‌ام

187

سپاس از جهاندار کاین رنج سخت

188

به شادی و خوبی سرآورد بخت

189

برفتند زان بیشه هر دو به راه

190

بپرسید خسرو ز کاووس شاه

191

وزان هفت ساله غم و درد او

192

ز گستردن و خواب وز خورد او

193

همی گفت با شاه یکسر سخن

194

که دادار گیتی چه افگند بن

195

همان خواب گودرز و رنج دراز

196

خور و پوشش و درد و آرام و ناز

197

ز کاووس کش سال بفگند فر

198

ز درد پسر گشت بی پای و پر

199

ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی

200

سراسر به ویرانی آورد روی

201

دل خسرو از درد و رنجش بسوخت

202

به کردار آتش رخش برفروخت

203

بدو گفت کاکنون ز رنج دراز

204

ترا بردهد بخت آرام و ناز

205

مرا چون پدر باش و با کس مگوی

206

ببین تا زمانه چه آرد به روی

207

سپهبد نشست از بر اسپ گیو

208

پیاده همی رفت بر پیش نیو

209

یکی تیغ هندی گرفته به چنگ

210

هر آنکس که پیش آمدی بی‌درنگ

211

زدی گیو بیدار دل گردنش

212

به زیر گل و خاک کردی تنش

213

برفتند سوی سیاووش گرد

214

چو آمد دو تن را دل و هوش گرد

215

فرنگیس را نیز کردند یار

216

نهانی بران بر نهادند کار

217

که هر سه به راه اندر آرند روی

218

نهان از دلیران پرخاشجوی

219

فرنگیس گفت ار درنگ آوریم

220

جهان بر دل خویش تنگ آوریم

221

ازین آگهی یابد افراسیاب

222

نسازد بخورد و نیازد به خواب

223

بیاید به کردار دیو سپید

224

دل از جان شیرین شود ناامید

225

یکی را ز ما زنده اندر جهان

226

نبیند کسی آشکار و نهان

227

جهان پر ز بدخواه و پردشمنست

228

همه مرز ما جای آهرمنست

229

تو ای بافرین شاه فرزند من

230

نگر تا نیوشی یکی پند من

231

که گر آگهی یابد آن مرد شوم

232

برانگیزد آتش ز آباد بوم

233

یکی مرغزارست ز ایدر نه دور

234

به یکسو ز راه سواران تور

235

همان جویبارست و آب روان

236

که از دیدنش تازه گردد روان

237

تو بر گیر زین و لگام سیاه

238

برو سوی آن مرغزاران پگاه

239

چو خورشید بر تیغ گنبد شود

240

گه خواب و خورد سپهبد شود

241

گله هرچ هست اندر آن مرغزار

242

به آبشخور آید سوی جویبار

243

به بهزاد بنمای زین و لگام

244

چو او رام گردد تو بگذار گام

245

چو آیی برش نیک بنمای چهر

246

بیارای و ببسای رویش به مهر

247

سیاوش چو گشت از جهان ناامید

248

برو تیره شد روی روز سپید

249

چنین گفت شبرنگ بهزاد را

250

که فرمان مبر زین سپس باد را

251

همی باش بر کوه و در مرغزار

252

چو کیخسرو آید ترا خواستار

253

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

254

ز دشمن زمین را به نعلت بروب

255

نشست از بر اسپ سالار نیو

256

پیاده همی رفت بر پیش گیو

257

بدان تند بالا نهادند روی

258

چنان چون بود مردم چاره‌جوی

259

فسیله چو آمد به تنگی فراز

260

بخوردند سیراب و گشتند باز

261

نگه کرد بهزاد و کی را بدید

262

یکی باد سرد از جگر برکشید

263

بدید آن نشست سیاوش پلنگ

264

رکیب دراز و جناغ خدنگ

265

همی داشت در آبخور پای خویش

266

از آنجا که بد دست ننهاد پیش

267

چو کیخسرو او را به آرام یافت

268

بپویید و با زین سوی او شتافت

269

بمالید بر چشم او دست و روی

270

بر و یال ببسود و بشخود موی

271

لگامش بدو داد و زین بر نهاد

272

بسی از پدر کرد با درد یاد

273

چو بنشست بر باره بفشارد ران

274

برآمد ز جا آن هیون گران

275

به کردار باد هوا بردمید

276

بپرید وز گیو شد ناپدید

277

غمی شد دل گیو و خیره بماند

278

بدان خیرگی نام یزدان بخواند

279

همی گفت کاهرمن چاره‌جوی

280

یکی بارگی گشت و بنمود روی

281

کنون جان خسرو شد و رنج من

282

همین رنج بد در جهان گنج من

283

چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه

284

گران کرد باز آن عنان سیاه

285

همی بود تاپیش او رفت گیو

286

چنین گفت بیدار دل شاه نیو

287

که شاید که اندیشهٔ پهلوان

288

کنم آشکارا به روشن روان

289

بدو گفت گیو ای شه سرفراز

290

سزد کاشکارا بود بر تو راز

291

تو از ایزدی فر و برز کیان

292

به موی اندر آیی ببینی میان

293

بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد

294

یکی بر دل اندیشه آمدت یاد

295

چنین بود اندیشهٔ پهلوان

296

که اهریمن آمد بر این جوان

297

کنون رفت و رنج مرا باد کرد

298

دل شاد من سخت ناشاد کرد

299

ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو

300

همی آفرین خواند بر شاه نیو

301

که روز و شبان بر تو فرخنده باد

302

سر بدسگالان تو کنده باد

303

که با برز و اورندی و رای و فر

304

ترا داد داور هنر با گهر

305

ز بالا به ایوان نهادند روی

306

پراندیشه مغز و روان راه‌جوی

307

چو نزد فرنگیس رفتند باز

308

سخن رفت چندی ز راه دارز

309

بدان تا نهانی بود کارشان

310

نباشد کسی آگه از رازشان

311

فرنگیس چون روی بهزاد دید

312

شد از آب دیده رخش ناپدید

313

دو رخ را به یال و برش بر نهاد

314

ز درد سیاوش بسی کرد یاد

315

چو آب دو دیده پراگنده کرد

316

سبک سر سوی گنج آگنده کرد

317

به ایوان یکی گنج بودش نهان

318

نبد زان کسی آگه اندر جهان

319

یکی گنج آگنده دینار بود

320

زره بود و یاقوت بسیار بود

321

همان گنج گوپال و برگستوان

322

همان خنجر و تیغ و گرز گران

323

در گنج بگشاد پیش پسر

324

پر از خون رخ از درد خسته جگر

325

چنین گفت با گیو کای برده رنج

326

ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج

327

ز دینار وز گوهر شاهوار

328

ز یاقوت وز تاج گوهرنگار

329

ببوسید پیشش زمین پهلوان

330

بدو گفت کای مهتر بانوان

331

همه پاسبانیم و گنج آن تست

332

فدی کردن جان و رنج آن تست

333

زمین از تو گردد بهار بهشت

334

سپهر از تو زاید همی خوب و زشت

335

جهان پیش فرزند تو بنده باد

336

سر بدسگالانش افگنده باد

337

چو افتاد بر خواسته چشم گیو

338

گزین کرد درع سیاووش نیو

339

ز گوهر که پرمایه‌تر یافتند

340

ببردند چندانک برتافتند

341

همان ترگ و پرمایه برگستوان

342

سلیحی که بود از در پهلوان

343

سر گنج را شاه کرد استوار

344

به راه بیابان برآراست کار

345

چو این کرده شد برنهادند زین

346

بران باد پایان باآفرین

347

فرنگیس ترگی به سر بر نهاد

348

برفتند هر سه به کردار باد

349

سران سوی ایران نهادند گرم

350

نهانی چنان چون بود نرم نرم

351

بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی

352

که خسرو به ایران نهادست روی

353

نماند این سخن یک زمان در نهفت

354

کس آمد به نزدیک پیران بگفت

355

که آمد ز ایران سرافراز گیو

356

به نزدیک بیدار دل شاه نیو

357

سوی شهر ایران نهادند روی

358

فرنگیس و شاه و گو جنگ‌جوی

359

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

360

بلرزید برسان برگ درخت

361

ز گردان گزین کرد کلباد را

362

چو نستیهن و گرد پولاد را

363

بفرمود تا ترک سیصد سوار

364

برفتند تازان بران کارزار

365

سر گیو بر نیزه سازید گفت

366

فرنگیس را خاک باید نهفت

367

ببندید کیخسرو شوم را

368

بداختر پی او بر و بوم را

369

سپاهی برین گونه گرد و جوان

370

برفتند بیدار دو پهلوان

371

فرنگیس با رنج دیده پسر

372

به خواب اندر آورده بودند سر

373

ز پیمودن راه و رنج شبان

374

جهانجوی را گیو بد پاسبان

375

دو تن خفته و گیو با رنج و خشم

376

به راه سواران نهاده دو چشم

377

به برگستوان اندرون اسپ گیو

378

چنان چون بود ساز مردان نیو

379

زره در بر و بر سرش بود ترگ

380

دل ارغنده و تن نهاده به مرگ

381

چو از دور گرد سپه را بدید

382

بزد دست و تیغ از میان برکشید

383

خروشی برآورد برسان ابر

384

که تاریک شد مغز و چشم هژبر

385

میان سواران بیامد چو گرد

386

ز پرخاش او خاک شد لاژورد

387

زمانی به خنجر زمانی به گرز

388

همی ریخت آهن ز بالای برز

389

ازان زخم گوپال گیو دلیر

390

سران را همی شد سر از جنگ سیر

391

دل گیو خندان شد از زور خشم

392

که چون چشمه بودیش دریا به چشم

393

ازان پس گرفتندش اندر میان

394

چنان لشکری همچو شیر ژیان

395

ز نیزه نیستان شد آوردگاه

396

بپوشید دیدار خورشید و ماه

397

غمی شد دل شیر در نیستان

398

ز خون نیستان کرد چون میستان

399

ازیشان بیفگند بسیار گیو

400

ستوه آمدند آن سواران ز نیو

401

به نستیهن گرد کلباد گفت

402

که این کوه خاراست نه یال و سفت

403

همه خسته و بسته گشتند باز

404

به نزدیک پیران گردن فراز

405

همه غار و هامون پر از کشته بود

406

ز خون خاک چون ارغوان گشته بود

407

چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر

408

پر از خون بر و چنگ برسان شیر

409

بدو گفت کای شاه دل شاد دار

410

خرد را ز اندیشه آزاد دار

411

یکی لشکر آمد بر ما به جنگ

412

چو کلباد و نستیهن تیز چنگ

413

چنان بازگشتند آن کس که زیست

414

که بر یال و برشان بباید گریست

415

گذشته ز رستم به ایران سوار

416

ندانم که با من کند کارزار

417

ازو شاد شد خسرو پاک‌دین

418

ستودش فراوان و کرد آفرین

419

بخوردند چیزی کجا یافتند

420

سوی راه بی راه بشتافتند

421

چو ترکان به نزدیک پیران شدند

422

چنان خسته و زار و گریان شدند

423

برآشفت پیران به کلباد گفت

424

که چونین شگفتی نشاید نهفت

425

چه کردید با گیو و خسرو کجاست

426

سخن بر چه سانست برگوی راست

427

بدو گفت کلباد کای پهلوان

428

به پیش تو گر برگشایم زبان

429

که گیو دلاور به گردان چه کرد

430

دلت سیر گردد به دشت نبرد

431

فراوان به لشکر مرا دیده‌ای

432

نبرد مرا هم پسندیده‌ای

433

همانا که گوپال بیش از هزار

434

گرفتی ز دست من آن نامدار

435

سرش ویژه گفتی که سندان شدست

436

بر و ساعدش پیل دندان شدست

437

من آورد رستم بسی دیده‌ام

438

ز جنگ آوران نیز بشنیده‌ام

439

به زخمش ندیدم چنین پایدار

440

نه در کوشش و پیچش کارزار

441

همی هر زمان تیز و جوشان بدی

442

به نوی چو پیلی خروشان بدی

443

برآشفت پیران بدو گفت بس

444

که ننگست ازین یاد کردن به کس

445

نه از یک سوارست چندین سخن

446

تو آهنگ آورد مردان مکن

447

تو رفتی و نستیهن نامور

448

سپاهی به کردار شیران نر

449

کنون گیو را ساختی پیل مست

450

میان یلان گشت نام تو پست

451

چو زین یابد افراسیاب آگهی

452

بیندازد آن تاج شاهنشهی

453

که دو پهلوان دلیر و سوار

454

چنین لشکری از در کارزار

455

ز پیش سواری نمودید پشت

456

بسی از دلیران ترکان بکشت

457

گواژه بسی باشدت بافسوس

458

نه مرد نبردی و گوپال و کوس