فردوسی
بخش ۱۸
به شاه آفریدون یکی نامه کرد
پس آگاهی آمد سوی شهریار
دگر باره اسپان ببستند سخت
بسا رنجها کز جهان دیدهاند
چو بازآورید آن گرانمایه کین
چنین گفت رستم به اسفندیار
ز مشک و ز عنبر سر خامه کرد
که آمد ز ره زال سام سوار
به سر بر همی گشت بدخواه بخت
ز بهر بزرگی پسندیدهاند
بر اسپ زریری برافگند زین
که کردار ماند ز ما یادگار
نخست از جهان آفرین کرد یاد
پذیره شدندش همه سرکشان
به کشتی گرفتن نهادند سر
سرانجام بستر جز از خاک نیست
خرامید تازان به آوردگاه
کنون داده باش و بشنو سخن
خداوند خوبی و پاکی و داد
که بودند در پادشاهی نشان
گرفتند هر دو دوال کمر
ازو بهره زهرست و تریاک نیست
به سه بهره کرد آن کیانی سپاه
ازین نامبردار مرد کهن
سپاس از جهاندار فریادرس
چو آمد به نزدیکی بارگاه
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم
چو دانی که ایدر نمانی دراز
ازان سه یکی را به بستور داد
اگر من نرفتی به مازندران
نگیرد به سختی جز او دست کس
سبک نزد شاهش گشادند راه
کند سنگ خارا به کردار موم
به تارک چرا بر نهی تاج آز
دگر آن سپهدار فرخنژاد
به گردن برآورده گرز گران
دگر آفرین بر فریدون برز
چو نزدیک شاه اندر آمد زمین
سرافراز سهراب با زور دست
همان آز را زیر خاک آوری
دگر بهره را بر برادر سپرد
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس
خداوند تاج و خداوند گرز
ببوسید و بر شاه کرد آفرین
تو گفتی سپهر بلندش ببست
سرش را سر اندر مغاک آوری
بزرگان ایران و مردان گرد
شده گوش کر یکسر از بانگ کوس
همش داد و هم دین و هم فرهی
زمانی همی داشت بر خاک روی
غمی بود رستم ببازید چنگ
ترا زین جهان شادمانی بس است
سیم بهره را سوی خود بازداشت
که کندی دل و مغز دیو سپید
همش تاج و هم تخت شاهنشهی
بدو داد دل شاه آزرمجوی
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
کجا رنج تو بهر دیگر کس است
که چون ابر غرنده آواز داشت
که دارد به بازوی خویش این امید
همه راستی راست از بخت اوست
بفرمود تا رویش از خاک خشک
خم آورد پشت دلیر جوان
تو رنجی و آسان دگر کس خورد
چو بستور فرخنده و پاک تن
سر جادوان را بکندم ز تن
همه فر و زیبایی از تخت اوست
ستردند و بر وی پراگند مشک
زمانه بیامد نبودش توان
سوی گور و تابوت تو ننگرد
دگر فرش آورد شمشیر زن
ستودان ندیدند و گور و کفن
رسیدم به خوبی بتوران زمین
بیامد بر تخت شاه ارجمند
زدش بر زمین بر به کردار شیر
برو نیز شادی سرآید همی
بهم ایستادند از پیش اوی
ز بند گران بردمش سوی تخت
سپه برکشیدیم و جستیم کین
بپرسید ازو شهریار بلند
بدانست کاو هم نماند به زیر
سرش زیر گرد اندر آید همی
که لشکر شکستن بدی کیش اوی
شد ایران بدو شاد و او نیکبخت
سه جنگ گران کرده شد در سه روز
که چون بودی ای پهلو راد مرد
سبک تیغ تیز از میان برکشید
ز روز گذر کردن اندیشه کن
همیدون ببستند پیمان برین
مرا یار در هفتخوان رخش بود
چه در شب چه در هور گیتی فروز
بدین راه دشوار با باد و گرد
بر شیر بیدار دل بردرید
پرستیدن دادگر پیشه کن
که گر تیغ دشمن بدرد زمین
که شمشیر تیزم جهانبخش بود
از ایشان شبیخون و از ماکمین
به فر تو گفتا همه بهتریست
بپیچید زانپس یکی آه کرد
بترس از خدا و میازار کس
نگردیم یک تن ازین جنگ باز
وزان پس که شد سوی هاماوران
کشیدیم و جستیم هر گونه کین
ابا تو همه رنج رامشگریست
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
ره رستگاری همین است و بس
نداریم زین بدکنان چنگ باز
ببستند پایش به بند گران
شنیدم که ساز شبیخون گرفت
ازو بستد آن نامهٔ پهلوان
بدو گفت کاین بر من از من رسید
کنون ای خردمند بیدار دل
بر اسپان بکردند تنگ استوار
ببردم ز ایرانیان لشکری
ز بیچارگی بند افسون گرفت
بخندید و شد شاد و روشن روان
زمانه به دست تو دادم کلید
مشو در گمان پای درکش ز گل
برفتند یکدل سوی کارزار
به جایی که بد مهتری گر سری
کمین ساختم از پس پشت اوی
چو بر خواند پاسخ چنین داد باز
تو زین بیگناهی که این کوژپشت
ترا کردگارست پروردگار
چو ایشان فگندند اسپ از میان
بکشتم به جنگ اندرون شاهشان
نماندم به جز باد در مشت اوی
که رنجی فزودی به دل بر دراز
مرابرکشید و به زودی بکشت
توی بنده و کردهٔ کردگار
گوان و جوانان ایرانیان
تهی کردم آن نامور گاهشان
یکایک چو از جنگ برگاشت روی
ولیکن بدین نامهٔ دلپذیر
به بازی بکویند همسال من
چو گردن به اندیشه زیر آوری
همه یکسر از جای برخاستند
جهاندار کاوس کی بسته بود
پی اندر گرفتم رسیدم بدوی
که بنوشت با درد دل سام پیر
به خاک اندر آمد چنین یال من
ز هستی مکن پرسش و داوری
جهان را به جوشن بیاراستند
ز رنج و ز تیمار دل خسته بود
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
اگر چه مرا هست ازین دل دژم
نشان داد مادر مرا از پدر
نشاید خور و خواب با آن نشست
ازیشان بکشتند چندان سپاه
بیاوردم از بند کاوس را
به نیرو ازان زینش برداشتم
برانم که نندیشم از بیش و کم
ز مهر اندر آمد روانم بسر
که خستو نباشد بیزدان که هست
کزان تنگ شد جای آوردگاه
همان گیو و گودرز و هم طوس را
بینداختم چون یکی اژدها
بسازم برآرم همه کام تو
هرآنگه که تشنه شدستی به خون
دلش کور باشد سرش بیخرد
چنان خون همی رفت بر کوه و دشت
به ایران بد افراسیاب آن زمان
بریدم سرش از تن بیبها
گر اینست فرجام آرام تو
بیالودی آن خنجر آبگون
خردمندش از مردمان نشمرد
کزان آسیاها به خون بربگشت
جهان پر ز درد از بد بدگمان
فرستادم اینک به نزد نیا
تو یک چند اندر به شادی به پای
زمانه به خون تو تشنه شود
ز هستی نشانست بر آب و خاک
چو ارجاسپ آن دید کامدش پیش
به ایران کشیدم ز هاماوران
بسازم کنون سلم را کیمیا
که تا من به کارت زنم نیک رای
براندام تو موی دشنه شود
ز دانش منش را مکن در مغاک
ابا نامداران و مردان خویش
خود و شاه با لشکری بیکران
چنان چون سر ایرج شهریار
ببردند خوالیگران خوان زر
کنون گر تو در آب ماهی شوی
توانا و دانا و دارنده اوست
گو گردکش نیزه اندر نهاد
شب تیره تنها برفتم ز پیش
به تابوت زر اندر افگند خوار
شهنشاه بنشست با زال زر
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
خرد را و جان را نگارنده اوست
بران گردگیران یبغو نژاد
همه نام جستم نه آرام خویش
به نامه درون این سخن کرد یاد
بفرمود تا نامداران همه
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
جهان آفرید و مکان و زمان
همی دوختشان سینهها باز پشت
چو دید آن درفشان درفش مرا
هیونی برافگند برسان باد
نشستند بر خوان شاه رمه
ببری ز روی زمین پاک مهر
پی پشهٔ خرد و پیل گران
چنان تا همه سرکشان را بکشت
به گوش آمدش بانگ رخش مرا
فرستاده آمد رخی پر ز شرم
چو از خوان خسرو بپرداختند
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو سالار ترکان به دل گفت من
چو دانست خاقان که ماندند بس
بپردخت ایران و شد سوی چین
دو چشم از فریدون پر از آب گرم
به تخت دگر جای میساختند
چو بیند که خاکست بالین من
به بیشی برآرم سر از انجمن
نیارد شدن پیش او هیچکس
جهان شد پر از داد و پر آفرین
که چون برد خواهد سر شاه چین
چو می خورده شد نامور پور سام
ازین نامداران گردنکشان
چنان شاهزاده جوان را بکشت
سپه جنب جنبان شد و کار گشت
گر از یال کاوس خون آمدی
بریده بر شاه ایران زمین
نشست از بر اسپ زرین ستام
کسی هم برد سوی رستم نشان
ندانست جز گنج و شمشیر پشت
همی بود تا روز اندر گدشت
ز پشتش سیاوش چون آمدی
که فرزند گر سر بپیچید ز دین
برفت و بپیمود بالای شب
که سهراب کشتست و افگنده خوار
هم از پشت او روشن کردگار
همانگاه اندر گریغ اوفتاد
وزو شاه کیخسرو پاک و راد
پدر را بدو مهر افزون ز کین
پر اندیشه دل پر ز گفتار لب
ترا خواست کردن همی خواستار
درختی برآورد یازان به بار
بشد رویش اندر بیابان نهاد
که لهراسپ را تاج بر سر نهاد
گنه بس گران بود و پوزش نبرد
بیامد به شبگیر بسته کمر
چو بشنید رستم سرش خیره گشت
که با او بگفت آنک جز تو کس است
پس اندر نهادند ایرانیان
پدرم آن دلیر گرانمایه مرد
و دیگر که کین خواه او بود گرد
به پیش منوچهر پیروزگر
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
که اندر جهان کردگار او بس است
بدان بیمره لشکر چینیان
ز ننگ اندران انجمن خاک خورد
بیامد فرستادهٔ شوخ روی
برو آفرین کرد شاه جهان
بپرسید زان پس که آمد به هوش
خداوند خورشید و کیوان و ماه
بکشتند زیشان به هر سو بسی
که لهراسپ را شاه بایست خواند
سر تور بنهاد در پیش اوی
چو برگشت بستودش اندر نهان
بدو گفت با ناله و با خروش
کزویست پیروزی و دستگاه
نبخشودشان ای شگفتی کسی
ازو در جهان نام چندین نماند
فریدون همی بر منوچهر بر
که اکنون چه داری ز رستم نشان
خداوند هستی و هم راستی
چه نازی بدین تاج گشتاسپی
یکی آفرین خواست از دادگر
که کم باد نامش ز گردنکشان
نخواهد ز تو کژی و کاستی
بدین تازه آیین لهراسپی
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی
جز از رای و فرمان او راه نیست
که گوید برو دست رستم ببند
بکشتی مرا خیره از بدخویی
خور و ماه ازین دانش آگاه نیست
نبندد مرا دست چرخ بلند
ز هر گونهای بودمت رهنمای
پسر را بفرمود گودرز پیر
که گر چرخ گوید مراکاین نیوش
نجنبید یک ذره مهرت ز جای
به توران شدن کار را ناگریز
به گرز گرانش بمالم دو گوش
چو برخاست آواز کوس از درم
به فرمان او گیو بسته میان
من از کودکی تا شدستم کهن
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
بیامد به کردار شیر ژیان
بدین گونه از کس نبردم سخن
همی جانش از رفتن من بخست
همی تاخت تا مرز توران رسید
مرا خواری از پوزش و خواهش است
یکی مهره بر بازوی من ببست
هر آنکس که در راه تنها بدید
وزین نرم گفتن مرا کاهش است
مرا گفت کاین از پدر یادگار
زبان را به ترکی بیاراستی
ز تیزیش خندان شد اسفندیار
بدار و ببین تا کی آید به کار
ز کیخسرو از وی نشان خواستی
بیازید و دستش گرفت استوار
کنون کارگر شد که بیکار گشت
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
بدو گفت کای رستم پیلتن
پسر پیش چشم پدر خوار گشت
تنش را ز جان زود کردی تهی
چنانی که بشنیدم از انجمن
همان نیز مادر به روشن روان
به خم کمندش بیاویختی
ستبرست بازوت چون ران شیر
فرستاد با من یکی پهلوان
سبک از برش خاک بربیختی
برو یال چون اژدهای دلیر
بدان تا پدر را نماید به من
بدان تا نداند کسی راز او
میان تنگ و باریک همچون پلنگ
سخن برگشاید به هر انجمن
همان نشنود نام و آواز او
به ویژه کجا گرز گیرد به چنگ
چو آن نامور پهلوان کشته شد
یکی را همی برد با خویشتن
بیفشارد چنگش میان سخن
مرا نیز هم روز برگشته شد
ورا رهنمون بود زان انجمن
ز برنا بخندید مرد کهن
کنون بند بگشای از جوشنم
همی رفت بیدار با او به راه
ز ناخن فرو ریختش آب زرد
برهنه نگه کن تن روشنم
برو راز نگشاد تا چندگاه
همانا نجنبید زاندرد مرد
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
بدو گفت روزی که اندر جهان
گرفت آن زمان دست مهتر به دست
همه جامه بر خویشتن بردرید
سخن پرسم از تو یکی در نهان
چنین گفت کای شاه یزدانپرست
همی گفت کای کشته بر دست من
گر ایدونک یابم ز تو راستی
خنک شاه گشتاسپ آن نامدار
دلیر و ستوده به هر انجمن
بشویی به دانش دل از کاستی
کجا پور دارد چو اسفندیار
همی ریخت خون و همی کند موی
ببخشم ترا هرچ خواهی ز من
خنک آنک چون تو پسر زاید او
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
ندارم دریغ از تو پرمایه تن
همی فر گیتی بیفزاید او
بدو گفت سهراب کین بدتریست
چنین داد پاسخ که دانش بسست
همی گفت و چنگش به چنگ اندرون
به آب دو دیده نباید گریست
ولیکن پراگنده با هر کسست
همی داشت تا چهر او شد چو خون
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
اگر زانک پرسیم هست آگهی
همان ناخنش پر ز خوناب کرد
چنین رفت و این بودنی کار بود
ز پاسخ زبان را نیابی تهی
سپهبد بروها پر از تاب کرد
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست
بخندید ازو فرخ اسفندیار
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
بباید به من برگشادنت راست
چنین گفت کای رستم نامدار
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
چنین داد پاسخ که نشنیدهام
تو امروز می خور که فردا به رزم
که تا اندر آوردگه کار چیست
چنین نام هرگز نپرسیدهام
بپیچی و یادت نیاید ز بزم
دو اسپ اندر آن دشت برپای بود
چو پاسخ چنین یافت از رهنمون
چو من زین زرین نهم بر سپاه
پر از گرد رستم دگر جای بود
بزد تیغ و انداختش سرنگون
به سر بر نهم خسروانی کلاه
گو پیلتن را چو بر پشت زین
به توران همی رفت چون بیهشان
به نیزه ز اسپت نهم بر زمین
ندیدند گردان بران دشت کین
مگر یابد از شاه جایی نشان
ازان پس نه پرخاش جویی نه کین
گمانشان چنان بد که او کشته شد
چنین تا برآمد برین هفت سال
دو دستت ببندم برم نزد شاه
سرنامداران همه گشته شد
میان سوده از تیغ و بند دوال
بگویم که من زو ندیدم گناه
به کاووس کی تاختند آگهی
خورش گور و پوشش هم از چرم گور
بباشیم پیشش به خواهشگری
که تخت مهی شد ز رستم تهی
گیا خوردن باره و آب شور
بسازیم هرگونهای داوری
ز لشکر برآمد سراسر خروش
همی گشت گرد بیابان و کوه
رهانم ترا از غم و درد و رنج
زمانه یکایک برآمد به جوش
به رنج و به سختی و دور از گروه
بیابی پس از رنج خوبی و گنج
بفرمود کاووس تا بوق و کوس
چنان بد که روزی پراندیشه بود
بخندید رستم ز اسفندیار
دمیدند و آمد سپهدار طوس
به پیشش یکی بارور بیشه بود
بدو گفت سیر آیی از کارزار
ازان پس بدو گفت کاووس شاه
بدان مرغزار اندر آمد دژم
کجا دیدهای رزم جنگاوران
کز ایدر هیونی سوی رزمگاه
جهان خرم و مرد را دل به غم
کجا یافتی باد گرز گران
بتازید تا کار سهراب چیست
زمین سبز و چشمه پر از آب دید
اگر بر جزین روی گردد سپهر
که بر شهر ایران بباید گریست
همی جای آرامش و خواب دید
بپوشید میان دو تن روی مهر
اگر کشته شد رستم جنگجوی
فرود آمد و اسپ را برگذاشت
به جای می سرخ کین آوریم
از ایران که یارد شدن پیش اوی
بخفت و همی بر دل اندیشه داشت
کمند نبرد و کمین آوریم
به انبوه زخمی بباید زدن
همی گفت مانا که دیو پلید
غو کوس خواهیم از آوای رود
برین رزمگه بر نشاید بدن
بر پهلوان بد که آن خواب دید
به تیغ و به گوپال باشد درود
چو آشوب برخاست از انجمن
ز کیخسرو ایدر نبینم نشان
ببینی تو ای فرخ اسفندیار
چنین گفت سهراب با پیلتن
چه دارم همی خویشتن را کشان
گراییدن و گردش کارزار
که اکنون که روز من اندر گذشت
کنون گر به رزماند یاران من
چو فردا بیایی به دشت نبرد
همه کار ترکان دگرگونه گشت
به بزم اندرون غمگساران من
به آورد مرد اندر آید به مرد
همه مهربانی بران کن که شاه
یکی نامجوی و یکی شادروز
ز باره به آغوش بردارمت
سوی جنگ ترکان نراند سپاه
مرا بخت بر گنبد افشاند گوز
ز میدان به نزدیک زال آرمت
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی
همی برفشانم به خیره روان
نشانمت بر نامور تخت عاج
سوی مرز ایران نهادند روی
خمیدست پشتم چو خم کمان
نهم بر سرت بر دلافروز تاج
بسی روز را داده بودم نوید
همانا که خسرو ز مادر نزاد
کجا یافتستم من از کیقباد
بسی کرده بودم ز هر در امید
وگر زاد دادش زمانه به باد
به مینو همی جان او باد شاد
نباید که بینند رنجی به راه
ز جستن مرا رنج و سختیست بهر
گشایم در گنج و هر خواسته
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه
انوشه کسی کاو بمیرد به زهر
نهم پیش تو یکسر آراسته
نشست از بر رخش رستم چو گرد
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار
دهم بینیازی سپاه ترا
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
همی گشت شه را کنان خواستار
به چرخ اندر آرم کلاه ترا
بیامد به پیش سپه با خروش
یکی چشمهای دید تابان ز دور
ازان پس بیابم به نزدیک شاه
دل از کردهٔ خویش با درد و جوش
یکی سرو بالا دل آرام پور
گرازان و خندان و خرم به راه
چو دیدند ایرانیان روی اوی
یکی جام پر می گرفته به چنگ
به مردی ترا تاج بر سر نهم
همه برنهادند بر خاک روی
به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ
سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم
ستایش گرفتند بر کردگار
ز بالای او فرهٔ ایزدی
ازان پس ببندم کمر بر میان
که او زنده باز آمد از کارزار
پدید آمد و رایت بخردی
چنانچون ببستم به پیش کیان
چو زان گونه دیدند بر خاک سر
تو گفتی منوچهر بر تخت عاج
همه روی پالیز بی خو کنم
دریده برو جامه و خسته بر
نشستست بر سر ز پیروزه تاج
ز شادی تن خویش را نو کنم
به پرسش گرفتند کاین کار چیست
همی بوی مهر آمد از روی او
چو تو شاه باشی و من پهلوان
ترادل برین گونه از بهر کیست
همی زیب تاج آمد از موی او
کسی را به تن در نباشد روان
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
به دل گفت گیو این به جز شاه نیست
گرامیتر خود بیازرده بود
چنین چهره جز در خور گاه نیست
همه برگرفتند با او خروش
پیاده بدو تیز بنهاد روی
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
چو تنگ اندر آمد گو شاهجوی
چنین گفت با سرفرازان که من
گره سست شد بر در رنج او
نه دل دارم امروز گویی نه تن
پدید آمد آن نامور گنج او
شما جنگ ترکان مجویید کس
چو کیخسرو از چشمه او را بدید
همین بد که من کردم امروز بس
بخندید و شادان دلش بردمید
چو برگشت ازان جایگه پهلوان
به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست
بیامد بر پور خسته روان
بدین مرز خود زین نشان نیونیست
بزرگان برفتند با او بهم
مرا کرد خواهد همی خواستار
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم
به ایران برد تا کند شهریار
همه لشکر از بهر آن ارجمند
چو آمد برش گیو بردش نماز
زبان برگشادند یکسر ز بند
بدو گفت کای نامور سرافراز
که درمان این کار یزدان کند
برانم که پور سیاوش توی
مگر کاین سخن بر تو آسان کند
ز تخم کیانی و کیخسروی
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که از تن ببرد سر خویش پست
که تو گیو گودرزی ای نامدار
بزرگان بدو اندر آویختند
بدو گفت گیو ای سر راستان
ز مژگان همی خون فرو ریختند
ز گودرز با تو که زد داستان
بدو گفت گودرز کاکنون چه سود
ز کشواد و گیوت که داد آگهی
که از روی گیتی برآری تو دود
که با خرمی بادی و فرهی
تو بر خویشتن گر کنی صدگزند
بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد
چه آسانی آید بدان ارجمند
مرا مادر این از پدر یاد کرد
اگر ماند او را به گیتی زمان
که از فر یزدان گشادی سخن
بماند تو بیرنج با او بمان
بدانگه که اندرزش آمد به بن
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
همی گفت با نامور مادرم
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
کز ایدر چه آید ز بد بر سرم
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سرانجام کیخسرو آید پدید
سری زیر تاج و سری زیر ترگ
بجا آورد بندها را کلید
بدانگه که گردد جهاندار نیو
ز ایران بیاید سرافراز گیو
مر او را سوی تخت ایران برد
بر نامداران و شیران برد
جهان را به مردی به پای آورد
همان کین ما را بجای آورد
بدو گفت گیو ای سر سرکشان
ز فر بزرگی چه داری نشان
نشان سیاوش پدیدار بود
چو بر گلستان نقطهٔ قار بود
تو بگشای و بنمای بازو به من
نشان تو پیداست بر انجمن
برهنه تن خویش بنمود شاه
نگه کرد گیو آن نشان سیاه
که میراث بود از گه کیقباد
درستی بدان بد کیان را نژاد
چو گیو آن نشان دید بردش نماز
همی ریخت آب و همی گفت راز
گرفتش به بر شهریار زمین
ز شادی برو بر گرفت آفرین
از ایران بپرسید و ز تخت و گاه
ز گودرز وز رستم نیکخواه
بدو گفت گیو ای جهاندار کی
سرافراز و بیدار و فرخنده پی
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت
مراگر نمودی سراسر بهشت
همان هفت کشور به شاهنشهی
نهاد بزرگی و تاج مهی
نبودی دل من بدین خرمی
که روی تو دیدم به توران ز می
که داند به گیتی که من زندهام
به خاکم و گر بتش افگندهام
سپاس از جهاندار کاین رنج سخت
به شادی و خوبی سرآورد بخت
برفتند زان بیشه هر دو به راه
بپرسید خسرو ز کاووس شاه
وزان هفت ساله غم و درد او
ز گستردن و خواب وز خورد او
همی گفت با شاه یکسر سخن
که دادار گیتی چه افگند بن
همان خواب گودرز و رنج دراز
خور و پوشش و درد و آرام و ناز
ز کاووس کش سال بفگند فر
ز درد پسر گشت بی پای و پر
ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی
سراسر به ویرانی آورد روی
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کاکنون ز رنج دراز
ترا بردهد بخت آرام و ناز
مرا چون پدر باش و با کس مگوی
ببین تا زمانه چه آرد به روی
سپهبد نشست از بر اسپ گیو
پیاده همی رفت بر پیش نیو
یکی تیغ هندی گرفته به چنگ
هر آنکس که پیش آمدی بیدرنگ
زدی گیو بیدار دل گردنش
به زیر گل و خاک کردی تنش
برفتند سوی سیاووش گرد
چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
فرنگیس را نیز کردند یار
نهانی بران بر نهادند کار
که هر سه به راه اندر آرند روی
نهان از دلیران پرخاشجوی
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم
ازین آگهی یابد افراسیاب
نسازد بخورد و نیازد به خواب
بیاید به کردار دیو سپید
دل از جان شیرین شود ناامید
یکی را ز ما زنده اندر جهان
نبیند کسی آشکار و نهان
جهان پر ز بدخواه و پردشمنست
همه مرز ما جای آهرمنست
تو ای بافرین شاه فرزند من
نگر تا نیوشی یکی پند من
که گر آگهی یابد آن مرد شوم
برانگیزد آتش ز آباد بوم
یکی مرغزارست ز ایدر نه دور
به یکسو ز راه سواران تور
همان جویبارست و آب روان
که از دیدنش تازه گردد روان
تو بر گیر زین و لگام سیاه
برو سوی آن مرغزاران پگاه
چو خورشید بر تیغ گنبد شود
گه خواب و خورد سپهبد شود
گله هرچ هست اندر آن مرغزار
به آبشخور آید سوی جویبار
به بهزاد بنمای زین و لگام
چو او رام گردد تو بگذار گام
چو آیی برش نیک بنمای چهر
بیارای و ببسای رویش به مهر
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
برو تیره شد روی روز سپید
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
که فرمان مبر زین سپس باد را
همی باش بر کوه و در مرغزار
چو کیخسرو آید ترا خواستار
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
ز دشمن زمین را به نعلت بروب
نشست از بر اسپ سالار نیو
پیاده همی رفت بر پیش گیو
بدان تند بالا نهادند روی
چنان چون بود مردم چارهجوی
فسیله چو آمد به تنگی فراز
بخوردند سیراب و گشتند باز
نگه کرد بهزاد و کی را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
رکیب دراز و جناغ خدنگ
همی داشت در آبخور پای خویش
از آنجا که بد دست ننهاد پیش
چو کیخسرو او را به آرام یافت
بپویید و با زین سوی او شتافت
بمالید بر چشم او دست و روی
بر و یال ببسود و بشخود موی
لگامش بدو داد و زین بر نهاد
بسی از پدر کرد با درد یاد
چو بنشست بر باره بفشارد ران
برآمد ز جا آن هیون گران
به کردار باد هوا بردمید
بپرید وز گیو شد ناپدید
غمی شد دل گیو و خیره بماند
بدان خیرگی نام یزدان بخواند
همی گفت کاهرمن چارهجوی
یکی بارگی گشت و بنمود روی
کنون جان خسرو شد و رنج من
همین رنج بد در جهان گنج من
چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه
گران کرد باز آن عنان سیاه
همی بود تاپیش او رفت گیو
چنین گفت بیدار دل شاه نیو
که شاید که اندیشهٔ پهلوان
کنم آشکارا به روشن روان
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
سزد کاشکارا بود بر تو راز
تو از ایزدی فر و برز کیان
به موی اندر آیی ببینی میان
بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد
یکی بر دل اندیشه آمدت یاد
چنین بود اندیشهٔ پهلوان
که اهریمن آمد بر این جوان
کنون رفت و رنج مرا باد کرد
دل شاد من سخت ناشاد کرد
ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو
همی آفرین خواند بر شاه نیو
که روز و شبان بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد
که با برز و اورندی و رای و فر
ترا داد داور هنر با گهر
ز بالا به ایوان نهادند روی
پراندیشه مغز و روان راهجوی
چو نزد فرنگیس رفتند باز
سخن رفت چندی ز راه دارز
بدان تا نهانی بود کارشان
نباشد کسی آگه از رازشان
فرنگیس چون روی بهزاد دید
شد از آب دیده رخش ناپدید
دو رخ را به یال و برش بر نهاد
ز درد سیاوش بسی کرد یاد
چو آب دو دیده پراگنده کرد
سبک سر سوی گنج آگنده کرد
به ایوان یکی گنج بودش نهان
نبد زان کسی آگه اندر جهان
یکی گنج آگنده دینار بود
زره بود و یاقوت بسیار بود
همان گنج گوپال و برگستوان
همان خنجر و تیغ و گرز گران
در گنج بگشاد پیش پسر
پر از خون رخ از درد خسته جگر
چنین گفت با گیو کای برده رنج
ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج
ز دینار وز گوهر شاهوار
ز یاقوت وز تاج گوهرنگار
ببوسید پیشش زمین پهلوان
بدو گفت کای مهتر بانوان
همه پاسبانیم و گنج آن تست
فدی کردن جان و رنج آن تست
زمین از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زاید همی خوب و زشت
جهان پیش فرزند تو بنده باد
سر بدسگالانش افگنده باد
چو افتاد بر خواسته چشم گیو
گزین کرد درع سیاووش نیو
ز گوهر که پرمایهتر یافتند
ببردند چندانک برتافتند
همان ترگ و پرمایه برگستوان
سلیحی که بود از در پهلوان
سر گنج را شاه کرد استوار
به راه بیابان برآراست کار
چو این کرده شد برنهادند زین
بران باد پایان باآفرین
فرنگیس ترگی به سر بر نهاد
برفتند هر سه به کردار باد
سران سوی ایران نهادند گرم
نهانی چنان چون بود نرم نرم
بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی
که خسرو به ایران نهادست روی
نماند این سخن یک زمان در نهفت
کس آمد به نزدیک پیران بگفت
که آمد ز ایران سرافراز گیو
به نزدیک بیدار دل شاه نیو
سوی شهر ایران نهادند روی
فرنگیس و شاه و گو جنگجوی
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت
ز گردان گزین کرد کلباد را
چو نستیهن و گرد پولاد را
بفرمود تا ترک سیصد سوار
برفتند تازان بران کارزار
سر گیو بر نیزه سازید گفت
فرنگیس را خاک باید نهفت
ببندید کیخسرو شوم را
بداختر پی او بر و بوم را
سپاهی برین گونه گرد و جوان
برفتند بیدار دو پهلوان
فرنگیس با رنج دیده پسر
به خواب اندر آورده بودند سر
ز پیمودن راه و رنج شبان
جهانجوی را گیو بد پاسبان
دو تن خفته و گیو با رنج و خشم
به راه سواران نهاده دو چشم
به برگستوان اندرون اسپ گیو
چنان چون بود ساز مردان نیو
زره در بر و بر سرش بود ترگ
دل ارغنده و تن نهاده به مرگ
چو از دور گرد سپه را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
خروشی برآورد برسان ابر
که تاریک شد مغز و چشم هژبر
میان سواران بیامد چو گرد
ز پرخاش او خاک شد لاژورد
زمانی به خنجر زمانی به گرز
همی ریخت آهن ز بالای برز
ازان زخم گوپال گیو دلیر
سران را همی شد سر از جنگ سیر
دل گیو خندان شد از زور خشم
که چون چشمه بودیش دریا به چشم
ازان پس گرفتندش اندر میان
چنان لشکری همچو شیر ژیان
ز نیزه نیستان شد آوردگاه
بپوشید دیدار خورشید و ماه
غمی شد دل شیر در نیستان
ز خون نیستان کرد چون میستان
ازیشان بیفگند بسیار گیو
ستوه آمدند آن سواران ز نیو
به نستیهن گرد کلباد گفت
که این کوه خاراست نه یال و سفت
همه خسته و بسته گشتند باز
به نزدیک پیران گردن فراز
همه غار و هامون پر از کشته بود
ز خون خاک چون ارغوان گشته بود
چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر
پر از خون بر و چنگ برسان شیر
بدو گفت کای شاه دل شاد دار
خرد را ز اندیشه آزاد دار
یکی لشکر آمد بر ما به جنگ
چو کلباد و نستیهن تیز چنگ
چنان بازگشتند آن کس که زیست
که بر یال و برشان بباید گریست
گذشته ز رستم به ایران سوار
ندانم که با من کند کارزار
ازو شاد شد خسرو پاکدین
ستودش فراوان و کرد آفرین
بخوردند چیزی کجا یافتند
سوی راه بی راه بشتافتند
چو ترکان به نزدیک پیران شدند
چنان خسته و زار و گریان شدند
برآشفت پیران به کلباد گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت
چه کردید با گیو و خسرو کجاست
سخن بر چه سانست برگوی راست
بدو گفت کلباد کای پهلوان
به پیش تو گر برگشایم زبان
که گیو دلاور به گردان چه کرد
دلت سیر گردد به دشت نبرد
فراوان به لشکر مرا دیدهای
نبرد مرا هم پسندیدهای
همانا که گوپال بیش از هزار
گرفتی ز دست من آن نامدار
سرش ویژه گفتی که سندان شدست
بر و ساعدش پیل دندان شدست
من آورد رستم بسی دیدهام
ز جنگ آوران نیز بشنیدهام
به زخمش ندیدم چنین پایدار
نه در کوشش و پیچش کارزار
همی هر زمان تیز و جوشان بدی
به نوی چو پیلی خروشان بدی
برآشفت پیران بدو گفت بس
که ننگست ازین یاد کردن به کس
نه از یک سوارست چندین سخن
تو آهنگ آورد مردان مکن
تو رفتی و نستیهن نامور
سپاهی به کردار شیران نر
کنون گیو را ساختی پیل مست
میان یلان گشت نام تو پست
چو زین یابد افراسیاب آگهی
بیندازد آن تاج شاهنشهی
که دو پهلوان دلیر و سوار
چنین لشکری از در کارزار
ز پیش سواری نمودید پشت
بسی از دلیران ترکان بکشت
گواژه بسی باشدت بافسوس
نه مرد نبردی و گوپال و کوس