فردوسی
بخش ۱
سخن گوی دهقان چه گوید نخست
جهاندار هوشنگ با رای و داد
گرانمایه جمشید فرزند او
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
فریدون چو شد بر جهان کامگار
منوچهر یک هفته با درد بود
چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت
پسر بود زو را یکی خویش کام
به شاهی نشست از برش کیقباد
درخت برومند چون شد بلند
ازان پس چنین کرد کاووس رای
اگر تندبادی براید ز کنج
کنون ای سخن گوی بیدار مغز
چو لهراسپ بنشست بر تخت داد
یکی پیر بد نامش آزاد سرو
چو بهمن به تخت نیا بر نشست
به بیماری اندر بمرد اردشیر
کنون آفرین جهانآفرین
که نامی بزرگی به گیتی که جست
به جای نیا تاج بر سر نهاد
کمر بست یکدل پر از پند او
برو سالیان انجمن شد هزار
ندانست جز خویشتن شهریار
دو چشمش پر آب و رخش زرد بود
ز کیوان کلاه کیی برفراشت
پدر کرده بودیش گرشاسپ نام
همان تاج گوهر به سر برنهاد
گر آید ز گردون برو بر گزند
که در پادشاهی بجنبد ز جای
بخاک افگند نارسیده ترنج
یکی داستانی بیرای نغز
به شاهنشهی تاج بر سر نهاد
که با احمد سهل بودی به مرو
کمر با میان بست و بگشاد دست
همی بود بیکار تاج و سریر
بخوانیم بر شهریار زمین
که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهل
برآمد برآن تخت فرخ پدر
سراسر زمانه بدو گشت باز
به رسم کیان تاج و تخت مهی
بهشتم بیامد منوچهر شاه
به تخت منوچهر بر بار داد
بیامد نشست از بر تخت و گاه
همه نامداران شدند انجمن
شود برگ پژمرده و بیخ مست
از ایران بشد تا به توران و چین
ستمکاره خوانیمش ار دادگر
سخن چون برابر شود با خرد
جهان آفرین را ستایش گرفت
دلی پر ز دانش سری پر سخن
سپه را درم داد و دینار داد
همای آمد و تاج بر سر نهاد
ابوالقاسم آن شاه خورشید چهر
ندارد کس آن روزگاران به یاد
پر از هوش مغز و پر از رای دل
به رسم کیان بر سرش تاج زر
برآمد برین روزگار دراز
بیاراست با کاخ شاهنشهی
بسر بر نهاد آن کیانی کلاه
بخواند انجمن را و دینار داد
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
چو دستان و چون قارن رزمزن
سرش سوی پستی گراید نخست
گذر کرد ازان پس به مکران زمین
هنرمند دانیمش ار بیهنر
روان سراینده رامش برد
نیایش ورا در فزایش گرفت
زبان پر ز گفتارهای کهن
همان کشور و مرز بسیار داد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
بیاراست گیتی به داد و به مهر
مگر کز پدر یاد دارد پسر
چو بنشست بر جایگاه مهی
کمر بست با فر شاهنشهی
نهان گشت کردار فرزانگان
به روز خجسته سر مهرماه
همه پهلوانان روی زمین
برین برنیامد بسی روزگار
چو بنشست بر تخت و گاه پدر
چو کشواد و خراد و برزین گو
چو از جایگه بگسلد پای خویش
ز مکران شد آراسته تا زره
اگر مرگ دادست بیداد چیست
کسی را که اندیشه ناخوش بود
چنین گفت کز داور داد و پاک
کجا نامهٔ خسروان داشتی
یکی انجمن ساخت از بخردان
سپه را همه سربسر بار داد
نجوید جز از خوبی و راستی
بگوید ترا یک به یک در به در
چنین گفت بر تخت شاهنشهی
جهان گشت سرتاسر او را رهی
پراگنده شد کام دیوانگان
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
برو یکسره خواندند آفرین
که بیدادگر شد سر شهریار
جهان را همی داشت با زیب و فر
فشاندند گوهر بران تاج نو
به شاخ نو آیین دهد جای خویش
میانها ندید ایچ رنج از گره
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
بدان ناخوشی رای اوگش بود
پر امید باشید و با ترس و باک
تن و پیکر پهلوان داشتی
بزرگان و کار آزموه ردان
در گنج بگشاد و دینار داد
نیارد بداد اندرون کاستی
که نام بزرگی که آورد پیش
که بر هفت کشور منم پادشا
زمانه بر آسود از داوری
هنر خوار شد جادویی ارجمند
زمانه بیاندوه گشت از بدی
چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد
ز گیتی برآمد به هر جای غو
چنین تا برآمد برین روزگار
قباد از بزرگان سخن بشنوید
مراو را سپارد گل و برگ و باغ
پذیرفت هر مهتری باژ و ساو
ازین راز جان تو آگاه نیست
همی خویشتن را چلیپا کند
نگارندهٔ چرخ گردنده اوست
به سام نریمان کشیدی نژاد
چنین گفت کز کار اسفندیار
به رای و به داد از پدر برگذشت
جهان روشن از تاج محمود باد
کرا بود از آن برتران پایه بیش
جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان او دیو و مرغ و پری
نهان راستی آشکارا گزند
گرفتند هر کس ره ایزدی
جهان را سراسر همه مژده داد
جهان را کهن شد سر از شاه نو
درخت بلا کینه آورد بار
پس افراسیاب و سپه را بدید
بهاری به کردار روشن چراغ
نکرد آزمون گاو با شیر تاو
بدین پرده اندر ترا راه نیست
به پیش خردمند رسوا کند
فرایندهٔ فره بنده اوست
بسی داشتی رزم رستم به یاد
ز نیک و بد گردش روزگار
همی گیتی از دادش آباد گشت
همه روزگارانش مسعود باد
پژوهندهٔ نامهٔ باستان
به فرمان یزدان پیروزگر
جهان را فزوده بدو آبروی
شده بر بدی دست دیوان دراز
دل از داوریها بپرداختند
به داد و به آیین و مردانگی
چو او رسمهای پدر درنوشت
به ترکان خبر شد که زو درگذشت
دگر روز برداشت لشکر ز جای
اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک
چنین هم گرازان به بربر شدند
همه تا در آز رفته فراز
ولیکن نبیند کس آهوی خویش
چو دریا و کوه و زمین آفرید
بگویم کنون آنچ ازو یافتم
همه یاد دارید پیر و جوان
نخستین که دیهیم بر سر نهاد
همیشه جوان تا جوانی بود
که از پهلوانان زند داستان
به داد و دهش تنگ بستم کمر
فروزان شده تخت شاهی بدوی
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
به آیین یکی جشن نو ساختند
به نیکی و پاکی و فرزانگی
ابا موبدان و ردان تیز گشت
بران سان که بد تخت بیکار گشت
خروشیدن آمد ز پردهسرای
تو با شاخ تندی میاغاز ریک
جهانجوی با تخت و افسر شدند
به کس بر نشد این در راز باز
ترا روشن آید همه خوی خویش
بلند آسمان از برش برکشید
سخن را یک اندر دگر بافتم
هرانکس که هستید روشنروان
جهان را به داد و دهش مژده داد
همان زنده تا زندگانی بود
چنین گفت کآیین تخت و کلاه
وزان پس جهان یکسر آباد کرد
منم گفت با فرهٔ ایزدی
دو پاکیزه از خانهٔ جمشید
نشستند فرزانگان شادکام
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همی مردمی نزد او خوار شد
بیامد به خوار ری افراسیاب
بپوشید رستم سلیح نبرد
پدر چون به فرزند ماند جهان
شه بربرستان بیاراست جنگ
برفتن مگر بهتر آیدش جای
اگر داد باید که ماند بجای
یکی تیز گردان و دیگر بجای
اگر مانم اندر سپنجی سرای
که رستم گه زندگانی چه کرد
که این تاج و این تخت فرخنده باد
چه گفت آن سراینده دهقان پیر
کیومرث آورد و او بود شاه
همه روی گیتی پر از داد کرد
همم شهریاری همم موبدی
برون آوریدند لرزان چو بید
گرفتند هر یک ز یاقوت جام
همم خشم و جنگست و هم داد و مهر
دلش بردهٔ گنج و دینار شد
ببخشید گیتی و بگذاشت آب
چو پیل ژیان شد که برخاست گرد
کند آشکارا برو بر نهان
زمانه دگرگونهتر شد به رنگ
چو آرام یابد به دیگر سرای
بیرای ازین پس بدانا نمای
به جنبش ندادش نگارنده پای
روان و خرد باشدم رهنمای
همان زال افسونگر آن پیرمرد
دل بدسگالان ما کنده باد
ز گشتاسپ وز نامدار اردشیر
چو آمد به برج حمل آفتاب
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
بدان را ز بد دست کوته کنم
که جمشید را هر دو دختر بدند
می روشن و چهرهٔ شاه نو
زمین بنده و چرخ یار منست
کدیور یکایک سپاهی شدند
نیاورد یک تن درود پشنگ
رده بر کشیدند ایرانیان
گر از بفگند فر و نام پدر
سپاهی بیامد ز بربر به رزم
دم مرگ چون آتش هولناک
چو دانا پسندد پسندیده گشت
چو موی از بر گوی و ما در میان
سرآرم من این نامهٔ باستان
فرامرز جز کین ما در جهان
همه نیکویی باد کردار ما
وزان نامداران پاکیزهرای
جهان گشت با فر و آیین و آب
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
روان را سوی روشنی ره کنم
سر بانوان را چو افسر بدند
جهان نو ز داد و سر ماه نو
سر تاجداران شکار منست
دلیران سزاوار شاهی شدند
سرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ
ببستند خون ریختن را میان
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
که برخاست از لشکر شاه بزم
ندارد ز برنا و فرتوت باک
به جوی تو در آب چون دیده گشت
به رنج تن و آز و سود و زیان
به گیتی بمانم یکی داستان
نجوید همی آشکار و نهان
مبیناد کس رنج و تیمار ما
ز داراب وز رسم و رای همای
بتابید ازآن سان ز برج بره
سر مایه کرد آهن آبگون
نخست آلت جنگ را دست برد
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
بفرمود تا آتش افروختند
همم دین و هم فرهٔ ایزدیست
چو از روی کشور برآمد خروش
دلش خود ز تخت و کله گشته بود
به یک دست مهراب کابل خدای
کرا گم شود راه آموزگار
هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت
درین جای رفتن نه جای درنگ
زگفتار دهقان کنون داستان
تو شادان دل و مرگ چنگال تیز
به نام جهاندار محمود شاه
سرم پر ز دردست و دل پر ز خون
توانگر کنیم آنک درویش بود
چو دارا به تخت مهی برنشست
که گیتی جوان گشت ازآن یکسره
کزان سنگ خارا کشیدش برون
در نام جستن به گردان سپرد
دگر پاکدامن به نام ارنواز
همه عنبر و زعفران سوختند
همم بخت نیکی و هم بخردیست
جهانی سراسر برآمد به جوش
به تیمار اغریرث آغشته بود
دگر دست گژدهم جنگی به پای
سزد گر جفا بیند از روزگار
خور از گرد اسپان پراندیشه گشت
بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ
تو برخوان و برگوی با راستان
نشسته چو شیر ژیان پرستیز
ابوالقاسم آن فر دیهیم و گاه
جز از کین ندارم به مغز اندرون
نیازش به رنج تن خویش بود
کمر بر میان بست و بگشاد دست
کیومرث شد بر جهان کدخدای
به فر کیی نرم کرد آهنا
به ایوان ضحاک بردندشان
پرستیدن مهرگان دین اوست
شب تار جویندهٔ کین منم
بترسید بیدادگر شهریار
بدو روی ننمود هرگز پشنگ
به قلب اندرون قارن رزمزن
چنین است رسم سرای کهن
ز گرد سپه پیل شد ناپدید
چنان دان که دادست و بیداد نیست
کهن گشته این داستانها ز من
ز آز و فزونی به یکسو شویم
خداوند ایران و نیران و هند
دو جنگی چو نوشآذر و مهرنوش
مهان جهان را که دارند گنج
چنین گفت با موبدان و ردان
نخستین به کوه اندرون ساخت جای
چو خود و زره کرد و چون جو شنا
بران اژدهافشن سپردندشان
تن آسانی و خوردن آیین اوست
همان آتش تیز برزین منم
فرستاد کس نزد سام سوار
شد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ
ابا گرد کشواد لشگر شکن
سرش هیچ پیدا نبینی ز بن
کس از خاک دست و عنان را ندید
چو داد آمدش جای فریاد نیست
همی نو شود بر سر انجمن
به نادانی خویش خستو شویم
ز فرش جهان شد چو رومی پرند
که از درد ایشان برآمد خروش
نداریم زان نیکویها به رنج
بزرگان و بیداردل بخردان
سر بخت و تختش برآمد به کوه
چو خفتان و تیغ و چو برگستوان
بپروردشان از ره جادویی
اگر یادگارست ازو ماه مهر
خداوند شمشیر و زرینه کفش
به سگسار مازندران بود سام
فرستاده رفتی به نزدیک اوی
پس پشتشان زال با کیقباد
چو رسم بدش بازداند کسی
به زخم اندر آمد همی فوج فوج
جوانی و پیری به نزدیک مرگ
اگر زندگانی بود دیریاز
ازین تاج شاهی و تخت بلند
به بخشش همی گنج بپراگند
چو اسفندیاری که اندر جهان
چو هنگام زادنش آمد فراز
که گیتی نجستم به رنج و به داد
پلنگینه پوشید خود با گروه
همه کرد پیدا به روشن روان
بیاموختشان کژی و بدخویی
بکوش و به رنج ایچ منمای چهر
فرازندهٔ کاویانی درفش
فرستاد نوذر بر او پیام
بدو سال و مه هیچ ننمود روی
به یک دست آتش به یک دست باد
نخواهد که ماند به گیتی بسی
بران سان که برخیزد از آب موج
یکی دان چو اندر بدن نیست برگ
برین وین خرم بمانم دراز
نجوییم جز داد و آرام و پند
به دانایی از گنج نام آگند
بدو تازه بد روزگار مهان
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز
مرا تاج یزدان به سر بر نهاد
ازو اندر آمد همی پرورش
بدین اندرون سال پنجاه رنج
ندانست جز کژی آموختن
ورا بد جهان سالیان پانصد
فروزندهٔ میغ و برنده تیغ
خداوند کیوان و بهرام و هور
همی گفت اگر تخت را سر بدی
به پیش اندرون کاویانی درفش
چو کاووس بگرفت گاه پدر
چو گودرز گیتی بران گونه دید
دل از نور ایمان گر آگندهای
یکی میوهداری بماند ز من
مگر بهرهمان زین سرای سپنج
بزرگست و چون سالیان بگذرد
به زابلستان زان نشان کشته شد
همی تخت شاهی پسند آمدش
شگفتیتر از کار من در جهان
که پوشیدنی نو بد و نو خورش
ببرد و ازین چند بنهاد گنج
جز از کشتن و غارت و سوختن
نیفکند یک روز بنیاد بد
بجنگ اندرون جان ندارم دریغ
که هست آفرینندهٔ پیل و مور
چو اغریرثش یار درخور بدی
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش
مرا او را جهان بنده شد سر به سر
عمود گران از میان برکشید
ترا خامشی به که تو بندهای
که نازد همی بار او بر چمن
نیاید همی کین و نفرین و رنج
ازو گوید آنکس که دارد خرد
ز دردش دد و دام سرگشته شد
جهان داشتن سودمند آمدش
نبیند کسی آشکار و نهان
به گیتی درون سال سی شاه بود
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
جهان چون برو بر نماند ای پسر
گه بزم دریا دو دست منست
نه دشواری از چیز برترمنش
تو خون برادر بریزی همی
ز لشکر چو کشتی سراسر زمین
همان تخت و هم طوق و هم گوشوار
بزد اسپ با نامداران هزار
برین کار یزدان ترا راز نیست
ازان پس که بنمود پنچاه و هشت
من از پند کیخسرو افزون کنم
ز رزم و ز بزم و ز بخش و شکار
همانا که بر خون اسفندیار
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
ندانیم جز داد پاداش این
به خوبی چو خورشید بر گاه بود
که پوشند هنگام ننگ و نبرد
تو نیز آز مپرست و انده مخور
دم آتش از بر نشست منست
نه آسانی از اندک اندر بوش
ز پرورده مرغی گریزی همی
کجا موج خیزد ز دریای چین
همان تاج زرین زبرجد نگار
ابا نیزه و تیر جوشن گذار
اگر جانت با دیو انباز نیست
بسر بر فراوان شگفتی گذشت
ز دل کینه و آز بیرون کنم
ز دادش جهان شد چو خرم بهار
به زاری بگرید به ایوان نگار
همی داشت آن نیکویی در نهفت
که بر ما پس از ما کنند آفرین
همی تافت زو فر شاهنشهی
ز کتان و ابریشم و موی قز
نماند چنین دان جهان برکسی
بدان را ز بد دست کوته کنم
همه با توانایی او یکیست
مرا با تو تا جاودان کار نیست
سپر در سپر بافته دشت و راغ
همان تازی اسپان آگنده یال
برآویخت و بدرید قلب سپاه
به گیتی دران کوش چون بگذری
همی آز کمتر نگردد بسال
بسازید و از داد باشید شاد
خنک آنک بیند کلاه ورا
هم از خون آن نامداران ما
بیاورد آزادهتن دایه را
نباید که پیچد کس از رنج ما
چو ماه دو هفته ز سرو سهی
قصب کرد پرمایه دیبا و خز
درو شادکامی نیابی بسی
زمین را بکین رنگ دیبه کنم
اگر هست بسیار و گر اندکیست
به نزد منت راه دیدار نیست
درفشیدن تیغها چون چراغ
به گیتی ندانست کس را همال
دمان از پس اندر همی رفت شاه
سرانجام نیکی بر خود بری
همی روز جوید بتقویم و فال
تن آسان و از کین مگیرید یاد
همان بارگاه و سپاه ورا
جوانان و جنگی سواران ما
یکی پاک پرشرم و بامایه را
ز بیشی و آگندن گنج ما
دد و دام و هر جانور کش بدید
بیاموختشان رشتن و تافتن
فرانک نه آگاه بد زین نهان
گراینده گرز و نماینده تاج
کنون از خداوند خورشید و ماه
پرآواز شد گوش ازین آگهی
جهان سر به سر گشت دریای قار
چنان بد که در گلشن زرنگار
تو گفتی ز بربر سواری نماند
کنون رزم سهراب رانم نخست
چه گفتست آن موبد پیش رو
مهان جهان آفرین خواندند
دو گوش و دو پای من آهو گرفت
هر آنکس که او باشد از آب پاک
نهانی بدو داد فرزند را
زمانه ز داد من آباد باد
ز گیتی به نزدیک او آرمید
به تار اندرون پود را بافتن
که فرزند او شاه شد بر جهان
فروزندهٔ ملک بر تخت عاج
ثنا بر روان منوچهر شاه
که بیکار شد تخت شاهنشهی
برافروخته شمع ازو صدهزار
همی خورد روزی می خوشگوار
به گرد اندرون نیزهداری نماند
ازان کین که او با پدر چون بجست
که هرگز نگردد کهن گشته نو
ورا شهریار زمین خواندند
تهی دستی و سال نیرو گرفت
نیارد سر گوهر اندر مغاک
چنان شاه شاخ برومند را
دل زیر دستان ما شاد باد
دوتا میشدندی بر تخت او
چو شد بافته شستن و دوختن
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
ابا این هنرها یکی بندهام
ابر سام یل باد چندان درود
پیامی بیامد به کردار سنگ
ز نالیدن بوق و بانگ سپاه
یکی تخت زرین بلورینش پای
به شهر اندرون هرکه بد سالخورد
تو چندان که گویی سخن گوی باش
گرانمایه لهراسپ آرام یافت
ببستم برین گونه بدخواه بخت
به کردار شاه آفریدون بود
کسی کو ز فرزند او نام برد
ازان پس ز هندوستان و ز روم
از آن بر شده فره و بخت او
گرفتند ازو یکسر آموختن
سرآمد برو روزگار مهی
جهان آفرین را پرستندهام
که آید همی ز ابر باران فرود
به افراسیاب از دلاور پشنگ
تو گفتی که خورشید گم کرد راه
نشسته بروبر جهان کدخدای
چو برگشته دیدند باد نبرد
خردمند باش و جهانجوی باش
خرد مایه و کام پدرام یافت
بنالم ز بخت بد و سال سخت
چو خونین بباشد همایون بود
چنین گفت کان پاکزاده بمرد
ز هر مرز باارز و آباد بوم
به رسم نماز آمدندیش پیش
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد
پس آگاهی آمد ز فرخ پسر
همه دست بر روی گریان زنیم
مران پهلوان جهاندیده را
که بگذار جیحون و برکش سپاه
سبک قارن رزمزن کان بدید
ابا پهلوانان ایران به هم
همه پیش کاووس شاه آمدند
چو رفتی سر و کار با ایزدست
از آن پس فرستاد کسها به روم
شب و روز خوانم همی آفرین
که ضحاک را از پی خون جم
همان تاج شاهی به سر بر نهاد
برفتند با هدیه و با نثار
وزو برگرفتند آیین خویش
زمانه بدو شاد و او نیز شاد
به مادر که فرزند شد تاجور
همه داستانها ز یزدان زنیم
سرافراز گرد پسندیده را
ممان تا کسی برنشیند به گاه
چو رعد از میان نعرهای برکشید
همی رای زد شاه بر بیش و کم
جگرخسته و پرگناه آمدند
اگر نیک باشدت جای ار بدست
به هند و به چین و به آباد بوم
بران دادگر شهریار زمین
ز نامآوران جهان کرد کم
همی بود بر تخت پیروز و شاد
بجستند خشنودی شهریار
پسر بد مراورا یکی خوبروی
ز هر انجمن پیشهور گرد کرد
نیایش کنان شد سر و تن بشست
کزو تاج و تختست ازویم سپاه
همیشه دل و هوشش آباد باد
یکی لشکری ساخت افراسیاب
میان سپاه اندر آمد دلیر
چو رامشگری دیو زی پردهدار
که ما شاه را چاکر و بندهایم
نگر تا چه کاری همان بدروی
ز هر مرز هرکس که دانا بدند
همه شهر با من بدین یاورند
منوچهر با سلم و تور سترگ
ز دشمن بهر سو که بد مهتری
چنان بد که روزی ز بهر گله
هنرمند و همچون پدر نامجوی
بدین اندرون نیز پنجاه خورد
به پیش جهانداور آمد نخست
ازویم سپاس و بدویم پناه
روانش ز هر درد آزاد باد
ز دشت سپنجاب تا رود آب
سپهدار قارن به کردار شیر
بیامد که خواهد بر شاه بار
همه باژ را گردن افگندهایم
سخن هرچه گویی همان بشنوی
به پیمانش اندر توانا بدند
جز آنکس که بددین و بدگوهرند
بیاورد ز آمل سپاهی بزرگ
فرستاد بر هر سوی لشکری
بیامد که اسپان ببیند یله
سیامک بدش نام و فرخنده بود
گروهی که کاتوزیان خوانیاش
نهاد آن سرش پست بر خاک بر
براه فریدون فرخ رویم
شناسد مگر پهلوان جهان
که گفتی زمین شد سپهر روان
گهی سوی چپ و گهی سوی راست
چنین گفت کز شهر مازندران
به جای درم زر و گوهر دهیم
درشتی ز کس نشنود نرم گوی
ز هر کشوری بر گرفتند راه
که تا او به تخت کیی برنشست
به چین رفت و کین نیا بازخواست
ز چیزی که رفتی به گرد جهان
ز پستی برآمد به کوهی رسید
کیومرث را دل بدو زنده بود
به رسم پرستندگان دانیاش
همی خواند نفرین به ضحاک بر
نیامان کهن بود گر ما نویم
سخنها هم از آشکار و نهان
همی بارد از تیغ هندی روان
بران گونه از هر سویی کینه خواست
یکی خوشنوازم ز رامشگران
سپاسی ز گنجور بر سر نهیم
به جز نیکویی در زمانه مجوی
برفتند پویان به نزدیک شاه
در کین و دست بدی را ببست
مرا همچنان داستانست راست
نبودی بد و نیک ازو در نهان
یکی بیکران ژرف دریا بدید
به جانش بر از مهر گریان بدی
جدا کردشان از میان گروه
همی آفرین خواند بر کردگار
هر آنکس که در هفت کشور زمین
که تا شاه مژگان به هم برنهاد
یکایک به ایران رسید آگهی
به گرز و به تیغ و سنان دراز
اگر در خورم بندگی شاه را
ببخشود کاووس و بنواختشان
به گفتار دهقان کنون بازگرد
ز دانش چشیدند هر شور و تلخ
بپیچاند آن را که بیشی کند
چو کیخسرو آمد از افراسیاب
به گیتی به جز داد و نیکی نخواست
بفرمود کز روم و وز هندوان
ز بیم جداییش بریان بدی
پرستنده را جایگه کرد کوه
برآن شادمان گردش روزگار
بگردد ز راه و بتابد ز دین
ز سام نریمان بسی کرد یاد
که آمد خریدار تخت مهی
همی کشت از ایشان گو سرفراز
گشاید بر تخت او راه را
یکی راه و آیین نو ساختشان
نگر تا چه گوید سراینده مرد
ببودند با کام چندی به بلخ
وگر چند بیشی ز پیشی کند
ز خون کرد گیتی چو دریای آب
جهان را سراسر همی داشت راست
بیارند کارآزموده گوان
برآمد برین کار یک روزگار
بدان تا پرستش بود کارشان
وزان پس کسی را که بودش نیاز
نمایندهٔ رنج درویش را
همیدون مرا پشت گرمی بدوست
سوی زابلستان نهادند روی
ز کشته زمین کرد مانند کوه
برفت از بر پرده سالار بار
وزان جایگه بانگ سنج و درای
یکی شارسانی برآورد شاه
ببخشاید آن را که دارد خرد
پدرم آمد و کین لهراسپ خواست
جهانی شده ایمن از داد او
بجویند زان آب دریا دری
فروزنده شد دولت شهریار
نوان پیش روشن جهاندارشان
همی داشت روز بد خویش راز
زبون داشتن مردم خویش را
که هم پهلوانست و هم شاه دوست
جهان شد سراسر پر از گفتوگوی
شدند آن دلیران ترکان ستوه
خرامان بیامد بر شهریار
برآمد ابا نالهٔ کرهنای
پر از برزن و کوی و بازارگاه
ز اندازهٔ روز برنگذرد
ز کشته زمین کرد با کوه راست
به کشور نبودی به جز یاد او
رسانند رودی به هر کشوری
به گیتی نبودش کسی دشمنا
صفی بر دگر دست بنشاندند
نهانش نوا کرد و کس را نگفت
برافراختن سر به بیشی و گنج
نگهبان کشور به هنگام شاه
بگفتند با زال چندی درشت
شماساس را دید گرد دلیر
بگفتا که رامشگری بر درست
چو آمد بر شهر مکران گذر
به هر برزنی جشنگاهی سده
ازو یادگاری کنم در جهان
فرامرز کز بهر خون پدر
بدین سان همی بود تا هشت ماه
چو بگشاد داننده از آب بند
مگر بدکنش ریمن آهرمنا
همی نام نیساریان خواندند
همان راز او داشت اندر نهفت
به رنجور مردم نماینده رنج
ازویست رخشنده فرخ کلاه
که گیتی بس آسان گرفتی به مشت
که میبر خروشید چون نره شیر
ابا بربط و نغز رامشگرست
سوی کوه قاف آمد و باختر
همهگرد بر گردش آتشکده
که تا هست مردم نگردد نهان
به خورشید تابان برآورد سر
پسر گشت مانندهٔ رفته شاه
یکی شهر فرمود بس سودمند
به رشک اندر آهرمن بدسگال
کجا شیر مردان جنگ آورند
یکی هفته زین گونه بخشید چیز
همه نزد من سر به سر کافرند
کنون پادشاهی پرآشوب گشت
پس از سام تا تو شدی پهلوان
بیامد دمان تا بر او رسید
بفرمود تا پیش او خواندند
چو آگاهی آمد بریشان ز شاه
یکی آذری ساخت برزین به نام
بدین نامهٔ شهریاران پیش
به کابل شد و کین رستم بخواست
بفرمود تا درگری پاکمغز
چو دیوار شهر اندرآورد گرد
همی رای زد تا ببالید بال
فروزندهٔ لشکر و کشورند
چنان شد که درویش نشناخت نیز
وز آهرمن بدکنش بدترند
سخنها از اندازه اندر گذشت
نبودیم یک روز روشن روان
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر رود سازانش بنشاندند
نیایشکنان برگرفتند راه
که با فرخی بود و با برز و کام
بزرگان و جنگی سواران پیش
همه بوم و بر کرد با خاک راست
یکی تخته جست از در کار نغز
ورا نام کردند داراب گرد
یکی بچه بودش چو گرگ سترگ
کزیشان بود تخت شاهی به جای
دگر هفته مر بزم را کرد ساز
هر آن کس که او جز برین دین بود
اگر برنگیرد وی آن گرز کین
سپاهی ز جیحون بدین سو کشید
بزد بر سرش تیغ زهر آبدار
به بربط چو بایست بر ساخت رود
پذیره شدندش همه مهتران
همه رزم و بزمست و رای و سخن
زمین را ز خون بازنشناختند
یکی خرد صندوق از چوب خشک
یکی آتش افروخت از تیغ کوه
دلاور شده با سپاه بزرگ
وزیشان بود نام مردی به پای
مهانی که بودند گردن فراز
ز یزدان و از منش نفرین بود
ازین تخت پردخته ماند زمین
که شد آفتاب از جهان ناپدید
بگفتا منم قارن نامدار
برآورد مازندرانی سرود
به سر برنهادند باژ گران
گذشته بسی روزگار کهن
همی باره بر کشتگان تاختند
بکردند و برزد برو قیر و مشک
پرستندهٔ آذر آمد گروه
جهان شد برآن دیوبچه سیاه
بسودی سه دیگر گره را شناس
بیاراست چون بوستان خان خویش
وزان پس به شمشیر یازیم دست
چو نامه بر سام نیرم رسید
اگر چاره دانی مراین را بساز
نگون اندر آمد شماساس گرد
که مازندران شهر ما یاد باد
چو فرمان گزیدند بگرفت راه
همان دانش و دین و پرهیز و رای
به کینه سزاوارتر کس منم
درون نرم کرده به دیبای روم
ز هر پیشهای کارگر خواستند
ز بخت سیامک وزآن پایگاه
کجا نیست از کس بریشان سپاس
مهان را همه کرد مهمان خویش
کنم سر به سر کشور و مرز پست
یکی باد سرد از جگر برکشید
که آمد سپهبد به تنگی فراز
چو دید او ز قارن چنان دست برد
همیشه بر و بومش آباد باد
بیآزار رفتند شاه و سپاه
همان رهنمونی به دیگر سرای
که بر شیر درنده اسپ افگنم
براندوده بیرون او مشک و موم
همی شهر ایران بیاراستند
سپه کرد و نزدیک او راه جست
بکارند و ورزند و خود بدروند
وزان پس همه گنج آراسته
همه پهلوانان روی زمین
به شبگیر هنگام بانگ خروس
چنین گفت پس نامور زال زر
چنین است کردار گردون پیر
که در بوستانش همیشه گلست
سپه ره سوی زابلستان کشید
ز چیزی کزیشان پسند آیدش
اگر بشمری در جهان نامدار
به زیر اندرش بستر خواب کرد
به هر سو فرستاد بیمر سپاه
همی تخت و دیهیم کی شاه جست
به گاه خورش سرزنش نشنوند
فراز آوریده نهان خواسته
منوچهر را خواندند آفرین
برآمد خروشیدن بوق و کوس
که تا من ببستم به مردی کمر
گهی چون کمانست و گاهی چو تیر
به کوه اندرون لاله و سنبلست
به مهمانی پور دستان کشید
همین روز را سودمند آیدش
سواری نبینی چو اسفندیار
میانش پر از در خوشاب کرد
ز دشمن همی داشت گیتی نگاه
همی گفت با هر کسی رای خویش
ز فرمان تنآزاده و ژندهپوش
همان گنجها راگشادن گرفت
که فرخ نیای تو ای نیکخواه
یکی لشکری راند از گرگسار
سواری چو من پای بر زین نگاشت
هوا خوشگوار و زمین پرنگار
ببد شاه یک ماه در نیمروز
کزان برتران یادگارش بود
چه بیند و این را چه پاسخ دهید
بسی زر سرخ اندرو ریخته
جهان از بداندیش بیبیم کرد
جهان کرد یکسر پرآوای خویش
ز آواز پیغاره آسوده گوش
نهاده همه رای دادن گرفت
ترا داد شاهی و تخت و کلاه
که دریای سبز اندرو گشت خوار
کسی تیغ و گرز مرا برنداشت
نه گرم و نه سرد و همیشه بهار
گهی رود و می خواست گه باز و یوز
همان مونس روزگارش بود
بکوشید تا رای فرخ نهید
عقیق و زبرجد برآمیخته
دل بدسگالان بدو نیم کرد
کیومرث زین خودکی آگاه بود
تن آزاد و آباد گیتی بروی
گشادن در گنج را گاه دید
ترا باد جاوید تخت ردان
چو نزدیک ایران رسید آن سپاه
به جایی که من پای بفشاردم
نوازنده بلبل به باغ اندرون
برین برنیامد بسی روزگار
همی چشم دارم بدین روزگار
چو بشنید گفتار بهمن سپاه
ببستند بس گوهر شاهوار
که تخت مهی را جز او شاه بود
بر آسوده از داور و گفتگوی
درم خوار شد چون پسر شاه دید
همان تاج و هم فرهٔ موبدان
پذیره شدندش بزرگان به راه
عنان سواران شدی پاردم
گرازنده آهو به راغ اندرون
که بر گوشهٔ گلستان رست خار
که دینار یابم من از شهریار
هرانکس که بد شاه را نیکخواه
به بازوی آن کودک شیرخوار
یکایک بیامد خجسته سروش
چه گفت آن سخنگوی آزاده مرد
همان جامه و گوهر شاهوار
دل ما یکایک به فرمان تست
پیاده همه پیش سام دلیر
شب و روز در جنگ یکسان بدم
همیشه بیاساید از خفت و خوی
کس از آزمایش نیابد جواز
دگر چشم دارم به دیگر سرای
به آواز گفتند ما بندهایم
بدانگه که شد کودک از خواب مست
بسان پری پلنگینه پوش
که آزاده را کاهلی بنده کرد
همان اسپ تازی به زرین عذار
همان جان ما زیر پیمان تست
برفتند و گفتند هر گونه دیر
ز پیری همه ساله ترسان بدم
همه ساله هرجای رنگست و بوی
نشیب آیدش چون شود بر فراز
که آمرزش آید مرا از خدای
همه دل به مهر تو آگندهایم
خروشان بشد دایهٔ چرب دست
بگفتش ورا زین سخن دربهدر
چهارم که خوانند اهتو خوشی
همان جوشن و خود و زوپین و تیغ
جهان پهلوان سام بر پای خاست
ز بیدادی نوذر تاجور
کنون چنبری گشت یال یلی
گلابست گویی به جویش روان
چو شد کار گیتی بران راستی
که از من پس از مرگ ماند نشان
ز کار گذشته تو داناتری
نهادش به صندوق در نرم نرم
که دشمن چه سازد همی با پدر
همان دستورزان اباسرکشی
کلاه و کمر هم نبودش دریغ
چنین گفت کای خسرو داد راست
که بر خیره گم کرد راه پدر
نتابد همی خنجر کابلی
همی شاد گردد ز بویش روان
پدید آمد از تازیان کاستی
ز گنج شهنشاه گردنکشان
ز مردان جنگی تواناتری
به چینی پرندش بپوشید گرم
سخن چون به گوش سیامک رسید
کجا کارشان همگنان پیشه بود
همه خواسته بر شتر بار کرد
ز شاهان مرا دیده بر دیدنست
جهان گشت ویران ز کردار اوی
کنون گشت رستم چو سرو سهی
دی و بهمن و آذر و فرودین
یکی با گهر مرد با گنج و نام
کنون بازگردم به گفتار سرو
به گیتی همان کن که کام آیدت
سر تنگ تابوت کردند خشک
ز کردار بدخواه دیو پلید
روانشان همیشه پراندیشه بود
دل پاک سوی جهاندار کرد
ز تو داد و ز ما پسندیدنست
غنوده شد آن بخت بیدار اوی
بزیبد برو بر کلاه مهی
همیشه پر از لاله بینی زمین
درفشی برافراخت از مصر و شام
فروزندهٔ سهل ماهان به مرو
وگر زان سخن فر و نام آیدت
به دبق و به عنبر به قیر و به مشک
دل شاه بچه برآمد به جوش
بدین اندرون سال پنجاه نیز
فرستاد نزدیک فرزند چیز
پدر بر پدر شاه ایران تویی
بگردد همی از ره بخردی
یکی اسپ جنگیش باید همی
همه ساله خندان لب جویبار
ز کاووس کی روی برتافتند
نپیچد کسی سر ز فرمان تو
ببردند صندوق را نیم شب
سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش
بخورد و بورزید و بخشید چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز
گزین سواران و شیران تویی
ازو دور شد فرهٔ ایزدی
کزین تازی اسپان نشاید همی
به هر جای باز شکاری به کار
در کهتری خوار بگذاشتند
که یارد گذشتن ز پیمان تو
یکی بر دگر نیز نگشاد لب
بپوشید تن را به چرم پلنگ
ازین هر یکی را یکی پایگاه
چو آن خواسته دید شاه زمین
ترا پاک یزدان نگهدار باد
چه باشد اگر سام یل پهلوان
بجویم یکی بارهٔ پیلتن
سراسر همه کشور آراسته
چو آمد به شاه جهان آگهی
چو پاسخ چنین یافت از لشکرش
ز پیش همایش برون تاختند
که جوشن نبود و نه آیین جنگ
سزاوار بگزید و بنمود راه
بپذرفت و بر مام کرد آفرین
دلت شادمان بخت بیدار باد
نشیند برین تخت روشن روان
بخواهم ز هر سو که هست انجمن
ز دیبا و دینار وز خواسته
که انباز دارد به شاهنشهی
به کین اندرون تیزتر شد سرش
به آب فرات اندر انداختند
پذیره شدش دیو را جنگجوی
که تا هر کس اندازهٔ خویش را
بزرگان لشگر چو بشناختند
تو از باستان یادگار منی
جهان گردد آباد با داد او
بخوانم به رستم بر این داستان
بتان پرستنده با تاج زر
بزد کوس و برداشت از نیمروز
همه سیستان را بیاراستند
پساندر همی رفت پویان دو مرد
سپه را چو روی اندر آمد به روی
ببیند بداند کم و بیش را
بر شهریار جهان تاختند
به تخت کئی بر بهار منی
برویست ایران و بنیاد او
که هستی برین کار همداستان
همه نامداران به زرین کمر
سپه شاد دل شاه گیتیفروز
برین بر نهادند و برخاستند
که تا آب با شیرخواره چه کرد
سیامک بیامد برهنه تنا
بفرمود پس دیو ناپاک را
که ای شاه پیروز یزدانشناس
به رزم اندرون شیر پایندهای
که ما بنده باشیم و فرمان کنیم
که بر کینهٔ تخمهٔ زادشم
چو کاووس بشنید از او این سخن
همه بر سپرها نبشتند نام
به شبگیر برخاست آوای کوس
چو کشتی همی رفت چوب اندر آب
برآویخت با پور آهرمنا
به آب اندر آمیختن خاک را
ستایش مر او را زویت سپاس
به بزم اندرون شید تابندهای
روانها به مهرش گروگان کنیم
ببندی میان و نباشی دژم
یکی تازه اندیشه افگند بن
بجوشید شمشیرها در نیام
شد از گرد لشکر سپهر آبنوس
نگهبان آنرا گرفته شتاب
بزد چنگ وارونه دیو سیاه
هرانچ از گل آمد چو بشناختند
چنین روز روزت فزون باد بخت
زمین و زمان خاک پای تو باد
بدیشان چنین گفت سام سوار
همه شهر ایران ز گفتار اوی
دل رزمجویش ببست اندران
سپه را ز هامون به دریا کشید
همی رفت زان لشکر نامدار
سپیده چو برزد سر از کوهسار
دوتا اندر آورد بالای شاه
سبک خشک را کالبد ساختند
بد اندیشگان را نگون باد بخت
همان تخت پیروزه جای تو باد
که این کی پسندد ز من کردگار
ببودند شادان دل و تازه روی
که لشکر کشد سوی مازندران
بدان سو کجا دشمن آمد پدید
سواران شمشیرزن صد هزار
بگردید صندوق بر رودبار
فکند آن تن شاهزاده به خاک
به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد
ترا باد پیروزی از آسمان
تو شستی به شمشیر هندی زمین
که چون نوذری از نژاد کیان
ز هر سو هیونی تکاور بتاخت
چنین گفت با سرفرازان رزم
بیاندازه کشتی و زورق بساخت
به گازرگهی کاندرو بود سنگ
به چنگال کردش کمرگاه چاک
نخست از برش هندسی کار کرد
مبادا به جز داد و نیکی گمان
به آرام بنشین و رامش گزین
به تخت کیی بر کمر بر میان
سلیح سواران جنگی بساخت
که ما سر نهادیم یکسر به بزم
برآشفت و بر آب لشکر نشاخت
سر جوی را کارگه کرده تنگ
سیامک به دست خروزان دیو
چو گرمابه و کاخهای بلند
وزان پس جهاندیدگان سوی شاه
ازین پس همه نوبت ماست رزم
به شاهی مرا تاج باید بسود
به رستم چنین گفت کای پیلتن
اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر
همانا که فرسنگ بودی هزار
یکی گازر آن خرد صندوق دید
تبه گشت و ماند انجمن بیخدیو
چو ایوان که باشد پناه از گزند
ز هر گوشهای برگرفتند راه
ترا جای تخت است و شادی و بزم
محالست و این کس نیارد شنود
به بالا سرت برتر از انجمن
نگردد ز آسایش و کام سیر
اگر پای با راه کردی شمار
بپویید وز کارگه برکشید
چو آگه شد از مرگ فرزند شاه
ز خارا گهر جست یک روزگار
همه زر و گوهر برآمیختند
شوم گرد گیتی برآیم یکی
خود این گفت یارد کس اندر جهان
یکی کار پیشست و رنجی دراز
من از جم و ضحاک و از کیقباد
همی راند تا در میان سه شهر
چو بگشاد گستردهها برگرفت
ز تیمار گیتی برو شد سیاه
همی کرد ازو روشنی خواستار
به تاج سپهبد فرو ریختند
ز دشمن ببند آورم اندکی
چنین زهره دارد کس اندر نهان
کزو بگسلد خواب و آرام و ناز
فزونم به بخت و به فر و به داد
ز گیتی برینگونه جویند بهر
بماند اندران کار گازر شگفت
فرود آمد از تخت ویله کنان
به چنگ آمدش چندگونه گهر
همان مهتران از همه کشورش
مرا پهلوانی نیای تو داد
اگر دختری از منوچهر شاه
ترا نوز پورا گه رزم نیست
فزون بایدم زان ایشان هنر
به دست چپش مصر و بربر براست
به جامه بپوشید و آمد دمان
زنان بر سر و موی و رخ را کنان
چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
بدان خرمی صف زده بر درش
دلم را خرد مهر و رای تو داد
بران تخت زرین شدی با کلاه
چه سازم که هنگامهٔ بزم نیست
جهانجوی باید سر تاجور
زره در میانه بر آن سو که خواست
پرامید و شادان و روشنروان
دو رخساره پر خون و دل سوگوار
ز خارا به افسون برون آورید
ز یزدان همی خواستند آفرین
برو آفرین کرد بس شهریار
نبودی جز از خاک بالین من
هنوز از لبت شیر بوید همی
سخن چون به گوش بزرگان رسید
به پیش اندرون شهر هاماوران
سبک دیدهبان پیش مامش دوید
دو دیده پر از نم چو ابر بهار
شد آراسته بندها را کلید
بران تاج و تخت و کلاه و نگین
بسی دادش از گوهر شاهوار
بدو شاد بودی جهانبین من
دلت ناز و شادی بجوید همی
ازیشان کس این رای فرخ ندید
به هر کشوری در سپاهی گران
ز صندوق و گازر بگفت آنچ دید
خروشی برآمد ز لشکر به زار
دگر بویهای خوش آورد باز
همه دست برداشته به آسمان
چو از پیش تختش گرازید سام
دلش گر ز راه پدر گشت باز
چگونه فرستم به دشت نبرد
همه زرد گشتند و پرچین بروی
خبر شد بدیشان که کاووس شاه
جهاندار پیروز با دیده گفت
کشیدند صف بر در شهریار
که دارند مردم به بویش نیاز
همی خواندندش به نیکی گمان
پسش پهلوانان نهادند گام
برین برنیامد زمانی دراز
ترا پیش ترکان پر کین و درد
کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی
برآمد ز آب زره با سپاه
که چیزی که دیدی بباید نهفت
همه جامهها کرده پیروزه رنگ
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
که جاوید بادا چنین شهریار
خرامید و شد سوی آرامگاه
هنوز آهنی نیست زنگار خورد
چه گویی چه سازی چه پاسخ دهی
کسی راست پاسخ نیارست کرد
همآواز گشتند یک با دگر
دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
برومند بادا چنین روزگار
همی کرد گیتی به آیین و راه
که رخشنده دشوار شایدش کرد
که جفت تو بادا مهی و بهی
نهانی روانشان پر از باد سرد
سپه را سوی بربر آمد گذر
دد و مرغ و نخچیر گشته گروه
پزشکی و درمان هر دردمند
وزان پس فریدون به گرد جهان
من آن ایزدی فره باز آورم
چنین گفت رستم به دستان سام
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو
یکی گشت چندان یل تیغزن
برفتند ویله کنان سوی کوه
در تندرستی و راه گزند
بگردید و دید آشکار و نهان
جهان را به مهرش نیاز آورم
که من نیستم مرد آرام و جام
چو خراد و گرگین و رهام نیو
به بربرستان در شدند انجمن
برفتند با سوگواری و درد
همان رازها کرد نیز آشکار
هران چیز کز راه بیداد دید
شما بر گذشته پشیمان شوید
چنین یال و این چنگهای دراز
به آواز گفتند ما کهتریم
سپاهی که دریا و صحرا و کوه
ز درگاه کی شاه برخاست گرد
جهان را نیامد چنو خواستار
هر آن بوم و برکان نه آباد دید
به نوی ز سر باز پیمان شوید
نه والا بود پروریدن به ناز
زمین جز به فرمان تو نسپریم
شد از نعل اسپان ایشان ستوه
نشستند سالی چنین سوگوار
گذر کرد ازان پس به کشتی برآب
به نیکی ببست از همه دست بد
گر آمرزش کردگار سپهر
اگر دشت کین آید و رزم سخت
ازان پس یکی انجمن ساختند
نبد شیر درنده را خوابگاه
پیام آمد از داور کردگار
ز کشور به کشور گرفتی شتاب
چنانک از ره هوشیاران سزد
نیابید و از نوذر شاه مهر
بود یار یزدان پیروزبخت
ز گفتار او دل بپرداختند
نه گور ژیان یافت بر دشت راه
درود آوریدش خجسته سروش
چنین سال پنجه برنجید نیز
بیاراست گیتی بسان بهشت
بدین گیتی اندر بود خشم شاه
ببینی که در جنگ من چون شوم
نشستند و گفتند با یکدگر
پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب
کزین بیش مخروش و بازآر هوش
ندید از هنر بر خرد بسته چیز
به جای گیا سرو گلبن بکشت
به برگشتن آتش بود جایگاه
چو اندر پی ریزش خون شوم
که از بخت ما را چه آمد به سر
هم اندر هوا ابر و پران عقاب
سپه ساز و برکش به فرمان من
همه کردنیها چو آمد به جای
از آمل گذر سوی تمیشه کرد
بزرگان ز کرده پشیمان شدند
یکی ابر دارم به چنگ اندرون
اگر شهریار این سخنها که گفت
همی راه جستند و کی بود راه
برآور یکی گرد از آن انجمن
ز جای مهی برتر آورد پای
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
یکایک ز سر باز پیمان شدند
که همرنگ آبست و بارانش خون
به می خوردن اندر نخواهد نهفت
دد و دام را بر چنان رزمگاه
از آن بد کنش دیو روی زمین
به فر کیانی یکی تخت ساخت
کجا کز جهان گوش خوانی همی
چو آمد به درگاه سام سوار
همی آتش افروزد از گوهرش
ز ما و ز ایران برآمد هلاگ
چو کاووس لشکر به خشکی کشید
بپرداز و پردخته کن دل ز کین
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
جز این نیز نامش ندانی همی
پذیره شدش نوذر شهریار
همی مغز پیلان بساید سرش
نماند برین بوم و بر آب و خاک
کس اندر جهان کوه و صحرا ندید
کی نامور سر سوی آسمان
که چون خواستی دیو برداشتی
به فرخ پی نامور پهلوان
یکی باره باید چو کوه بلند
که جمشید با فر و انگشتری
جهان گفتی از تیغ وز جوشن است
برآورد و بدخواست بر بدگمان
ز هامون به گردون برافراشتی
جهان سر به سر شد به نوی جوان
چنان چون من آرم به خم کمند
به فرمان او دیو و مرغ و پری
ستاره ز نوک سنان روشن است
بر آن برترین نام یزدانش را
چو خورشید تابان میان هوا
به پوزش مهان پیش نوذر شدند
یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه
ز مازندران یاد هرگز نکرد
ز بس خود زرین و زرین سپر
بخواند و بپالود مژگانش را
نشسته برو شاه فرمانروا
به جان و به دل ویژه کهتر شدند
گرآیند پیشم ز توران گروه
نجست از دلیران دیوان نبرد
به گردن برآورده رخشان تبر
وزان پس به کین سیامک شتافت
جهان انجمن شد بر آن تخت او
برافروخت نوذر ز تخت مهی
سرانشان بکوبم بدان گرز بر
فریدون پردانش و پرفسون
تو گفتی زمین شد سپهر روان
شب و روز آرام و خفتن نیافت
شگفتی فرومانده از بخت او
نشست اندر آرام با فرهی
نیاید برم هیچ پرخاشخر
همین را روانش نبد رهنمون
همی بارد از تیغ هندی روان
به جمشید بر گوهر افشاندند
جهان پهلوان پیش نوذر به پای
که روی زمین را کنم بیسپاه
اگر شایدی بردن این بد بسر
ز مغفر هوا گشت چون سندروس
مران روز را روز نو خواندند
پرستنده او بود و هم رهنمای
که خون بارد ابر اندر آوردگاه
به مردی و گنج و به نام و هنر
زمین سر به سر تیره چون آبنوس
سر سال نو هرمز فرودین
به نوذر در پندها را گشاد
منوچهر کردی بدین پیشدست
بدرید کوه از دم گاودم
برآسوده از رنج روی زمین
سخنهای نیکو بسی کرد یاد
نکردی برین بر دل خویش پست
زمین آمد از سم اسپان به خم
بزرگان به شادی بیاراستند
ز گرد فریدون و هوشنگ شاه
یکی چاره باید کنون اندرین
ز بانگ تبیره به بربرستان
می و جام و رامشگران خواستند
همان از منوچهر زیبای گاه
که این بد بگردد ز ایران زمین
تو گفتی زمین گشت لشکرستان
چنین جشن فرخ ازان روزگار
که گیتی بداد و دهش داشتند
چنین گفت پس طوس با مهتران
برآمد ز ایران سپه بوق و کوس
به ما ماند ازان خسروان یادگار
به بیداد بر چشم نگماشتند
که ای رزم دیده دلاور سران
برون رفت گرگین و فرهاد و طوس
چنین سال سیصد همی رفت کار
دل او ز کژی به داد آورید
مراین بند را چاره اکنون یکیست
وزان سوی گودرز کشواد بود
ندیدند مرگ اندران روزگار
چنان کرد نوذر که او رای دید
بسازیم و این کار دشوار نیست
چو گیو و چو شیدوش و میلاد بود
ز رنج و ز بدشان نبد آگهی
دل مهتران را بدو نرم کرد
هیونی تکاور بر زال سام
فگندند بر یال اسپان عنان
میان بسته دیوان بسان رهی
همه داد و بنیاد آزرم کرد
بباید فرستاد و دادن پیام
به زهر آب دادند نوک سنان
به فرمان مردم نهاده دو گوش
چو گفته شد از گفتنیها همه
که گر سر به گل داری اکنون مشوی
چو بر کوههٔ زین نهادند سر
ز رامش جهان پر ز آوای نوش
به گردنکشان و به شاه رمه
یکی تیز کن مغز و بنمای روی
خروش آمد و چاک چاک تبر
چنین تا بر آمد برین روزگار
برون رفت با خلعت نوذری
مگر کاو گشاید لب پندمند
تو گفتی همی سنگ آهن کنند
ندیدند جز خوبی از کردگار
چه تخت و چه تاج و چه انگشتری
سخن بر دل شهریار بلند
وگر آسمان بر زمین برزنند
جهان سربهسر گشت او را رهی
غلامان و اسپان زرین ستام
بگوید که این اهرمن داد یاد
بجنبید کاووس در قلبگاه
نشسته جهاندار با فرهی
پر از گوهر سرخ زرین دو جام
در دیو هرگز نباید گشاد
سپاه اندرآمد به پیش سپاه
یکایک به تخت مهی بنگرید
برین نیز بگذشت چندی سپهر
مگر زالش آرد ازین گفته باز
جهان گشت تاری سراسر ز گرد
به گیتی جز از خویشتن را ندید
نه با نوذر آرام بودش نه مهر
وگرنه سرآمد نشان فراز
ببارید شنگرف بر لاژورد
منی کرد آن شاه یزدان شناس
سخنها ز هر گونه برساختند
تو گفتی هوا ژاله بارد همی
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
هیونی تکاور برون تاختند
به سنگ اندرون لاله کارد همی
گرانمایگان را ز لشگر بخواند
رونده همی تاخت تا نیمروز
ز چشم سنان آتش آمد برون
چه مایه سخن پیش ایشان براند
چو آمد بر زال گیتی فروز
زمین شد به کردار دریای خون
چنین گفت با سالخورده مهان
چنین داد از نامداران پیام
سه لشکر چنان شد ز ایرانیان
که جز خویشتن را ندانم جهان
که ای نامور با گهر پور سام
که سر باز نشناختند از میان
هنر در جهان از من آمد پدید
یکی کار پیش آمد اکنون شگفت
نخستین سپهدار هاماوران
چو من نامور تخت شاهی ندید
که آسانش اندازه نتوان گرفت
بیفگند شمشیر و گرز گران
جهان را به خوبی من آراستم
برین کار گر تو نبندی کمر
غمی گشت وز شاه زنهار خواست
چنانست گیتی کجا خواستم
نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
بدانست کان روزگار بلاست
خور و خواب و آرامتان از منست
یکی شاه را بر دل اندیشه خاست
به پیمان که از شهر هاماوران
همان کوشش و کامتان از منست
بپیچیدش آهرمن از راه راست
سپهبد دهد ساو و باژ گران
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
به رنج نیاگانش از باستان
ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاه
که گوید که جز من کسی پادشاست
نخواهد همی بود همداستان
فرستد به نزدیک کاووس شاه
همه موبدان سرفگنده نگون
همی گنج بیرنج بگزایدش
چو این داده باشد برو بگذرد
چرا کس نیارست گفتن نه چون
چراگاه مازندران بایدش
سپاهش بروبوم او نسپرد
چو این گفته شد فر یزدان از وی
اگر هیچ سرخاری از آمدن
ز گوینده بشنید کاووس کی
بگشت و جهان شد پر از گفتوگوی
سپهبد همی زود خواهد شدن
برین گفتها پاسخ افگند پی
منی چون بپیوست با کردگار
همی رنج تو داد خواهد به باد
که یکسر همه در پناه منید
شکست اندر آورد و برگشت کار
که بردی ز آغاز باکیقباد
پرستندهٔ تاج و گاه منید
چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش
تو با رستم شیر ناخورده سیر
چو خسرو شوی بندگی را بکوش
میان را ببستی چو شیر دلیر
به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس
کنون آن همه باد شد پیش اوی
به دلش اندر آید ز هر سو هراس
بپیچید جان بداندیش اوی
به جمشید بر تیرهگون گشت روز
چو بشنید دستان بپیچید سخت
همی کاست آن فر گیتیفروز
تنش گشت لرزان بسان درخت
همی گفت کاووس خودکامه مرد
نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
کسی کاو بود در جهان پیش گاه
برو بگذرد سال و خورشید و ماه
که ماند که از تیغ او در جهان
بلرزند یکسر کهان و مهان
نباشد شگفت ار بمن نگرود
شوم خسته گر پند من نشنود
ورین رنج آسان کنم بر دلم
از اندیشهٔ شاه دل بگسلم
نه از من پسندد جهانآفرین
نه شاه و نه گردان ایران زمین
شوم گویمش هرچ آید ز پند
ز من گر پذیرد بود سودمند
وگر تیز گردد گشادست راه
تهمتن هم ایدر بود با سپاه
پر اندیشه بود آن شب دیرباز
چو خورشید بنمود تاج از فراز
کمر بست و بنهاد سر سوی شاه
بزرگان برفتند با او به راه
خبر شد به طوس و به گودرز و گیو
به رهام و گرگین و گردان نیو
که دستان به نزدیک ایران رسید
درفش همایونش آمد پدید
پذیره شدندش سران سپاه
سری کاو کشد پهلوانی کلاه
چو دستان سام اندر آمد به تنگ
پذیره شدندنش همه بیدرنگ
برو سرکشان آفرین خواندند
سوی شاه با او همی راندند
بدو گفت طوس ای گو سرفراز
کشیدی چنین رنج راه دراز
ز بهر بزرگان ایران زمین
برآرامش این رنج کردی گزین
همه سر به سر نیک خواه توایم
ستوده به فر کلاه توایم
ابا نامداران چنین گفت زال
که هر کس که او را نفرسود سال
همه پند پیرانش آید به یاد
ازان پس دهد چرخ گردانش داد
نشاید که گیریم ازو پند باز
کزین پند ما نیست خود بینیاز
ز پند و خرد گر بگردد سرش
پشیمانی آید ز گیتی برش
به آواز گفتند ما با توایم
ز تو بگذرد پند کس نشنویم
همه یکسره نزد شاه آمدند
بر نامور تخت گاه آمدند