بخش ۱ – سر آغاز

مولوی

بخش ۱ - سر آغاز

مثنوی معنویدفتر پنجمشمارهٔ 1
222

تا بدانی تو عیان را از قیاس

221

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس

207

کاندرین چشم منیر بی زوال

208

از حقایق راه کی یابد خیال

209

در دو چشم غیر من تو نقش خود

210

گر ببینی آن خیالی دان و رد

211

زانک سرمهٔ نیستی در می‌کشد

212

باده از تصویر شیطان می‌چشد

213

چشمشان خانهٔ خیالست و عدم

214

نیستها را هست بیند لاجرم

215

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال

216

خانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال

217

تا یکی مو باشد از تو پیش چشم

218

در خیالت گوهری باشد چو یشم

219

یشم را آنگه شناسی از گهر

220

کز خیال خود کنی کلی عبر

206

که منم تو تو منی در اتحاد

205

نقش من از چشم تو آواز داد

204

ذات خود را از خیال خود بدان

203

گفت وهمم کان خیال تست هان

202

در دو چشمش راه روشن یافتم

201

گفتم آخر خویش را من یافتم

200

دیدم اندر چشم تو من نقش خود

199

آینهٔ کلی ترا دیدم ابد

198

شد دل نادیده غرق دیده شد

197

دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد

196

درد مریم را به خرمابن کشید

195

زین طلب بنده به کوی تو رسید

194

رو به دریا کار بر ناید بجو

193

گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو

192

روی آن یاری که باشد زان دیار

191

آینهٔ جان نیست الا روی یار

190

آینهٔ سیمای جان سنگی‌بهاست

189

آینهٔ آهن برای پوستهاست

188

تا بداند هر کسی کو چیست و کیست

187

گفتم آخر آینه از بهر چیست

186

هیچ می‌ننمود نقشم از کسی

185

نقش جان خویش من جستم بسی

184

تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب

183

کی ببینم روی خود را ای عجب

182

تسخری باشد که او بر وی کند

181

گر لطیفی زشت را در پی کند

180

لایق جذبم و یا بد پیکرم

1

مدتی این مثنوی تاخیر شد

2

مهلتی بایست تا خون شیر شد

3

تا نزاید بخت تو فرزند نو

4

خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

5

چون ضیاء الحق حسام الدین عنان

6

باز گردانید ز اوج آسمان

7

چون به معراج حقایق رفته بود

8

بی‌بهارش غنچه‌ها ناکفته بود

9

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت

10

چنگ شعر مثنوی با ساز گشت

11

مثنوی که صیقل ارواح بود

12

باز گشتش روز استفتاح بود

13

مطلع تاریخ این سودا و سود

14

سال اندر ششصد و شصت و دو بود

15

بلبلی زینجا برفت و بازگشت

16

بهر صید این معانی بازگشت

17

ساعد شه مسکن این باز باد

18

تا ابد بر خلق این در باز باد

19

آفت این در هوا و شهوتست

20

ورنه اینجا شربت اندر شربتست

21

این دهان بر بند تا بینی عیان

22

چشم‌بند آن جهان حلق و دهان

23

ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی

24

وی جهان تو بر مثال برزخی

25

نور باقی پهلوی دنیای دون

26

شیر صافی پهلوی جوهای خون

27

چون درو گامی زنی بی احتیاط

28

شیر تو خون می‌شودر از اختلاط

29

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس

30

شد فراق صدر جنت طوق نفس

31

همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت

32

بهر نانی چند آب چشم ریخت

33

گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود

34

لیک آن مو در دو دیده رسته بود

35

بود آدم دیدهٔ نور قدیم

36

موی در دیده بود کوه عظیم

37

گر در آن آدم بکردی مشورت

38

در پشیمانی نگفتی معذرت

39

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد

40

مانع بد فعلی و بد گفت شد

41

نفس با نفس دگر چون یار شد

42

عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد

43

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی

44

زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی

45

رو بجو یار خدایی را تو زود

46

چون چنان کردی خدا یار تو بود

47

آنک در خلوت نظر بر دوختست

48

آخر آن را هم ز یار آموختست

49

خلوت از اغیار باید نه ز یار

50

پوستین بهر دی آمد نه بهار

51

عقل با عقل دگر دوتا شود

52

نور افزون گشت و ره پیدا شود

53

نفس با نفس دگر خندان شود

54

ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

55

یار چشم تست ای مرد شکار

56

از خس و خاشاک او را پاک دار

57

هین بجاروب زبان گردی مکن

58

چشم را از خس ره‌آوردی مکن

59

چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود

60

روی او ز آلودگی ایمن بود

61

یار آیینست جان را در حزن

62

در رخ آیینه ای جان دم مزن

63

تا نپوشد روی خود را در دمت

64

دم فرو خوردن بباید هر دمت

65

کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت

66

از بهاری صد هزار انوار یافت

67

آن درختی کو شود با یار جفت

68

از هوای خوش ز سر تا پا شکفت

69

در خزان چون دید او یار خلاف

70

در کشید او رو و سر زیر لحاف

71

گفت یار بد بلا آشفتنست

72

چونک او آمد طریقم خفتنست

73

پس بخسپم باشم از اصحاب کهف

74

به ز دقیانوس آن محبوس لهف

75

یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود

76

خوابشان سرمایهٔ ناموس بود

77

خواب بیداریست چون با دانشست

78

وای بیداری که با نادان نشست

79

چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند

80

بلبلان پنهان شدند و تن زدند

81

زانک بی گلزار بلبل خامشست

82

غیبت خورشید بیداری‌کشست

83

آفتابا ترک این گلشن کنی

84

تا که تحت الارض را روشن کنی

85

آفتاب معرفت را نقل نیست

86

مشرق او غیر جان و عقل نیست

87

خاصه خورشید کمالی کان سریست

88

روز و شب کردار او روشن‌گریست

89

مطلع شمس آی گر اسکندری

90

بعد از آن هرجا روی نیکو فری

91

بعد از آن هر جا روی مشرق شود

92

شرقها بر مغربت عاشق شود

93

حس خفاشت سوی مغرب دوان

94

حس درپاشت سوی مشرق روان

95

راه حس راه خرانست ای سوار

96

ای خران را تو مزاحم شرم دار

97

پنج حسی هست جز این پنج حس

98

آن چو زر سرخ و این حسها چو مس

99

اندر آن بازار کاهل محشرند

100

حس مس را چون حس زر کی خرند

101

حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد

102

حس جان از آفتابی می‌چرد

103

ای ببرده رخت حسها سوی غیب

104

دست چون موسی برون آور ز جیب

105

ای صفاتت آفتاب معرفت

106

و آفتاب چرخ بند یک صفت

107

گاه خورشیدی و گه دریا شوی

108

گاه کوه قاف و گه عنقا شوی

109

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش

110

ای فزون از وهمها وز بیش بیش

111

روح با علمست و با عقلست یار

112

روح را با تازی و ترکی چه کار

113

از تو ای بی نقش با چندین صور

114

هم مشبه هم موحد خیره‌سر

115

گه مشبه را موحد می‌کند

116

گه موحد را صور ره می‌زند

117

گه ترا گوید ز مستی بوالحسن

118

یا صغیر السن یا رطب البدن

119

گاه نقش خویش ویران می‌کند

120

آن پی تنزیه جانان می‌کند

121

چشم حس را هست مذهب اعتزال

122

دیدهٔ عقلست سنی در وصال

123

سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال

124

خویش را سنی نمایند از ضلال

125

هر که بیرون شد ز حس سنی ویست

126

اهل بینش چشم عقل خوش‌پیست

127

گر بدیدی حس حیوان شاه را

128

پس بدیدی گاو و خر الله را

129

گر نبودی حس دیگر مر ترا

130

جز حس حیوان ز بیرون هوا

131

پس بنی‌آدم مکرم کی بدی

132

کی به حس مشترک محرم شدی

133

نامصور یا مصور گفتنت

134

باطل آمد بی ز صورت رفتنت

135

نامصور یا مصور پیش اوست

136

کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست

137

گر تو کوری نیست بر اعمی حرج

138

ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج

139

پرده‌های دیده را داروی صبر

140

هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

141

آینهٔ دل چون شود صافی و پاک

142

نقشها بینی برون از آب و خاک

143

هم ببینی نقش و هم نقاش را

144

فرش دولت را و هم فراش را

145

چون خلیل آمد خیال یار من

146

صورتش بت معنی او بت‌شکن

147

شکر یزدان را که چون او شد پدید

148

در خیالش جان خیال خود بدید

149

خاک درگاهت دلم را می‌فریفت

150

خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت

151

گفتم ار خوبم پذیرم این ازو

152

ورنه خود خندید بر من زشت‌رو

153

چاره آن باشد که خود را بنگرم

154

ورنه او خندد مرا من کی خرم

155

او جمیلست و محب للجمال

156

کی جوان نو گزیند پیر زال

157

خوب خوبی را کند جذب این بدان

158

طیبات و طیبین بر وی بخوان

159

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

160

گرم گرمی را کشید و سرد سرد

161

قسم باطل باطلان را می‌کشند

162

باقیان از باقیان هم سرخوشند

163

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند

164

نوریان مر نوریان را طالب‌اند

165

چشم چون بستی ترا جان کند نیست

166

چشم را از نور روزن صبر نیست

167

چشم چون بستی ترا تاسه گرفت

168

نور چشم از نور روزن کی شکفت

169

تاسهٔ تو جذب نور چشم بود

170

تا بپیوندد به نور روز زود

171

چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا

172

دانک چشم دل ببستی بر گشا

173

آن تقاضای دو چشم دل شناس

174

کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس

175

چون فراق آن دو نور بی‌ثبات

176

تاسه آوردت گشادی چشمهات

177

پس فراق آن دو نور پایدار

178

تا سه می‌آرد مر آن را پاس دار

179

او چو می‌خواند مرا من بنگرم

1

شه حسام‌الدین که نور انجمست

2

طالب آغاز سفر پنجمست

3

این ضیاء الحق حسام الدین راد

4

اوستادان صفا را اوستاد

5

گر نبودی خلق محجوب و کثیف

6

ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف

7

در مدیحت داد معنی دادمی

8

غیر این منطق لبی بگشادمی

9

لیک لقمهٔ باز آن صعوه نیست

10

چاره اکنون آب و روغن کردنیست

11

مدح تو حیفست با زندانیان

12

گویم اندر مجمع روحانیان

13

شرح تو غبنست با اهل جهان

14

هم‌چو راز عشق دارم در نهان

15

مدح تعریفست در تخریق حجاب

16

فارغست از شرح و تعریف آفتاب

17

مادح خورشید مداح خودست

18

که دو چشمم روشن و نامرمدست

19

ذم خورشید جهان ذم خودست

20

که دو چشمم کور و تاریک به دست

21

تو ببخشا بر کسی کاندر جهان

22

شد حسود آفتاب کامران

23

تو اندش پوشید هیچ از دیده‌ها

24

وز طراوت دادن پوسیده‌ها

25

یا ز نور بی‌حدش توانند کاست

26

یا به دفع جاه او توانند خاست

27

هر کسی کو حاسد کیهان بود

28

آن حسد خود مرگ جاویدان بود

29

قدر تو بگذشت از درک عقول

30

عقل اندر شرح تو شد بوالفضول

31

گر چه عاجز آمد این عقل از بیان

32

عاجزانه جنبشی باید در آن

33

ان شیئا کله لا یدرک

34

اعلموا ان کله لا یترک

35

گر نتانی خورد طوفان سحاب

36

کی توان کردن بترک خورد آب

37

راز را گر می‌نیاری در میان

38

درکها را تازه کن از قشر آن

39

نطقها نسبت به تو قشرست لیک

40

پیش دیگر فهمها مغزست نیک

41

آسمان نسبت به عرش آمد فرود

42

ورنه بس عالیست سوی خاک‌تود

43

من بگویم وصف تو تا ره برند

44

پیش از آن کز فوت آن حسرت خورند

45

نور حقی و به حق جذاب جان

46

خلق در ظلمات وهم‌اند و گمان

47

شرط تعظیمست تا این نور خوش

48

گردد این بی‌دیدگان را سرمه‌کش

49

نور یابد مستعد تیزگوش

50

کو نباشد عاشق ظلمت چو موش

51

سست‌چشمانی که شب جولان کنند

52

کی طواف مشعلهٔ ایمان کنند

53

نکته‌های مشکل باریک شد

54

بند طبعی که ز دین تاریک شد

55

تا بر آراید هنر را تار و پود

56

چشم در خورشید نتواند گشود

57

هم‌چو نخلی برنیارد شاخها

58

کرده موشانه زمین سوراخها

59

چار وصفست این بشر را دل‌فشار

60

چارمیخ عقل گشته این چهار