بخش ۲۰ – داستان بهرام با کنیزک خویش

نظامی

بخش ۲۰ - داستان بهرام با کنیزک خویش

خمسههفت پیکرشمارهٔ 20
1

شاه روزی شکار کرد پسند

2

در بیابان پست و کوه بلند

3

اشقر گور سم به صحرا تاخت

4

شور می‌کرد و گور می‌انداخت

5

مشتری را ز قوس باشد جای

6

قوس او گشت مشتری پیمای

7

از سواران پره بسته به دشت

8

رمه گور سوی شاه گذشت

9

شاه در مطرح ایستاده چو شیر

10

اشقرش رقص برگرفته به زیر

11

دستش از زه نثار در می‌کرد

12

شست خالی و تیر پر می‌کرد

13

بر زمین ز آهن بلارک تیر

14

گاهی آتش فکند و گه نخجیر

15

چون بود ران گور و باده ناب

16

آتشی باید از برای کباب

17

یاسج شه که خون گوران ریخت

18

مگر آتش ز بهر آن انگیخت

19

گرمی ناچخش به زخم درشت

20

پخته می‌کرد هرکرا می‌کشت

21

وانچه زو درگذشت هم نگذاشت

22

یا پیش کرد یا پیش برداشت

23

داشت به خود کنیزکی چون ماه

24

چست و چابک به همرکابی شاه

25

فتنه نامی هزار فتنه در او

26

فتنه شاه و شاه فتنه بر او

27

تازه‌روئی چو نو بهار بهشت

28

کش خرامی چو باد بر سر کشت

29

انگبینی به روغن آلوده

30

چرب و شیرین چو صحن پالوده

31

با همه نیکوئی سرود سرای

32

رود سازی به رقص چابک پای

33

ناله چون بر نوای رود آورد

34

مرغ را از هوا فرود آورد

35

بیشتر در شکار و باده و رود

36

شاه از او خواستی سماع و سرود

37

ساز او چنگ و ساز خسرو تیر

38

این زدی چنگ و آن زدی نخچیر

39

گور برخاست از بیابان چند

40

شاه بر گور گرم کرد سمند

41

چون درآمد به گور تیز آهنگ

42

تند شیری کمان گرفته به چنگ

43

تیر در نیم گرد شست نهاد

44

پس کمان درکشید و شست گشاد

45

بر کفل گاه گور شد تیرش

46

بوسه بر خاک داد نخچیرش

47

در یکی لحظه زان شکار شگفت

48

چند را کشت و چند را بگرفت

49

وان کنیزک ز ناز و عیاری

50

در ثنا کرد خویشتن‌داری

51

شاه یک ساعت ایستاد صبور

52

تا یکی گور شد روانه ز دور

53

گفت کای تنگ چشم تاتاری

54

صید ما را به چشم می ناری ؟

55

صید ما کز صفت برون آید

56

در چنان چشم تنگ چون آید

57

گوری آمد بگو که چون تازم

58

وز سرش تاسمش چه اندازم

59

نوش لب زان منش که خوی بود

60

زن بد و زن گزافه گوی بود

61

گفت باید که رخ برافروزی

62

سر این گور در سمش دوزی

63

شاه چون دید پیچ پیچی او

64

چاره‌گر شد ز بد بسیچی او

65

خواست اول کمان گروهه چو باد

66

مهره‌ای در کمان گروهه نهاد

67

صید را مهره درفکند به گوش

68

آمد از تاب مهره مغز به جوش

69

سم سوی گوش برد صید زبون

70

تا ز گوش آرد آن علاقه برون

71

تیر شه برق شد جهان افروخت

72

گوش و سم را به یکدیگر بردوخت

73

گفت شه باکنیزک چینی

74

دستبردم چگونه می بینی

75

گفت پر کرده شهریار این کار

76

کار پر کرده کی بود دشوار

77

هرچه تعلیم کرده باشد مرد

78

گرچه دشوار شد بشاید کرد

79

رفتن تیر شاه برسم گور

80

هست از ادمان نه از زیادت زور

81

شاه را این شنیده سخت آمد

82

تبر تیز بر درخت آمد

83

دل بدان ماه بی‌مدارا کرد

84

کینه خویش آشکارا کرد

85

پادشاهان که کینه کش باشند

86

خون کنند آن زمان که خوش باشند

87

با چه آهو که اسب زین نکنند

88

چه سگی را که پوستین نکنند

89

گفت اگر مانمش ستیزه‌گرست

90

ور کشم این حساب ازان بترست

91

زن کشی کار شیر مردان نیست

92

که زن از جنس هم نبردان نیست

93

بود سرهنگی از نژاد بزرگ

94

تند چون شیر و سهمناک چو گرگ

95

خواند شاهش به نزد خویش فراز

96

گفت رو کار این کنیز بساز

97

فتنه بارگاه دولت ماست

98

فتنه کشتن ز روی عقل رواست

99

برد سرهنگ داد پیشه ز پیش

100

آن پری چهره را به خانه خویش

101

خواست تا کار او بپردازد

102

شمع‌وار از تنش سر اندازد

103

آب در دیده گفتش آن دلبند

104

کاینچنین ناپسند را مپسند

105

مکن ار نیستی تو دشمن خویش

106

خون من بیگنه به گردن خویش

107

مونس خاص شهریار منم

108

مز کنیزانش اختیار منم

109

تا بدان حد که در شراب و شکار

110

جز منش کس نبود مونس و یار

111

گر ز گستاخیی که بود مرا

112

دیو بازیچه‌ای نمود مرا

113

شه ز گرمی سیاستم فرمود

114

در هلاکم مکوش زودا زود

115

روزکی چند صبر کن به شکیب

116

شاه را گو به کشتمش به فریب

117

گر بدان گفته شاه باشد شاد

118

بکشم خون من حلالت باد

119

ور شود تنگدل ز کشتن من

120

ایمنی باشدت به جان و به تن

121

تو ز پرسش رهی و من ز هلاک

122

زاد سروی نیوفتد بر خاک

123

روزی آید اگرچه هیچکسم

124

کانچه کردی به خدمتت برسم

125

این سخن گفت و عقد باز گشاد

126

پیش او هفت پاره لعل نهاد

127

هر یکی زان خراج اقلیمی

128

دخل عمان ز نرخ او نیمی

129

مرد سرهنگ از آن نمونش راست

130

از سر خون آن صنم برخاست

131

گفت زنهار سر ز کار مبر

132

با کسی نام شهریار مبر

133

گو من این خانه را پرستارم

134

کار میکن که من بدین کارم

135

من خود آن چارها که باید ساخت

136

سازم ار خواهدت زمانه نواخت

137

بر چنین عهد رفتشان سوگند

138

این ز بیداد رست و آن ز گزند

139

بعد یک هفته چون رسید به شاه

140

شاه از او باز جست قصه ماه

141

گفت مه را به اژدها دادم

142

کشتم از اشک خونبها دادم

143

آب در چشم شهریار آمد

144

دل سرهنگ با قرار آمد

145

بود سرهنگ را دهی معمور

146

جایگاهی ز چشم مردم دور

147

کوشکی راست برکشیده به اوج

148

از محیط سپهر یافته موج

149

شصت پایه رواق منظر او

150

کرده جای نشست بر سر او

151

بود بر وی همیشه جای کنیز

152

به عزیزان دهند جای عزیز

153

ماده گاوی دران دو روز بزاد

154

زاد گوساله‌ای لطیف نهاد

155

آن پری چهره جهان افروز

156

برگرفتی به گردنش همه روز

157

پای در زیر او بیفشردی

158

پایه پایه به کوشک بر بردی

159

مهر گوساله کش بود به بهار

160

ماه گوساله کش که دید؟ بیار

161

همه روز آن غزال سیم اندام

162

برد گوساله را ز خانه به بام

163

روز تا روز از این قرار نگشت

164

کارگر بود چون ز کار نگشت

165

تا به جائی رسید گوساله

166

که یکی گاو گشت شش ساله

167

همچنانه آن بت گلندامش

168

بردی از زیر خانه بر بامش

169

هیچ رنجش نیامدی زان بار

170

زآنکه خو کرده بود با آن کار

171

هرچه در گاو گوشت می‌افزود

172

قوت او زیاده‌تر می‌بود

173

روزی آن تنگ چشم با دل تنگ

174

بود تنها نشسته با سرهنگ

175

چار گوهر ز گوش گوهر کش

176

برگشاد آن نگار حورافش

177

گفت کاین نقدها ببر بفروش

178

چون بها بستدی به یار خموش

179

گوسفندان خر و بخور و گلاب

180

وآنچه باید ز نقل و شمع و شراب

181

مجلسی راست کن چو روضه حور

182

از شراب و کباب و نقل و بخور

183

شه چو آید بدین طرف به شکار

184

از رکابش چو فتح دست مدار

185

دل درانداز و جان پذیری کن

186

یک زمانش لگام‌گیری کن

187

شاه بهرام خوی خوش دارد

188

طبع آزاد ناز کش دارد

189

چون ببیند نیازمندی تو

190

سر در آرد به سربلندی تو

191

بر چنین منظری ستاره سریر

192

گاه شهدش دهیم و گاهی شیر

193

گر چنین کار سودمند شود

194

کار ما هردو زو بلند شود

195

مرد سرهنگ لعل ماند به جای

196

کانچنانش هزار داد خدای

197

رفت و از گنجهای پنهانی

198

یک به یک ساخت برگ مهمانی

199

خوردهای ملوک‌وار سره

200

مرغ و ماهی و گوسپند و بره

201

راح و ریحان که مجلس آراید

202

نوش و نقلی که بزم را شاید

203

همه اسباب کار ساخت تمام

204

تا کی آید به صیدگه بهرام