بخش ۲۱ – بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهمانی

نظامی

بخش ۲۱ - بردن سرهنگ بهرام‌گور را به مهمانی

خمسههفت پیکرشمارهٔ 21
1

شاه بهرام روزی از سر تخت

2

برد سوی شکار صحرا رخت

3

پیشتر زانکه رفت و صید انداخت

4

صید بین تا چگونه صیدش ساخت

5

چون بر آن ده گذشت کان سرهنگ

6

داشت آن منظر بلند آهنگ

7

دید نزهتگهی گران پایه

8

سبزه در سبزه سایه در سایه

9

باز پرسید کاین دیار کراست

10

ده خداوند این دیار کجاست

11

بود سرهنگ خاص پیش رکاب

12

چون ز خسرو چنین شنید خطاب

13

بر زمین بوسه داد و برد نماز

14

گفت کای شهریار بنده نواز

15

بنده دارد دهی که داده تست

16

لطفش از جرعه‌ریز باده تست

17

شاه اگر جای آن پسند کند

18

بنده پست را بلند کند

19

بی‌تکلف چنانکه عادت اوست

20

سنت رأی با سعادت اوست

21

سر درآرد بدین دریچه تنگ

22

سربلند جهان شود سرهنگ

23

دارم از داده عنایت شاه

24

کوشکی برکشید سر تا ماه

25

باغ در باغ گرد بر گردش

26

خلد مولی و روضه شاگردش

27

گر خورد شاه باده بر سر او

28

خاک بوسد ستاره بر در او

29

گرد شه خانه را عبیر دهد

30

مگسم شهد و گاو شیر دهد

31

شاه چون دید کو ز یک رنگی

32

پیش برد آن سخن به سرهنگی

33

گفت فرمان تراست کار بساز

34

تا ز نخچیر گه من آیم باز

35

داد سرهنگ بوسه بر سر خاک

36

رفت و زنگار کرد از آینه پاک

37

منظر از فرش چون بهشت آراست

38

کرد هر زینتی که باید راست

39

چون شهنشه ز صیدگاه رسید

40

باز چترش به اوج ماه رسید

41

میزبان از نوردهای گزین

42

کسوت رومی و طرایف چین

43

فرش بر فرش چند جامه نغز

44

کز فروغش گشاده شد دل و مغز

45

زیر ختلی خرام شاه افکند

46

بر سر آن نثار گوهر چند

47

شاه بر شد به شصت پایه رواق

48

دید طاقی به سر بلندی طاق

49

طرح کرده رخش خورنق را

50

فرش افکنده چرخ ازرق را

51

میزبان آمد آنچه باید کرد

52

از گلاب و بخور و شربت و خورد

53

چون شه از خوردهای خوش پرداخت

54

می روان کرد و بزم شادی ساخت

55

شاه چون خورد ساغری دو سه می

56

از گل جبهتش برآمد خوی

57

گفت کای میزبان زرین کاخ

58

جایگاهت خوش است و برگ فراخ

59

لیکن این شصت پایه کاخ بلند

60

کاسمان بر سرش رود به کمند

61

از پس شصت سال کز تو گذشت

62

چون توانی به زیر پای نوشت

63

میزبان گفت شاه باقی باد

64

کوثرش باده حور ساقی باد

65

این ز من نیست طرفه من مردم

66

از چنین پایه مانده کی گردم

67

طرفه آن شد که دختریست چو ماه

68

نرم و نازک چو خز و قاقم شاه

69

نره گاوی چو کوه بر گردن

70

آرد آینجا گه علف خوردن

71

شصت پایه چنان برد یکدست

72

که نسازد به هیچ پایه نشست

73

گاوی آنگه چه گاو چون پیلی

74

نکشد پیه خویش را میلی

75

به خدا گر در این سپاه کسی

76

از زمین برگرایدش نفسی

77

زنی آنگه به شصت پایه حصار

78

بر برد چون عجب نباشد کار

79

چونکه سرهنگ این حکایت گفت

80

شه سرانگشت خود به دندان سفت

81

گفت از اینگونه کار چون باشد

82

نبود ور بود فسون باشد

83

باورم ناید این سخن به درست

84

تا نبینم به چشم خویش نخست

85

وآنگه از مرد میزبان درخواست

86

تا کند دعوی سخن را راست

87

میزبان کاین شنید رفت به زیر

88

کرد با گاو کش حکایت شیر

89

سیمتن وقت را شناخته بود

90

پیش از آن کار خویش ساخته بود

91

زیور و زیب چینیان بربست

92

داد گل را خمار نرگس مست

93

ماه را مشک راند بر تقویم

94

غمزه را داد جادوئی تعلیم

95

چشم را سرمه فریب کشید

96

ناز را بر سر عتیب کشید

97

سرو را رنگ ارغوانی داد

98

لاله را قد خیزرانی داد

99

در بر آمود سرو سیمین را

100

بست بر ماه عقد پروین را

101

درج یاقوت را به در یتیم

102

کرد چون سیب عاشقان به دو نیم

103

تاج عنبر نهاد بر سر دوش

104

طوق غبغب کشید تا بن گوش

105

زنگی زلف و خال هندو رنگ

106

هردو بر یک طرف ستاده به جنگ

107

شه که تختش بود ز تخته عاج

108

ناگزیرش بود ز تخت وز تاج

109

شبه خال بر عقیق لبش

110

مهر زنگی نهاده بر رطبش

111

فرقش از دانهای در خوشاب

112

بسته گرد مه از ستاره نقاب

113

گوهر گوش گوهر آویزش

114

کرده بازار عاشقان تیزش

115

ماه را در نقاب کافوری

116

بسته چون در سمن گل سوری

117

چونکه ماه دو هفته از سر ناز

118

کرد هر هفت از آنچه باید ساز

119

پیش آن گاو رفت چون مه بدر

120

ماه در برج گاو یابد قدر

121

سر فرو برد و گاو را برداشت

122

گاو بین تا چگونه گوهر داشت

123

پایه بر پایه بر دوید به بام

124

رفت تا تخت پایه بهرام

125

گاو بر گردن ایستاد به پای

126

شیر چون گاو دید جست ز جای

127

در عجب ماند کاین چه شاید بود

128

سود او بود و در نیافت چه سود

129

مه ز گردن نهاد گاو به زیر

130

به کرشمه چنان نمود به شیر

131

کانچه من پیش تو به تنهائی

132

پیشکش کردم از توانائی

133

در جهان کیست کو به زور و به رای

134

از رواقش برد به زیر سرای

135

شاه گفت این نه زورمندی تست

136

بلکه تعلیم کرده‌ای ز نخست

137

اندک اندک به سالهای دراز

138

کرده بر طریق ادمان ساز

139

تا کنونش ز راه بی‌رنجی

140

در ترازوی خویشتن سنجی

141

سجده بردش نگار سیم اندام

142

با دعائی به شرط خویش تمام

143

گفت بر شه غرامتی‌ست عظیم

144

گاو تعلیم و گور بی‌تعلیم؟

145

من که گاوی برآورم بر بام

146

جز به تعلیم بر نیارم نام

147

چه سبب چون زنی تو گوری خرد

148

نام تعلیم کس نیارد برد

149

شاه تشنیع ترک خود بشناخت

150

هندوی کرد و پیش او در تاخت

151

برقع از ماه باز کرد و چو دید

152

ز اشک بر مه فشاند مروارید

153

در کنارش گرفت و عذر انگیخت

154

وآن گل از نرگس آب گل می‌ریخت

155

از بدو نیک خانه خالی کرد

156

با پریرخ سخن سگالی کرد

157

گفت اگر خانه گشت زندانت

158

عذر خواهم هزار چندانت

159

آتش گر زدم ز خود رائی

160

من از آن سوختم تو بر جائی

161

چون ز فتنه گران تهی شد جای

162

پیش خود فتنه را نشاند از پای

163

فتنه بنشست و برگشاد زبان

164

گفت کای شهریار فتنه نشان

165

ای مرا کشته در جدائی خویش

166

زنده کرده به آشنائی خویش

167

غمت از من نماند هیچ به جای

168

کوه را غم در آورد از پای

169

خواست رفتن از مهربانی من

170

در سر مهر زندگانی من

171

شه چو بر گوش گور در نخجیر

172

آن سم سخت را بدوخت به تیر

173

نه زمین کز گشادن شستش

174

آسمان بوسه داد بر دستش

175

من که بودم در آن پسند صبور

176

چشم بد را ز شاه کردم دور

177

هرچه را چشم در پسند آرد

178

چشم زخمی در او گزند ارد

179

غبنم آمد که اژدهای سپهر

180

تهمت کینه بر نهاد به مهر

181

شاه را آن سخن چنان بگرفت

182

کز دلش در میان جان بگرفت

183

گفت حقا که راست گوئی راست

184

بر وفای تو چند چیز گواست

185

مهرهائی چنان به اول بار

186

عذرهائی چنین به آخر کار

187

ای هزار آفرین بر آن گهری

188

کارد ز طبع این چنین هنری

189

این گهر پاره گشته بود به سنگ

190

گر نبودی حفاظ آن سرهنگ

191

خواند سرهنگ را و خوشدل کرد

192

دست در گردنش حمایل کرد

193

تحفهای بزرگوارش داد

194

بر یکی در عوض هزارش داد

195

از پس چند چیزهای لطیف

196

ری بدو داد با دگر تشریف

197

شد سوی شهر شادی انگیزان

198

کرد در بزم خود شکرریزان

199

موبدان را به شرط پیش آورد

200

ماه را در نکاح خویش آورد

201

بود با او به لهو و عشرت و ناز

202

تا برین رفت روزگار دراز