بخش ۲۱ – شتافتن اسکندر به جنگ دارا

نظامی

بخش ۲۱ - شتافتن اسکندر به جنگ دارا

خمسهشرف نامهشمارهٔ 21
1

بیا ساقی آن راوق روح بخش

2

به کام دلم درفشان چون درخش

3

من او را خورم دل‌فروزی بود

4

مرا او خورد خاک روزی بود

5

چه نیکو متاعیست کار آگهی

6

کزین قد عالم مبادا تهی

7

ز عالم کسی سر برآرد بلند

8

که در کار عالم بود هوشمند

9

به بازی نپیماید این راه را

10

نگهدارد از دزد بنگاه را

11

نیندازد آن آلت از بار خویش

12

کزو روزی آسان کند کار خویش

13

میفکن کول گر چه خوار آیدت

14

که هنگام سرما به کار آیدت

15

کسی بر گریوه ز سرما بمرد

16

که از کاهلی جامه با خود نبرد

17

گزارندهٔ شرح شاهنشهی

18

چنین داد پرسنده را آگهی

19

که دارا چو لشگر به ارمن کشید

20

تو گفتی که آمد قیامت پدید

21

نبود آگه اسکندر از کار او

22

که آرد قیامت به پیکار او

23

رسیدند زنهاریان خیل خیل

24

که طوفان به دریا درآورد سیل

25

شبیخون دارا درآمد ز راه

26

ز پولاد پوشان زمین شد سیاه

27

پژوهنده‌ای گفت بدخواه مست

28

شب و روز غافل شد آنجاکه هست

29

بر او شاه اگر یک شبیخون کند

30

ز ملکش همانا که بیرون کند

31

سکندر بخندید و دادش جواب

32

که پنهان نگیرد جهان آفتاب

33

ملک را به وقت عنان تافتن

34

به دزدی نشاید ظفر یافتن

35

پژوهنده دیگر آغاز کرد

36

که دارانه چندان سپه ساز کرد

37

که آن را شمردن توان درقیاس

38

کسانیکه هستند لشگر شناس

39

سکندر بدو گفت یک تیغ تیز

40

کند پیه صد گاو را ریزریز

41

سپه را جوابی چنان ارجمند

42

بلند آمد از شهریار بلند

43

خبر گرم‌تر شد همی هر زمان

44

که آمد به روم اژدهائی دمان

45

سکندر چو دانست کان تیغ میغ

46

به تندر برآرد همی برق تیغ

47

فرستاد تا لشگر از هر دیار

48

روانه شود بر در شهریار

49

ز مصر و ز افرنجه و روم و روس

50

شد آراسته لشگری چون عروس

51

چو انبوه شد لشگر بیکران

52

عدد خواست از نام نام‌آوران

53

خبر داد عارض که سیصد هزار

54

برآمد دلیران مفرد سوار

55

چو شد ساخته کار لشگر تمام

56

یکی انجمن ساخت بیرود و جام

57

نشستند بیدار مغزان روم

58

به مهر ملک نرم کردند موم

59

شه از کار دارا و پیگار او

60

سخن راند و پیچید در کار او

61

چنین گفت کاین نامور شهریار

62

کمر بست بر جستن کارزار

63

چه سازیم تدبیرش از صلح و جنگ

64

که آمد به آویختن کار تنگ

65

اگر برنیاریم تیغ از نیام

66

به مردی ز ما برنیارند نام

67

وگر تاج بستانم از تاجور

68

به بیداد خود بسته باشم کمر

69

کیان را کی از ملک بیرون کنم

70

من این رهزنی با کیان چون کنم

71

بترسم که اختر بدین طیرگی

72

بداندیش ما را دهد چیرگی

73

چه تدبیر باشد در این رسم و راه

74

کزو کار بر ما نگردد تباه

75

به اندیشه خوب و رای صواب

76

پدید آورید این سخن را جواب

77

جهان‌دیده پیران بیدار هوش

78

چو گفتار گوینده کردند گوش

79

به پاسخ گشادند یکسر زبان

80

دعا تازه کردند بر مرزبان

81

که سرسبز باد این همایون درخت

82

که شاخش بلند است و نیروش سخت

83

به تاج و به تختش جهان تازه باد

84

سر خصم او تاج دروازه باد

85

همه رای او هست چون او درست

86

درستی چه باید ز ما باز جست

87

ولیکن ز فرمان او نگذریم

88

به جز راه فرمان او نسپریم

89

چنان در دل آید جهان دیده را

90

همان زیرکان پسندیده را

91

که چون کینه ور شد دل کینه خواه

92

همه خار وحشت برآمد ز راه

93

تو نیز آتش کینه را برفروز

94

که فرخ بود آتش کینه سوز

95

توسرو نوی خصم بید کهن

96

کجا سر کشد بید با سرو بن

97

کهن باغ را وقت نو کردنست

98

نوان در حساب درو کردنست

99

به دیبای این دولت تازه عهد

100

عروس جهان را برآرای مهد

101

بداندیش تو هست بیدادگر

102

بپیچد رعیت ز بیداد سر

103

چه باید هراسیدنت زان کسی

104

که دارد هم از خانه دشمن بسی

105

قلم درکش آیین بیداد را

106

کفایت کن از خلق فریاد را

107

ز خصم تو چون مملکت گشت سیر

108

به خصم افکنی پای در نه دلیر

109

تنوری چنین گرم در بند نان

110

ره انجام را گرم‌تر کن عنان

111

کجا شاه را پای ما را سر است

112

دلی کو کز این داوری بر در است

113

تمنای شه را که بر هم زند

114

که را زهره باشد که این دم زند

115

بر این ختم شد رخصت رهنمون

116

که شه پیش دستی نیارد به خون

117

نگهدارد آزرم تخت کیان

118

به خونریزی اول نبندد میان

119

سکندر چو در حکم آن داوری

120

ز لشگر کشان یافت آن یاوری

121

به دستوری رخصت راستان

122

به لشگر کشی گشت هم‌داستان

123

یکی روز کز گردش روزگار

124

بدست آمدش طالعی اختیار

125

بفالی همایون بترتیب راه

126

بفرمود کز جای جنبد سپاه

127

عنان تاب شد شاه پیروز جنگ

128

میان بسته بر کین بدخواه تنگ

129

ز شمشیر پولاد چون شیر مست

130

به کشور گشائی کلیدی بدست

131

سپاهی چو زنبور با نیشتر

132

ز غوعای زنبور هم بیشتر

133

نشان جسته بود از درفش بلند

134

که ماند از فریدون فیرزومند

135

به وقتی که آن وقت سازنده بود

136

فلک دوستان را نوازنده بود

137

بسی برتر از کاویانی درفش

138

به منجوق برزد پرندی به نقش

139

صنوبر ستونی به پنجه ارش

140

به پیراستن یافته پرورش

141

برو اژدها پیکری از حریر

142

که بیننده را زو برآمد نفیر

143

زده بر سر از جعد پرچم کلاه

144

چو بر کله کوه ابر سیاه

145

به فرسنگها بود پیدا ز دور

146

عقابی سیه پر و بالش ز نور

147

شد آن اژدها با چنان لشگری

148

به سر بر چنان اژدها پیکری

149

جهان کرد از آشوب خود دردناک

150

ز بهر چه؟ از بهر یک مشت خاک

151

از این گربه گون خاک تا چندچند

152

به شیری توان کردنش گرگ بند

153

جهان یک نواله ست پیچیده سر

154

در او گاه حلوا بود گه جگر

155

فلک در بلندی زمین در مغاک

156

یکی طشت خون شد یکی طشت خاک

157

نبشته برین هر دو آلوده طشت

158

چو خون سیاوش بسی سرگذشت

159

زمین گر بضاعت برون آورد

160

همه خاک در زیر خون آورد

161

نیفتد درین طشت فریاد کس

162

که بر بسته شد راه فریادرس

163

چو فریاد را در گلو بست راه

164

گلو بسته به مرد فریاد خواه

165

به ار پرده خود حصاری کنی

166

به خاموشی خویش یاری کنی