بخش ۲۲ – جنگ کردن نوفل با قبیله لیلی

نظامی

بخش ۲۲ - جنگ کردن نوفل با قبیله لیلی

خمسهلیلی و مجنونشمارهٔ 22
1

نوفل ز چنین عتاب دلکش

2

شد نرم چنانکه موم از آتش

3

برجست و به عزم راه کوشید

4

شمشیر کشید و درع پوشید

5

صد مرد گزین کارزاری

6

پرنده چو مرغ در سواری

7

آراسته کرد و رفت پویان

8

چون شیر سیاه جنگ پویان

9

چون بر در آن قبیله زد گام

10

قاصد طلبید و داد پیغام

11

کاینک من و لشگری چو آتش

12

حاضر شده‌ایم تند و سرکش

13

لیلی به من آورید حالی

14

ورنه من و تیغ لاابالی

15

تا من بنوازشی که دانم

16

او را به سزای او رسانم

17

هم کشته تشنه آب یابد

18

هم آب رسان ثواب یابد

19

چون قاصد شد پیام او برد

20

شد شیشه مهر در میان خرد

21

دادند جواب کین نه راهست

22

لیلی نه گلیچه قرص ماهست

23

کس را سوی ماه دسترس نیست

24

نه کار تو کار هیچکس نیست

25

او را چه بری که آفتابست

26

تو دیو رجیم و او شهابست

27

شمشیر کشی کشیم در جنگ

28

قاروره زنی زنیم بر سنگ

29

قاصد چو شنید کام و ناکام

30

باز آمد و باز داد پیغام

31

بار دگرش به خشمناکی

32

فرمود که پای‌دار خاکی

33

کای بیخبران ز تیغ تیزم

34

فارغ ز هیون گرم خیزم

35

از راه کسی که موج دریاست

36

خیزید و گرنه فتنه برخاست

37

پیغام رسان او دگر بار

38

آورد پیام ناسزاوار

39

آن خشم چنان در او اثر کرد

40

کاتش ز دلش زبان بدر کرد

41

با لشکر خود کشیده شمشیر

42

افتاد در آن قبیله چون شیر

43

وایشان بهم آمدند چون کوه

44

برداشته نعره‌ای به انبوه

45

بر نوفلیان عنان گشادند

46

شمشیر به شیر در نهادند

47

دریای مصاف گشت جوشان

48

گشتند مبارزان خروشان

49

شمشیر ز خون جام بر دست

50

می‌کرد به جرعه خاک را مست

51

سر پنجه نیزه دلیران

52

پنجه شکن شتاب شیران

53

مرغان خدنگ تیز رفتار

54

برخوردن خون گشاده منقار

55

پولاده تیغ مغز پالای

56

سرهان سران فکنده بر پای

57

غریدن تازیان پرجوش

58

کر کرده سپهر و ماه را گوش

59

از صاعقه اجل که می‌جست

60

پولاد به سنگ در نمی‌رست

61

زوبین بلا سیاست‌انگیز

62

سر چون سر موی دیلمان تیز

63

خورشید درفش ده زبانه

64

چون صبح دریده ده نشانه

65

شیران سیاه در دریدن

66

دیوان سپید در دویدن

67

هرکس به مصاف در سواری

68

مجنون به حساب جان سپاری

69

هرکس فرسی به جنگ میراند

70

او جمله دعای صلح می‌خواند

71

هرکس طللی به تیغ می‌کشت

72

او خویشتن از دریغ می‌کشت

73

می‌کرد چو حاجیان طوافی

74

انگیخته صلحی از مصافی

75

گر شرم نیامدیش چون میغ

76

بر لشگر خویشتن زدی تیغ

77

گر طعنه زنش معاف کردی

78

با موکب خود مصاف کردی

79

گر خنده دشمنان ندیدی

80

اول سر دوستان بریدی

81

گر دست رسش بدی به تقدیر

82

برهم سپران خود زدی تیر

83

گر دل نزدیش پای پشتی

84

پشتی گر خویش را به کشتی

85

می‌بود در این سپاه جوشان

86

بر نصرت آن سپاه کوشان

87

اینجا به طلایه رخش رانده

88

وآنجا به یزک دعا نشانده

89

از قوم وی ار سری فتادی

90

بر دست برنده بوس دادی

91

وآن کشته که بد ز خیل یارش

92

می‌شست به چشم سیل بارش

93

کرده سر نیزه زین طرف راست

94

سر نیزه فتح از آنطرف خواست

95

گر لشگر او شدی قوی‌دست

96

هم تیر بریختی و هم شست

97

ور جانب یار او شدی چیر

98

غریدی از آن نشاط چون شیر

99

پرسید یکی که‌ای جوانمرد

100

کز دو زنی چو چرخ ناورد

101

ما از پی تو به جان سپاری

102

با خصم ترا چراست یاری

103

گفتا که چو خصم یار باشد

104

با تیغ مرا چکار باشد

105

با خصم نبرد خون توان کرد

106

با یار نبرد چون توان کرد

107

از معرکه‌ها جراحت آید

108

اینجا همه بوی راحت آید

109

آن جانب دست یار دارد

110

کس جانب یار خوار دارد؟

111

میل دل مهربانم آنجاست

112

آنجا که دلست جانم آنجاست

113

شرطت به پیش یار مردن

114

زو جان ستدن ز من سپردن

115

چون جان خود این چنین سپارم

116

بر جان شما چه رحمت آرم

117

نوفل به مصاف تیغ در دست

118

می‌کشت بسان پیل سرمست

119

می‌برد به هر طریده جانی

120

افکند به حمله جهانی

121

هرسو که طواف زد سر افشاند

122

هرجا که رسید جوی خون راند

123

وان تیغ زنان که لاف جستند

124

تا اول شب مصاف جستند

125

چون طره این کبود چنبر

126

بر جبهت روز ریخت عنبر

127

زاین گرجی طره برکشیده

128

شد روز چو طره سربریده

129

آن هردو سپه زهم بریدند

130

بر معرکه خوابگه گزیدند

131

چون مار سیاه مهره برچید

132

ضحاک سپیده‌دم بخندید

133

در دست مبارزان چالاک

134

شد نیزه بسان مار ضحاک

135

در گرد قبیله گاه لیلی

136

چون کوه رسیده بود خیلی

137

از پیش و پس قبیله یاران

138

کردند بسیج تیر باران

139

نوفل که سپاهی آنچنان دید

140

جز صلح دری زدن زیان دید

141

انگیخت میانجیی ز خویشان

142

تا صلح دهد میان ایشان

143

کاینجا نه حدیث تیغ بازیست

144

دلالگیی به دل نوازیست

145

از بهر پری زده جوانی

146

خواهم ز شما پری نشانی

147

وز خاصه خویشتن در اینکار

148

گنجینه فدا کنم به خروار

149

گر کردن این عمل صوابست

150

شیرین‌تر از این سخن جوابست

151

ور زانکه شکر نمی‌فروشید

152

در دادن سرکه هم مکوشید

153

چون راست نمی‌کنید کاری

154

شمشیر زدن چراست باری

155

چون کرد میانجی این سرآغاز

156

گشت آن دو سپه زیکدیگر باز

157

چون خواهش یکدگر شنیدند

158

از کینه کشی عنان کشیدند

159

صلح آمد دور باش در چنگ

160

تا از دو گروه دور شد جنگ