بخش ۲۳ – عتاب کردن بهرام با سران لشگر

نظامی

بخش ۲۳ - عتاب کردن بهرام با سران لشگر

خمسههفت پیکرشمارهٔ 23
1

روزی از طالع مبارک بخت

2

رفت بهرم‌گور بر سر تخت

3

هرکجا شاه و شهریاری بود

4

تاج بخشی و تاجداری بود

5

همه در زیر تخت پایه شاه

6

صف کشیدند چون ستاره و ماه

7

شه زبان برگشاد چون شمشیر

8

گفت کای میر و مهتران دلیر

9

لشگر از بهر صلح باید و جنگ

10

کاین نباشد چه آدمی و چه سنگ

11

از شما کیست کو به هیچ نبرد

12

مردیی کان ز مردم آید کرد

13

من که از دهر بر گزیدمتان

14

در کدامین مصاف دیدمتان

15

کامد از هیچکس چنان کاری

16

کاید از پر دلی و عیاری

17

از سر تیغتان به وقت گزند

18

بر کدامین مخالف آمد بند

19

یا که دیدم که پای پیش نهاد

20

دشمنی بست و کشوری بگشاد

21

این زند لاف کایرجی گهرم

22

وان به دعوی که آرشی هنرم

23

این ز گیو آن ز رستم آرد نام

24

این نه کنیت هژبر و آن ضرغام

25

کس ندیدم که کارزاری کرد

26

چون گه کار بود کاری کرد

27

خوشتر آن شد که هرکسی به نهفت

28

گوید افسوس شاه ما که بخفت

29

می‌خورد وز کسی نیارد یاد

30

از چنین شه کسی نباشد شاد

31

گرچه من می‌خورم چنان نخورم

32

که ز مستی غم جهان نخورم

33

گر خورم حوضه می از کف حور

34

تیغم از جوی خون نباشد دور

35

برق‌وارم به وقت بارش میغ

36

به یکی دست می به دیگر تیغ

37

می‌خورم کار مجلس آرایم

38

تیغ را نیز کار فرمایم

39

خواب خرگوش من نهفته بود

40

خصم را بیند ارچه خفته بود

41

خنده و مستیم به تأویلست

42

خنده شیر و مستی پیلست

43

شیر در وقت خنده خون ریزد

44

کیست کز پیل مست نگریزد

45

ابلهان مست و بی‌خبر باشند

46

هوشیاران می دگر باشند

47

آنکه در عقل پستیش نبود

48

می‌خورد لیک مستیش نبود

49

بر سر باده چونکه رای آرم

50

تاج قیصر به زیر پای آرم

51

چون منش را به باده تیز کنم

52

بر سر خصم جرعه‌ریز کنم

53

دوستان را چو در می‌آویزم

54

گنج قارون ز آستین ریزم

55

دشمنان را گهی که بیخ زنم

56

به کبابی جگر به سیخ زنم

57

نیک‌خواهان من چه پندارند

58

کاختران سپهر بیکارند

59

من اگر چند خفته باشم و مست

60

بخت بیدار من به کاری هست

61

به چنین خوابها که من مستم

62

خواب خاقان نگر که چون بستم

63

به یکی پی غلط که افشردم

64

رخت هندو نگر که چون بردم

65

سگ بود کو ز ناتوانی خویش

66

خوش نخسبد به پاسبانی خویش

67

اژدها گرچه خسبد اندر غار

68

شیر نر بر درش نیابد بار

69

شه چو این داستان خوش بر گفت

70

روی آزادگان چو گل بشکفت

71

همه سر بر زمین نهادندش

72

پاسخی عاجزانه دادندش

73

کانچه شه گفت با کمربندان

74

هست پیرایه خردمندان

75

همه راحرز جان و تن کردیم

76

حلقه گوش خویشتن کردیم

77

تاج بر فرق شه خدای نهاد

78

کوشش خلق باد باشد باد

79

سرورانی که سروری کردند

80

با تو بسیار همسری کردند

81

هیچکس با تو تاجور نشدند

82

همه در سر شدند و سر نشدند

83

آنچه ما بنده دیده‌ایم ز شاه

84

کس ندیدست از سپید و سیاه

85

دیو را بست و اژدها را سوخت

86

پیل را کشت و کرگدن را دوخت

87

شیر بگذار و گور نخچیرست

88

دام و دد خود نشانه تیرست

89

به جز او کیست کو به وقت شکار

90

گردن گور درکشد به کنار

91

گاه سازد هدف ز خال پلنگ

92

گاه دندان کند ز کام نهنگ

93

گه در ابروی هند چین فکند

94

گه به هندی سپاه چین شکند

95

گه ز فغفور باج بستاند

96

گه ز قیصر خراج بستاند

97

گرچه شیر افکنان بسی بودند

98

کز دهن مغز شیر پالودند

99

شیر مرد اوست کو به سیصد مرد

100

قهر سیصد هزار دشمن کرد

101

قصه خسروان پیشینه

102

هست پیدا ز مهر و از کینه

103

گر برآورد هر کسی نامی

104

بود با لشگری به ایامی

105

در مصافی چنین به چندان مرد

106

آنچه او کرد کس نیارد کرد

107

چون ز شاهان شمار برگیرند

108

زو یکی با هزار برگیرند

109

هریکی را یکی نشان باشد

110

او به تنها همه جهان باشد

111

لخت بر هر سری که سخت کند

112

چون در طارمش دو لخت کند

113

تیرش ار سوی سنگ خاره شود

114

سنگ چون ریگ پاره‌پاره شود

115

نوش بخشد به مهره مار سنان

116

مار گیرد به اژدهای عنان

117

هر تنی کو خلاف او سازد

118

شمع‌وارش زمانه بگدازد

119

سر که بر تیغ او برون آید

120

زان سر البته بوی خون آید

121

مستی او نشان هشیاریست

122

خواب او خواب نیست بیداریست

123

وان زمانی که می‌پرست شود

124

او خورد می عدوش مست شود

125

اوست از جمله خلق داناتر

126

بر همه نیک و بد تواناتر

127

کاردان اوست در زمانه و بس

128

نیست محتاج کاردانی کس

129

تا زمین زیر چرخ دارد پای

130

بر فلک باد حکم او را جای

131

هم زمین در پناه سایه او

132

هم فلک زیر تخت پایه او

133

کاردانان چو این سخن گفتند

134

پیش یاقوت کهربا سفتند

135

شاه نعمان از آن میان برخاست

136

بزم شه را به آفرین آراست

137

گفت هرجا که تخت شاه رسد

138

گرچه ماهی بود به ماه رسد

139

آدمی کیست تا به تارک شاه

140

راست یا کج کند حساب کلاه

141

افسر ایزد نهاد بر سر تو

142

سبز باد از سر تو افسر تو

143

ما که مولای بارگاه توایم

144

سرور از سایه کلاه توایم

145

از تو داریم هرچه ما را هست

146

بر تر و خشک ما تو داری دست

147

از عرب تا عجم به مولائی

148

سر فشانیم اگر بفرمائی

149

مدتی هست کز هنرمندی

150

بر در شه کنم کمربندی

151

چون شدم سر بزرگ درگاهش

152

یافتم راه توشه از راهش

153

کر مثالم دهد به معذوری

154

تا به خانه شوم به دستوری

155

لختی از رنج ره برآسایم

156

چون رسد حکم شاه باز آیم

157

گر نه تا زنده‌ام به خدمت شاه

158

سر نگردانم از پرستش گاه

159

شاه فرمود تا ز گوهر و گنج

160

دست خازن شود جواهرسنج

161

آورد تحفهای سلطانی

162

مصری و مغربی و عمانی

163

حمل‌داران در آمدند به کار

164

حمل بر حمل ساختند نثار

165

زر به خروار و مشک نافه به گیل

166

وز غلام و کنیز چندین خیل

167

مرتفع جامه‌های قیمت مند

168

بیشتر زانکه گفت شاید چند

169

تازی اسبان پارسی پرورد

170

همه دریا گذار و کوه نورد

171

تیغ هندی و ذرع داودی

172

کشتی جود راند بر جودی

173

لعل و در بیش از آنکه قدر و قیاس

174

داندش در فروش و لعل شناس

175

گوهر آموده تاجی از سر خویش

176

با قبائی ز دخل ششتر بیش

177

داد تا زان دهش رخش رخشید

178

وز یمن تا عدن به او بخشید

179

با چنین نعمتی ز درگه شاه

180

رفت نعمان چو زهره از بر ماه