مولوی
بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود
تا که آدم معرفت زان نور یافت
آن سنابرقی که بر ارواح تافت
وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت
بگذرانید از تک افلاکیان
پاکشان کرد از مزاج خاکیان
آفرید او شهسواران جلیل
آن خداوندی که از خاک ذلیل
نه بحاجت بل بفضل و کبریا
آن خدایی که فرستاد انبیا
مالک الملک و به رحمان و رحیم
گفت نه والله بالله العظیم
نوح از آن گوهر که برخوردار بود
پس خلیفهش کرد آدم کان بدید
آن کز آدم رست و دست شیث چید
یوسف مهرو چو دید آن آفتاب
چشم روشن کرد از بوی پسر
در قضا یعقوب چون بنهاد سر
دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
چون سلیمان بد وصالش را رضیع
آهن اندر دستبافش نرم شد
جان داوود از شعاعش گرم شد
پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
چونک اسمعیل در جویش فتاد
بی حذر در شعلههای نار رفت
جان ابراهیم از آن انوار زفت
در هوای بحر جان دربار بود
قرص مه را کرد او در دم دو نیم
چون محمد یافت آن ملک و نعیم
بر فراز گنبد چارم شتافت
نردبانش عیسی مریم چو یافت
ملکت فرعون را یک لقمه کرد
چون عصا از دست موسی آب خورد
شد چنان بیدار در تعبیر خواب
چون جنید از جند او دید آن مدد
گشت او شیر خدا در مرج جان
چون ز رویش مرتضی شد درفشان
نور فایض بود و ذی النورین گشت
چونک عثمان آن عیان را عین گشت
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چون عمر شیدای آن معشوق شد
با چنان شه صاحب و صدیق شد
چون ابوبکر آیت توفیق شد
گشت او خورشید رای و تیز طرف
وان شقیق از شق آن راه شگرف
گشت او سلطان سلطانان داد
پور ادهم مرکب آن سو راند شاد
شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس
چونک کرخی کرخ او را شد حرس
نام قطب العارفین از حق شنید
بایزید اندر مزیدش راه دید
خود مقاماتش فزون شد از عدد
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
حق آن نور و حق نورانیان
هر گدایی نامشان را بر نخواند
نامشان از رشک حق پنهان بماند
سر فرازانند زان سوی جهان
صد هزاران پادشاهان نهان
در لحد کین چشم را خاک آگند
نور جان داری که یار دل شود
روز مرگ این حس تو باطل شود
از تک دریا چه در آوردهای
تو چه داری و چه حاصل کردهای
چند گویی آن این و آن او
شاه گفت اکنون از آن خود بگو
باورت ناید چه گویم ای کریم
آنچ میدانم ز وصف آن ندیم
هست صد چندان که این گفتار من
که صفات خواجهتاش و یار من
مغزها نسبت بدو باشند پوست
حق آن آنی که این و آن ازوست
نیست لایق نام نو میجویمش
بحر جان و جان بحر ار گویمش
هست آنچ گور را روشن کند
چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
تا مبدل گشت جوهر زین عرض
لیک از جوهر برند امراض را
نقل نتوان کرد مر اعراض را
چونک لایبقی زمانین انتفی
این عرضهای نماز و روزه را
این عرضها که فنا شد چون بری
جوهری داری ز انسان یا خری
این حسن را سوی حضرت بردنست
شرط من جا بالحسن نه کردنست
جان باقی بایدت بر جا نشاند
آن زمان کین جان حیوانی نماند
پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان که دست و پایت بر درد
کشت جوهر گشت بستان نک غرض
هست آن بستان نشاندن هم عرض
جوهر کره بزاییدن غرض
جفت کردن اسپ و اشتر را عرض
جوهر فرزند حاصل شد ز ما
آن نکاح زن عرض بد شد فنا
داروی مو کرد مو را سلسله
از زراعت خاکها شد سنبله
شد دهان تلخ از پرهیز شهد
گشت پرهیز عرض جوهر بجهد
دخل آن اعراض را بنما مرم
پس مگو که من عملها کردهام
زین عرض جوهر همیزاید صفا
صیقلی کردن عرض باشد شها
جوهری زان کیمیا گر شد بیار
هم عرض دان کیمیا بردن به کار
این عرضها نقل شد لونی دگر
فعل بودی باطل و اقوال فشر
گر نبودی مر عرض را نقل و حشر
گر عرض کان رفت باز آینده نیست
پادشاها جز که یاس بنده نیست
گر تو فرمایی عرض را نقل نیست
گفت شاها بی قنوط عقل نیست
سایهٔ بز را پی قربان مکش
این صفت کردن عرض باشد خمش
بنگر اندر خود نه تو بودی عرض
صورت هر یک عرض را نوبتیست
وقت محشر هر عرض را صورتیست
لایق گله بود هم سایقش
نقل هر چیزی بود هم لایقش
حشر هر فانی بود کونی دگر
بنیت عالم چنان دان در ازل
اول فکر آخر آمد در عمل
در نگر حاصل نشد جز از عرض
جمله اجزای جهان را بی غرض
جز خیال و جز عرض و اندیشهای
چیست اصل و مایهٔ هر پیشهای
آلت آورد و ستون از بیشهها
از مهندس آن عرض و اندیشهها
بود موزون صفه و سقف و درش
آن فلان خانه که ما دیدیم خوش
در مهندس بود چون افسانهها
بنگر اندر خانه و کاشانهها
جنبش جفتی و جفتی با غرض
در عمل ظاهر بخر میشود
میوهها در فکر دل اول بود
عالم ثانی جزای این و آن
عالم اول جهان امتحان
عقل چون شاهست و صورتها رسل
این جهان یک فکرتست از عقل کل
وین صور هم از چه زاید از فکر
این عرضها از چه زاید از صور
اندرین معنی بیامد هل اتی
جمله عالم خود عرض بودند تا
نقل اعراضست این شیر و شگال
نقل اعراضست این بحث و مقال
اندر آخر خواجهٔ لولاک بود
پس سری که مغز آن افلاک بود
آن همه از بهر میوه مرسلست
گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست
اندر آخر حرف اول خواندی
چون عمل کردی شجر بنشاندی
بندهات چون خدمت شایسته کرد
آن عرض زنجیر و زندان میشود
چاکرت شاها جنایت میکند
کی درین عالم بت و بتگر بدی
نقش دین و کفر بودی بر جبین
پس عیان بودی نه غیب ای شاه این
کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر
زانک گر پیدا شدی اشکال فکر
تا بود غیب این جهان نیک و بد
گفت مخفی داشتست آن را خرد
این عرضهای تو یک جوهر نزاد
گفت شاهنشه چنین گیر المراد
این از آن و آن ازین زاید بسیر
این عرض با جوهر آن بیضست و طیر
آن عرض نی خلعتی شد در نبرد
تو نشانی ده که من دانم تمام
وز صورهای عملها صد هزار
حق به من بنمود پس پاداش کار
از امیران خفیه دارم نه از وزیر
گر به دامی افکنم من یک امیر
لیک از عامه نه از خاصان خود
گفت شه پوشید حق پاداش بد
در قیامت کی کند جرم و خطا
پس قیامت بودی این دنیای ما
چون کسی را زهره تسخر بدی
آنک دانسته برون آید عیان
گفت شه حکمت در اظهار جهان
چون تو میدانی که آنچ بود چیست
گفت پس از گفت من مقصود چیست
ماه را بر من نمیپوشد غمام
این سببها نسل بر نسلست لیک
تا بزاید او اثرهای عجب
چون اثر زایید آن هم شد سبب
هر سبب مادر اثر از وی ولد
این جهان و آن جهان زاید ابد
بر تو بی کاری بود چون جانکنش
تاسهٔ تو شد نشان آن کشش
چون سر رشتهٔ ضمیرش میکشد
پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود
شد موکل تا شود سرت عیان
این تقاضاهای کار از بهر آن
تا بدی یا نیکیی از تو نجست
یک زمان بی کار نتوانی نشست
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
آنچ میدانست تا پیدا نکرد
سوی خویشش خواند آن شاه و همام
چون ز گرمابه بیامد آن غلام
لیک ما را ذکر آن دستور نیست
گر بدید آن شاه جویا دور نیست
یا بدید از وی نشانی یا ندید
شاه با او در سخن اینجا رسید
دیدهای باید منور نیک نیک
گفت اول وصف دوروییت کرد
کز برای من بگفت آن دینتباه
گفت رمزی زان بگو ای پادشاه
دیدنت ملک جهان ارزیدیی
شاد گشتی هر که رویت دیدیی
که همیگوید برای تو فلان
ای دریغا گر نبودی در تو آن
بس لطیفی و ظریف و خوبرو
گفت صحا لک نعیم دائم
تا امیر او باشد و مامور تو
پس نشین ای گندهجان از دور تو
از تو جان گندهست و از یارت دهان
گفت دانستم ترا از وی بدان
دست بر لب زد شهنشاهش که بس
چون دمادم کرد هجوش چون جرس
همچو سگ در قحط بس گهخوار بود
کو ز اول دم که با من یار بود
تا که موج هجو او از حد گذشت
کف برآورد آن غلام و سرخ گشت
در زمان دریای خشمش جوش کرد
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
کاشکارا تو دوایی خفیه درد
با خصال بد نیرزد یک تسو
پس بدان که صورت خوب و نکو
همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
در حدیث آمد که تسبیح از ریا
کان چه دارد وین چه دارد میگزین
چشم بگشا در دل هر یک نگر
لیک اندر هر صدف نبود گهر
گرچه جمله زندهاند از بحر جان
این صدفهای قوالب در جهان
از صدف دری گزین گر عاقلی
صورتش دیدی ز معنی غافلی
بگذر از نقش سبو رو آب جو
چند بازی عشق با نقش سبو
عالم معنی بماند جاودان
صورت ظاهر فنا گردد بدان
چون بود خلقش نکو در پاش میر
ور بود صورت حقیر و ناپذیر
باز شکل و صورت شاه صفی
صد هزاران لشکرش در پی دود
جسم سلطان گر به صورت یک بود
صد جهان گردد به یک دم سرنگون
از یک اندیشه که آید در درون
کز همه اعضا دو چشم آمد گزین
لیک پوشیده نباشد بر تو این
هست صد چندان که نقش چشم تو
هم به صورت دست و پا و پشم تو
در بزرگی هست صد چندان که لعل
گر به صورت میروی کوهی به شکل
زانک کمیابست آن در ثمین
گشته چون سیلی روانه بر زمین
خلق بیپایان ز یک اندیشه بین
هست محکوم یکی فکر خفی
وز جهان فکرتی ای کم ز خر
ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم
عالم اندر چشم تو هول و عظیم
هست اندیشه چو موش و کوه گرگ
مینماید پیش چشمت که بزرگ
تن سلیمانست و اندیشه چو مور
پس چرا از ابلهی پیش تو کور
زنده از وی همچو کز دریا سمک
هم زمین و بحر و هم مهر و فلک
کوهها و دشتها و نهرها
خانهها و قصرها و شهرها
قایمست اندر جهان هر پیشهای
پس چو میبینی که از اندیشهای
لیک چون سیلی جهان را خورد و برد
هست آن اندیشه پیش خلق خرد
آدمی خو نیستی خرکرهای
زانک نقشی وز خرد بیبهرهای
ایمن و غافل چو سنگ بیخبر
تا دهد مر راستیها را فروغ
یک فسانه راست آمد یا دروغ
جز خدای واحد حی ودود
نه سما بینی نه اختر نه وجود
نیست گشته این زمین سرد و گرم
کوهها بینی شده چون پشم نرم
بر گشاید بیحجابی پر و بال
باش تا روزی که آن فکر و خیال
شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل
سایه را تو شخص میبینی ز جهل
گفت نه والله بالله العظیم
مالک الملک و به رحمان و رحیم
آن خدایی که فرستاد انبیا
نه بحاجت بل بفضل و کبریا
آن خداوندی که از خاک ذلیل
آفرید او شهسواران جلیل
پاکشان کرد از مزاج خاکیان
بگذرانید از تک افلاکیان
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت
وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
آن سنابرقی که بر ارواح تافت
تا که آدم معرفت زان نور یافت
آن کز آدم رست و دست شیث چید
پس خلیفهش کرد آدم کان بدید
نوح از آن گوهر که برخوردار بود
در هوای بحر جان دربار بود
جان ابراهیم از آن انوار زفت
بی حذر در شعلههای نار رفت
چونک اسمعیل در جویش فتاد
پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
جان داوود از شعاعش گرم شد
آهن اندر دستبافش نرم شد
چون سلیمان بد وصالش را رضیع
دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
در قضا یعقوب چون بنهاد سر
چشم روشن کرد از بوی پسر
یوسف مهرو چو دید آن آفتاب
شد چنان بیدار در تعبیر خواب
چون عصا از دست موسی آب خورد
ملکت فرعون را یک لقمه کرد
نردبانش عیسی مریم چو یافت
بر فراز گنبد چارم شتافت
چون محمد یافت آن ملک و نعیم
قرص مه را کرد او در دم دو نیم
چون ابوبکر آیت توفیق شد
با چنان شه صاحب و صدیق شد
چون عمر شیدای آن معشوق شد
حق و باطل را چو دل فاروق شد
چونک عثمان آن عیان را عین گشت
نور فایض بود و ذی النورین گشت
چون ز رویش مرتضی شد درفشان
گشت او شیر خدا در مرج جان
چون جنید از جند او دید آن مدد
خود مقاماتش فزون شد از عدد
بایزید اندر مزیدش راه دید
نام قطب العارفین از حق شنید
چونک کرخی کرخ او را شد حرس
شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس
پور ادهم مرکب آن سو راند شاد
گشت او سلطان سلطانان داد
وان شقیق از شق آن راه شگرف
گشت او خورشید رای و تیز طرف
صد هزاران پادشاهان نهان
سر فرازانند زان سوی جهان
نامشان از رشک حق پنهان بماند
هر گدایی نامشان را بر نخواند
حق آن نور و حق نورانیان
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
بحر جان و جان بحر ار گویمش
نیست لایق نام نو میجویمش
حق آن آنی که این و آن ازوست
مغزها نسبت بدو باشند پوست
که صفات خواجهتاش و یار من
هست صد چندان که این گفتار من
آنچ میدانم ز وصف آن ندیم
باورت ناید چه گویم ای کریم
شاه گفت اکنون از آن خود بگو
چند گویی آن این و آن او
تو چه داری و چه حاصل کردهای
از تک دریا چه در آوردهای
روز مرگ این حس تو باطل شود
نور جان داری که یار دل شود
در لحد کین چشم را خاک آگند
هست آنچ گور را روشن کند
آن زمان که دست و پایت بر درد
پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان کین جان حیوانی نماند
جان باقی بایدت بر جا نشاند
شرط من جا بالحسن نه کردنست
این حسن را سوی حضرت بردنست
جوهری داری ز انسان یا خری
این عرضها که فنا شد چون بری
این عرضهای نماز و روزه را
چونک لایبقی زمانین انتفی
نقل نتوان کرد مر اعراض را
لیک از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زین عرض
چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
گشت پرهیز عرض جوهر بجهد
شد دهان تلخ از پرهیز شهد
از زراعت خاکها شد سنبله
داروی مو کرد مو را سلسله
آن نکاح زن عرض بد شد فنا
جوهر فرزند حاصل شد ز ما
جفت کردن اسپ و اشتر را عرض
جوهر کره بزاییدن غرض
هست آن بستان نشاندن هم عرض
کشت جوهر گشت بستان نک غرض
هم عرض دان کیمیا بردن به کار
جوهری زان کیمیا گر شد بیار
صیقلی کردن عرض باشد شها
زین عرض جوهر همیزاید صفا
پس مگو که من عملها کردهام
دخل آن اعراض را بنما مرم
این صفت کردن عرض باشد خمش
سایهٔ بز را پی قربان مکش
گفت شاها بی قنوط عقل نیست
گر تو فرمایی عرض را نقل نیست
پادشاها جز که یاس بنده نیست
گر عرض کان رفت باز آینده نیست
گر نبودی مر عرض را نقل و حشر
فعل بودی باطل و اقوال فشر
این عرضها نقل شد لونی دگر
حشر هر فانی بود کونی دگر
نقل هر چیزی بود هم لایقش
لایق گله بود هم سایقش
وقت محشر هر عرض را صورتیست
صورت هر یک عرض را نوبتیست
بنگر اندر خود نه تو بودی عرض
جنبش جفتی و جفتی با غرض
بنگر اندر خانه و کاشانهها
در مهندس بود چون افسانهها
آن فلان خانه که ما دیدیم خوش
بود موزون صفه و سقف و درش
از مهندس آن عرض و اندیشهها
آلت آورد و ستون از بیشهها
چیست اصل و مایهٔ هر پیشهای
جز خیال و جز عرض و اندیشهای
جمله اجزای جهان را بی غرض
در نگر حاصل نشد جز از عرض
اول فکر آخر آمد در عمل
بنیت عالم چنان دان در ازل
میوهها در فکر دل اول بود
در عمل ظاهر بخر میشود
چون عمل کردی شجر بنشاندی
اندر آخر حرف اول خواندی
گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست
آن همه از بهر میوه مرسلست
پس سری که مغز آن افلاک بود
اندر آخر خواجهٔ لولاک بود
نقل اعراضست این بحث و مقال
نقل اعراضست این شیر و شگال
جمله عالم خود عرض بودند تا
اندرین معنی بیامد هل اتی
این عرضها از چه زاید از صور
وین صور هم از چه زاید از فکر
این جهان یک فکرتست از عقل کل
عقل چون شاهست و صورتها رسل
عالم اول جهان امتحان
عالم ثانی جزای این و آن
چاکرت شاها جنایت میکند
آن عرض زنجیر و زندان میشود
بندهات چون خدمت شایسته کرد
آن عرض نی خلعتی شد در نبرد
این عرض با جوهر آن بیضست و طیر
این از آن و آن ازین زاید بسیر
گفت شاهنشه چنین گیر المراد
این عرضهای تو یک جوهر نزاد
گفت مخفی داشتست آن را خرد
تا بود غیب این جهان نیک و بد
زانک گر پیدا شدی اشکال فکر
کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر
پس عیان بودی نه غیب ای شاه این
نقش دین و کفر بودی بر جبین
کی درین عالم بت و بتگر بدی
چون کسی را زهره تسخر بدی
پس قیامت بودی این دنیای ما
در قیامت کی کند جرم و خطا
گفت شه پوشید حق پاداش بد
لیک از عامه نه از خاصان خود
گر به دامی افکنم من یک امیر
از امیران خفیه دارم نه از وزیر
حق به من بنمود پس پاداش کار
وز صورهای عملها صد هزار
تو نشانی ده که من دانم تمام
ماه را بر من نمیپوشد غمام
گفت پس از گفت من مقصود چیست
چون تو میدانی که آنچ بود چیست
گفت شه حکمت در اظهار جهان
آنک دانسته برون آید عیان
آنچ میدانست تا پیدا نکرد
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
یک زمان بی کار نتوانی نشست
تا بدی یا نیکیی از تو نجست
این تقاضاهای کار از بهر آن
شد موکل تا شود سرت عیان
پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود
چون سر رشتهٔ ضمیرش میکشد
تاسهٔ تو شد نشان آن کشش
بر تو بی کاری بود چون جانکنش
این جهان و آن جهان زاید ابد
هر سبب مادر اثر از وی ولد
چون اثر زایید آن هم شد سبب
تا بزاید او اثرهای عجب
این سببها نسل بر نسلست لیک
دیدهای باید منور نیک نیک
شاه با او در سخن اینجا رسید
یا بدید از وی نشانی یا ندید
گر بدید آن شاه جویا دور نیست
لیک ما را ذکر آن دستور نیست
چون ز گرمابه بیامد آن غلام
سوی خویشش خواند آن شاه و همام
گفت صحا لک نعیم دائم
بس لطیفی و ظریف و خوبرو
ای دریغا گر نبودی در تو آن
که همیگوید برای تو فلان
شاد گشتی هر که رویت دیدیی
دیدنت ملک جهان ارزیدیی
گفت رمزی زان بگو ای پادشاه
کز برای من بگفت آن دینتباه
گفت اول وصف دوروییت کرد
کاشکارا تو دوایی خفیه درد
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
در زمان دریای خشمش جوش کرد
کف برآورد آن غلام و سرخ گشت
تا که موج هجو او از حد گذشت
کو ز اول دم که با من یار بود
همچو سگ در قحط بس گهخوار بود
چون دمادم کرد هجوش چون جرس
دست بر لب زد شهنشاهش که بس
گفت دانستم ترا از وی بدان
از تو جان گندهست و از یارت دهان
پس نشین ای گندهجان از دور تو
تا امیر او باشد و مامور تو
در حدیث آمد که تسبیح از ریا
همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
پس بدان که صورت خوب و نکو
با خصال بد نیرزد یک تسو
ور بود صورت حقیر و ناپذیر
چون بود خلقش نکو در پاش میر
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنی بماند جاودان
چند بازی عشق با نقش سبو
بگذر از نقش سبو رو آب جو
صورتش دیدی ز معنی غافلی
از صدف دری گزین گر عاقلی
این صدفهای قوالب در جهان
گرچه جمله زندهاند از بحر جان
لیک اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا در دل هر یک نگر
کان چه دارد وین چه دارد میگزین
زانک کمیابست آن در ثمین
گر به صورت میروی کوهی به شکل
در بزرگی هست صد چندان که لعل
هم به صورت دست و پا و پشم تو
هست صد چندان که نقش چشم تو
لیک پوشیده نباشد بر تو این
کز همه اعضا دو چشم آمد گزین
از یک اندیشه که آید در درون
صد جهان گردد به یک دم سرنگون
جسم سلطان گر به صورت یک بود
صد هزاران لشکرش در پی دود
باز شکل و صورت شاه صفی
هست محکوم یکی فکر خفی
خلق بیپایان ز یک اندیشه بین
گشته چون سیلی روانه بر زمین
هست آن اندیشه پیش خلق خرد
لیک چون سیلی جهان را خورد و برد
پس چو میبینی که از اندیشهای
قایمست اندر جهان هر پیشهای
خانهها و قصرها و شهرها
کوهها و دشتها و نهرها
هم زمین و بحر و هم مهر و فلک
زنده از وی همچو کز دریا سمک
پس چرا از ابلهی پیش تو کور
تن سلیمانست و اندیشه چو مور
مینماید پیش چشمت که بزرگ
هست اندیشه چو موش و کوه گرگ
عالم اندر چشم تو هول و عظیم
ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم
وز جهان فکرتی ای کم ز خر
ایمن و غافل چو سنگ بیخبر
زانک نقشی وز خرد بیبهرهای
آدمی خو نیستی خرکرهای
سایه را تو شخص میبینی ز جهل
شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل
باش تا روزی که آن فکر و خیال
بر گشاید بیحجابی پر و بال
کوهها بینی شده چون پشم نرم
نیست گشته این زمین سرد و گرم
نه سما بینی نه اختر نه وجود
جز خدای واحد حی ودود
یک فسانه راست آمد یا دروغ
تا دهد مر راستیها را فروغ