بخش ۲۳ – قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

مولوی

بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 23
12

تا که آدم معرفت زان نور یافت

11

آن سنابرقی که بر ارواح تافت

10

وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت

9

بر گرفت از نار و نور صاف ساخت

8

بگذرانید از تک افلاکیان

7

پاکشان کرد از مزاج خاکیان

6

آفرید او شهسواران جلیل

5

آن خداوندی که از خاک ذلیل

4

نه بحاجت بل بفضل و کبریا

3

آن خدایی که فرستاد انبیا

2

مالک الملک و به رحمان و رحیم

1

گفت نه والله بالله العظیم

15

نوح از آن گوهر که برخوردار بود

14

پس خلیفه‌ش کرد آدم کان بدید

13

آن کز آدم رست و دست شیث چید

27

یوسف مه‌رو چو دید آن آفتاب

26

چشم روشن کرد از بوی پسر

25

در قضا یعقوب چون بنهاد سر

24

دیو گشتش بنده فرمان و مطیع

23

چون سلیمان بد وصالش را رضیع

22

آهن اندر دست‌بافش نرم شد

21

جان داوود از شعاعش گرم شد

20

پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد

19

چونک اسمعیل در جویش فتاد

18

بی حذر در شعله‌های نار رفت

17

جان ابراهیم از آن انوار زفت

16

در هوای بحر جان دربار بود

34

قرص مه را کرد او در دم دو نیم

33

چون محمد یافت آن ملک و نعیم

32

بر فراز گنبد چارم شتافت

31

نردبانش عیسی مریم چو یافت

30

ملکت فرعون را یک لقمه کرد

29

چون عصا از دست موسی آب خورد

28

شد چنان بیدار در تعبیر خواب

43

چون جنید از جند او دید آن مدد

42

گشت او شیر خدا در مرج جان

41

چون ز رویش مرتضی شد درفشان

40

نور فایض بود و ذی النورین گشت

39

چونک عثمان آن عیان را عین گشت

38

حق و باطل را چو دل فاروق شد

37

چون عمر شیدای آن معشوق شد

36

با چنان شه صاحب و صدیق شد

35

چون ابوبکر آیت توفیق شد

52

گشت او خورشید رای و تیز طرف

51

وان شقیق از شق آن راه شگرف

50

گشت او سلطان سلطانان داد

49

پور ادهم مرکب آن سو راند شاد

48

شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس

47

چونک کرخی کرخ او را شد حرس

46

نام قطب العارفین از حق شنید

45

بایزید اندر مزیدش راه دید

44

خود مقاماتش فزون شد از عدد

58

کاندر آن بحرند همچون ماهیان

57

حق آن نور و حق نورانیان

56

هر گدایی نامشان را بر نخواند

55

نامشان از رشک حق پنهان بماند

54

سر فرازانند زان سوی جهان

53

صد هزاران پادشاهان نهان

73

در لحد کین چشم را خاک آگند

72

نور جان داری که یار دل شود

71

روز مرگ این حس تو باطل شود

70

از تک دریا چه در آورده‌ای

69

تو چه داری و چه حاصل کرده‌ای

68

چند گویی آن این و آن او

67

شاه گفت اکنون از آن خود بگو

66

باورت ناید چه گویم ای کریم

65

آنچ می‌دانم ز وصف آن ندیم

64

هست صد چندان که این گفتار من

63

که صفات خواجه‌تاش و یار من

62

مغزها نسبت بدو باشند پوست

61

حق آن آنی که این و آن ازوست

60

نیست لایق نام نو می‌جویمش

59

بحر جان و جان بحر ار گویمش

74

هست آنچ گور را روشن کند

88

چون ز پرهیزی که زایل شد مرض

87

تا مبدل گشت جوهر زین عرض

86

لیک از جوهر برند امراض را

85

نقل نتوان کرد مر اعراض را

84

چونک لایبقی زمانین انتفی

83

این عرضهای نماز و روزه را

82

این عرضها که فنا شد چون بری

81

جوهری داری ز انسان یا خری

80

این حسن را سوی حضرت بردنست

79

شرط من جا بالحسن نه کردنست

78

جان باقی بایدت بر جا نشاند

77

آن زمان کین جان حیوانی نماند

76

پر و بالت هست تا جان بر پرد

75

آن زمان که دست و پایت بر درد

98

کشت جوهر گشت بستان نک غرض

97

هست آن بستان نشاندن هم عرض

96

جوهر کره بزاییدن غرض

95

جفت کردن اسپ و اشتر را عرض

94

جوهر فرزند حاصل شد ز ما

93

آن نکاح زن عرض بد شد فنا

92

داروی مو کرد مو را سلسله

91

از زراعت خاکها شد سنبله

90

شد دهان تلخ از پرهیز شهد

89

گشت پرهیز عرض جوهر بجهد

104

دخل آن اعراض را بنما مرم

103

پس مگو که من عملها کرده‌ام

102

زین عرض جوهر همی‌زاید صفا

101

صیقلی کردن عرض باشد شها

100

جوهری زان کیمیا گر شد بیار

99

هم عرض دان کیمیا بردن به کار

113

این عرضها نقل شد لونی دگر

112

فعل بودی باطل و اقوال فشر

111

گر نبودی مر عرض را نقل و حشر

110

گر عرض کان رفت باز آینده نیست

109

پادشاها جز که یاس بنده نیست

108

گر تو فرمایی عرض را نقل نیست

107

گفت شاها بی قنوط عقل نیست

106

سایهٔ بز را پی قربان مکش

105

این صفت کردن عرض باشد خمش

119

بنگر اندر خود نه تو بودی عرض

118

صورت هر یک عرض را نوبتیست

117

وقت محشر هر عرض را صورتیست

116

لایق گله بود هم سایقش

115

نقل هر چیزی بود هم لایقش

114

حشر هر فانی بود کونی دگر

132

بنیت عالم چنان دان در ازل

131

اول فکر آخر آمد در عمل

130

در نگر حاصل نشد جز از عرض

129

جمله اجزای جهان را بی غرض

128

جز خیال و جز عرض و اندیشه‌ای

127

چیست اصل و مایهٔ هر پیشه‌ای

126

آلت آورد و ستون از بیشه‌ها

125

از مهندس آن عرض و اندیشه‌ها

124

بود موزون صفه و سقف و درش

123

آن فلان خانه که ما دیدیم خوش

122

در مهندس بود چون افسانه‌ها

121

بنگر اندر خانه و کاشانه‌ها

120

جنبش جفتی و جفتی با غرض

134

در عمل ظاهر بخر می‌شود

133

میوه‌ها در فکر دل اول بود

150

عالم ثانی جزای این و آن

149

عالم اول جهان امتحان

148

عقل چون شاهست و صورتها رسل

147

این جهان یک فکرتست از عقل کل

146

وین صور هم از چه زاید از فکر

145

این عرضها از چه زاید از صور

144

اندرین معنی بیامد هل اتی

143

جمله عالم خود عرض بودند تا

142

نقل اعراضست این شیر و شگال

141

نقل اعراضست این بحث و مقال

140

اندر آخر خواجهٔ لولاک بود

139

پس سری که مغز آن افلاک بود

138

آن همه از بهر میوه مرسلست

137

گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست

136

اندر آخر حرف اول خواندی

135

چون عمل کردی شجر بنشاندی

153

بنده‌ات چون خدمت شایسته کرد

152

آن عرض زنجیر و زندان می‌شود

151

چاکرت شاها جنایت می‌کند

165

کی درین عالم بت و بتگر بدی

164

نقش دین و کفر بودی بر جبین

163

پس عیان بودی نه غیب ای شاه این

162

کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر

161

زانک گر پیدا شدی اشکال فکر

160

تا بود غیب این جهان نیک و بد

159

گفت مخفی داشتست آن را خرد

158

این عرضهای تو یک جوهر نزاد

157

گفت شاهنشه چنین گیر المراد

156

این از آن و آن ازین زاید بسیر

155

این عرض با جوهر آن بیضست و طیر

154

آن عرض نی خلعتی شد در نبرد

175

تو نشانی ده که من دانم تمام

174

وز صورهای عملها صد هزار

173

حق به من بنمود پس پاداش کار

172

از امیران خفیه دارم نه از وزیر

171

گر به دامی افکنم من یک امیر

170

لیک از عامه نه از خاصان خود

169

گفت شه پوشید حق پاداش بد

168

در قیامت کی کند جرم و خطا

167

پس قیامت بودی این دنیای ما

166

چون کسی را زهره تسخر بدی

180

آنک دانسته برون آید عیان

179

گفت شه حکمت در اظهار جهان

178

چون تو می‌دانی که آنچ بود چیست

177

گفت پس از گفت من مقصود چیست

176

ماه را بر من نمی‌پوشد غمام

195

این سببها نسل بر نسلست لیک

194

تا بزاید او اثرهای عجب

193

چون اثر زایید آن هم شد سبب

192

هر سبب مادر اثر از وی ولد

191

این جهان و آن جهان زاید ابد

190

بر تو بی کاری بود چون جان‌کنش

189

تاسهٔ تو شد نشان آن کشش

188

چون سر رشتهٔ ضمیرش می‌کشد

187

پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود

186

شد موکل تا شود سرت عیان

185

این تقاضاهای کار از بهر آن

184

تا بدی یا نیکیی از تو نجست

183

یک زمان بی کار نتوانی نشست

182

بر جهان ننهاد رنج طلق و درد

181

آنچ می‌دانست تا پیدا نکرد

202

سوی خویشش خواند آن شاه و همام

201

چون ز گرمابه بیامد آن غلام

200

لیک ما را ذکر آن دستور نیست

199

گر بدید آن شاه جویا دور نیست

198

یا بدید از وی نشانی یا ندید

197

شاه با او در سخن اینجا رسید

196

دیده‌ای باید منور نیک نیک

211

گفت اول وصف دوروییت کرد

210

کز برای من بگفت آن دین‌تباه

209

گفت رمزی زان بگو ای پادشاه

208

دیدنت ملک جهان ارزیدیی

207

شاد گشتی هر که رویت دیدیی

206

که همی‌گوید برای تو فلان

205

ای دریغا گر نبودی در تو آن

204

بس لطیفی و ظریف و خوب‌رو

203

گفت صحا لک نعیم دائم

224

تا امیر او باشد و مامور تو

223

پس نشین ای گنده‌جان از دور تو

222

از تو جان گنده‌ست و از یارت دهان

221

گفت دانستم ترا از وی بدان

220

دست بر لب زد شهنشاهش که بس

219

چون دمادم کرد هجوش چون جرس

218

همچو سگ در قحط بس گه‌خوار بود

217

کو ز اول دم که با من یار بود

216

تا که موج هجو او از حد گذشت

215

کف برآورد آن غلام و سرخ گشت

214

در زمان دریای خشمش جوش کرد

213

خبث یارش را چو از شه گوش کرد

212

کاشکارا تو دوایی خفیه درد

228

با خصال بد نیرزد یک تسو

227

پس بدان که صورت خوب و نکو

226

همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا

225

در حدیث آمد که تسبیح از ریا

241

کان چه دارد وین چه دارد می‌گزین

240

چشم بگشا در دل هر یک نگر

239

لیک اندر هر صدف نبود گهر

238

گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان

237

این صدفهای قوالب در جهان

236

از صدف دری گزین گر عاقلی

235

صورتش دیدی ز معنی غافلی

234

بگذر از نقش سبو رو آب جو

233

چند بازی عشق با نقش سبو

232

عالم معنی بماند جاودان

231

صورت ظاهر فنا گردد بدان

230

چون بود خلقش نکو در پاش میر

229

ور بود صورت حقیر و ناپذیر

253

باز شکل و صورت شاه صفی

252

صد هزاران لشکرش در پی دود

251

جسم سلطان گر به صورت یک بود

250

صد جهان گردد به یک دم سرنگون

249

از یک اندیشه که آید در درون

248

کز همه اعضا دو چشم آمد گزین

247

لیک پوشیده نباشد بر تو این

246

هست صد چندان که نقش چشم تو

245

هم به صورت دست و پا و پشم تو

244

در بزرگی هست صد چندان که لعل

243

گر به صورت می‌روی کوهی به شکل

242

زانک کم‌یابست آن در ثمین

256

گشته چون سیلی روانه بر زمین

255

خلق بی‌پایان ز یک اندیشه بین

254

هست محکوم یکی فکر خفی

271

وز جهان فکرتی ای کم ز خر

270

ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم

269

عالم اندر چشم تو هول و عظیم

268

هست اندیشه چو موش و کوه گرگ

267

می‌نماید پیش چشمت که بزرگ

266

تن سلیمانست و اندیشه چو مور

265

پس چرا از ابلهی پیش تو کور

264

زنده از وی همچو کز دریا سمک

263

هم زمین و بحر و هم مهر و فلک

262

کوهها و دشتها و نهرها

261

خانه‌ها و قصرها و شهرها

260

قایمست اندر جهان هر پیشه‌ای

259

پس چو می‌بینی که از اندیشه‌ای

258

لیک چون سیلی جهان را خورد و برد

257

هست آن اندیشه پیش خلق خرد

274

آدمی خو نیستی خرکره‌ای

273

زانک نقشی وز خرد بی‌بهره‌ای

272

ایمن و غافل چو سنگ بی‌خبر

284

تا دهد مر راستیها را فروغ

283

یک فسانه راست آمد یا دروغ

282

جز خدای واحد حی ودود

281

نه سما بینی نه اختر نه وجود

280

نیست گشته این زمین سرد و گرم

279

کوهها بینی شده چون پشم نرم

278

بر گشاید بی‌حجابی پر و بال

277

باش تا روزی که آن فکر و خیال

276

شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل

275

سایه را تو شخص می‌بینی ز جهل

1

گفت نه والله بالله العظیم

2

مالک الملک و به رحمان و رحیم

3

آن خدایی که فرستاد انبیا

4

نه بحاجت بل بفضل و کبریا

5

آن خداوندی که از خاک ذلیل

6

آفرید او شهسواران جلیل

7

پاکشان کرد از مزاج خاکیان

8

بگذرانید از تک افلاکیان

9

بر گرفت از نار و نور صاف ساخت

10

وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت

11

آن سنابرقی که بر ارواح تافت

12

تا که آدم معرفت زان نور یافت

13

آن کز آدم رست و دست شیث چید

14

پس خلیفه‌ش کرد آدم کان بدید

15

نوح از آن گوهر که برخوردار بود

16

در هوای بحر جان دربار بود

17

جان ابراهیم از آن انوار زفت

18

بی حذر در شعله‌های نار رفت

19

چونک اسمعیل در جویش فتاد

20

پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد

21

جان داوود از شعاعش گرم شد

22

آهن اندر دست‌بافش نرم شد

23

چون سلیمان بد وصالش را رضیع

24

دیو گشتش بنده فرمان و مطیع

25

در قضا یعقوب چون بنهاد سر

26

چشم روشن کرد از بوی پسر

27

یوسف مه‌رو چو دید آن آفتاب

28

شد چنان بیدار در تعبیر خواب

29

چون عصا از دست موسی آب خورد

30

ملکت فرعون را یک لقمه کرد

31

نردبانش عیسی مریم چو یافت

32

بر فراز گنبد چارم شتافت

33

چون محمد یافت آن ملک و نعیم

34

قرص مه را کرد او در دم دو نیم

35

چون ابوبکر آیت توفیق شد

36

با چنان شه صاحب و صدیق شد

37

چون عمر شیدای آن معشوق شد

38

حق و باطل را چو دل فاروق شد

39

چونک عثمان آن عیان را عین گشت

40

نور فایض بود و ذی النورین گشت

41

چون ز رویش مرتضی شد درفشان

42

گشت او شیر خدا در مرج جان

43

چون جنید از جند او دید آن مدد

44

خود مقاماتش فزون شد از عدد

45

بایزید اندر مزیدش راه دید

46

نام قطب العارفین از حق شنید

47

چونک کرخی کرخ او را شد حرس

48

شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس

49

پور ادهم مرکب آن سو راند شاد

50

گشت او سلطان سلطانان داد

51

وان شقیق از شق آن راه شگرف

52

گشت او خورشید رای و تیز طرف

53

صد هزاران پادشاهان نهان

54

سر فرازانند زان سوی جهان

55

نامشان از رشک حق پنهان بماند

56

هر گدایی نامشان را بر نخواند

57

حق آن نور و حق نورانیان

58

کاندر آن بحرند همچون ماهیان

59

بحر جان و جان بحر ار گویمش

60

نیست لایق نام نو می‌جویمش

61

حق آن آنی که این و آن ازوست

62

مغزها نسبت بدو باشند پوست

63

که صفات خواجه‌تاش و یار من

64

هست صد چندان که این گفتار من

65

آنچ می‌دانم ز وصف آن ندیم

66

باورت ناید چه گویم ای کریم

67

شاه گفت اکنون از آن خود بگو

68

چند گویی آن این و آن او

69

تو چه داری و چه حاصل کرده‌ای

70

از تک دریا چه در آورده‌ای

71

روز مرگ این حس تو باطل شود

72

نور جان داری که یار دل شود

73

در لحد کین چشم را خاک آگند

74

هست آنچ گور را روشن کند

75

آن زمان که دست و پایت بر درد

76

پر و بالت هست تا جان بر پرد

77

آن زمان کین جان حیوانی نماند

78

جان باقی بایدت بر جا نشاند

79

شرط من جا بالحسن نه کردنست

80

این حسن را سوی حضرت بردنست

81

جوهری داری ز انسان یا خری

82

این عرضها که فنا شد چون بری

83

این عرضهای نماز و روزه را

84

چونک لایبقی زمانین انتفی

85

نقل نتوان کرد مر اعراض را

86

لیک از جوهر برند امراض را

87

تا مبدل گشت جوهر زین عرض

88

چون ز پرهیزی که زایل شد مرض

89

گشت پرهیز عرض جوهر بجهد

90

شد دهان تلخ از پرهیز شهد

91

از زراعت خاکها شد سنبله

92

داروی مو کرد مو را سلسله

93

آن نکاح زن عرض بد شد فنا

94

جوهر فرزند حاصل شد ز ما

95

جفت کردن اسپ و اشتر را عرض

96

جوهر کره بزاییدن غرض

97

هست آن بستان نشاندن هم عرض

98

کشت جوهر گشت بستان نک غرض

99

هم عرض دان کیمیا بردن به کار

100

جوهری زان کیمیا گر شد بیار

101

صیقلی کردن عرض باشد شها

102

زین عرض جوهر همی‌زاید صفا

103

پس مگو که من عملها کرده‌ام

104

دخل آن اعراض را بنما مرم

105

این صفت کردن عرض باشد خمش

106

سایهٔ بز را پی قربان مکش

107

گفت شاها بی قنوط عقل نیست

108

گر تو فرمایی عرض را نقل نیست

109

پادشاها جز که یاس بنده نیست

110

گر عرض کان رفت باز آینده نیست

111

گر نبودی مر عرض را نقل و حشر

112

فعل بودی باطل و اقوال فشر

113

این عرضها نقل شد لونی دگر

114

حشر هر فانی بود کونی دگر

115

نقل هر چیزی بود هم لایقش

116

لایق گله بود هم سایقش

117

وقت محشر هر عرض را صورتیست

118

صورت هر یک عرض را نوبتیست

119

بنگر اندر خود نه تو بودی عرض

120

جنبش جفتی و جفتی با غرض

121

بنگر اندر خانه و کاشانه‌ها

122

در مهندس بود چون افسانه‌ها

123

آن فلان خانه که ما دیدیم خوش

124

بود موزون صفه و سقف و درش

125

از مهندس آن عرض و اندیشه‌ها

126

آلت آورد و ستون از بیشه‌ها

127

چیست اصل و مایهٔ هر پیشه‌ای

128

جز خیال و جز عرض و اندیشه‌ای

129

جمله اجزای جهان را بی غرض

130

در نگر حاصل نشد جز از عرض

131

اول فکر آخر آمد در عمل

132

بنیت عالم چنان دان در ازل

133

میوه‌ها در فکر دل اول بود

134

در عمل ظاهر بخر می‌شود

135

چون عمل کردی شجر بنشاندی

136

اندر آخر حرف اول خواندی

137

گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست

138

آن همه از بهر میوه مرسلست

139

پس سری که مغز آن افلاک بود

140

اندر آخر خواجهٔ لولاک بود

141

نقل اعراضست این بحث و مقال

142

نقل اعراضست این شیر و شگال

143

جمله عالم خود عرض بودند تا

144

اندرین معنی بیامد هل اتی

145

این عرضها از چه زاید از صور

146

وین صور هم از چه زاید از فکر

147

این جهان یک فکرتست از عقل کل

148

عقل چون شاهست و صورتها رسل

149

عالم اول جهان امتحان

150

عالم ثانی جزای این و آن

151

چاکرت شاها جنایت می‌کند

152

آن عرض زنجیر و زندان می‌شود

153

بنده‌ات چون خدمت شایسته کرد

154

آن عرض نی خلعتی شد در نبرد

155

این عرض با جوهر آن بیضست و طیر

156

این از آن و آن ازین زاید بسیر

157

گفت شاهنشه چنین گیر المراد

158

این عرضهای تو یک جوهر نزاد

159

گفت مخفی داشتست آن را خرد

160

تا بود غیب این جهان نیک و بد

161

زانک گر پیدا شدی اشکال فکر

162

کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر

163

پس عیان بودی نه غیب ای شاه این

164

نقش دین و کفر بودی بر جبین

165

کی درین عالم بت و بتگر بدی

166

چون کسی را زهره تسخر بدی

167

پس قیامت بودی این دنیای ما

168

در قیامت کی کند جرم و خطا

169

گفت شه پوشید حق پاداش بد

170

لیک از عامه نه از خاصان خود

171

گر به دامی افکنم من یک امیر

172

از امیران خفیه دارم نه از وزیر

173

حق به من بنمود پس پاداش کار

174

وز صورهای عملها صد هزار

175

تو نشانی ده که من دانم تمام

176

ماه را بر من نمی‌پوشد غمام

177

گفت پس از گفت من مقصود چیست

178

چون تو می‌دانی که آنچ بود چیست

179

گفت شه حکمت در اظهار جهان

180

آنک دانسته برون آید عیان

181

آنچ می‌دانست تا پیدا نکرد

182

بر جهان ننهاد رنج طلق و درد

183

یک زمان بی کار نتوانی نشست

184

تا بدی یا نیکیی از تو نجست

185

این تقاضاهای کار از بهر آن

186

شد موکل تا شود سرت عیان

187

پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود

188

چون سر رشتهٔ ضمیرش می‌کشد

189

تاسهٔ تو شد نشان آن کشش

190

بر تو بی کاری بود چون جان‌کنش

191

این جهان و آن جهان زاید ابد

192

هر سبب مادر اثر از وی ولد

193

چون اثر زایید آن هم شد سبب

194

تا بزاید او اثرهای عجب

195

این سببها نسل بر نسلست لیک

196

دیده‌ای باید منور نیک نیک

197

شاه با او در سخن اینجا رسید

198

یا بدید از وی نشانی یا ندید

199

گر بدید آن شاه جویا دور نیست

200

لیک ما را ذکر آن دستور نیست

201

چون ز گرمابه بیامد آن غلام

202

سوی خویشش خواند آن شاه و همام

203

گفت صحا لک نعیم دائم

204

بس لطیفی و ظریف و خوب‌رو

205

ای دریغا گر نبودی در تو آن

206

که همی‌گوید برای تو فلان

207

شاد گشتی هر که رویت دیدیی

208

دیدنت ملک جهان ارزیدیی

209

گفت رمزی زان بگو ای پادشاه

210

کز برای من بگفت آن دین‌تباه

211

گفت اول وصف دوروییت کرد

212

کاشکارا تو دوایی خفیه درد

213

خبث یارش را چو از شه گوش کرد

214

در زمان دریای خشمش جوش کرد

215

کف برآورد آن غلام و سرخ گشت

216

تا که موج هجو او از حد گذشت

217

کو ز اول دم که با من یار بود

218

همچو سگ در قحط بس گه‌خوار بود

219

چون دمادم کرد هجوش چون جرس

220

دست بر لب زد شهنشاهش که بس

221

گفت دانستم ترا از وی بدان

222

از تو جان گنده‌ست و از یارت دهان

223

پس نشین ای گنده‌جان از دور تو

224

تا امیر او باشد و مامور تو

225

در حدیث آمد که تسبیح از ریا

226

همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا

227

پس بدان که صورت خوب و نکو

228

با خصال بد نیرزد یک تسو

229

ور بود صورت حقیر و ناپذیر

230

چون بود خلقش نکو در پاش میر

231

صورت ظاهر فنا گردد بدان

232

عالم معنی بماند جاودان

233

چند بازی عشق با نقش سبو

234

بگذر از نقش سبو رو آب جو

235

صورتش دیدی ز معنی غافلی

236

از صدف دری گزین گر عاقلی

237

این صدفهای قوالب در جهان

238

گرچه جمله زنده‌اند از بحر جان

239

لیک اندر هر صدف نبود گهر

240

چشم بگشا در دل هر یک نگر

241

کان چه دارد وین چه دارد می‌گزین

242

زانک کم‌یابست آن در ثمین

243

گر به صورت می‌روی کوهی به شکل

244

در بزرگی هست صد چندان که لعل

245

هم به صورت دست و پا و پشم تو

246

هست صد چندان که نقش چشم تو

247

لیک پوشیده نباشد بر تو این

248

کز همه اعضا دو چشم آمد گزین

249

از یک اندیشه که آید در درون

250

صد جهان گردد به یک دم سرنگون

251

جسم سلطان گر به صورت یک بود

252

صد هزاران لشکرش در پی دود

253

باز شکل و صورت شاه صفی

254

هست محکوم یکی فکر خفی

255

خلق بی‌پایان ز یک اندیشه بین

256

گشته چون سیلی روانه بر زمین

257

هست آن اندیشه پیش خلق خرد

258

لیک چون سیلی جهان را خورد و برد

259

پس چو می‌بینی که از اندیشه‌ای

260

قایمست اندر جهان هر پیشه‌ای

261

خانه‌ها و قصرها و شهرها

262

کوهها و دشتها و نهرها

263

هم زمین و بحر و هم مهر و فلک

264

زنده از وی همچو کز دریا سمک

265

پس چرا از ابلهی پیش تو کور

266

تن سلیمانست و اندیشه چو مور

267

می‌نماید پیش چشمت که بزرگ

268

هست اندیشه چو موش و کوه گرگ

269

عالم اندر چشم تو هول و عظیم

270

ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم

271

وز جهان فکرتی ای کم ز خر

272

ایمن و غافل چو سنگ بی‌خبر

273

زانک نقشی وز خرد بی‌بهره‌ای

274

آدمی خو نیستی خرکره‌ای

275

سایه را تو شخص می‌بینی ز جهل

276

شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل

277

باش تا روزی که آن فکر و خیال

278

بر گشاید بی‌حجابی پر و بال

279

کوهها بینی شده چون پشم نرم

280

نیست گشته این زمین سرد و گرم

281

نه سما بینی نه اختر نه وجود

282

جز خدای واحد حی ودود

283

یک فسانه راست آمد یا دروغ

284

تا دهد مر راستیها را فروغ