بخش ۲۳ – پیدا شدن شاپور

نظامی

بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور

خمسهخسرو و شیرینشمارهٔ 23
1

برآمد ناگه مرغ فسون ساز

2

به آیین مغان بنمود پرواز

3

چو شیرین دید در سیمای شاپور

4

نشان آشنائی دادش از دور

5

به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد

6

رقم زد گرچه بر کاغذ نیفتد

7

اشارت کرد کان مغ را بخوانید

8

وزین در قصه‌ای با او برانید

9

مگر داند که این صورت چه نامست

10

چه آیین دارد و جایش کدامست

11

پرستاران به رفتن راه رفتند

12

به کهبد حال صورت باز گفتند

13

فسونی زیر لب می‌خواند شاپور

14

چو نزدیکی که از کاری بود دور

15

چو پای صید را در دام خود دید

16

در آن جنبش صلاح آرام خود دید

17

به پاسخ گفت کین در سفتنی نیست

18

و گر هست از سر پا گفتنی نیست

19

پرستاران بر شیرین دویدند

20

بگفتند آنچه از کهبد شنیدند

21

چو شیرین این سخن زیشان نیوشید

22

ز گرمی در جگر خونش بجوشید

23

روانه شد چو سیمین کوه در حال

24

در افکنده به کوه آواز خلخال

25

بر شاپور شد بی‌صبر و سامان

26

به قامت چون سهی سروی خرامان

27

برو بازو چو بلورین حصاری

28

سر وگیسو چو مشگین نوبهاری

29

کمندی کرده گیسوش از تن خویش

30

فکنده در کجا در گردن خویش

31

ز شیرین کاری آن نقش جماش

32

فرو بسته زبان و دست نقاش

33

رخ چون لعبتش در دلنوازی

34

به لعبت باز خود می‌کرد بازی

35

دلش را برده بود آن هندوی چست

36

به ترکی رخت هندو را همی جست

37

ز هندو جستن آن ترکتازش

38

همه ترکان شده هندوی نازش

39

نقاب از گوش گوهرکش گشاده

40

چو گوهر گوش بر دریا نهاده

41

لبی و صد نمک چشمی و صد ناز

42

به رسم کهبدان در دادش آواز

43

که با من یک زمان چشم آشنا باش

44

مکن بیگانگی یک دم مرا باش

45

چو آن نیرنگ ساز آواز بشنید

46

درنگ آوردن آنجا مصلحت دید

47

زبان دان مرد را زان نرگس مست

48

زبانی ماند و آن دیگر شد از دست

49

ثناهای پریرخ بر زبان راند

50

پری بنشست و او را نیز بنشاند

51

به پرسیدش که چونی وز کجائی

52

که بینم در تو رنگ آشنایی

53

جوابش داد مرد کار دیده

54

که هستم نیک و بد بسیار دیده

55

خدای از هر نشیب و هر فرازی

56

نپوشیده است بر من هیچ رازی

57

ز حد باختر تا بوم خاور

58

جهان را گشته‌ام کشور به کشور

59

زمین بگذار کز مه تا به ماهی

60

خبر دارم زهر معنی که خواهی

61

چو شیرین یافت آن گستاخ روئی

62

بدو گفتا در این صورت چه گوئی

63

به پاسخ گفت رنگ‌آمیز شاپور

64

که باد از روی خوبت چشم بد دور

65

حکایت‌های این صورت دراز است

66

وزین صورت مرا در پرده راز است

67

یکایک هر چه می‌دانم سر و پای

68

بگویم با تو گر خالی بود جای

69

بفرمود آن صنم تا آن بتی چند

70

بنات‌النعش وار از هم پراکند

71

چو خالی دید میدان آن سخندان

72

درافکند از سخن گوئی به میدان

73

که هست این صورت پاکیزه پیکر

74

نشان آفتاب هفت کشور

75

سکندر موکبی دارا سواری

76

ز دارا و سکندر یادگاری

77

به خوبیش آسمان خورشید خوانده

78

زمین را تخمی از جمشید مانده

79

شهنشه خسرو پرویز که امروز

80

شهنشاهی به دو گشته است پیروز

81

وزین شیوه سخنهائی برانگیخت

82

که از جان‌پروری با جان در آمیخت

83

سخن می‌گفت و شیرین هوش داده

84

بدان گفتار شیرین گوش داده

85

بهر نکته فرو می‌شد زمانی

86

دگر ره باز می جستش نشانی

87

سخن را زیر پرده رنگ می‌داد

88

جگر می‌خورد و لعل از سنگ می‌داد

89

ازو شاپور دیگر راز ننهفت

90

سخن را آشکارا کرد و پس گفت

91

پریرویا نهان می‌داری اسرار

92

سخن در شیشه می‌گوئی پریوار

93

چرا چون گل زنی در پوست خنده

94

سخن باید چو شکر پوست کنده

95

چو می‌خواهی که یابی روی درمان

96

مکن درد از طبیب خویش پنهان

97

بت زنجیر موی از گفتن او

98

برآشفت ای خوشا آشفتن او

99

ولی چون عشق دامن‌گیر بودش

100

دگر بار از ره غدر آزمودش

101

حریفی جنس دید و خانه خالی

102

طبق پوش از طبق برداشت حالی

103

به گستاخی بر شاپور بنشست

104

در تنگ شکر را مهر بشکست

105

که‌ای کهبد به حق کردگارت

106

که ایمن کن مرا در زینهارت

107

به حکم آنکه بس شوریده کارم

108

چو زلف خود دلی شوریده دارم

109

در این صورت بدانسان مهر بستم

110

که گوئی روز و شب صورت پرستم

111

به کار آی اندرین کارم به یک چیز

112

که روزی من به کار آیم ترا نیز

113

چو من در گوش تو پرداختم راز

114

تو نیز ار نکته‌ای داری در انداز

115

فسونگر در حدیث چاره جوئی

116

فسونی به ندید از راستگوئی

117

چو یاره دست بوسی رایش افتاد

118

چو خلخال زر اندر پایش افتاد

119

به صد سوگند گفت ای شمع یاران

120

سزای تخت و فخر تاجداران

121

ز شب بدخواه تو تاریک دین‌تر

122

ز ماه نو دلت باریک بین‌تر

123

به حق آنکه در زنهار اویم

124

که چون زنهار دادی راست گویم

125

من آن صورتگرم کز نقش پرگار

126

ز خسرو کردم این صورت نمودار

127

هر آنصورت که صورتگر نگارد

128

نشان دارد ولیکن جان ندارد

129

مرا صورت گری آموختستند

130

قبای جان دگر جا دوختستند

131

چو تو بر صورت خسرو چنینی

132

ببین تا چون بود کاو را ببینی

133

جهانی بینی از نور آفریده

134

جهان نادیده اما نور دیده

135

شگرفی چابکی چستی دلیری

136

به مهر آهو به کینه تند شیری

137

گلی بی‌آفت باد خزانی

138

بهاری تازه بر شاخ جوانی

139

هنوزش گرد گل نارسته شمشاد

140

ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد

141

هنوزش پریغلق در عقابست

142

هنوزش برگ نیلوفر در آبست

143

هنوزش آفتاب از ابر پاکست

144

ز ابرو آفتاب او را چه باکست

145

به یک بوی از ارم صد در گشاده

146

به دوزخ ماه را دو رخ نهاده

147

بر ادهم زین نهد رستم نهاد است

148

به می خوردن نشیند کیقباد است

149

شبی کو گنج بخشی را دهد داد

150

کلاه گنج قارون را برد باد

151

سخن گوید، در از مرجان برآرد

152

زند شمشیر، شیر از جان برآرد

153

چو در جنبد رکاب قطب وارش

154

عنان دزدی کند باد از غبارش

155

نسب گوئی بنام ایزد ز جمشید

156

حسب پرسی به حمدالله چو خورشید

157

جهان با موکبش ره تنگ دارد

158

علم بالای هفت اورنگ دارد

159

چو زر بخشد شتر باید به فرسنگ

160

چو وقت آهن آید وای بر سنگ

161

چو دارد دشنه پولاد را پاس

162

بسنباند زره ور باشد الماس

163

چو باشد نوبت شمشیر بازی

164

خطیبان را دهد شمشیر غازی

165

قدمگاهش زمین را خسته دارد

166

شتابش چرخ را آهسته داد

167

فلک با او به میدان کند شمشیر

168

به گشتن نیز گه بالا و گه زیر

169

جمالش راکه بزم آرای عیدست

170

هنر اصلی و زیبائی مزید است

171

به اقبالش دل استقبال دارد

172

چو هست اقبال کار اقبال دارد

173

بدین فرو جمال آن عالم افروز

174

هوای عشق تو دارد شب و روز

175

خیالت را شبی در خواب دیدست

176

از آن شب عقل و هوش از وی رمیدست

177

نه می نوشد نه با کس جام گیرد

178

نه شب خسبد نه روز آرام گیرد

179

به جز شیرین نخواهد هم نفس را

180

بدین تلخی مبادا عیش کس را

181

مرا قاصد بدین خدمت فرستاد

182

تو دانی نیک و بد کردم ترا یاد

183

از این در گونه گونه در همی سفت

184

سخن چندان که می‌دانست می‌گفت

185

وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش

186

همی خورد آن سخنها خوشتر از نوش

187

بدان آمد که صد بار افتد از پای

188

به صنعت خویشتن می‌داشت بر جای

189

زمانی بود و گفت ای مرد هشیار

190

چه می‌دانی کنون تدبیر این کار

191

بدو شاپور گفت ای رشک خورشید

192

دلت آسوده باد و عمر جاوید

193

صواب آن شد که نگشائی به کس راز

194

کنی فردا سوی نخجیر پرواز

195

چو مردان بر نشین بر پشت شبدیز

196

به نخجیر آی و از نخجیر بگریز

197

نه خواهد کس ترا دامن کشیدن

198

نه در شبدیز شبرنگی رسیدن

199

تو چون سیاره میشو میل در میل

200

من آیم گر توانم خود به تعجیل

201

یکی انگشتری از دست خسرو

202

بدو بسپرد که این بر گیر و می‌رو

203

اگر در راه بینی شاه نو را

204

به شاه نو نمای این ماه نو را

205

سمندش را به زرین نعل یابی

206

ز سر تا پا لباسش لعل یابی

207

کله لعل و قبا لعل و کمر لعل

208

رخش هم لعل بینی لعل در لعل

209

و گرنه از مداین راه می‌پرس

210

ره مشگوی شاهنشاه می‌پرس

211

چو ره یابی به اقصای مداین

212

روان بینی خزاین بر خزاین

213

ملک را هست مشگوئی چو فرخار

214

در آن مشگو کنیزانند بسیار

215

بدان مشگوی مشک آگین فرود آی

216

کنیزان را نگین شاه بنمای

217

در آن گلشن چو سرو آزاد می‌باش

218

چو شاخ میوه‌تر شاد می‌باش

219

تماشای جمال شاه می‌کن

220

مرادت را حساب آنگاه می‌کن

221

و گر من با توام چون سایه با تاج

222

بدین اندرز رایت نیست محتاج

223

چو از گفتن فراغت یافت شاپور

224

دمش در مه گرفت و حیله در حور

225

از آنجا رفت جان و دل پر امید

226

بماند آن ماه را تنها چو خورشید

227

دویدند آن شکرفان سوی شیرین

228

بنات‌النعش را کردند پروین

229

بفرمود اختران را ماه تابان

230

کز آن منزل شوند آن شب شتابان

231

به نعل تازیان کوه پیکر

232

کنند آن کوه را چون کان گوهر

233

روان کردند مهد آن دلنوازان

234

چو مه تابان و چو خورشید تازان

235

سخن گویان سخن گویان همه راه

236

بسر بردند ره را تا وطن گاه

237

از آن رفتن بر آسودند یک چند

238

دل شیرین فرو مانده در آن بند

239

شبی کز شب جهان پر دود کردند

240

جهان را دیده خواب آلود کردند

241

پرند سبز بر خورشید بستند

242

گلی را در میان بید بستند

243

به بانو گفت شیرین کای جهانگیر

244

برون خواهم شدن فردا به نخجیر

245

یکی فردا بفرما ای خداوند

246

که تا شبدیز را بگشایم از بند

247

بر او بنشینم و صحرا نوردم

248

شبانگه سوی خدمت باز گردم

249

مهین بانو جوابش داد کای ماه

250

به جای مرکبی صد ملک در خواه

251

به حکم آنکه این شبرنگ شبدیز

252

به گاه پویه بس تند است و بس تیز

253

چو رعد تند باشد در غریدن

254

چو باد تیز باشد در وزیدن

255

مبادا کز سر تندی و تیزی

256

کند در زیر آب آتش ستیزی

257

و گر بر وی نشستن ناگزیرست

258

نه شب زیباتر از بدر منیرست

259

لکام پهلوانی بر سرش کن

260

به زیر خود ریاضت پرورش کن

261

رخ گل چهره چون گلبرگ بشگفت

262

زمین بوسد و خدمت کرد و خوش خفت