بخش ۲۴ – مصاف کردن نوفل بار دوم

نظامی

بخش ۲۴ - مصاف کردن نوفل بار دوم

خمسهلیلی و مجنونشمارهٔ 24
1

گنجینه گشای این خزینه

2

سرباز کند ز گنج سینه

3

کانروز که نوفل آن سپه راند

4

بیننده بدو شگفت درماند

5

از زلزله مصاف خیزان

6

شد قله بوقبیس ریزان

7

خصمان چو خروش او شنیدند

8

در حرب شدند وصف کشیدند

9

سالار قبیله با سپاهی

10

بر شد به سر نظاره گاهی

11

صحرا همه نیزه دید و خنجر

12

وافاق گرفته موج لشگر

13

از نعره کوس و ناله نای

14

دل در تن مرده می‌شد از جای

15

رایی نه که جنگ را بسیچد

16

رویی نه که روی از آن بپیچد

17

زانگونه که بود پای بفشرد

18

سیل آمد و رخت بخت را برد

19

قلب دو سپه بهم بر افتاد

20

هر تیغ که رفت بر سر افتاد

21

از خون روان که ریگ می‌شست

22

از ریگ روان عقیق می‌رست

23

دل مانده شد از جگر دریدن

24

شمشیر خجل ز سر بریدن

25

شمشیر کشید نوفل گرد

26

می‌کرد به حمله کوه را خرد

27

می‌ساخت چو اژدها نبردی

28

زخمی و دمی دمی و مردی

29

برهر که زدی کدینه گرز

30

بشکستی اگرچه بودی البرز

31

بر هر ورقی که تیغ راندی

32

در دفتر او ورق نماندی

33

کردند نبردی آنچنان سخت

34

کز اره تیغ تخته شد تخت

35

یاران چو کنند همعنانی

36

از سنگ برآورند خانی

37

پر کندگی از نفاق خیزد

38

پیروزی از اتفاق خیزد

39

بر نوفلیان خجسته شد روز

40

گشتند به فال سعد فیروز

41

بر خصم زدند و برشکستند

42

کشتند و بریختند و خستند

43

جز خسته نبود هر که جان برد

44

وان نیز که خسته بود می‌مرد

45

پیران قبیله خاک بر سر

46

رفتند به خاکبوس آن در

47

کردند بی خروش و فریاد

48

کی داور داد ده بده داد

49

ای پیش تو دشمن تو مرده

50

ما را همه کشته گیر و برده

51

با ما دو سه خسته نیزه و تیر

52

بر دست مگیر و دست ما گیر

53

یک ره بنه این قیامت از دست

54

کاخر به جز این قیامتی هست

55

تا دشمن تو سلیح پوشد

56

شمشیر تو به که باز کوشد

57

ما کز پی تو سپر فکندیم

58

گر عفو کنی نیازمندیم

59

پیغام به تیر و نیزه تا چند

60

با بی‌سپران ستیزه تا چند

61

یابنده فتح کان جزع دید

62

بخشود و گناه رفته بخشید

63

گفتا که عروس بایدم زود

64

تا گردم از این قبیله خوشنود

65

آمد پدر عروس غمناک

66

چون خاک نهاده روی بر خاک

67

کای در عرب از بزرگواری

68

در خورد سری و تاجداری

69

مجروحم و پیر و دل شکسته

70

دور از تو به روز بد نشسته

71

در سرزنش عرب فتاده

72

خود را عجمی لقب نهاده

73

این خون که ز شرح بیش بینم

74

در کردن بخت خویش بینم

75

خواهم که در این گناهکاری

76

سیماب شوم ز شرمساری

77

گر دخت مرا بیاوری پیش

78

بخشی به کمینه بنده خویش

79

راضی شوم و سپاس دارم

80

وز حکم تو سر برون نیارم

81

ور آتش تیز بر فروزی

82

و او را به مثل چو عود سوزی

83

ور زآنکه درافکنی به چاهش

84

یا تیغ کشی کنی تباهش

85

از بندگی تو سر نتابم

86

روی از سخن تو بر نتابم

87

اما ندهم به دیو فرزند

88

دیوانه به بند به که در بند

89

سرسامی و نور چون بود خوش!

90

خاشاک و نعوذ بالله آتش!

91

این شیفته رای ناجوانمرد

92

بی‌عاقبت است و رایگان گرد

93

خو کرده به کوه و دشت گشتن

94

جولان زدن و جهان نبشتن

95

با نام شکستگان نشستن

96

نام من و نام خود شکستن

97

در اهل هنر شکسته کامی

98

به زانکه بود شکسته نامی

99

در خاک عرب نماند بادی

100

کز دختر من نکرد یادی

101

نایافته در زبانش افکند

102

در سرزنش جهانش افکند

103

گر در کف او نهی زمامم

104

با ننگ بود همیشه نامم

105

آنکس که دم نهنگ دارد

106

به زانکه بماند و ننگ دارد

107

گر هیچ رسی مرا به فریاد

108

آزاد کنی که بادی آزاد

109

ورنه به خدا که باز گردم

110

وز ناز تو بی‌نیاز گردم

111

برم سر آن عروس چون ماه

112

در پیش سگ افکنم در این راه

113

تا باز رهم زنام و ننگش

114

آزاد شوم ز صلح و جنگش

115

فرزند مرا در این تحکم

116

سگ به که خورد که دیو مردم

117

آنرا که گزد سگ خطرناک

118

چون مرهم هست نیستش باک

119

وآنرا که دهان آدمی خست

120

نتوان به هزار مرهمش بست

121

چون او ورقی چنین فروخواند

122

نوفل به جواب او فرو ماند

123

زان چیره زبان رحمت‌انگیز

124

بخشایش کرد و گفت برخیز

125

من گرچه سرآمد سپاهم

126

دختر به دل خوش از تو خواهم

127

چون می ندهی دل تو داند

128

از تو بستم که می‌ستاند

129

هر زن که به دست زور خواهند

130

نان خشک و عصیده شور خواهند

131

من کامدم از پی دعاها

132

مستغنیم از چنین جفاها

133

آنان که ندیم خاص بودند

134

با پیر در آن خلاص بودند

135

کان شیفته خاطر هوسناک

136

دارد منشی عظیم ناپاک

137

شوریده دلی چنین هوائی

138

تن در ندهدت به کدخدائی

139

بر هر چه دهیش اگر نجاتست

140

ثابت نبود که بی‌ثباتست

141

ما دی ز برای او بناورد

142

او روی به فتح دشمن آورد

143

ما از پی او نشانه تیر

144

او در رخ ما کشیده تکبیر

145

این نیست نشان هوشمندان

146

او خواه به گریه خواه خندان

147

این وصلت اگر فراهم افتد

148

هم قرعه فال برغم افتد

149

نیکو نبود ز روی حالت

150

او با خلل و تو با خجالت

151

آن به که چو نام و ننگ داریم

152

زین کار نمونه چنگ داریم

153

خواهشگر از این حدیث بگذشت

154

با لشگر خویش باز پس گشت

155

مجنون شکسته دل در آن کار

156

دلخسته شد از گزند آن خار

157

آمد بر نوفل آب در چشم

158

جوشنده چو کوه آتش از خشم

159

کی پای به دوستی فشرده

160

پذرفته خود به سر نبرده

161

در صبحدمی بدان سپیدی

162

دادیم به روز نا امیدی

163

از دست تو صید من چرا رفت

164

وان دست گرفتنت کجا رفت

165

تشنه‌ام به لب فرات بردی

166

ناخورده به دوزخم سپردی

167

شکر ز قمطر برگشادی

168

شربت کردی ولی ندادی

169

برخوان طبرزدم نشاندی

170

بازم چو مگس ز پیش راندی

171

چون آخر رشته این گره بود

172

این رشته نرشته پنبه به بود

173

این گفت و عنان از او بگرداند

174

یک اسبه شد و دو اسپه می‌راند

175

گم کرد پی از میان ایشان

176

می‌رفت چو ابر دل پریشان

177

می‌ریخت زدیده آب بر خاک

178

بر زهر کشنده ریخت تریاک

179

نوفل چو به ملک خویش پیوست

180

با هم نفسان خویش بنشست

181

مجنون ستم رسیده را خواند

182

تا دل دهدش کز او دلش ماند

183

جستند بسی در آن مقامش

184

افتاده بد از جریده نامش

185

گم گشتن او که ناروا بود

186

آگاه شدند کز کجا بود