بخش ۲۴ – پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر

نظامی

بخش ۲۴ - پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر

خمسهشرف نامهشمارهٔ 24
1

سرنامه نام جهاندار پاک

2

برازنده رستنیها ز خاک

3

بلندی ده آسمان بلند

4

گشایندهٔ دیدهٔ هوشمند

5

جهان آفرین وز جهان بی نیاز

6

به هنگام بیچارگی چاره‌ساز

7

زمین را به مردم برآراست چهر

8

کمر بست گردش ز گردان سپهر

9

نیام زمین را به شمشیر آب

10

برافروخت چون چشمهٔ آفتاب

11

خداوند بی نسبت بندگی

12

نه پیری در او نه پراکندگی

13

یکی گونه ماننده هر یکیست

14

همه هستی از ملک او اندکیست

15

قوی حجت از هر چه‌گیری شمار

16

بری حاجت از هر چه آید به کار

17

مرا و تو را مایه باید نخست

18

که تا زو بسازیم چیزی درست

19

هر آنچ آفرید او به اسباب نیست

20

به دریافتن عقل را تاب نیست

21

خرد دانش‌آموز تعلیم اوست

22

دل از داغداران تسلیم اوست

23

پر از حکمت و حکم او شد جهان

24

به حکم آشکارا به حکمت نهان

25

فرشته پران را برین ساده دشت

26

ازو آمدن هم بدو بازگشت

27

دل و دیده را روشنائی ازوست

28

مرا و ترا پادشائی ازوست

29

ز فرمان او نیست کس را گزیر

30

خدای اوست ما بنده فرمان پذیر

31

مرا گر کند در جهان تاجدار

32

عجب نیست از بخشش کردگار

33

تو نیز ای جهاندار پیروز بخت

34

نه کز مادر آورده‌ای تاج و تخت

35

خدا دادت این چیره‌دستی که هست

36

مشو بر خدا دادگان چیره دست

37

سپاس خدا کن که بر ناسپاس

38

نگوید ثنا مرد مردم شناس

39

مبادا به هشیاری و بیهشی

40

کسی را ز فرمان او فرمشی

41

مرا گر خدوند یاری دهد

42

عجب نیست گر شهریاری دهد

43

توانم که گردن فرازی کنم

44

به شمشیر با شیر بازی کنم

45

به تیغ افسر و گاه خواهم گرفت

46

بدین اژدها ماه خواهم گرفت

47

نخواندی ز تاریخ جمشید شاه

48

که آن اژدها چون فرو برد ماه

49

فریدون بدان اژدها باره مرد

50

هم از قوت اژدهائی چه کرد

51

به دارندهٔ آسمان و زمین

52

کزو مایه دارد همان و همین

53

خدائی کزو هر که آگاه نیست

54

خرد را بدان بی خرد راه نیست

55

به راه نیاگان پیشین ما

56

که بودند پیغمبر دین ما

57

بصحف براهیم ایزد شناس

58

کزان دین کنم پیش یزدان سپاس

59

که گر دست یابم بر ایرانیان

60

برم دین زردشت را از میان

61

نه آتش گذارم نه آتشکده

62

شود آتش از دستم آتش زده

63

چنین رسم پاکیزه و راه راست

64

ره ما و رسم نیاکان ماست

65

برین مشک خاشاک نتوان فشاند

66

که بوی خوش مشک پنهان نماند

67

کسی راست خرما ز نخل بلند

68

که بر نخل خرما رساند کمند

69

به بستان گلی راست گردن فراز

70

که بوئی و رنگی دهد دلنواز

71

ز گوران سرافراز گوری بود

72

که با فحلیش دست زوری بود

73

ز شیران همان شیر خونریزتر

74

که دندان و چنگش بود تیزتر

75

دو شیر گرسنه است و یکران گور

76

کباب آن کسی راست کو راست زور

77

دو پیلند خرطوم درهم کشان

78

ز بردن یکی بود خواهد نشان

79

تو مردی و من مرد وقت نبرد

80

به مردی پدید آید از مرد مرد

81

من آنگه عنان باز پیچم ز راه

82

که یا سر نهم یا ستانم کلاه

83

چه پنداشتی در جهان نیست کس

84

جهاندار تنها تو باشی و بس

85

به هر زیر برگی شتابنده‌ایست

86

به هر منزلی راه یابنده ایست

87

به ماری چو من مهره بازی مکن

88

نبرد آر و نیرنگ سازی مکن

89

ز ملک من اقطاع من میدهی

90

برات سهیل از یمن میدهی

91

پنیراب دادن نشاید به میش

92

که یابد درو قطرهٔ خون خویش

93

مزن بیش از این لاف گردنکشی

94

که خاکی به گوهر نه از آتشی

95

بیارام و تندی رها کن ز دست

96

که الماس از ارزیز باید شکست

97

همان شیشه می‌که داری به چنگ

98

نگهدار و مستیز با خاره سنگ

99

جهانی چنین پرز نفط سپید

100

ز طوفان آتش نگهدار بید

101

به آسودگی عیش خوش میگذار

102

جهانجوی را با جزیت چه کار

103

یکی داد باغی به بی توشه‌ای

104

ندادش ز باغ آن دگر خوشه‌ای

105

زبونتر ز من صیدی آور به زیر

106

که چربی نخیزد ز پهلوی شیر

107

به شاخی چه باید درآویختن

108

که نتوان ازو میوه‌ای ریختن

109

تمنای شه آنگه آید به دست

110

که در روی دریا توان پول بست

111

چه باید غروری برآراستن

112

نه بر جای خویش آرزو خواستن

113

چو بهمن جوانی بران داردت

114

که تند اژدهائی بیو باردت

115

زند دیو راهت چو اسفندیار

116

که با رستم آیی سوی کارزار

117

چو با دیو دارد سلیمان نشست

118

کند یاوه انگشتری را ز دست

119

بترس از غلط کاری روزگار

120

که چون ما بسی را غلط کرد کار

121

حسابی که با خود برانداختی

122

چنان نیست بازی غلط باختی

123

عنان باز کش زین تمنای خام

124

که سیمرغ را کس نیارد به دام

125

ز زنگی نه‌ای آدمی خوارتر

126

نه از بربری مردم آزارتر

127

ببین تا به هنگام کین گستری

128

چه خون راندم از زنگی و بربری

129

مدارا کن از کین کشی باز گرد

130

که مردم نیازارد آزاد مرد

131

نه من بستم اول بدین کین کمر

132

تو افکندی از سله مارسر

133

به خونریز من لشگری ساختی

134

شبیخون کنان سوی من تاختی

135

بدان تا به‌هم‌بر زنی جای من

136

ستانی ز من ملک آبای من

137

مرا نیز بایست برخاستن

138

کمر بستن و لشگر آراستن

139

سپه راندن از ژرف دریا برون

140

گشادن به شمشیر دریای خون

141

تو گر هوشیاری نه من بی‌خودم

142

همان هوشیارم همان بخردم

143

گر افکند بر کار تو بخت نور

144

من از بختیاری نیم نیز دور

145

جهان گر تو را داد کاری بدست

146

مرا نیز دستی در این کار هست

147

تو را تاج یاور مرا تیغ یار

148

کنم تیغزن گر توئی تاجدار

149

مزن تکیه بر مسند و تخت خویش

150

که هر تخت را تخته‌ای هست پیش

151

مبین گنبد کوه را سنگ بست

152

مگو سنگ را کی درآید شکست

153

چو آرد زمین لرزه ناگه نبرد

154

برآرد به آسانی از کوه گرد

155

چو دوران ملکی به پایان رسد

156

بدو دست جوینده آسان رسد

157

جهان چون نباشد به جان آمده

158

منی و توئی در میان آمده

159

جز این از منت هیچ واخواست نیست

160

که در یک ترازو دو من را ست نیست

161

به هم سنگی خود مرا بر مسنج

162

که از اژدها بهمن آمد به رنج

163

گرم سنگ و آبی نهی در جواب

164

چو کوه افکنم سنگ خود را در آب

165

زره پوشم ار تیغ بازی کنی

166

کمر بندم ار صلح سازی کنی

167

به هر چه آن نمائی تو از گرم و سرد

168

پذیرنده‌ام ز آشتی و نبرد

169

بیا تا چه داری ز شمشیر و جام

170

که دارم درین هر دو دستی تمام

171

جهاندار چون نامه را کرد گوش

172

دماغش ز گرمی درآمد به جوش

173

فرستاد و بر جنگ تعجیل جست

174

سکندر نیامد در آن کار سست

175

در آورد لشگر به بیگار تنگ

176

بر آراسته یک به یک ساز جنگ

177

چو دارا خبر یافت کان اژدها

178

نخواهد پی شیر کردن رها

179

بجنبید جنبیدنی با شکوه

180

چو از زلزله کالبدهای کوه

181

رسیدند لشگر به لشگر فراز

182

زمانه در کینه بگشاد باز

183

زمین جزیره که او موصل است

184

خوش آرامگاهست و خوش منزلست

185

مصاف دو خسرو در آن مرز بود

186

کز آشوبشان کوه در لرز بود

187

هنوز ار بجویند آن خسروان

188

توان یافتن در زمین استخوان