بخش ۲۶ – فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن

مولوی

بخش ۲۶ - فرمودن والی آن مرد را کی این خاربن را کی نشانده‌ای بر سر راه بر کن

مثنوی معنویدفتر دومشمارهٔ 26
1

همچو آن شخص درشت خوش‌سخن

3

ره گذریانش ملامت‌گر شدند

2

در میان ره نشاند او خاربن

10

گفت آری بر کنم روزیش من

9

چون بجد حاکم بدو گفت این بکن

8

پای درویشان بخستی زار زار

7

جامه‌های خلق بدریدی ز خار

6

پای خلق از زخم آن پر خون شدی

5

هر دمی آن خاربن افزون شدی

4

پس بگفتندش بکن این را نکند

18

که بهر روزی که می‌آید زمان

17

تو که می‌گویی که فردا این بدان

16

گفت عجل لا تماطل دیننا

15

گفت الایام یا عم بیننا

14

پیش آ در کار ما واپس مغژ

11

مدتی فردا و فردا وعده داد

12

شد درخت خار او محکم نهاد

13

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ

20

وین کننده پیر و مضطر می‌شود

19

آن درخت بد جوان‌تر می‌شود

26

زود باش و روزگار خود مبر

25

او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر

24

خارکن هر روز زار و خشک تر

23

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر

22

خارکن در پیری و در کاستن

21

خاربن در قوت و برخاستن

32

که ز خلق زشت تو هست آن رسان

31

گر ز خسته گشتن دیگر کسان

30

حس نداری سخت بی‌حس آمدی

29

بارها از خوی خود خسته شدی

28

بارها در پای خار آخر زدت

27

خاربن دان هر یکی خوی بدت

37

یا به گلبن وصل کن این خار را

36

تو علی‌وار این در خیبر بکن

35

یا تبر بر گیر و مردانه بزن

34

تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای

33

غافلی باری ز زخم خود نه‌ای

42

کشتن آتش به مؤمن ممکنست

41

تو مثال دوزخی او مؤمنست

40

وصل او گلشن کند خار ترا

39

تا که نور او کشد نار ترا

38

وصل کن با نار نور یار را

48

زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست

47

پس هلاک نار نور مؤمنست

46

هین که نورت سوز نارم را ربود

45

گویدش بگذر ز من ای شاه زود

44

کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم

43

مصطفی فرمود از گفت جحیم

54

آب حیوان روح پاک محسنست

53

چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست

52

آب رحمت بر دل آتش گمار

51

گر همی خواهی تو دفع شر نار

50

کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل

49

نار ضد نور باشد روز عدل

60

حس شیخ و فکر او نور خوشست

59

حس و فکر تو همه از آتشست

58

کآتشش از آب ویران می‌شود

57

ز آب آتش زان گریزان می‌شود

56

زانک تو از آتشی او آب خو

55

بس گریزانست نفس تو ازو

66

تا نسوزد عدل و احسان ترا

65

تا نسوزد او گلستان ترا

64

تا شود این دوزخ نفس تو سرد

63

چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد

62

چک چک از آتش بر آید برجهد

61

آب نور او چو بر آتش چکد

69

باز پهنا می‌رویم از راه راست

68

لاله و نسرین و سیسنبر دهد

67

بعد از آن چیزی که کاری بر دهد

75

کرم در بیخ درخت تن فتاد

74

جز سیه‌رویی و فعل زشت نی

73

سال بیگه گشت وقت کشت نی

70

باز گرد ای خواجه راه ما کجاست

71

اندر آن تقریر بودیم ای حسود

72

که خرت لنگست و منزل دور زود

87

پند من بشنو که تن بند قویست

86

تا بکلی نگذرد ایام کشت

85

هین مگو فردا که فرداها گذشت

84

هین فتیلش ساز و روغن زودتر

83

تا نمردست این چراغ با گهر

82

تا بروید زین دو دم عمر دراز

81

این قدر تخمی که ماندستت بباز

80

پیر افشانی بکن از راه جود

79

این دو روزک را که زورت هست زود

76

بایدش بر کند و در آتش نهاد

77

هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد

78

آفتاب عمر سوی چاه شد

94

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

93

این سخا شاخیست از سرو بهشت

92

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

91

ترک شهوتها و لذتها سخاست

90

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

88

کهنه بیرون کن گرت میل نویست

89

لب ببند و کف پر زر بر گشا

100

وین رسن صبرست بر امر اله

99

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

98

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

97

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش

96

برکشد این شاخ جان را بر سما

95

عروة الوثقاست این ترک هوا

103

حمد لله کین رسن آویختند

102

از رسن غافل مشو بیگه شدست

101

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

107

این جهان نیست چون هستان شده

106

عالم بس آشکار ناپدید

105

تا ببینی عالم جان جدید

104

فضل و رحمت را بهم آمیختند

115

چشم خاکی را به خاک افتد نظر

114

باد را دان عالی و عالی‌نژاد

113

خاک همچون آلتی در دست باد

112

وانک پنهانست مغز و اصل اوست

111

اینک بر کارست بی‌کارست و پوست

110

کژنمایی پرده‌سازی می‌کند

109

خاک بر بادست و بازی می‌کند

108

وان جهان هست بس پنهان شده

119

چشم حس اسپست و نور حق سوار

118

هم سواری داند احوال سوار

116

بادبین چشمی بود نوعی دگر

117

اسپ داند اسپ را کو هست یار

124

چشم او بی‌چشم شه مضطر بود

123

چشم اسپ از چشم شه رهبر بود

122

ورنه پیش شاه باشد اسپ رد

120

بی‌سواره اسپ خود ناید به کار

121

پس ادب کن اسپ را از خوی بد

131

سوی حسی رو که نورش راکبست

130

شاه باید تا بداند شاه‌راه

129

اسپ بی راکب چه داند رسم راه

128

آنگهی جان سوی حق راغب شود

127

نور حق بر نور حس راکب شود

125

چشم اسپان جز گیاه و جز چرا

126

هر کجا خوانی بگوید نی چرا

135

نور حسی می‌کشد سوی ثری

134

معنی نور علی نور این بود

133

نور حس را نور حق تزیین بود

132

حس را آن نور نیکو صاحبست

139

لیک پیدا نیست آن راکب برو

138

نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست

137

زانک محسوسات دونتر عالمیست

136

نور حقش می‌برد سوی علی

147

این جهان چون خس به دست باد غیب

146

چون خفی نبود ضیائی کان صفیست

145

نور حس با این غلیظی مختفیست

144

چون ببینی نور آن دینی ز چشم

143

چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم

142

هست پنهان در سواد دیدگان

141

نور حسی کو غلیظست و گران

140

جز به آثار و به گفتار نکو

151

گه یمینش می‌برد گاهی یسار

150

گه درستش می‌کند گاهی شکست

149

گه بلندش می‌کند گاهیش پست

148

عاجزی پیش گرفت و داد غیب

154

اسپ در جولان و ناپیدا سوار

152

گه گلستانش کند گاهیش خار

153

دست پنهان و قلم بین خط‌گزار

160

کار حق بر کارها دارد سبق

159

ما رمیت اذ رمیت گفت حق

158

نیست پرتاوی ز شصت آگهیست

157

تیر را مشکن که این تیر شهیست

156

جانها پیدا و پنهان جان جان

155

تیر پران بین و ناپیدا کمان

167

ما شکاریم این چنین دامی کراست

166

وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون

165

آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون

164

تیر خون‌آلود از خون تو تر

163

بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر

161

خشم خود بشکن تو مشکن تیر را

162

چشم خشمت خون شمارد شیر را

169

می‌درد می‌دوزد این خیاط کو

168

گوی چوگانیم چوگانی کجاست

175

زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدست

174

تا ز خود خالص نگردد او تمام

173

زانک مخلص در خطر باشد ز دام

172

ساعتی زاهد کند زندیق را

171

ساعتی کافر کند صدیق را

170

می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو

182

هیچ نانی گندم خرمن نشد

181

هیچ آیینه دگر آهن نشد

180

در مقام امن رفت و برد دست

179

چونک مخلص گشت مخلص باز رست

178

مرغ را نگرفته است او مقنص است

177

آینه خالص نگشت او مخلص است

176

آن رهد کو در امان ایزدست

185

پخته گرد و از تغیر دور شو

183

هیچ انگوری دگر غوره نشد

184

هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد

191

فقر را از چشم و از سیمای او

190

دیده‌ها را کرد بینا و گشود

189

ور عیان خواهی صلاح الدین نمود

188

چونک بنده نیست شد سلطان شدی

187

چون ز خود رستی همه برهان شدی

186

رو چو برهان محقق نور شو

199

حاکی اندیشهٔ آن زرگرست

198

باز آن نقش نگین حاکی کیست

197

مهر مومش حاکی انگشتریست

196

مهر او گه ننگ سازد گاه نام

195

دل به دست او چو موم نرم رام

194

با مریدان داده بی گفتی سبق

192

دید هر چشمی که دارد نور هو

193

شیخ فعالست بی‌آلت چو حق

201

این صدا در کوه دلها بانگ کیست

200

سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست

207

می‌زهاند کوه از آن آواز و قال

206

هست که کآواز صدتا می‌کند

205

هست که کوا مثنا می‌کند

204

بانگ او زین کوه دل خالی مباد

203

هر کجا هست او حکیمست اوستاد

202

گه پرست از بانگ این که گه تهیست

214

ما کم از سنگیم آخر ای گروه

213

جان پذیرفت و خرد اجزای کوه

212

که سراسر طور سینا لعل بود

211

زان شهنشاه همایون‌نعل بود

210

آبها در چشمه‌ها خون می‌شود

208

صد هزاران چشمهٔ آب زلال

209

چون ز که آن لطف بیرون می‌شود

216

نه بدن از سبزپوشان می‌شود

215

نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود

220

این چنین که را بکلی بر کنند

219

کو حمیت تا ز تیشه وز کلند

217

نی صدای بانگ مشتاقی درو

218

نی صفای جرعهٔ ساقی درو

227

هر که دید این مرهم از زخم ایمنست

226

آن قیامت زخم و این چون مرهمست

225

این قیامت زان قیامت کی کمست

224

بر سر ما سایه کی می‌افکند

223

چون قیامت کوهها را برکند

221

بوک بر اجزای او تابد مهی

222

بوک در وی تاب مه یابد رهی

233

هیزم تیره حریف نار شد

232

زنده گردد نان و عین آن شود

231

نان مرده چون حریف جان شود

230

وای گل‌رویی که جفتش شد خریف

229

ای خنک زشتی که خوبش شد حریف

228

هر بدی کین حسن دید او محسنست

240

از طرب گوید منم خم لا تلم

239

چون در آن خم افتد و گوییش قم

238

پیسها یک رنگ گردد اندرو

237

صبغة الله هست خم رنگ هو

236

آن خری و مردگی یکسو نهاد

234

تیرگی رفت و همه انوار شد

235

در نمکلان چون خر مرده فتاد

246

پس انا النارست لافش بی زبان

245

چون بسرخی گشت همچون زر کان

244

ز آتشی می‌لافد و خامش وشست

243

رنگ آهن محو رنگ آتشست

242

رنگ آتش دارد الا آهنست

241

آن منم خم خود انا الحق گفتنست

249

آتشم من گر ترا شکیست و ظن

247

شد ز رنگ و طبع آتش محتشم

248

گوید او من آتشم من آتشم

253

آدمی چون نور گیرد از خدا

252

روی خود بر روی من یک‌دم بنه

250

آزمون کن دست را بر من بزن

251

آتشم من بر تو گر شد مشتبه

261

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر

260

بر لب دریا خمش کن لب گزان

259

پار در دریا منه کم‌گوی از آن

258

ریش تشبیه مشبه را مخند

257

آتش چه آهن چه لب ببند

256

رسته باشد جانش از طغیان و شک

255

نیز مسجود کسی کو چون ملک

254

هست مسجود ملایک ز اجتبا

265

تا که پایم می‌رود رانم درو

264

خونبهای عقل و جان این بحر داد

263

جان و عقل من فدای بحر باد

262

لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر

268

حلقه گرچه کژ بود نی بر درست

267

بی‌ادب حاضر ز غایب خوشترست

266

چون نماند پا چو بطانم درو

277

پاکی محدود تو خواهد مدد

276

سوی دریا راه پنهان دارد این

275

زانک دل حوضست لیکن در کمین

274

پاکی اجسام کم میزان بود

273

پاکی این حوض بی‌پایان بود

272

او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد

271

پاک کو از حوض مهجور اوفتاد

270

پاک کی گردد برون حوض مرد

269

ای تن‌آلوده بگرد حوض گرد

282

بی من این آلوده زایل کی شود

281

گفت آب این شرم بی من کی رود

280

گفت آلوده که دارم شرم از آب

279

آب گفت آلوده را در من شتاب

278

ورنه اندر خرج کم گردد عدد

283

ز آب هر آلوده کو پنهان شود

290

در میانشان برزخ لا یبغیان

289

بحر تن بر بحر دل بر هم زنان

288

هان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر

287

گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر

286

تن ز آب حوض دلها پاک شد

285

دل ز پایهٔ حوض تن گلناک شد

284

الحیاء یمنع الایمان بود

297

ای ملامت‌گر سلامت مر ترا

296

جان به شیرینی رود خوشتر بود

295

شاه چون شیرین‌تر از شکر بود

294

لیک نشکیبند ازو با همتان

293

پیش شاهان گر خطر باشد بجان

292

پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ

291

گر تو باشی راست ور باشی تو کژ

299

جان من کوره‌ست با آتش خوشست

298

ای سلامت‌جو رها کن تو مرا

305

چون ترا غم شادی افزودن گرفت

304

جان باقی یافتی و مرگ شد

303

برگ بی برگی ترا چون برگ شد

302

هر که او زین کور باشد کوره نیست

301

همچو کوره عشق را سوزیدنیست

300

کوره را این بس که خانهٔ آتشست

312

هر یکی حلقه دهد دیگر جنون

311

حلقه‌های سلسلهٔ تو ذو فنون

310

باز سودایی شدم من ای حبیب

309

باز دیوانه شدم من ای طبیب

308

بط قوی از بحر و مرغ خانه سست

306

روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت

307

آنچ خوف دیگران آن امن تست

314

پس مرا هر دم جنونی دیگرست

313

داد هر حلقه فنونی دیگرست

318

که همه دیوانگان پندم دهند

317

آنچنان دیوانگی بگسست بند

315

پس فنون باشد جنون این شد مثل

316

خاصه در زنجیر این میر اجل

1

همچو آن شخص درشت خوش‌سخن

2

در میان ره نشاند او خاربن

3

ره گذریانش ملامت‌گر شدند

4

پس بگفتندش بکن این را نکند

5

هر دمی آن خاربن افزون شدی

6

پای خلق از زخم آن پر خون شدی

7

جامه‌های خلق بدریدی ز خار

8

پای درویشان بخستی زار زار

9

چون بجد حاکم بدو گفت این بکن

10

گفت آری بر کنم روزیش من

11

مدتی فردا و فردا وعده داد

12

شد درخت خار او محکم نهاد

13

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ

14

پیش آ در کار ما واپس مغژ

15

گفت الایام یا عم بیننا

16

گفت عجل لا تماطل دیننا

17

تو که می‌گویی که فردا این بدان

18

که بهر روزی که می‌آید زمان

19

آن درخت بد جوان‌تر می‌شود

20

وین کننده پیر و مضطر می‌شود

21

خاربن در قوت و برخاستن

22

خارکن در پیری و در کاستن

23

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر

24

خارکن هر روز زار و خشک تر

25

او جوان‌تر می‌شود تو پیرتر

26

زود باش و روزگار خود مبر

27

خاربن دان هر یکی خوی بدت

28

بارها در پای خار آخر زدت

29

بارها از خوی خود خسته شدی

30

حس نداری سخت بی‌حس آمدی

31

گر ز خسته گشتن دیگر کسان

32

که ز خلق زشت تو هست آن رسان

33

غافلی باری ز زخم خود نه‌ای

34

تو عذاب خویش و هر بیگانه‌ای

35

یا تبر بر گیر و مردانه بزن

36

تو علی‌وار این در خیبر بکن

37

یا به گلبن وصل کن این خار را

38

وصل کن با نار نور یار را

39

تا که نور او کشد نار ترا

40

وصل او گلشن کند خار ترا

41

تو مثال دوزخی او مؤمنست

42

کشتن آتش به مؤمن ممکنست

43

مصطفی فرمود از گفت جحیم

44

کو بممن لابه‌گر گردد ز بیم

45

گویدش بگذر ز من ای شاه زود

46

هین که نورت سوز نارم را ربود

47

پس هلاک نار نور مؤمنست

48

زانک بی ضد دفع ضد لا یمکنست

49

نار ضد نور باشد روز عدل

50

کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل

51

گر همی خواهی تو دفع شر نار

52

آب رحمت بر دل آتش گمار

53

چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست

54

آب حیوان روح پاک محسنست

55

بس گریزانست نفس تو ازو

56

زانک تو از آتشی او آب خو

57

ز آب آتش زان گریزان می‌شود

58

کآتشش از آب ویران می‌شود

59

حس و فکر تو همه از آتشست

60

حس شیخ و فکر او نور خوشست

61

آب نور او چو بر آتش چکد

62

چک چک از آتش بر آید برجهد

63

چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد

64

تا شود این دوزخ نفس تو سرد

65

تا نسوزد او گلستان ترا

66

تا نسوزد عدل و احسان ترا

67

بعد از آن چیزی که کاری بر دهد

68

لاله و نسرین و سیسنبر دهد

69

باز پهنا می‌رویم از راه راست

70

باز گرد ای خواجه راه ما کجاست

71

اندر آن تقریر بودیم ای حسود

72

که خرت لنگست و منزل دور زود

73

سال بیگه گشت وقت کشت نی

74

جز سیه‌رویی و فعل زشت نی

75

کرم در بیخ درخت تن فتاد

76

بایدش بر کند و در آتش نهاد

77

هین و هین ای راه‌رو بیگاه شد

78

آفتاب عمر سوی چاه شد

79

این دو روزک را که زورت هست زود

80

پیر افشانی بکن از راه جود

81

این قدر تخمی که ماندستت بباز

82

تا بروید زین دو دم عمر دراز

83

تا نمردست این چراغ با گهر

84

هین فتیلش ساز و روغن زودتر

85

هین مگو فردا که فرداها گذشت

86

تا بکلی نگذرد ایام کشت

87

پند من بشنو که تن بند قویست

88

کهنه بیرون کن گرت میل نویست

89

لب ببند و کف پر زر بر گشا

90

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

91

ترک شهوتها و لذتها سخاست

92

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

93

این سخا شاخیست از سرو بهشت

94

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

95

عروة الوثقاست این ترک هوا

96

برکشد این شاخ جان را بر سما

97

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش

98

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

99

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

100

وین رسن صبرست بر امر اله

101

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

102

از رسن غافل مشو بیگه شدست

103

حمد لله کین رسن آویختند

104

فضل و رحمت را بهم آمیختند

105

تا ببینی عالم جان جدید

106

عالم بس آشکار ناپدید

107

این جهان نیست چون هستان شده

108

وان جهان هست بس پنهان شده

109

خاک بر بادست و بازی می‌کند

110

کژنمایی پرده‌سازی می‌کند

111

اینک بر کارست بی‌کارست و پوست

112

وانک پنهانست مغز و اصل اوست

113

خاک همچون آلتی در دست باد

114

باد را دان عالی و عالی‌نژاد

115

چشم خاکی را به خاک افتد نظر

116

بادبین چشمی بود نوعی دگر

117

اسپ داند اسپ را کو هست یار

118

هم سواری داند احوال سوار

119

چشم حس اسپست و نور حق سوار

120

بی‌سواره اسپ خود ناید به کار

121

پس ادب کن اسپ را از خوی بد

122

ورنه پیش شاه باشد اسپ رد

123

چشم اسپ از چشم شه رهبر بود

124

چشم او بی‌چشم شه مضطر بود

125

چشم اسپان جز گیاه و جز چرا

126

هر کجا خوانی بگوید نی چرا

127

نور حق بر نور حس راکب شود

128

آنگهی جان سوی حق راغب شود

129

اسپ بی راکب چه داند رسم راه

130

شاه باید تا بداند شاه‌راه

131

سوی حسی رو که نورش راکبست

132

حس را آن نور نیکو صاحبست

133

نور حس را نور حق تزیین بود

134

معنی نور علی نور این بود

135

نور حسی می‌کشد سوی ثری

136

نور حقش می‌برد سوی علی

137

زانک محسوسات دونتر عالمیست

138

نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست

139

لیک پیدا نیست آن راکب برو

140

جز به آثار و به گفتار نکو

141

نور حسی کو غلیظست و گران

142

هست پنهان در سواد دیدگان

143

چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم

144

چون ببینی نور آن دینی ز چشم

145

نور حس با این غلیظی مختفیست

146

چون خفی نبود ضیائی کان صفیست

147

این جهان چون خس به دست باد غیب

148

عاجزی پیش گرفت و داد غیب

149

گه بلندش می‌کند گاهیش پست

150

گه درستش می‌کند گاهی شکست

151

گه یمینش می‌برد گاهی یسار

152

گه گلستانش کند گاهیش خار

153

دست پنهان و قلم بین خط‌گزار

154

اسپ در جولان و ناپیدا سوار

155

تیر پران بین و ناپیدا کمان

156

جانها پیدا و پنهان جان جان

157

تیر را مشکن که این تیر شهیست

158

نیست پرتاوی ز شصت آگهیست

159

ما رمیت اذ رمیت گفت حق

160

کار حق بر کارها دارد سبق

161

خشم خود بشکن تو مشکن تیر را

162

چشم خشمت خون شمارد شیر را

163

بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر

164

تیر خون‌آلود از خون تو تر

165

آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون

166

وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون

167

ما شکاریم این چنین دامی کراست

168

گوی چوگانیم چوگانی کجاست

169

می‌درد می‌دوزد این خیاط کو

170

می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو

171

ساعتی کافر کند صدیق را

172

ساعتی زاهد کند زندیق را

173

زانک مخلص در خطر باشد ز دام

174

تا ز خود خالص نگردد او تمام

175

زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدست

176

آن رهد کو در امان ایزدست

177

آینه خالص نگشت او مخلص است

178

مرغ را نگرفته است او مقنص است

179

چونک مخلص گشت مخلص باز رست

180

در مقام امن رفت و برد دست

181

هیچ آیینه دگر آهن نشد

182

هیچ نانی گندم خرمن نشد

183

هیچ انگوری دگر غوره نشد

184

هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد

185

پخته گرد و از تغیر دور شو

186

رو چو برهان محقق نور شو

187

چون ز خود رستی همه برهان شدی

188

چونک بنده نیست شد سلطان شدی

189

ور عیان خواهی صلاح الدین نمود

190

دیده‌ها را کرد بینا و گشود

191

فقر را از چشم و از سیمای او

192

دید هر چشمی که دارد نور هو

193

شیخ فعالست بی‌آلت چو حق

194

با مریدان داده بی گفتی سبق

195

دل به دست او چو موم نرم رام

196

مهر او گه ننگ سازد گاه نام

197

مهر مومش حاکی انگشتریست

198

باز آن نقش نگین حاکی کیست

199

حاکی اندیشهٔ آن زرگرست

200

سلسلهٔ هر حلقه اندر دیگرست

201

این صدا در کوه دلها بانگ کیست

202

گه پرست از بانگ این که گه تهیست

203

هر کجا هست او حکیمست اوستاد

204

بانگ او زین کوه دل خالی مباد

205

هست که کوا مثنا می‌کند

206

هست که کآواز صدتا می‌کند

207

می‌زهاند کوه از آن آواز و قال

208

صد هزاران چشمهٔ آب زلال

209

چون ز که آن لطف بیرون می‌شود

210

آبها در چشمه‌ها خون می‌شود

211

زان شهنشاه همایون‌نعل بود

212

که سراسر طور سینا لعل بود

213

جان پذیرفت و خرد اجزای کوه

214

ما کم از سنگیم آخر ای گروه

215

نه ز جان یک چشمه جوشان می‌شود

216

نه بدن از سبزپوشان می‌شود

217

نی صدای بانگ مشتاقی درو

218

نی صفای جرعهٔ ساقی درو

219

کو حمیت تا ز تیشه وز کلند

220

این چنین که را بکلی بر کنند

221

بوک بر اجزای او تابد مهی

222

بوک در وی تاب مه یابد رهی

223

چون قیامت کوهها را برکند

224

بر سر ما سایه کی می‌افکند

225

این قیامت زان قیامت کی کمست

226

آن قیامت زخم و این چون مرهمست

227

هر که دید این مرهم از زخم ایمنست

228

هر بدی کین حسن دید او محسنست

229

ای خنک زشتی که خوبش شد حریف

230

وای گل‌رویی که جفتش شد خریف

231

نان مرده چون حریف جان شود

232

زنده گردد نان و عین آن شود

233

هیزم تیره حریف نار شد

234

تیرگی رفت و همه انوار شد

235

در نمکلان چون خر مرده فتاد

236

آن خری و مردگی یکسو نهاد

237

صبغة الله هست خم رنگ هو

238

پیسها یک رنگ گردد اندرو

239

چون در آن خم افتد و گوییش قم

240

از طرب گوید منم خم لا تلم

241

آن منم خم خود انا الحق گفتنست

242

رنگ آتش دارد الا آهنست

243

رنگ آهن محو رنگ آتشست

244

ز آتشی می‌لافد و خامش وشست

245

چون بسرخی گشت همچون زر کان

246

پس انا النارست لافش بی زبان

247

شد ز رنگ و طبع آتش محتشم

248

گوید او من آتشم من آتشم

249

آتشم من گر ترا شکیست و ظن

250

آزمون کن دست را بر من بزن

251

آتشم من بر تو گر شد مشتبه

252

روی خود بر روی من یک‌دم بنه

253

آدمی چون نور گیرد از خدا

254

هست مسجود ملایک ز اجتبا

255

نیز مسجود کسی کو چون ملک

256

رسته باشد جانش از طغیان و شک

257

آتش چه آهن چه لب ببند

258

ریش تشبیه مشبه را مخند

259

پار در دریا منه کم‌گوی از آن

260

بر لب دریا خمش کن لب گزان

261

گرچه صد چون من ندارد تاب بحر

262

لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر

263

جان و عقل من فدای بحر باد

264

خونبهای عقل و جان این بحر داد

265

تا که پایم می‌رود رانم درو

266

چون نماند پا چو بطانم درو

267

بی‌ادب حاضر ز غایب خوشترست

268

حلقه گرچه کژ بود نی بر درست

269

ای تن‌آلوده بگرد حوض گرد

270

پاک کی گردد برون حوض مرد

271

پاک کو از حوض مهجور اوفتاد

272

او ز پاکی خویش هم دور اوفتاد

273

پاکی این حوض بی‌پایان بود

274

پاکی اجسام کم میزان بود

275

زانک دل حوضست لیکن در کمین

276

سوی دریا راه پنهان دارد این

277

پاکی محدود تو خواهد مدد

278

ورنه اندر خرج کم گردد عدد

279

آب گفت آلوده را در من شتاب

280

گفت آلوده که دارم شرم از آب

281

گفت آب این شرم بی من کی رود

282

بی من این آلوده زایل کی شود

283

ز آب هر آلوده کو پنهان شود

284

الحیاء یمنع الایمان بود

285

دل ز پایهٔ حوض تن گلناک شد

286

تن ز آب حوض دلها پاک شد

287

گرد پایهٔ حوض دل گرد ای پسر

288

هان ز پایهٔ حوض تن می‌کن حذر

289

بحر تن بر بحر دل بر هم زنان

290

در میانشان برزخ لا یبغیان

291

گر تو باشی راست ور باشی تو کژ

292

پیشتر می‌غژ بدو واپس مغژ

293

پیش شاهان گر خطر باشد بجان

294

لیک نشکیبند ازو با همتان

295

شاه چون شیرین‌تر از شکر بود

296

جان به شیرینی رود خوشتر بود

297

ای ملامت‌گر سلامت مر ترا

298

ای سلامت‌جو رها کن تو مرا

299

جان من کوره‌ست با آتش خوشست

300

کوره را این بس که خانهٔ آتشست

301

همچو کوره عشق را سوزیدنیست

302

هر که او زین کور باشد کوره نیست

303

برگ بی برگی ترا چون برگ شد

304

جان باقی یافتی و مرگ شد

305

چون ترا غم شادی افزودن گرفت

306

روضهٔ جانت گل و سوسن گرفت

307

آنچ خوف دیگران آن امن تست

308

بط قوی از بحر و مرغ خانه سست

309

باز دیوانه شدم من ای طبیب

310

باز سودایی شدم من ای حبیب

311

حلقه‌های سلسلهٔ تو ذو فنون

312

هر یکی حلقه دهد دیگر جنون

313

داد هر حلقه فنونی دیگرست

314

پس مرا هر دم جنونی دیگرست

315

پس فنون باشد جنون این شد مثل

316

خاصه در زنجیر این میر اجل

317

آنچنان دیوانگی بگسست بند

318

که همه دیوانگان پندم دهند