بخش ۲۶ – نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

نظامی

بخش ۲۶ - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

خمسههفت پیکرشمارهٔ 26
1

چونکه بهرام شد نشاط پرست

2

دیده در نقش هفت پیکر بست

3

روز شنبه ز دیر شماسی

4

خیمه زد در سواد عباسی

5

سوی گنبد سرای غالیه فام

6

پیش بانوی هند شد به سلام

7

تا شب آنجا نشاط و بازی کرد

8

عود سازی و عطرسازی کرد

9

چون برافشاند شب به سنت شاه

10

بر حریر سپید مشک سیاه

11

شاه ازان نوبهار کشمیری

12

خواست بوئی چو باد شبگیری

13

تا ز درج گهر گشاید قند

14

گویدش مادگانه لفظی چند

15

زان فسانه که لب پر آب کند

16

مست را آرزوی خواب کند

17

آهوی ترک چشم هندو زاد

18

نافه مشک را گره بگشاد

19

گفت از اول که پنج نوبت شاه

20

باد بالای چار بالش ماه

21

تا جهان ممکنست جانش باد

22

همه سرها بر آستانش باد

23

هرچه خواهد که آورد در چنگ

24

دولتش را در آن مباد درنگ

25

چون دعا ختم کرد برد سجود

26

برگشاد از شکر گوارش عود

27

گفت و از شرم در زمین می‌دید

28

آنچه زان کس نگفت و کس نشنید

29

که شنیدم به خردی از خویشان

30

خرده‌کاران و چابک‌اندیشان

31

که ز کدبانوان قصر بهشت

32

بود زاهد زنی لطیف سرشت

33

آمدی در سرای ما هر ماه

34

سر به سر کسوتش حریر سیاه

35

بازجستند کز چه ترس و چه بیم

36

در سوادی تو ای سبیکه سیم

37

به که ما را به قصه یار شوی

38

وین سیه را سپید کار شوی

39

بازگوئی ز نیک خواهی خویش

40

معنی آیت سیاهی خویش

41

زن چو از راستی ندید گزیر

42

گفت کاحوال این سیاه حریر

43

چونکه ناگفته باز نگذارید

44

گویم ارزان که باورم دارید

45

من کنیز فلان ملک بودم

46

که ازو گرچه مرد خوشنودم

47

ملکی بود کامگار و بزرگ

48

ایمنی داده میش را با گرگ

49

رنجها دیده باز کوشیده

50

وز تظلم سیاه پوشیده

51

فلک از طالع خروشانش

52

خوانده شاه سیاه پوشانش

53

داشت اول ز جنس پیرایه

54

سرخ و زردی عجب گرانمایه

55

چون گل باغ بود مهمان دوست

56

خنده می‌زد چو سرخ گل در پوست

57

میهمانخانه‌ای مهیا داشت

58

کزثری روی در ثریا داشت

59

خوان نهاده بساط گسترده

60

خادمانی به لطف پرورده

61

هرکه آمد لگام گیر شدند

62

به خودش میهمان پذیر شدند

63

چون به ترتیب خوان نهادندش

64

در خور پایه نزل دادندش

65

شاه پرسید ازو حکایت خویش

66

هم ز غربت هم از ولایت خویش

67

آن مسافر هران شگفت که دید

68

شاه را قصه کرد و شاه شنید

69

همه عمرش بران قرار گذشت

70

تا نشد عمرش از قرار نگشت

71

مدتی گشت ناپدید از ما

72

سر چو سیمرغ درکشید از ما

73

چون بر این قصه برگذشت بسی

74

زو چو عنقانشان نداد کسی

75

ناگهان روزی از عنایت بخت

76

آمد آن تاجدار بر سر تخت

77

از قبا و کلاه و پیرهنش

78

پای تا سر سیاه بود تنش

79

تا جهان داشت تیزهوشی کرد

80

بی‌مصیبت سیاه پوشی کرد

81

در سیاهی چو آب حیوان زیست

82

کس نگفتش که این سیاهی چیست

83

شبی از مشفقی و دلداری

84

کردم آن قبله را پرستاری

85

بر کنارم نهاد پای به مهر

86

گله می‌کرد از اختران سپهر

87

کاسمان بین چه ترکتازی کرد

88

با چو من خسروی چه بازی کرد

89

از سواد ارم برید مرا

90

در سواد قلم کشید مرا

91

کس نپرسید کان سواد کجاست

92

بر سر سیمت این سواد چراست

93

پاسخ شاه را سگالیدم

94

روی در پای شاه مالیدم

95

گفتم ای دستگیر غم‌خواران

96

بهترین همه جهانداران

97

بر زمین یاریی کرا باشد

98

کاسمان را به تیشه بتراشد

99

باز پرسیدن حدیث نهفت

100

هم تو دانی و هم توانی گفت

101

صاحب من مرا چو محرم یافت

102

لعل را سفت و نافه را بشکافت

103

گفت چون من در این جهانداری

104

خو گرفتم به میهمانداری

105

از بد و نیک هرکرا دیدم

106

سرگذشتی که داشت پرسیدم

107

روزی آمد غریبی از سر راه

108

کفش و دستار و جامه هرسه سیاه

109

نزل او چون به شرط فرمودم

110

خواندم و حشمتش بیفزودم

111

گفتم ای من نخوانده نامه تو

112

سیه از بهر چیست جامه تو

113

گفت بگذار از این سخن بگذر

114

که ز سیمرغ کس نداد خبر

115

گفتمش بازگو بهانه مگیر

116

خبرم ده ز قیروان و ز قیر

117

گفت باید که داریم معذور

118

کارزوئیست این ز گفتن دور

119

زین سیاهی خبر ندارد کس

120

مگر آن کاین سیاه دارد و بس

121

کردمش لابهای پنهانی

122

من عراقی و او خراسانی

123

با وی از هیچ لابه در نگرفت

124

پرده از روی کار بر نگرفت

125

چون زحد رفت خواستاری من

126

شرمش آمد ز بیقراری من

127

گفت شهریست در ولایت چین

128

شهری آراسته چو خلد برین

129

نام آن شهر شهر مدهوشان

130

تعزیت خانه سیه پوشان

131

مردمانی همه به صورت ماه

132

همه چون ماه در پرند سیاه

133

هرکرا زان شهر باده‌نوش کند

134

آن سوادش سیاه‌پوش کند

135

آنچه در سر نبشت آن سلبست

136

گرچه ناخوانده قصه‌ای عجبست

137

گر به خون گردنم بخواهی سفت

138

بیشتر زین سخن نخواهم گفت

139

این سخن گفت و رخت بر خر بست

140

آرزوی مرا در اندر بست

141

چون بران داستان غنود سرم

142

داستان گوی دور شد ز برم

143

قصه گو رفت و قصه ناپیدا

144

بیم آن بد که من شوم شیدا

145

چند ازین قصه جستجو کردم

146

بیدق از هر سوئی فرو کردم

147

بیش از آن کرده بود فرزین بند

148

که بر آن قلعه بر شوم به کمند

149

دادم اندیشه را به صبر فریب

150

تا شکیبد دلم نداد شکیب

151

چند پرسیدم آشکار و نهفت

152

این خبر کس چنانکه بود نگفت

153

عاقبت مملکت رها کردم

154

خویشی از خانه پادشا کردم

155

بردم از جامه و جواهر و گنج

156

آنچه ز اندیشه باز دارد رنج

157

نام آن شهر باز پرسیدم

158

رفتم وآنچه خواستم دیدم

159

شهری آراسته چو باغ ارم

160

هریک از مشک برکشیده علم

161

پیکر هریکی سپید چو شیر

162

همه در جامه سیاه چو قیر

163

در سرائی فرو نهادم رخت

164

بر نهادم ز جامه تخت به تخت

165

جستم احوال شهر تا یک سال

166

کس خبر وا نداد ازآن احوال

167

چون نظر ساختم ز هر بابی

168

دیدم آزاده مرد قصابی

169

خوب روی و لطیف و آهسته

170

از بد هر کسی زبان بسته

171

از نکوئی و نیک رائی او

172

راه جستم به آشنائی او

173

چون بهم صحبتش پیوستم

174

به کله داریش کمر بستم

175

دادمش نقدهای رو تازه

176

چیزهائی برون ز اندازه

177

روز تا روز قدرش افزودم

178

آهنی را به زر بر اندودم

179

کردمش صید خویش موی به موی

180

گه به دنیا و گه به دیبا روی

181

مرد قصاب از آن زرافشانی

182

صید من شد چو گاو قربانی

183

آنچنان کردمش به دادن گنج

184

کامد از بار آن خزانه به رنج

185

برد روزی مرا به خانه خویش

186

کرد برگی ز رسم و عادت بیش

187

اولم خوان نهاد و خورد آورد

188

خدمتی خوب در نورد آورد

189

هرچه بایست بود بر خوانش

190

به جز از آرزوی مهمانش

191

چون ز هرگونه خوردها خوردیم

192

سخن از هر دری فرو کردیم

193

میزبان چون ز کار خوان پرداخت

194

بیش از اندازه پیشکشها ساخت

195

وانچه من دادمش به هم پیوست

196

پیشم آورد و عذر خواه نشست

197

گفت چندین نورد گوهر و گنج

198

بر نسنجیده هیچ گوهر سنج

199

من که قانع شدم به اندک سود

200

این همه دادنم ز بهر چه بود

201

چیست پاداش این خداوندی

202

حکم کن تا کنم کمربندی

203

جان یکی دارم ار هزار بود

204

هم در این کفه کم عیار بود

205

گفتم ای خواجه این غلامی چیست

206

پخته‌تر پیشم آی خامی چیست

207

در ترازوی مرد با فرهنگ

208

این محقر چه وزن دارد و سنگ

209

به غلامان دست پروردم

210

به کرشمه اشارتی کردم

211

تا دویدند و از خزانه خاص

212

آوریدند نقدهای خلاص

213

زان گرانمایه نقدهای درست

214

بیش از آن دادمش که بود نخست

215

مرد کاگه نبد ز نازش من

216

در خجالت شد از نوازش من

217

گفت من خود ز وامداری تو

218

نرسیدم به حق گزاری تو

219

دادیم نعمتی دگرباره

220

جای شرمست چون کنم چاره

221

داده‌ای تو نه زان نهادم پیش

222

تا رجوع افتدت به داده خوش

223

زان نهادم که این چنین گنجی

224

نبود بی جزا و پارنجی

225

چون تو بر گنج گنج افزودی

226

من خجل گشتم ار تو خشنودی

227

حاجتی گر به بنده هست بیار

228

ور نه اینها که داده‌ای بر دار

229

چون قوی دل شدم به یاری او

230

گشتم آگه ز دوستداری او

231

باز گفتم بدو حکایت خویش

232

قصه شاهی و ولایت خویش

233

کز چه معنی بدین طرف راندم

234

دست بر پادشاهی افشاندم

235

تا بدانم که هر که زین شهرند

236

چه سبب کز نشاط بی‌بهرند

237

بی‌مصیبت به غم چرا کوشند

238

جامهای سیه چرا پوشند

239

مرد قصاب کاین سخن بشنید

240

گوسپندی شد و ز گرگ رمید

241

ساعتی ماند چون رمیده دلان

242

دیده بر هم نهاده چون خجلان

243

گفت پرسیدی آنچه نیست صواب

244

دهمت آنچنانکه هست جواب

245

شب چو عنبر فشاند بر کافور

246

گشت مردم ز راه مردم دور

247

گفت وقتست کانچه می‌خواهی

248

بینی و یابی از وی آگاهی

249

خیز ا بر تو راز بگشایم

250

صورت نانموده بنمایم

251

این سخن گفت و شد ز خانه برون

252

شد مرا سوی راه راهنمون

253

او همی شد من غریب از پس

254

وز خلایق نبود با ما کس

255

چون پری زاد می برید مرا

256

سوی ویرانه‌ای کشید مرا

257

چون در آن منزل خراب شدیم

258

چون پری هردو در نقاب شدیم

259

سبدی بود در رسن بسته

260

رفت و آورد پیشم آهسته

261

بسته کرده رسن در آن پرگار

262

اژدهائی به گرد سله مار

263

گفت یک دم درین سبد بنشین

264

جلوه‌ای کن بر آسمان و زمین

265

تا بدانی که هرکه خاموشست

266

از چه معنی چنین سیه پوشست

267

آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت

268

ننماید مگر که این سبدت

269

چون دمی دیدم از خلل خالی

270

در نشستم در آن سبد حالی

271

چون تنم در سبد نوا بگرفت

272

سبدم مرغ شد هوا بگرفت

273

به طلسمی که بود چنبر ساز

274

برکشیدم به چرخ چنبر باز

275

آن رسن کش به لیمیا سازی

276

من بیچاره در رسن بازی

277

شمع وارم رسن به گردن چست

278

رسنم سخت بود و گردن سست

279

چون اسیری ز بخت خود مهجور

280

رسن از گردنم نمی‌شد دور

281

من شدم بر خره به گردن خرد

282

خر بختم شد و رسن را برد

283

گرچه بود از رسن به تاب تنم

284

رشته جان نشد جز آن رسنم

285

بود میلی برآوریده به ماه

286

که ز بر دیدنش فتاد کلاه

287

چون رسید آن سبد به میل بلند

288

رسنم را گره رسید به بند

289

کار سازم شد و مرا بگذاشت

290

کرم افغان بسی و سود نداشت

291

زیر و بالا چو در جهان دیدم

292

خویشتن را بر آسمان دیدم

293

آسمان بر سرم فسون خوانده

294

من معلق چو آسمان مانده

295

زان سیاست که جان رسید به ناف

296

دیده در کار ماند زهره شکاف

297

سوی بالا دلم ندید دلیر

298

زهره آن کرا که بیند زیر

299

دیده بر هم نهادم از سر بیم

300

کرده خود را به عاجزی تسلیم

301

در پشیمانی از فسانه خویش

302

آرزومند خویش و خانه خویش

303

هیچ سودم نه زان پشیمانی

304

جز خدا ترسی و خدا خوانی

305

چون بر آمد بر این زمانی چند

306

بر سر آن کشیده میل بلند

307

مرغی آمد نشست چون کوهی

308

کامدم زو به دل در اندوهی

309

از بزرگی که بود سرتاپای

310

میل گفتی در اوفتاده ز جای

311

پر و بالی چو شاخهای درخت

312

پایها بر مثال پایه تخت

313

چون ستونی کشیده منقاری

314

بیستونی و در میان غاری

315

هردم آهنگ خارشی می‌کرد

316

خویشتن را گزارشی می‌کرد

317

هر پری را که گرد می‌انگیخت

318

نافه مشک بر زمین می‌ریخت

319

هر بن بال را که می‌خارید

320

صدفی ریخت پر ز مروارید

321

او شده بر سرین من در خواب

322

من در او مانده چون غریق در آن

323

گفتم ار پای مرغ را گیرم

324

زیر پای آورد چو نخجیرم

325

ور کنم صبر جای پر خطر است

326

کافتم زیر و محنتم زبر است

327

بی‌وفائی ز ناجوان مردی

328

کرد با من دمی بدین سردی

329

چه غرض بودش از شکنجه من

330

کاین چنین خرد کرد پنجه من

331

مگر اسباب من ز راهش برد

332

به هلاکم بدین سبب بسپرد

333

به که در پای مرغ پیچم دست

334

زین خطر گه بدین توانم رست

335

چونکه هنگام بانگ مرغ رسید

336

مرغ و هر وحشیی که بود رمید

337

دل آن مرغ نیز تاب گرفت

338

بال برهم زد و شتاب گرفت

339

دست بردم به اعتماد خدای

340

و آن قوی پای را گرفتم پای

341

مرغ پا گرد کرد و بال گشاد

342

خاکیی را بر اوج برد چو باد

343

ز اول صبح تا به نیمه روز

344

من سفر ساز و او مسافر سوز

345

چون به گرمی رسید تابش مهر

346

بر سر ما روانه گشت سپهر

347

مرغ با سایه هم نشستی کرد

348

اندک اندک نشاط پستی کرد

349

تا بدانجای کز چنان جائی

350

تا زمین بود نیزه بالائی

351

بر زمین سبزه‌ای به رنگ حریر

352

لخلخه کرده از گلاب و عبیر

353

من بر آن مرغ صد دعا کردم

354

پایش از دست خود رهاکردم

355

اوفتادم چو برق با دل گرم

356

بر گلی نازک و گیاهی نرم

357

ساعتی نیک ماندم افتاده

358

دل به اندیشه‌های بد داده

359

چون از آن ماندگی برآسودم

360

شکر کردم که بهترک بودم

361

باز کردم نظر به عادت خویش

362

دیدم آن جایگاه را پس و پیش

363

روضه‌ای دیدم آسمان زمیش

364

نارسیده غبار آدمیش

365

صدهزاران گل شکفته درو

366

سبزه بیدار و آب خفته درو

367

هر گلی گونه گونه از رنگی

368

بوی هر گلی رسیده فرسنگی

369

زلف سنبل به حلقه‌های کمند

370

کرده جعد قرنفلش را بند

371

لب گل را به گاز برده سمن

372

ارغوان را زبان بریده چمن

373

گرد کافور و خاک عنبر بود

374

ریگ زر سنگلاخ گوهر بود

375

چشمه‌هائی روان بسان گلاب

376

در میانش عقیق و در خوشاب

377

چشمه‌ای کاین حصار پیروزه

378

کرده زو آب و رنگ دریوزه

379

ماهیان در میان چشمه آب

380

چون درمهای سیم در سیماب

381

کوهی از گرد او زمرد رنگ

382

بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ

383

همه یاقوت سرخ بد سنگش

384

سرخ گشته خدنگش از رنگش

385

صندل و عود هر سوئی بر پای

386

باد ازو عود سوز و صندل سای

387

حور سر در سرشتش آورده

388

سر گزیت از بهشتش آورده

389

ارم آرام دل نهادش نام

390

خوانده مینوش چرخ مینو فام

391

من که دریافتم چنین جائی

392

شاد گشتم چو گنج پیمائی

393

از نکوئی در او عجب ماندم

394

بر وی الحمدللهی خواندم

395

گردبر گشتم از نشیب و فراز

396

دیدم آن روضه‌های دیده نواز

397

میوه‌های لذیذ می‌خوردم

398

شکر نعمت پدید می‌کردم

399

عاقبت رخت بستم از شادی

400

زیر سروی چو سرو آزادی

401

تا شب آنجایگه قرارم بود

402

نشدم گر هزار کارم بود

403

اندکی خوردم اندکی خفتم

404

در همه حال شکر می‌گفتم

405

چون شب آرایشی دگرگون ساخت

406

کحلی اندوخت قرمزی انداخت

407

بر سر کوه مهر تافته تافت

408

زهره صبح چون شکوفه شکافت

409

بادی آمد ز ره فشاند غبار

410

بادی آسوده‌تر ز باد بهار

411

ابری آمد چو ابر نیسانی

412

کرد بر سبزها در افشانی

413

راه چون رفته گشت و نم زده شد

414

همه راه از بتان چو بتکده شد

415

دیدم از دور صدهزاران حور

416

کز من آرام و صابری شد دور

417

یک جهان پر نگار نورانی

418

روح‌پرور چو راح ریحانی

419

هر نگاری بسان تازه بهار

420

همه در دستها گرفته نگار

421

لب لعلی چو لاله در بستان

422

لعلشان خونبهای خوزستان

423

دست و ساعد پر از علاقه زر

424

گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر

425

شمعهائی به دست شاهانه

426

خالی از دود و گاز و پروانه

427

آمدند از کشی و رعنائی

428

با هزاران هزار زیبائی

429

بر سر آن بتان حور سرشت

430

فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت

431

فرش انداختند و تخت زدند

432

راه صبرم زدند و سخت زدند

433

چون زمانی بر این گذشت نه دیر

434

گفتی آمد مه از سپهر به زیر

435

آفتابی پدید گشت از دور

436

کاسمان ناپدید گشت از نور

437

گرد بر گرد او چو حور و پری

438

صدهزاران ستاره سحری

439

سرو بود او کنیزکان چمنش

440

او گل سرخ و آن بتان سمنش

441

هر شکر پاره شمعی اندر دست

442

شکر و شمع خوش بود پیوست

443

پر سهی سرو گشت باغ همه

444

شب چراغان با چراغ همه

445

آمد آن بانوی همایون بخت

446

چون عروسان نشست بر سر تخت

447

عالم آسوده یکسر از چپ و راست

448

چون نشست او قیامتی برخاست

449

پس به یک لحظه چون نشست به جای

450

برقع از رخ گشود و موزه ز پای

451

شاهی آمد برون ز طارم خویش

452

لشگر روم و زنگش از پس و پیش

453

رومی و زنگیش چو صبح دو رنگ

454

رزمه روم داد و بزمه زنگ

455

تنگ چشمی ز تنگ چشمی دور

456

همه سروی ز خاک و او از نور

457

بود لختی چو گل سرافکنده

458

به جهان آتش در افکنده

459

چون زمانی گذشت سر برداشت

460

گفت با محرمی که دربر داشت

461

که ز نامحرمان خاک‌پرست

462

می‌نماید که شخصی اینجاهست

463

خیز و بر گرد گرد این پرگار

464

هرکه پیش آیدت به پیش من آر

465

آن پریزاده در زمان برخاست

466

چون پری می‌پرید از چپ و راست

467

چون مرا دید ماند از آن بشگفت

468

دستگیرانه دست من بگرفت

469

گفت برخیز تا رویم چو دود

470

بانوی بانوان چنین فرمود

471

من بدان گفته هیچ نفزودم

472

کارزومند آن سخن بودم

473

پر گرفتم چو زاغ با طاوس

474

آمدم تا به جلوه‌گاه عروس

475

پیش رفتم ز روی چالاکی

476

خاک بوسیدمش من خاکی

477

خواستم تا به پای بنشینم

478

در صف زیر جای بگزینم

479

گفت برخیز جای جای تو نیست

480

پایه بندگی سزای تو نیست

481

پیش چون من حریف مهمان دوست

482

جای مهمان ز مغز به که ز پوست

483

خاصه خوبی و آشنا نظری

484

دست پرورد رایض هنری

485

بر سریر آی و پیش من بنشین

486

سازگارست ماه با پروین

487

گفتم ای بانوی فریشته خوی

488

با چو من بنده این حدیث مگوی

489

تخت بلقیس جای دیوان نیست

490

مرد آن تخت جز سلیمان نیست

491

من که دیوی شدم بیابانی

492

چون کنم دعوی سلیمانی

493

گفت نارد بها بهانه مگیر

494

با فسون خوانده‌ای فسانه مگیر

495

همه جای آن تست و حکم تراست

496

لیک با من نشست باید و خاست

497

تا شوی آگه ز نهانی من

498

بهرهٔابی ز مهربانی من

499

گفتمش همسر تو سایه تست

500

تاج من خاک تخت پایه تست

501

گفت سوگندها به جان و سرم

502

که برآیی یکی زمان ببرم

503

میهمان منی تو ای سره مرد

504

میهمان را عزیز باید کرد

505

چون به جز بندگی ندیدم رای

506

ایستادم چو بندگان بر پای

507

خادمی دست من گرفت به ناز

508

بر سریرم نشاند و آمد باز

509

چون نشستم بر آن سریر بلند

510

ماه دیدم گرفتمش به کمند

511

با من آن مه به خوش زبانیها

512

کرد بسیار مهربانیها

513

پس بفرمود کاورند به پیش

514

خوان و خوردی ز شرح دادن بیش

515

خوان نهادند خازنان بهشت

516

خوردهائی همه عبیر سرشت

517

خوان ز پیروزه کاسه از یاقوت

518

دیده را زو نصیب و جان را قوت

519

هرچه اندیشه در گمان آورد

520

مطبخی رفت و در میان آورد

521

چون فراغت رسیدمان از خورد

522

از غذاهای گرم و شربت سرد

523

مطرب آمد روانه شد ساقی

524

شد طرب را بهانه در باقی

525

هر نسفته دری دری می‌سفت

526

هر ترانه ترانه‌ای می‌گفت

527

رقص میدان گشاد و دایره بست

528

پر در آمد به پای و پویه به دست

529

شمع را ساختند بر سر جای

530

و ایستادند همچو شمع به پای

531

چون ز پا کوفتن برآسودند

532

دستبردی به باده بنمودند

533

شد به دادن شتاب ساقی گرم

534

برگرفت از میان وقایه شرم

535

من به نیروی عشق و عذر شراب

536

کردم آنها که رطلیان خراب

537

وان شکر لب ز روی دمسازی

538

باز گفتی نکرد از آن بازی

539

چونکه دیدم به مهر خود رایش

540

اوفتادم چو زلف در پایش

541

بوسه بر پای یار خویش زدم

542

تا مکن بیش گفت بیش زدم

543

مرغ امید بر نشست به شاخ

544

گشت میدان گفتگوی فراخ

545

عشق می‌باختم ببوس و به می

546

به دلی و هزار جان با وی

547

گفتمش دلپسند کام تو چیست

548

نامداریت هست نام تو چیست

549

گفت من ترک نازنین اندام

550

نازنین ترکتاز دارم نام

551

گفتم از همدمی و هم کیشی

552

نامها را به هم بود خویشی

553

ترکتاز است نامت این عجبست

554

ترکتازی مرا همین لقبست

555

خیز تا ترک‌وار در تازیم

556

هندوان را در آتش اندازیم

557

قوت جان از می مغانه کنیم

558

نقل و می نوش عاشقانه کنیم

559

چون می تلخ و نقل شیرین هست

560

نقل برخوان نهیم و می بر دست

561

یافتم در کرشمه دستوری

562

کز میان دور گردد آن دوری

563

غمزه می‌گفت وقت بازی تست

564

هان که دولت به کار سازی تست

565

خنده می‌داد دل که وقت خوشست

566

بوسه بستان که یار ناز کشست

567

چونکه بر گنج بوسه بارم داد

568

من یکی خواستم هزارم داد

569

گرم گشتم چنانکه گردد مست

570

یار در دست و رفته کار از دست

571

خونم اندر جگر به جوش آمد

572

ماه را بانگ خون به گوش آمد

573

گفت امشب به بوسه قانع باش

574

بیش از این رنگ آسمان متراش

575

هرچه زین بگذرد روا نبود

576

دوست آن به که بی‌وفا نبود

577

تا بود در تو ساکنی بر جای

578

زلف کش گاز گیر و بوسه ربای

579

چون بدانجا رسی که نتوانی

580

کز طبیعت عنان بگردانی

581

زین کنیزان که هر یکی ماهیست

582

شب عشاق را سحرگاهیست

583

آنکه در چشم خوبتر یابی

584

وارزو را درو نظر یابی

585

حکم کن کز خودش کنم خالی

586

زیر حکم تو آورم حالی

587

تا به مولائیت کمر بندد

588

به شبستان خاص پیوندند

589

کندت دلبری و دلداری

590

هم عروسی و هم پرستاری

591

آتشت را ز جوش بنشاند

592

آبی از بهر جوی ما ماند

593

گر دگر شب عروس نوخواهی

594

دهمت بر مراد خود شاهی

595

هر شبت زین یکی گهر بخشم

596

گر دگر بایدت دگر بخشم

597

این سخن گفت و چون ازین پرداخت

598

مشفقی کرد و مهربانی ساخت

599

در کنیزان خود نهانی دید

600

آنکه در خورد مهربانی دید

601

پیش خواند و به من سپرد به ناز

602

گفت برخیز و هرچه خواهی ساز

603

ماه بخشیده دست من بگرفت

604

من در آن ماه روی مانده شگفت

605

کز شگرفی و دلبری و کشی

606

بود یاری سزای نازکشی

607

او همی‌رفت و من به دنبالش

608

بنده زلف و هندوی خالش

609

تا رسیدم به بارگاهی چست

610

در نشد تا مرا نبرد نخست

611

چون در آن قصر تنگ بار شدیم

612

چون بم و زیر سازگار شدیم

613

دیدم افکنده بر بساط بلند

614

خوابگاهی ز پرنیان و پرند

615

شمعهای بساط بزم افروز

616

همه یاقوت ساز و عنبر سوز

617

سر به بالین بستر آوردیم

618

هردو برها ببر در آوردیم

619

یافتم خرمنی چو گل دربید

620

نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید

621

صدفی مهر بسته بر سر او

622

مهر بر داشتم ز گوهر او

623

بود تا گاه روز در بر من

624

پر ز کافور و مشک بستر من

625

گاه روز او چو بخت من برخاست

626

ساز گرمابه کرد یک یک راست

627

غسل گاهم به آبادانی کرد

628

کز گهر سرخ بود و از زر زرد

629

خویشتن را به آب گل شستم

630

در کلاه و کمر چو گل رستم

631

آمدم زان نشاطگاه برون

632

بود یک‌یک ستاره بر گردون

633

در خزیدم به گوشه‌ای خالی

634

فرض ایزد گزاردم حالی

635

آن عروسان و لعبتان سرای

636

همه رفتند و کس نماند به جای

637

من بر آن سبزه مانده چون گل زرد

638

بر لب مرغزار و چشمه سرد

639

سر نهادم خمار می در سر

640

بر گل خشک با گلاله تر

641

خفتم از وقت صبح تا گه شام

642

بخت بیدار و خواجه خفته به کام

643

آهوی شب چو گشت نافه گشای

644

صدفی شد سپهر غالیه‌سای

645

سر برآوردم از عماری خواب

646

بنشستم چو سبزه بر لب آب

647

آمد آن ابرو باد چون شب دوش

648

این درافشان و آن عبیرفروش

649

باد می‌رفت و ابر می‌افشاند

650

این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند

651

چون شد آن مرغزار عنبر بوی

652

آب گل سر نهاد جوی به جوی

653

لعبتان آمدند عشرت ساز

654

آسمان بازگشت لعبت باز

655

تختی از تخته زر آوردند

656

تخت پوشی ز گوهر آوردند

657

چون شد انگیخته سریر بلند

658

بسته شد بر سرش بساط پرند

659

بزمی آراستند سلطانی

660

زیور بزم جمله نورانی

661

شور و آشوبی از جهان برخاست

662

آمدند آن جماعت از چپ و راست

663

در میان آن عروس یغمائی

664

برده از عاشقان شکیبائی

665

بر سر تخت شد قرار گرفت

666

تخت ازو رنگ نوبهار گرفت

667

باز فرمود تا مرا جستند

668

نامم از لوح غایبان شستند

669

رفتم و بر سریر خواندندم

670

هم به آیین خود نشاندندم

671

هم به ترتیب و ساز روز دگر

672

خوان نهادند و خوردها بر سر

673

هر ابائی که در خورد به بساط

674

وآورد در خورنده رنگ نشاط

675

ساختند آنچنان که باید ساخت

676

چونکه هرکس از آن خورش پرداخت

677

می نهادند و چنگ ساخته شد

678

از زدن رودها نواخته شد

679

نوش ساقی و جام نوشگوار

680

گرم‌تر کرد عشق را بازار

681

در سر آمد نشاط سرمستی

682

عشق با باده کرد همدستی

683

ترک من رحمت آشکارا کرد

684

هندوی خویش را مدارا کرد

685

رغبت افزود در نواختنم

686

مهربان شد به کار ساختنم

687

کرد شکلی به غمزه با یاران

688

تا شدند از برش پرستاران

689

خلوتی آنچنان و یاری نغز

690

تابم از دل در اوفتاد به مغز

691

دست بردم چو زلف در کمرش

692

درکشیدم چو عاشقان به برش

693

گفت هان وقت بی‌قراری نیست

694

شب شب زینهار خواری نیست

695

گر قناعت کنی به شکر و قند

696

گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند

697

به قناعت کسی که شاد بود

698

تا بود محتشم نهاد بود

699

وانکه با آرزو کند خویشی

700

اوفتد عاقبت به درویشی

701

گفتمش چاره کن ز بهر خدای

702

کابم از سر گذشت و خار از پای

703

هست زنجیر زلف چون قیرت

704

من ز دیوانگان زنجیرت

705

در به زنجیر کن ترا گفتم

706

تا چو زنجیریان نیاشفتم

707

شب به آخر رسید و صبح دمید

708

سخن ما به آخری نرسید

709

گر کشی جانم از تو نیست دریغ

710

اینک اینک سر آنک آنک تیغ

711

این همه سر کشیدن از پی چیست

712

گل نخندید تا هوا نگریست

713

جوی آبی و آب جویت من

714

خاکی و آب دست شویت من

715

تشنه‌ای را که او گلوده تست

716

آب در ده که آب در ده تست

717

ندهی آب من بقای تو باد

718

آب من نیز خاک پای تو باد

719

خاکیی را بگیر کابی برد

720

آب جوئی در آب جوئی مرد

721

قطره‌ای به تشنگی مگداز

722

تشنه‌ای را به قطره‌ای بنواز

723

رطبی در فتاده گیر به شیر

724

سوزنی رفته در میان حریر

725

گر جز اینست کار تا خیزم

726

خاک در چشم آرزو ریزم

727

مرغی انگاشتم نشست و پرید

728

نه خر افتاده شد نه خیک درید

729

پاسخم داد کامشبی خوش باش

730

نعل شبدیز گو در آتش باش

731

گر شبی زین خیال گردی دور

732

یابی از شمع جاودانی نور

733

چشمه‌ای را به قطره‌ای مفروش

734

کاین همه نیش دارد آن همه نوش

735

در یک آرزو به خود در بند

736

همه ساله به خرمی می‌خند

737

بوسه میگیر و زلف و می‌انداز

738

نرد رو با کنیزکان می‌باز

739

باغ داری به ترک باغ مگوی

740

مرغ با تست شیر مرغ مجوی

741

کام دل هست و کامرانی هست

742

در خیانت گری چه آری دست

743

امشبی با شکیب ساز و مکوش

744

دل بنه بر وظیفه شب دوش

745

من ازین پایه چون به زیر آیم

746

هم به دست آیم ارچه دیر آیم

747

ماهی از حوضه ار بشست آری

748

ماه را دیرتر به دست آری

749

چون گران دیدمش در آن بازی

750

کردم آهستگی و دمسازی

751

دل نهادم به بوسه چو شکر

752

روزه بستم به روزهای دگر

753

از سر عشوه باده می‌خوردم

754

بر سر تابه صبر می‌کردم

755

باز تب کرده را در آمد تاب

756

رغبتم تازه شد به بوس و شراب

757

چون دگرباره ترک دلکش من

758

در جگر دید جوش آتش من

759

کرد از آن لعبتان یکی را ساز

760

کاید و آتشم نشاند باز

761

یاری الحق چنانکه دل خواهد

762

دل همه چیز معتدل خواهد

763

خوشدل آن شد که باشدش یاری

764

گر بود کاچکی چنان باری

765

رفتم آن شب چنانکه عادت بود

766

وان شب کام دل زیادت بود

767

تا گه روز قند می‌خوردم

768

با پری دست بند می‌کردم

769

روز چون جامه کرد گازر شوی

770

رنگرزوار شب شکست سبوی

771

آن همه رنگهای دیده فریب

772

دور گشت از بساط زینت و زیب

773

در تمنا که چون شب آید باز

774

می‌خورم با بتان چین و طراز

775

زلف ترکی برآورم به کمر

776

دلنوازی درافکنم به جگر

777

گه خورم با شکر لبی جامی

778

گه بر آرم ز گلرخی کامی

779

چون شب آمد غرض مهیا بود

780

مسندم بر تراز ثریا بود

781

چندگاه این چنین برود و به می

782

هر شبم عیش بود پی در پی

783

اول شب نظاره‌گاهم نور

784

وآخر شب هم آشیانم حور

785

روز بودم به باغ و شب به بهشت

786

خاک مشگین و خانه زرین خشت

787

بودم اقلیم خوشدلی را شاه

788

روز با آفتاب و شب با ماه

789

هیچ کامی نه کان نبود مرا

790

بخت بود کان نمود مرا

791

چون در آن نعمتم نبود سپاس

792

حق نعمت زیاده شد ز قیاس

793

ورق از حرف خرمی شستم

794

کز زیادت زیادتی جستم

795

چون بسی شب رسید وعده ماه

796

شب جهان بر ستاره کرد سیاه

797

عنبرین طره سرای سپهر

798

طره ماه درکشید به مهر

799

ابرو بادی که آمدی زان پیش

800

تازه کردند تازه‌روئی خویش

801

شورشی باز در جهان افتاد

802

بانگ زیور بر آسمان افتاد

803

وآن کنیزان به رسم پیشینه

804

سیب در دست و نار در سینه

805

آمدند آن سریر بنهادند

806

حلقه بستند و حلق بگشادند

807

آمد آن ماه آفتاب نشان

808

در بر افکنده زلف مشک‌فشان

809

شمعها پیش و پس به عادت خویش

810

پس رها کن که شمع باشد پیش

811

با هزاران هزار زینت و ناز

812

بر سر بزمگاه خود شد باز

813

مطربان پرده را نوا بستند

814

پرده‌داران به کار بنشستند

815

ساقیان صرف ارغوانی رنگ

816

راست کردند بر ترنم چنگ

817

شاه شکر لبان چنان فرمود

818

کاورید آن حریف ما را زود

819

باز خوبان به ناز بردندم

820

به خداوند خود سپردندم

821

چون مرا دید مهربان برخاست

822

کرد بر دست راست جایم راست

823

خدمتش کردم و نشستم شاد

824

آرزوی گذشته آمد یاد

825

خوان نهادند باز بر ترتیب

826

بیش از اندازه خوردهای غریب

827

چون ز خوانریزه خورده شد روزی

828

می در آمد به مجلس افروزی

829

از کف ساقیان دریا کف

830

درفشان گشت کامهای صدف

831

من دگرباره گشته واله و مست

832

زلف او چون رسن گرفته به دست

833

باز دیوانم از رسن رستند

834

من دیوانه را رسن بستند

835

عنکبوتی شدم ز طنازی

836

وان شب آموختم رسن‌بازی

837

شیفتم چون خری که جو بیند

838

یا چو صرعی که ماه نو بیند

839

لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست

840

در کمرگاه او کشیدم دست

841

دست بر سیم ساده میسودم

842

سخت می‌گشت و سست می‌بودم

843

چون چنان دید ماه زیبا چهر

844

دست بر دست من نهاد به مهر

845

بوسه زد دستم آن ستیزه‌حور

846

تا ز گنجینه دست کردم دور

847

گفت بر گنج بسته دست میاز

848

کز غرض کوتهست دست دراز

849

مهر برداشتن ز کان نتوان

850

کان به مهر است چون توان نتوان

851

صبر کن کان تست خرما بن

852

تا به خرما رسی شتاب مکن

853

باده می‌خور که خود کباب رسد

854

ماه می بین که آفتاب رسد

855

گفتم ای آفتاب گلشن من

856

چشمه نور و چشم روشن من

857

صبح رویت دمیده چون گل باغ

858

چون نمیرم برابرت چو چراغ

859

می‌نمائی به تشنه آب شکر

860

گوئی آنگه که لب بدوز و مخور

861

چون درآمد رخت به جلوه‌گری

862

عقل دیوانه شد که دید پری

863

نعلک گوش را چو کردی ساز

864

نعل در آتشم فکندی باز

865

با شبیخون ماه چون کوشم

866

آفتابی به ذره چون پوشم

867

دست چون دارمت که در دستی

868

اندهی نیستم چو تو هستی

869

از زمینی تو من هم از زمیم

870

گر تو هستی پری من آدمیم

871

لب به دندان گزیدنم تا چند

872

وآب دندان مزیدنم تا چند

873

چاره‌ای کن که غم رسیده کسم

874

تا یک امشب به کام دل برسم

875

بس که جانم به لب رسیده ز درد

876

بوسه گرم ده مده دم سرد

877

بختم از یاری تو کار کند

878

یاری بخت بختیار کند

879

گوئی انده مخور که یار توام

880

کار خود کن که من به کار توام

881

کار ازین صعب‌تر که بار افتاد

882

وارهان وارهان که کار افتاد

883

گرچه آهو سرینی ای دلبند

884

خواب خرگوش دادنم تا چند

885

ترسم این پیر گرگ روبه‌باز

886

گرگی و روبهی کند آغاز

887

شیر گیرانه سوی من تازد

888

چون پلنگی به زیرم اندازد

889

آرزوهاست با تو بگذارم

890

کارزوی خود از تو بردارم

891

گر در آرزوم در بندی

892

میرم امشب در آرزومندی

893

ناز میکش که ناز مهمانان

894

تاجداران کشند و سلطانان

895

چون شکیبم نماند دیگربار

896

گفت چونین کنم تو دست بدار

897

ناز تو گر به جان بود بکشم

898

گر تو از خلخی من از حبشم

899

چه محل پیش چون تو مهمانی

900

پیشکش کردن را این چنین خوانی

901

لیکن این آرزو که می‌گوئی

902

دیریابی و زود می‌جوئی

903

گر براید بهشتی از خاری

904

آید از چون منی چنین کاری

905

وگر از بید بوی عود آید

906

از من اینکار در وجود آید

907

بستان هرچه از منت کامست

908

جز یکی آرزو که آن خامست

909

رخ ترا لب ترا و سینه ترا

910

جز دری آن دگر خزینه ترا

911

گر چنین کرده‌ای شبت بیش است

912

این چنین شب هزار در پیش است

913

چون شدی گرم دل ز باده خام

914

ساقیی بخشمت چو ماه تمام

915

تا ازو کام خویش برداری

916

دامن من ز دست بگذاری

917

چون فریب زبان او دیدم

918

گوش کردم ولیک نشیندم

919

چند کوشیدم از سکونت و شرم

920

آهنم تیز بود و آتش گرم

921

بختم از دور گفت کای نادان

922

(لیس قریه وراء عبادان)

923

من خام از زیادت اندیشی

924

به کمی اوفتادم از بیشی

925

گفتم ای سخت کرده کار مرا

926

برده یکبارگی قرار مرا

927

صدهزار آدمی در این غم مرد

928

که سوی گنج راه داند برد

929

من که پایم فروشداست به گنج

930

دست چون دارم ارچه بینم رنج

931

نیست ممکن که تا دمی دارم

932

سر زلف ز دست بگذارم

933

یا بر این تخت شمع من بفروز

934

یا چو تختم به چارمیخ بدوز

935

یا بر این نطع رقص کن برخیز

936

یا دگر نطع خواه و خونم ریز

937

دل و جانی و هوش و بینائی

938

از تو چون باشدم شکیبائی

939

غرضی کز تو دلستان یابم

940

رایگانست اگربه جان یابم

941

کیست کو گنج رایگان نخرد

942

وارزوئی چنین به جان نخرد

943

شمع‌وار امشبی برافروزم

944

کز غمت چون چراغ می‌سوزم

945

سوز تو زنده دادم چو چراغ

946

زنده با سوز و مرده هست به داغ

947

آفتاب ار بگردد از سر سوز

948

تنگ روزی شود ز تنگی روز

949

این نه کامست کز تو می‌جویم

950

خوابی از بهر خویش می‌گویم

951

مغز من خفته شد درین چه شکیست

952

خفته و مرده بلکه هردو یکیست

953

گرنه چشمم رخ ترا دیدی

954

این چنین خوابها کجا دیدی

955

گر بر آنی که خون من ریزی

956

تیز شو هان که خون کند تیزی

957

وانگه از جوش خون و آتش مغز

958

حمله بردم بران شکوفه نغز

959

در گنجینه را گرفتم زود

960

تا کنم لعل را عقیق آمود

961

زارزوئی چنانکه بود نداشت

962

لابها کرد و هیچ سود نداشت

963

در صبوری بدان نواله نوش

964

مهل می‌خواست من نکردم گوش

965

خورد سوگند کین خزینه تراست

966

امشب امید و کام دل فرداست

967

امشبی بر امید گنج بساز

968

شب فردا خزینه می‌پرداز

969

صبر کردن شبی محالی نیست

970

آخر امشب شبیست سالی نیست

971

او همی‌گفت و من چو دشنه تیز

972

در کمر کرده دست کور آویز

973

خواهشی کو ز بهر خود می‌کرد

974

خارشم را یکی به صد می‌کرد

975

تا بدانجا رسید کز چستی

976

دادم آن بند بسته را سستی

977

چونکه دید او ستیزه کاری من

978

ناشکیبی و بی‌قراری من

979

گفت یک لحظه دیده را در بند

980

تا گشایم در خزینه قند

981

چون گشادم بر آنچه داری رای

982

در برم گیر و دیده را بگشای

983

من به شیرینی بهانه او

984

دیده بر بستم از خزانه او

985

چون یکی لحظه مهلتش دادم

986

گفت بگشای دیده بگشادم

987

کردم آهنگ بر امید شکار

988

تا درآرم عروس را به کنار

989

چونکه سوی عروس خود دیدم

990

خویشتن را در آن سبد دیدم

991

هیچکس گرد من نه از زن و مرد

992

مونسم آه گرم و بادی سرد

993

مانده چون سایه‌ای ز تابش نور

994

ترکتازی ز ترکتازی دور

995

من درین وسوسه که زیر ستون

996

جنبشی زان سبد گشاد سکون

997

آمد آن یار و زان رواق بلند

998

سبدم را رسن گشاد ز بند

999

لخت چون از بهانه سیر آمد

1000

سبدم زان ستون به زیر آمد

1001

آنکه از من کناره کرد و گریخت

1002

در کنارم گرفت و عذر انگیخت

1003

گفت اگر گفتمی ترا صد سال

1004

باورت نامدی حقیقت حال

1005

رفتی و دیدی آنچه بود نهفت

1006

این چنین قصه با که شاید گفت

1007

من درین جوش گرم جوشیدم

1008

وز تظلم سیاه پوشیدم

1009

گفتمش کای چو من ستمدیده

1010

رای تو پیش من پسندیده

1011

من ستمدیده را به خاموشی

1012

ناگزیر است ازین سیه‌پوشی

1013

رو پرند سیاه نزد من آر

1014

رفت و آورد پیش من شب تار

1015

در سر افکندم آن پرند سیاه

1016

هم در آن شب بسیچ کردم راه

1017

سوی شهر خود آمدم دلتنگ

1018

بر خود افکنده از سیاهی رنگ

1019

من که شاه سیاه پوشانم

1020

چون سیه ابر ازان خروشانم

1021

کز چنان پخته آرزوی به کام

1022

دور گشتم به آرزوئی خام

1023

چون خداوند من ز راز نهفت

1024

این حکایت به پیش من برگفت

1025

من که بودم درم خریده او

1026

برگزیدم همان گزیده او

1027

با سکندر ز بهر آب حیات

1028

رفتم اندر سیاهی ظلمات

1029

در سیاهی شکوه دارد ماه

1030

چتر سلطان از آن کنند سیاه

1031

هیچ رنگی به از سیاهی نیست

1032

داس ماهی چو پشت ماهی نیست

1033

از جوانی بود سیه موئی

1034

وز سیاهی بود جوان روئی

1035

به سیاهی بصر جهان بیند

1036

چرگنی بر سیاه ننشیند

1037

گر نه سیفور شب سیاه شدی

1038

کی سزاوار مهد ماه شدی

1039

هفت رنگست زیر هفتو رنگ

1040

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

1041

چون که بانوی هند با بهرام

1042

باز پرداخت این فسانه تمام

1043

شه بر آن گفته آفرینها گفت

1044

در کنارش گرفت و شاد بخفت